فرهنگی، سياسي، معلوماتي ومحيط زيستي

مقدمه

هفت داستان مردمي وعاشقانه‌، مجموعة‌است از هفت داستان فلكلوري افغانستا ن كه از چهل سال قبل تاامروز درمطبوعات كشورنشر گرديده و يك داستان آن براي نخستين بار نشر مي شود.

            سه داستان اين مجموعه (سياه موي و جلالي، ليتان، مريم‌) ‌نخستين‌بار ‌توسط ‌استاد رضا مايل هروي در سال 1346چاپ گرديد. داستان و ترانه‌هاي ملامحمدجان و عزيز، به صورت پراگنده توسط فلكلورشناسان در صفحات روزنامه‌ها نشرگرديده است. داستان بخش علي براي اولين بار است كه ثبت و نشر مي‌گردد و قبلاً اصلاً ثبت نگرديده است.

 

 اما داستان مغل‌دختر سرگذشت ديگري دارد‌. ازين داستان دو ثبت از  ميمنه، يك ثبت از هرات‌،يك ثبت از بدخشان (كه نشر نگرديده و در كست موجوداست) و يك ثبت هم بدون هويت در دست ما، موجود است. خواستيم با مقايسة‌ متن‌هاي موجود يك متن كامل را غرض استفادة‌ عموم ارائه كنيم. همچنان در داستان‌هاي ديگراين مجموعه  آنچه را بيرون از ثبت اولين آن‌، به‌دست آورديم‌ ‌با آن ضميمه ساختيم تا از همه داستان ها يك كليتي ارائه شده باشد. مآخذ متون در متن رساله نشان داده شده و درپايان بخشها نيزآمده است تاحق گردآورندة‌ اصلي همچنان مصوون باشد و تذكر نام ايشان،‌ سنديت آثار را تقويت نمايد‌.

 نخستين انگيزه‌ اين كوشش وگردآوري،‌ جلوگيري از فراموشي اين آثار است كه حدود چهل سال از ثبت برخي از آنها مي‌گذرد، نابودي آثاردراثرحوادث،  ‌ثبت ونشرنسخه هاي متعدد ازيك اثر، مقايسة‌ آثار و مطالعة‌ تطبيقي آن در راستاي تكميل وكليت بخشي، و درمعرض استفاده ‌عموم قراردادن اين داستانها،  ‌نيز مي‌تواند از عوامل ديگر اين تلاش باشد.داستان هاي اين مجموعه با آنكه عاشقانه است وازرنج وحرمان ، ازآرزوها واميد ها وازكاميابي ها وناكامي ها سخن دارد،‌ ازجانب ديگر مبين رسوم وعنعنات وسنت هاي مردم ما مي باشد، كه نشان مي دهد چه عواملي ، چه بيداد هاي را برين سرزمين وبه اين مردم  جاري ساخته است. ازمظلوميت زن سخن مي گويد وفراوان نكات ديگر كه براي جامعه شناسان ازاهميت ويژة‌ برخوردار است.ما ازين داستانهانتنها التذاذ معنوي مي بريم وسرگرم مي شويم كه ازآن ها تاريخ وجامعه خودرا مي آموزيم. يقين است اين آثار مردمي مورد توجه علاقمندان قرارخواهدگرفت.

 نویسنده: دكتور شمس الحق آريان‌‌فر

 

داستان مغل‌دختر

            «بررسي‌ها نشان داد كه ازداستان و دوبيتي‌هاي مغل‌دختر تا حال چند نسخه توسط فلكلورشناسان كشور ثبت و نشرگرديده است. جهت كليت بخشيدن به داستان مغل‌دختر،‌ خواستيم اكثر اين ثبت‌ها را به‌دست آريم و پس از بررسي و مقايسة همه نسخه‌ها، متن كاملي را براي هموطنان تقديم نمائيم.

 از داستان و سرود مغل‌دختر تاحال اين ثبت‌ها، نشرگرديده است:‌

            داستان مغل‌دختر- شايد براي نخستين بار- توسط پويا فاريابي، زيرعنوان «سرود مغل‌دختر سرود روستا» در مجلة‌ بلخ (‌سال اول، شماره‌هاي دوم وسوم،‌ 1357)نشرگرديد، كه اين نسخه دردست ما نيست.

            اما دومين نسخه كه بازهم توسط پويا فاريابي نشرگرديده وشايد نشر دوباره همان نسخة‌ منتشره در مجلة بلخ باشد، در دست ماست‌. پويا فاريابي اين نسخـه را از زبان صوفي عبدالرحمن از ميمنه‌، (قوم كوهي، شهرنشين، بيسواد، ‌70‌ ساله، نان فروش)، ثبت نموده است‌. اين نسخه كه به لهجه دري مردم كوهي و كوهستان ميمنه ثبت گرديده و از لحاظ لهجه شناسي نيز اهميت خاصي دارد، در مجلة‌ فلكلور (شمارة‌ اول جوزا وسرطان 1353‌، سال دوم صفحة‌ 60) نشرشده است‌. غرض آساني تطبيق ما اين نسخه را «پ» نام گذاشته‌ايم.

            نسخه‌ سوم توسط رحيم ابراهيم‌، ‌از ميمنه ثبت گرديده است‌. او ياد آور مي‌شود كه اين نسخه را از روايت مرد ميان سال، مالدار، پشتوزبان‌، ‌بيسواد‌، قوم زوري، مسكونة‌ چيچكتوي قيصار فارياب‌، ثبت نموده و درآن تفاوت‌هاي را كه باثبت پويا وجود داشته مشخص كرده است‌.  اين نسخه در مجلة فرهنگ مردم (شمارة‌ چهارم‌، ‌سال ششم‌، ميزان وعقرب 1361 ص 26-36)  نشرگرديده است‌ كه ما آن‌را نسخة‌ «‌ر» مي‌ناميم‌.  

يك نسخة‌ داستان مغل‌دختر به گونة‌ ياد داشت و با خط خوش به دست ما آمده است كه باتأسف منبع و مأخذ آن معلوم نيست. آغاز نسخه چنين است:‌ «بود نبود يكه پادشاه بود، پادشاه ما و شما. پادشاه يك بچه داشت به سن 15 - 16 رسيده بود. پادشاه موسفيد شده بود». در تطبيق نسخه‌ها اين متن را نيز مورد توجه خواهيم داشت‌ كه آن‌را با حرف «م‌» مشخص ساخته‌ايم.          

 نسخة ديگركست بازگل‌بدخشي است كه سرود مغل‌دختر و دوبيتي‌هاي آن را با آوازخوش سراييده است و ما متن آن‌را از ولايت تخار به‌دست آورده‌ايم كه در تطبيق نسخه‌ها بنام نسخة‌«ب» مورد مطالعه قرار خواهد گرفت.

نسخة‌ ديگر داستان وسرود مغل‌دختر توسط غلام حيد ريقين ازولايت هرات ثبت گرديده است‌. اين نسخه كه درمجلة فرهنگ مردم (‌شمارة‌ دوم، ‌سال پنجم ص 54-78) ‌نشر گرديده، نسخه گسترده وطولاني است كه تقريبا همه جوانب داستان را دربرگرفته و به لهجه محلي هرات ثبت، شده است‌. غلام حيدر يقين يادآور مي‌شودكه اين نسخه را از شخص بنام نبي گاديوان، ‌65‌ ‌ساله، آوازخوان شوقي و قصه گوي هرات ثبت نموده است‌.

            در اين رساله ما، داستان مغل‌دختر را در ثبت غلام‌حيدريقين كه تحت عنوان «مغل‌دختر» نشرگرديده است‌، ‌اساس قرار داده‌ايم كه آن‌را غرض استفاده عموم، با ادبيا ت معياري ارائه مي‌نمايم.البته تفاوت ساير نسخه‌هارابا بادرنظرداشت محل وجايگاة‌ آن درداستان، درداخل متن در قوس ها ويا درپانويس‌ نشان مي‌دهيم تا متن كاملي ازداستان مغل‌دختر ارائه گردد.محققان عرصه فلكلوردربررسي‌هاي ژرف زباني واجتماعي وهنري و . . . به اصل اين نسخه‌ها كه به لهجه‌هاي مختلف ثبت گرديده است، مي‌توانند مراجعه كنند».

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 23:5  توسط فایق   | 

عباب در مرثيه اي به مادرش مي گويد:

نگين نام ترا پنجه ي اجل دزديد

وزين متاع گران، دست زرگران خالي ست

 اين خيلي مرثيه ي زيبا و خواندني است. اما به نظر من اگر مي گفت: نگين جان ترا پنجه ي اجل دزيد.

يا : نگين جسم ترا .... شايد بهتر مي شد. چون نام بعد از اجل هم باقي مي ماند.

يا در مرثيه ديگر به مادرش مي گويد:

 به سوگ مرگ تو مادر ترانه ساخته ام

به لوح سينه، غمت را نشانه ساخته ام

و در مقطع مي گويد:

من از صفاي تو در دل قصيده ها دارم

كنون اگر چه غزل را بهانه ساخته ام

يا در مرثيه اي كه در سنگ مزار پدر حك كرده است مي گويد:

به خاك پايت آمدم، دل كباب در بغل

به شانه بار غم ولي، گل گلات در بغل

ز فيض تست گنج شعر، نهان درون سينه ام

ز لطف تست اي پدر! مرا كتاب در بغل

البته تنها مرگ مادر و پدركه يگانه اي دنيا به انسان است عباب را رنج نمي دهد بلكه جايي براي شاعر شهيد ناديا انجمن مي سرايد كه :

برخاست كه با صخره و با سنگ ستيزد

با نوي غزل همت فرهاد شدن داشت

آيا به كدامين تبر و تيشه بريدند

سروي كه سر بودن و ايستاد شدن داشت....الي آخر

 البته در نخست ابراز كردم كه نوشته هاي پراكنده ي من در حد يك معرفي است نه نقد و فرصت پيگيري بسامد واژه ها را نداشتم. دريافت بسامد واژه ها، حالات شاعر را در هر مقطع زماني عمرش بيان مي كند. چون واژه ها بار معنوي دارند و بيشتر همان واژه اي تكرار مي گردد كه با سرنوشت و ضمير ناخود آگاه سرايشگر در رابطه است.

 من تنها با واژه ي "ديو" بيشتر مقابل شدم. البته ديو نمادي است از تاريكي، جهل و ستمكاران جاهل حاكم، كه سرنوشت كشور عباب با اين ديو ها هميشه دست و گريبان بوده.

بخش ديگر اشعار عباب را عاشقانه ها تشكيل مي دهد كه حاجت به معرفي ندارد. عشق شالوده ي تمام هنرهاي روي زمين  و حتي آسمان است. بزرگان گفته اند:

استاد کاينات كه اين كارخانه ساخت

مقصود عشق بود و جهان را بهانه ساخت

فقط چند مثال مختصر از بخش عاشقانه هاي عباب:

بعد از خدا تو بارگه ي راز مي شوي

اي نازنين به شعر من اعجاز مي شوي

يا :

ديشب به پاي دلدار بسيار گريه كردم

بودم چو مست ديدار، سرشار گريه كردم

يا :

شايد كه شبي با غزل سرد سپيدار

در بستر ديباچه ي اشــعار بميرم

يعني اشعارعاشقانه خيلي شيرين و دلپذير است.

همه اشعار اين كتاب خوبند. اما دو غزل يكي در اشعار ميهني و ديگر در اشعار عاشقانه بي نهايت در من اثر بخشيد.

غزل اشعار مهيني زير نام "درد دل افغان ستان" است كه از وزن روان حافظانه برخوردار مي باشد.

معفول و فاعلات و مفاعيل و فاعلات

هر روزه من به رنج نوي گير مي شوم

افغان ستانم و سپر تير مي شوم

و در اشعار عاشقانه غزلي زير عنوان "غروب قشنگ" كه اين سروده هم وزن خيلي روان دارد.

مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن

مرا گذار كه سر زير سنگ خود باشم

جنون خويش به ميدان جنگ خود باشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:53  توسط فایق   | 

          حكيم

   ابو القاسم فرودسي

 تغبيرات خواب

پس از ولادت فردوسي پسرش در خواب ديد كه منصور (فردوسي) بر بالاي با م آوازي در داد كه از هر سو جوابي آمد. خوابش را به شيخ نجم الدين معبر گفت. شيخ تعبير خواب پسر به طريق ذيل تشريح كرد:

-پسرت سخنگوي شود كه آوازه او جهان را پر كند و از هر سوي عالم به سخنداني اش اقرار كنند.

تخلص فردوسي

سه شاعر درسر حوض سايه و سلقين نشسته بديهه گوئي و شعر گوئي ميكردند. صحبت خوب داشتند. پسركي هشت، ده ساله صحبت شاعران را گوش كرد, سپس در پهلويشان نشست. يكي از شاعران به پسرك با چشم شبهه نگريسته گفت:

-          صحبت ما را اين بچه ميخواساند, اينه پيش كردن لازم.

-          شاعر ديگر گفت:

-          مانيد , شيند , ما شعر ميگوئيم , نوبتش كه آمد, شعر گويد, اگر شعر گفته نتواند, خودش خيسته ميرود.

شعرگوئي سر شد. شاعر اول به پسر بچه چالاك و زيبا كه در خدمت در سرحوض نشستگان بود, نگاهي كردو گفت:

-          از شمع رخت مجلس, ما شد روشن“

-          شاعر دوم گفت:

-          چون عارض تو گل نبود در گلشن.

-          شاعر سوم

-          مثر گانت همي گذر كند در جوشن“

 مصرع چهارم را كه ميگويد؟ هر سه نفر شاعر به طرف پسرك كه مهمان ناخوانده صحبتشان شده بود, چشم دوختند.

پسر گفت:

-          مانند سنان گيو در جنگ پشن

                        هر سه شاعر اين مصرع را شنيده “ آفرين“ گفتند تو صحبت خوب ما را خوبتر كردي. مجلس ما فردوس نما   شد, از همين روز لقب ( تخلص) تو فردوسي.

فردوسي در صحبت شاعران

فردوسي طوسي شاعر بي نظير دور وزمان خود بود. جوان بود و شعر هاي خوب ميگفت. نام وي حسن بود. پدرش باغ فردوس ما نند داشت, به اين نسبت حسن جوان به خود تخلص فردوسي گرفت. در طوس شعر هاي فردوسي را چندان پسند نكردند. يك روز جمع شعرهايش را در كتابي گرد آورد و به غزنين رفت . غزنين مركزدولت سلطان محمود بود.

روز اول به غزنين رسيدنش بر ميداني سيروگشت ميكرد كه چشمش ناگاه به دروازه اي افتاد از كسي پرسيد كه:

ـ اينها كيهايند؟

رهگذر گفت:

                        ـ اينها شاعران پايتخت سلطانند. اين مرد شاعر شاعران عنصري . اين دو شاگردانش فرخي و عسجدي . اينها شاعرند. مردان فاضل و دانا. فردوسي پيش رفت و به آنها سلام داد. عنصري جواب داد و گفت:

-          چه كسي كه غريب مينمائي؟

-          گفت:

-          مردي شاعرم, از شهر طوس آمدم.

                        گفت:

ـ بيا بنشين ما باهم بديهه گوئيم و طبع همديگر بسنجيم. فردوسي بيامد و پهلوي عسجدي بنشست.

عنصري گفت:

ـ ما چهار شاعريم، رباعي گوئيم. هر شاعر يك مصرع گويد. عنصري مصرع اول را گفت:

-          چون طلعت تو ماه نباشد روشن!

-          مصرع دوم را فرخي گفت

-          چون قامت تو سرو نخيزد ز چمن.

-          مصرع سومي را عسجدي گفت:

ـ مژگانت همي گذر كند از جوشن.

مصرع چهارم را فردوسي گفت:

ـ مانندسنان گيو در جنگ پشن.(1)

عنصري از فردوسي اين مصرع را شنيد و در تعجب به ياران نگريست و به فردوسي گفت: ـ

-ازاين مصرع چنان معلوم ميشود كه تو در ملك عجم شاعر بي نظير هستي. عنصري روز ديگر اين بديهه گوئي را به سلطان محمود رسانيد و فردوسي

رابه مجلس او برد. سلطان او را به نزدش خواند به  قوه طبعش قائل شدو فرمود كه شاهنامه را نويسد.

دعوت شدن فردوسي به دربار

سلطان محمود پادشاه مي شود و ميخواهد كه بهترين شاعران، در درگاه پادشاهي جمع آمده، او وشان و شوكت دولتش را،حــــمد و ثنا گويـــند. فردوسي

 

1-درمتنهاي ديگر دومصراع اول جنين آمده است :

چون عارض توماه نباشد روشن

مانند رخت گل نبود درگلشن

نامدار هم در قلمرو او زندگي مي كرد. از پي فردوسي آدم مي فرستد . فردوسي به دربار حاضر مي گردد. پادشاه به او آمرانه مي گويد:

ـ شنيدم كه بسيار شاعر خوب هستي, مي خواهم كه “ شاهنامه“ را به تاجيكي به شعر نويسي!

                        فردوسي با چند بهانه سخن سلطان محمود را، رد ميكند. پادشاه در غضب شده، جلا د را چيغ زده فردوسي را به كشتن امر ميكند وزيران احوال را ديده ميگويند:

ـ پادشاهم, درعرفيت گفته اند كه:

 “ هزار نادان، مرد و سر يك دانا، درد را نبيند.“ كشتن يك كس كار آسان است, ليكن يك شخص را تا درجه فردوسي رسانيدن ،كار آسان نيست .  التماس, فرودسي را نكشته به من سپاريد. در بدل سه چهار ماه، وي راضي مي شود كه شاهنامه را نويسد.

                        پادشاه سخن وزير را قبول كرده، فردوسي را نكشته به زندان فرستاد.وزير هر روز رفته، از احوال فردوسي خبر مي گرفت. در همين بين فهميد كه فردوسي طاقت ديدن روي آدم ابله را ندارد. فرمان داد كه به پيش فردوسي، يك شخص ابله را برده مانند. يك آدم را يافتند كه از هفت سالگي تا هفتاد سالگي، عمرش در چول وبيابان گذشته، هيچ گپ دنيا را فهم نمي كرد. شخص بي فراصت بود, گپ هاي احمقانه مي گفت. انه همين آدم را همراه فردوسي زنداني كردند. فردوسي كار و كردار ويرا ديده و گپ هاي ويرا شنيده يك بيت  را، تكرار به تكرار مي گفت.

 لاله را گفتم سيـــــه دل بودنــــت از بــهر چيست؟

                         گفت حالش اين بود هر كس كه در صحرا نشست.

                هـــمنيـــشن  قــــابـــلم كـــــرد آدم دانــــا مـــــرا   

                خــــاصيت اين مي دهد هــــركــس با دانا نشست.

                        هرگاه كه فرودسي شعر مي خواند، وي آدم گريه مي كرد . فردوسي گمان داشت كه شعر وي، به اين آدم تاثير ميكند و دلش آب شده، مي گيريد. يك روز فردوسي مثال هر وقته شعر خواني سر كرد. اين آدم باز گريه كرد . فردوسي پرسيد:

ـ پدر, شعر من به شما تاثير كرد؟

                        كلمه شعر را شنيدن زمان، موسفيد پريده به كنج زندان رفت وداد زد:

ـ در را سخت تر پوشيد كه شير ندرايد!

فردوسي گفت:

ـ پدر شيرنه, شعر!

موسفيد گفت:

ـ براي من شعرو شير فرق ندارد.

فردوسي گفت:

ـ اين خيل باشد, براي چه وقتي من شعر مي خوانم, شما گريه ميكنيد؟

 موسفيد گفت:

ـ شعر خواني تر ا شنيده آواز بزم, جنبيدن ريشت را ديده جنبيدن ريش بزم كه يك وقت گرگ خورده بود، به يادم مي آيد كه زار زار گريه كرده، دلم را خالي مي كنم.

اين گپ ابله را شنيده هوش از سر فردوسي مي پرد و دو دسته در زندان را مي كوبد. زندان بان چه حادثه شدنش را مي پرسد. فردوسي مي گويد.

ـ من يك شاهنامه نه, ده شاهنامه مي نويسم, فقط مرا از همنشيني اين شخص ابله آزاد كنيد.

فردوسي را آزاد مي كنند. وي سي سال به كوچه نبرآمده، درست نخورده, درست نپوشيده شاهنامه را تمام كرده آورده به پادشاه تقديم ميكند

 

تقديم رستم

يك شب فردوسي، رستم داستان شاهنامه خودش را، خواب مي بيند .پهلوان فردوسي را تعريف و توصيف مي كند و مي گويد:

ـ اي شاعر, تو مرا رستم داستان كردي, براي دوستان يك نامم را به زبان گرفتن بس است كه دليروشجاع گردند و صد دشمن را غالب آيند. از شنيدن تنها نام من دشمن به تهلوكه افتاده چون بيد مي لرزد.

تومرا نامدار كردي زحمت بسياركشيدي . نمي دانم كه عوض زحمتت چه تقديم كنم؟پادشاه توران در يك جنگ ،خزينه اش را پرتافته گريخت . من “مال غير“ گفته غنيمت نگرفتم. آن خزينه را بغير از من كسي حق و حقوق ندارد كه دست زند. اگر گذرت در همان جايها افتد, من خط و مهر كرده مي دهم, خزينه را صاحب مي شوي. ازبين چند سال گذشت. روزي فردوسي  همراه پادشاه و وزير مملكتش به تهران زمين سفركرد. خواب چند سال مقدم ديده اش را، به پادشاه و وزير گفت: پادشاه رموز فهم بود, به فردوسي گفت:

ـ رستم در خوابت گپ حق را گفته است. آن خزينه امروز در اختيار من است. اگر رستم آنرا به تو تقديم كرده باشد,من مقابل نيستم . از همين روز صاحب آن خزينه توران توئي, شاعر شاعران, فردوسي.

حسن خط اياز

گويند هنگامي كه شاعران در دربار محمود عزنوي حاضر بودند, سلطان امر كرد در بـــاره حــسن خط ايــاز، چيزي بگويند. حاضران اشاره به فردوسي كردند. فردوسي

بد اهتاً گفت: 

              مست است همي چشم تو و تير بدست

             بس كس كه زتيرچشم مست تو، بخست

             گـــر پوشــدعارضت ذره عذرش هـست

             كز تيربتــرسدهـــمه كــس خاصاً مـست

           سلطان را اين شعر بغايت خوش آمد و گفت:

           ـ اي ابوالقاسم, ترا كه خود تخلص فردوسي است, مجلس ما را چون فرودسي منور ساختي.

فردوسي و محمود خان

محمود خان پادشاهي بود .روزي وي فرودسي را به نزدش خواند و گفت:                  ـ اي فردوسي , به نام من كتابي نويس كه نامش,“ شاهنامه“ باشد. اگر شاهنامه را نغز گوئي، من به تو زر  بسيار, به هر يك مصرعش يك تنگه طلامي دهم.

                           فردوسي سي سال زحمت كشيده “شاهنامه“ را نوشت و بمحمود خان برد.محمود خان كتاب كلان را ديده، از وعده خود پشيمان شد.ليكن به فردوسي چيزي نگفته شاهنامه را گرفته ماند. براي مصلحت وزيرش را نزدش خواند.وزير خوش ذهن با يك شنيدن، داستان مكمل را به پره گي از يادمي كرد شاگرد وزير نيز ذهن تيز داشت و يك داستان رابا دو شنيدن ازياد مي كرد. پادشاه و وزير بين خود مسله راپختدو به فردوسي كس ماندند. فردوسي به در گاه آمد سلطان. خواهش كرد كه يك داستان شاهنامه را خواند. فردوسي داستان اول را ازشاهنامه خواند . سلطان زهرخندة كرده وگفت:

              ـاين داستان تو نيست. اين داستان را وزير من ايجاد كرده است. اگر باور نكني, وي برايت داستان راپره مي خواند.

          در واقع وزير داستان شاعررا نكته به نكته, يگان مصرع و بيتش راويران نكرده تكرار كرد. شاعر حيران ماند.

          سلطان باز به شاعر نگريسته مي گويد.

-          اين داستان راشاگرد وزير هم مي داند.

           شاگرد هم داستان رانچكانده و نريزانده پره از ياد گفت:

       

 

فردوسي  مات و مبهوت گشت.چه گفتنش را نمي دانست. سلطان محمود حالت گران و وزين شاعر را ديده خرسند شد ويك تين سياه ، برايش نداده از در گاهش راند.

        فردوسي سخت رنجيد از بين چند روز گذشت و اين شعر را نوشته به محمود خان فرستاد:

 اگر شاه را شاه بــودي پــــدر       مرا بــــر نـهادي بسر  تـــاج زر

اگر مـــــادر شـــاه بـــانوبدي         مرا سيم و زر تــــا به زا نو بدي

                        اگربچه آهنـــگري گـــويمت        سخن هـــاي مارا توگوئي غلط

درختي كه تلخ اســـت اورا سرشت          اگر بـــــرنشـاني به با غ بهشت

ز خـلد برينش به هنــگام آب         به بيخ انگبين ريزي و شهدناب

سرانجام گوهر به كــار آورد.         همـــــان مــــيوة تـلخ بار آورد

اگر بيضه زاغ ظلمت سـرشت          نهي زير طاوس بـــاغ بــــهشت

درآن بيضه گر،دم زند جبرئيل         دهد آبش از چشمه صلصبيل

به هنگام آن بيضـــه پروردنش          زانــــجير جـــنت دهد ارزش

شود عاقبت بيـــــضه زاغ زاغ          كشد رنج بيهوده طـــاوس باغ

اگـر بــــچه چغدرا باغـــــبان          ز ويرانه آرد ســوي بــــوستان

به مرغوبي هر سوي راهش دهد           ميان گل آرام و جـــايش دهد

كه روزي پــــروبال پيدا كند           همان كنج ويرانه مــــاواكــند

 اگر مشت ارزن بكارد ملك           به آماج زر بـــربساط فلــــك

به بيل مرصع خـداوند كشت           دهد آبش از جــــوبيار بهشت  

وگر جبرئيلش بـــه وقت دور          كند داس آن ارزن از مــــاه نو

به خود ارزن آخر مائل شود           همان ارزن كشته ،حاصل شــود

زبدگوهران چشم نيكي مدار          كند ماربچه همان كــــار مــــار      چه خوش گفت فـردوسي نيك زاد         كه رحمت بر آن تربت نيك باد(1)
محمود خان اين شعر را خواند و پيش مادرش رفته گفت:

اي مادر, راستش را گوي كه من فرزند كيستم؟  فردوسي مرا بچه آهنگر گفته است . اين مگر راست است؟

مادر گفت:

راست گفته است. من دختر زاي بودم . پدرت گفت كه اگر باز دختر زائي، ترا به جلاد مي دهم. من بازدختر زائيدم . همان روز، زن آهنگر پسر زائيد . من دختر را به او داده، پسرش را گرفتم . تو پسر همان آهنگر هستي.

محمود خان اين گپ را شنيده، پايش سست شد .باخودگفت :كه اگرفرودسي را راضي نكنم , من را رسوا مي كند. بعد به آدمانش فرمود كه :

رويد, فردوسي را گوئيد, آمده زرش ر اگيرد.

آدمان  پادشاه به حويلي فردوسي آمده دروازه اش را تق تق كردند . دختر شاعر برامد . آدمان پادشاه به او گفتند:

               پدرت را گوي,  رفته زرش را گيرد

-   دختر فردوسي گفت:

-         رويد به محمود خان گو ئيد كه:

-         زرفرستاد ن محمود بدان ميماند

آدمان پادشاه آمده اين جواب را به او رساندند. محمود خان حيران شد

 

 

1- در اين پاره شعر ،سرودةچند شاعر جمع آروده شده است. شش بيت اول ازهجويه “ گفتار اندر هجو سلطان محمود“ است كه به فردوسي نسبت مي دهند. چار بيت بعدي از عبدالله هاتفي است. سه بيتي كه بعد از آن آمده است به  شاهپور كشميري تعلق دارد. شاعر پارچة كه پس از آن  آمده ، مشخص نشد . يك بيت آخر از سعدي است در داخل هر كدام اين بخش ها، نيز چند بيت ديگر،جا يافته است. بعضي مصرع ها مضموناُ تغيير يافته است .يك بيت عبدالرحمن جامي وارد شعر شاهپور كشميري شده است.

كه اين چه معني دارد؟ زر دادن من به چه مانند  باشد؟ پادشاه شاعران راجمع كرده پرسيد كه:

اين گپ دخترفردوسي چه معني دارد؟ مصرع ديگر اين شعر را يابيد! شاعران هر چند فكر كردند , معني كرده نتوانستند.  مصرع دوم را نيز نيافتند. آخر پادشاه بازبه حويلي فردوسي آدم فرستاد كه آخر بيت را فهيده بيايد . وقتي كه آدمان محمود خان به د ر فردوسي آمدند , دختر شاعر گفت:

به محمود خان گوئيد كه اول زر را دهد, بعد من مصرع دوم را مي گويم. خدمتگاران پادشاه، رفته زر را آوردند. دختر فردوسي بيت را پره گفت:

زر فرستادن محمود بـــدان مي مـــــانــــد

نوشدار و كه پس ازمرگ به سهراب دهند.

                        و علاوه كرد, - معني اين گپ همين كه انعام پادشاه پس ازمرگ پدرم رسيد.مردم مي گويند كه دختر فردوسي با آن انعام پادشاه، يك كپروك و يك كاروان سراي سازانده است.

هديه سلطان به فرودسي

ماهها سپري شد يا سال, سلطان محمود را با يكي ازاميران اختلاف افتاد . خواست آن امير را تهديد كند. وزير را گفت:

-          چه بنويسم:

-          وزيرگفت:

-          همان كه فردوسي گفته است:

اگر جز به كام من آيد جواب        من وگرزو ميدان و افراسياب

 سلطان باشيندن اين بيت، به ياد فردوسي افتاد و از عمل خود پشيمان شدو روز ديگر دستور داد، شصت هزار مثقال طلا براي فردوسي بفرستند. هديه سلطان محمود وقتي از يك دروازه شهر وارد شد, جنازه فردوسي را از دروازه ديگر شهر بيرون مي بردند.

                        آدمان سلطان هديه را نزد دختر فردوسي بردند. آن دختر از قبول هديه بعد از فوت پدر، خود داري كرد. ناگزير نزد خواهر فردوسي بردند. او گفت:

-          با بهاي آن چنانكه از آرزوي فردوسي بود, سد طوس را بسازند.

تحسين پادشاه

سلطا ن محمود ا فسانة " رستم و اشكبوس " را مطالعه كرد وشاعران دربار را به حضورپذيرفت و گفت :

حكاية " رستم و اشكبوس " را به نظم خواندن ميخواهم .                                        شاعران ازپي كار سنجش قلم شدند.صحيفه ها سياه كردند .هريكي بكوشيد تا اثر مقبول شاه گويد:                                                                                                                           فردوسي نيز افسانة رستم واشكبوس رابه رشته نظم كشيد .همگان اثر هايشان را به سلطان محمود تقديم كردند .داستان فردوسي به سلطان و شاعران دربار مقبو ل افتاد وهمگان اورا تحسين و آفرين ها خواندند.

طوق زرين و فردوسي

شب ايجاد داستان كار نمايي هاي رستم، فردوسي رستم را در خواب ديد ، بسيار تعريف و ستايش اش  ( ستايشش ) كرده ميگفت :

                -  دريغا . در اين جا چيزي ندارم كه تو را تحفه كنم . ولي بدان كه در جنگ طوق طلا از گردن دشمني برگرفتم  و در فلان جا با نيزه به زمين فرو كردم . برو ،  آن را بجوي و آن طوق طلا از توست .

فردوسي در روزي كه سلطان محمود  از آن موضع ميگذشت ، خواب  را بيان كرد و به كمك همراهان سلطان طوق زرين را به دست آورد .

آزمايش فردوسي

نخستين بار كه فردوسي به در بار محمود بار يافت سلطان خواست  او را بيآزمايد .

به او گفت :               

- در بارة حسن فسان اياز يك رباعي بداهتاً بسراي

فردوسي چنين سرود:   

                                                مست است بتا چشم تو و تير به دست،

                                                بس كس كه ز تير چشم مست تو بخست،

                                                گر پوشد عارضت زره عذرش هست،

                                                كز تير بترسد همه كس خاصه زمست

پاسخ فردوسي

سلطان محمود وزير خود خواجه حسن ميمندي را دستور داده است كه در مقابل هر هزار بيتي كه فردوسي بسرايد هزار مثقال طلا به او انعام بدهد. فردوسي از  قسم قسم گرفتن انعام خود داري كرد. خواست همه را يكجا بگيرد. نسبت پرسيدند. فردوسي در پاسخ گفت:

                - همة انعام را يك جا گرفته ميخواهم صرف ساختن سد طوس كنم.          

بيتي از هجونامه

                فردوسي از بغداد به طوس باز آمد. روزي از بازار مي گذشت ،  شنيد كه كودكي اين بيت از     هجونامه را مي خواند:

                                                اگرشاه را شاه بودي پدر

                                                مرا بر نشاندي بسر تاج زر!

فردوسي با شنيدن اين بيت غشي كرد و بر زمين افتاد چون او را به خانه رسانيدند در گذشته بود.

                                   سه شاعر در يك موضوع

ميگويند در يك مجلس ادبي كه گروهي از اديبان و فاضلان زبردست  هرات اشتراك داشتند . صحبت در بارة اشعار بزرگان گذشته ميرفت . يكي از شعرا ضمناً اين قطعه را ازابوشكور بلخي اقتباس آورد:

درخـتي كه تـلخـش بود گـوهـرا

اگر چـرب وشـيريـن دهـي مـر ورا                                       

همـان مـيـوة تـلـخ آرد پــديـد                   

از او و چرب و شيرين نخواهي مزيد .

                 شاعر ديگر در جواب، اين قطعه را از ابوالقاسم فردوسي خواند:

درختي كه تلخ است وي را سرشت                

گرشي  بر نشاني به باغ بهشت

                 ور از جوي خلدش به هنگام آب

                        به بيخ انگبين ريزي و شهد ناب                                   

سر انجام گوهر به كار آورد                      

همان ميوة تلخ بار آورد                       

عبدالرحمن جامي كه در ابن مجلس نيز حضور داشت خواهرزادة خود عبدالله هاتفي را بر  انگيخت تا اين قطعة فردوسي را استقبال كند. عبدالله هاتفي گفت:

                                اگر بيضة زاغ ظلمت سرشت

                                نهي زير طاووس باغ بهشت

                                به هنگام آن بيضه پروردنش

                                 ز انجير جنت دهي ارزنش

                                دهي آبش از چشمة سلسبيل

                در آن بيضه دم دردمد جبريل

                               شود عاقبت بيضة زاغ زاغ

                               برد رنج بيهوده طاووس باغ

شيخ الاكابر و فردوسي

                فردوسي را چند تن از علماي دين در وقت زندگي اش به آتش پرستي عيب دار مي كردند. پس از مرگش شيخ الا كابر طوس از نماز خواندن در جنازة فردوسي خودداري كرد و ديگران را نيز دعوت كرد كه بر مراسم دفنش نروند.

                شيخ الا كابر فتوي نداد كه تربت فردوسي را در قبرستان شهر بخاك سپارند.

                شب شيخ الا كابر، فردوسي را در خواب ديد كه در بهشت است و فرشته گان شعرهاي او را از جمله اين بيت اورا زمزمه مي كنند:

جهان را بلندي و پستي توئي

                 ندانم چه، اي هرچه هستي، تو

چون شيـخ الا كابـر بيـدار شد، از كـرده و گفتـه هايش نسبت شاعر پشيمان شد. سحرگاهان بر مزار فردوسي رفت، فاتحه خواند و عذر خواست.

تيمورلنگ در سر قبر  فردوسي

                امير تيمورلنگ به ايران لشكر كشيد. شهر طوس را گرفت. در طوس قبر فردوسي را ديد و                گفت:

اين قبر كيست؟

وزيرش گفت:

اين قبر فردوسي اوليا!

تيمور گفت:

فردوسي اوليا نبود. او يك شاعر گدا بود، زنيد قبر او را، ويران كنيد!

وزير گفت:

-اميرم ، صبر كنيد.  شاعراوليا يا گدا بودن فردوسي را ميسنجيم.           

تيمور راضي شد. وزير در يك كاغذ نوشت:

       بيامدند  شيران توران زمين

كجا شد مردان ايران زمين؟                          

كاغـذي را درون قبـرفردوسي پرتافته رفتند. بعد از يك روز آمدند كه جواب بيت بيرون قبر ايستاده است. بيت جوابي به اين مضمون بود:

                در عالم نماند شير و پلنگ

                جهان را گرفت روباه لنگ

                تيمورلنگ شرمنده شد و ديگر به قبر فردوسي كاردار نشد.

هر آنكس كه شاهنامه خواني كند

                اتفاقاً شاه همسايه به خاك دولت  سلطان محمود لشكر كشيد. لشكر سلطان محمود به لشكر شاه همسايه پشت گردانيده خواست عقب نشيني كند. در همين لحظه يك جوان اسپ سوار شمشير بدست پيش لشكر گريزه را گرفت و به شعر خواني سر كرد. وي داستان مي گفت، لشكر را با شعر به مردانگي، قهرماني، ننگ و عار دعوت مي كرد . . . لشكر رو به گريز آورده همه به يك آواز:

همه سر بسر تن به كشتن دهيم

از آن به كه كشور به دشمن دهيم

مي گويند و به سربازان شاه همسايه هجوم مي كنند و همه را سربسر تار و مار مي سازد.

                سلطان محمود از گريز لشكرش به تهلو كه افتاده خبر مظفريت را شنيده از سر لشكرش مي پرسد:

                - اين چه معجزه، چه قوه بود كه لشكر گريزه را باز داشت و مقابل دشمن رهنمون ساخت و غالبيت نصيبمان گرديد.

                سرلشكر ديد كه از حقيقت جاي گريز نيست، گفت:

- شاهم، ما خواستيم كمي عقب نشيني كنيم و موقع مساعد پيدا كنيم و به دشمن حمله آريم، همين لحظه يك سرباز جانفداي شما شمشير برايش بالاي سر جلا داده پيش وفق لشكر برامد، پا به ركاب گذاشته قامت افراخته شعر خواني كرد. همه شعرهاي آن سرباز گفته به تكرار كرده به دشمن حمله آورده و مظفر گشتند.

سلطان محمود فرمود كه زود آن سرباز را به حضورش خوانند. سرباز آمد. سلطان سئوال كرد:

تو شاعري؟

بلي سلطانم.

تو براي لشكرم شعر گفتي؟

                      بلي سلطانم.

شعر از كه گفتي؟

شعر حكيم فردوسي گفتم.

كدام فردوسي؟

فردوسي طوسي، ايجادگر شاهنامه.

كدام قسمت شاهنامه را گفتي؟

همان ابيات شاهنامه را گفتم كه مردم را به دفاع آزادي، به وطن پرستي دعوت مي كند:  

بكوشيد تا نام و ننگ آوريد

سر دشمنان زير جنگ آوريد

بكوشيد و يكباره ننگ آوريد

جهان بر بد انديش تنگ آوريد

نگه كن بدين لشكر نام دار

جوانان شايستة كارزار

بهر بر و بوم و فرزند خويش

زن و كودك خود و پيوند خويش

همه سر بسر تن به كشتن دهي

از آن به كه كشور به دشمن دهيم

به خنجر دل دشمنان بشكنيم

وگر كوه باشد اي بن بركنيم

نگر تا نپسندد بگريختن

نگر تا نترسد از آويختن

سر نيزه ها را به زرم افكنيد           

زماني بكوشيد و مردي كنيد          

                    چو در جنگ تن را به رنج آوريد       

از آن رنج شادي و گنج آوريد

ز ما تا بود زنده يك نامدار

نپيچيم يك تن سر از كارزار

سلطانم مردم بيهوده نگفته اند كه:

                هر آنكس كه شاهنامه خواني كند

                اگر زن بود پهلواني كند

                سلطان محمود به سرباز انعام زيادي بخشيده گسيل مي كند و از پي شاهنامة فردوسي مي شود. خبر مي رسانند كه فردوسي بيمار در باغ خودش است. سلطان كاروان پر باررا براي شاعر مي فرستد. شاعر كاروان انعام را مي بيند و سر از زانوي دخترش برداشته:

                - زر فرستادن محمود بدان ميماند، ميگويد به زانوي ديگر دخترش داد و فغان كرده مي گويد.

                - نوشدار وي كه پس از مرگ  به سهراب دهند.

ثمر قرائت شاهنامه

                به يك مرد ثروتمند خدا همه چيز را داد و فرزند نداد. از بين چند سال گذشت و خدا يك  پسرنازنين داد. يگانه فرزند را پف پف، صف صف كرده كلان كردند. كودك ناز پرور از شمال قنات پشه هم شمال مي خورد. از شق شق كفگير و ديگ ميترسيد. مكتب رو شد و به مكتب بردند. با طلبه ها  جور نشد. بچه ها ويرا "تو پسر نه تو دختر" گفته مزاح مي كردند. مادرش هفتة ديگر او را به مكتب دختران برد. ماه و سالها گذشتند. پسرك كلان شد. كلان شد و ليكن مزاجش دخترانه، از كار وزبين مي گريخت، از هر يك چيز و حادثه مي ترسيد. پيكرش هم ضعيف و لاغر . گپ زدن هايش هم دخترانه، ششت و خيز هايش هم.

                پدرش را غم گرفت. پيش حكيمان، دانشمندان، مردان روزگار ديده رفت. پرسيد:

مصلحت دهيد، چه كار كنم كه پسرم جوان دلير، پهلوان، بردم، جسور و ناترس شود.

يكي مصلحت داد كه:

شاگرد پهلوان شود.

پدرش پيش پهلوان نامدار برد. پسرك به ورزش و گوشتين تربية بدن مشغول شد، كمي آب و تاب يافت.

ديگري مصلحت داد كه:

همراهتان به شكار بريد، تير اندازي آموزيد.

پسرك شكاري ماهر و تير انداز خوب شد.

سومي مصلحت داد كه:

شناوري بياموزيد.

پسرك در چند ماه در مشق شناور ماهر شد.

بـا و جـود ايـن همـه زحمت هـا آن همه ترس و شرم دخترانه از پسرك دور نشد.

خصلت هاي خاصة مردانه: شجاعت، جسارت و مردانگي نمي رسيد.

                پدر پسرك پيش مدرس مدرسه رفت. مراد دلش را گفت:

                مدرس:

پسرتان را دو سه ماه به تربية من گذاريد، گفت.

پـدر راضـي شد پسرش را به مدرسه برد. مدرس زود حس كرد كه ذهن پسرك تيز است.  به وي فرمود كه كتاب شاهنامه پيدا كند. پسرك هم شاهنامه را حاضر كرد و استاد از شاهنامه درس گفت. دو سه ماه گذشت و پسرك شاهنامه را ختم كرد.

                در اين مهلت شاهنامه خواني پسرك تماماً تغيير يافت. يك نورس دلير، پهلوان، جسور، ناترس شد. گفتار، رفتار، كردار همه جوانمردانه.  پدرش با هدية زياد پيش مدرس رفته سپاسگذاري كرد و گفت:

                - اگر مخفي نباشد، گوئيد كه چطور شما را ميسرشد كه پسرك ترسو، ضعيف ميزاج و بيچارة مرا به اين يك جوانمرد پهلوان و ناترس، جسور و دلير تبديل داريد؟

                مدرس گفت كه:

                - از شاهنامة حكيم فردوسي سپاسگذار ،منت دار شويد. پسرتان را شاهنامه مرد كرد. مردم بيهوده نگفته اند:

                                هر آنكس كه شاهنامه خواني كند

                                اگر زن بود پهلواني كند

اديب جوان و فردوسي

اديبي جوان قصه اي به سردبير مجله اي براي چاپ سپرد. روزها، هفته ها سپري شدند، ولي قصة مذكور روي چاپ را نديد. هر باري كه اديب جوان در قبول سردبير از تقدير اثرش پرسان مي گشت، برايش وعده ميكردند كه در نوبت است، حتماً چاپ مي شود. طاقت اديب جوان طاق شد. نزد سردبير رفت و به قهر گفت:

- جناب سردبير از آن روزي كه قصة مرا براي چاپ قبول كرده بوديد رسا( درست) شش ماه گذشت. چاپ آن را به خيال هم نمي آريد. در اين بدل در مجله اتان چندين اثرهاي كم مضمون و كم صفت را جاي داديد، ولي قصة من هنوز در جعبة روي ميزتان خواب است. در اين مورد محرر از صندلي بلند شد، نزد جوان آمد و با نرمي گفت:

- جوان خوب شما بسيار بي صبر بوديد. اديبان بزرگ نهايت پر صبر و طاقت بودند. ايشان در صبوري نمونة ديگران بودند. مثلاً فردوسي هزار سال انتظار كشيد تا شاهنامه اش چاپ شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 21:4  توسط فایق   | 

من هم ميروم:

-          خير, ميلش, - گفت ابوعلي سينا.

ابوعلي سينا خواهرش را همراه گرفت و به يونان رفت. در يونان اينسو آن سو را نگاه كرد كه يك مرد نانواي ،نان پخته ايستاده است. وي پيش نانواي رفت و گفت:يك جاي زندگي بمن ته

- منه همين بالا خانه از شما, مرحمت, - گفت.

ابوعلي سينا خواهرش را گرفته به بالا خانه براورد, صحبت كردند,بعد گفت كه:

-       خواهر اين جاي را يونان ميگويند. اين شهر بسيار علم هاي بدوئيك دارد. مبادا تو تيريزه را گشاده به بيرون نگاه نكن . تا آمدن من تيريزه را نكشا.وقتي كه من آمدم, هر دويمان به تماشا ميرويم.

اين سخن را به خواهرش گفته خودش برآمده شهر يونان را سير كرد. دختر خود بخود فكر كرد كه“  برادرم يك گفتند و ماندند ديه“ كني اين كوچه را تماشا كنم من“

تيريزه را كشاده به بيرون نگه كرد كه يك مرد موسفيد يك خر را سوار شده پاچه هاش كشال بي اوزنگو آمده  ايستاده است. دختر سرش را از دريچه بيرون كرده بود كه موسفيد دعائي خوانده پوف كرد. يكباره از دو چكه دختر يك متري دوشاخ برآمده دختر بيچاره ديگر سرش را درون كرده نتوانست.“ آباگپ برادرم راست بوده است“ گفته حيران شده ايستاده بود كه ابوعلي سينا آمد.

ابوعلي سيناديد كه از دو چكه خواهرش دوشاخ يك متره برآمده است . كمي خفه شد و هيچ چيز نگفت. آهسته به پيش نانواي فرآمده به وي گفت كه:

-          برادر, چه قدر آرد داري؟

-          گفت:

-          صدمن.

-          بعد گفت كه:

-          تو همين آرد را تا صبحدم نان پخته ميتواني؟

نانواي حيران شد, بدلش فكر كرد كه “ واعجبا! من هر روز دو خمير ميكنم, همان هم به فروش نرفته ميماند و اين آدم به من اين خيل ميگويد. بعد گفت:

-          برادر, نان ميماند.

گفت:

-كارت نباشد . پگاه همچنان كار شود كه دربالاي نان تو جنگ و جدال شود. ليكن بشرطي كه از حاضر تو به پختن نان سركني. اما به كسي اين سررا اظهار نكن!

-          خوب, - گفت نانواي و به پختن نان شروع كرد.

ابوعلي سينا يك كف خاك را از زمين گرفته دعائي خواند و به بالاي شهر باشيد. از همان شهر آتش تماماً برهم خورد. سحر مردم خيستند كه در هيچ جاي آتش نيست. همسايه به همسايه ميدود, آتش نيست . به جاي دور و نزديك ميروند, آتش نيست .نان گرم دلشان ميكشد, درنانوايي آتش نيست. چه كاركردن خود شان هم را نفهميده همه در حيرت شدند. شهنه اي از آدمان شهر گفت:

- درفلان كنار شهريك نانواي خانه كار كرده ايستاده است.

تمام آدم ها به همان نانواي خانه هجوم كرده آمدند و حقيقتاً آنرا همچنان تله كردند كه گفتن ندارد . نانواي در دلش گفت كه, اين مرد عجب شخصي بوده است . چه گپي كه نزند, همه اش شده ايستاده است . اين چه حادثه باشد؟ “ ازبرداشته شدن آتش نانواي بيخبر ني. بسيار خلق در عذاب ماند. اركان دولت خود بخود فكر كردند كه“ شايد در شهر ما ابوعلي سينا يا ابوصالي آمده باش؟ چه كار كردن در كار كه وي به پيش پادشاه بيايد.

پادشاه اعلان كرد كه “ اگر در شهر ما ابوعلي سينا يا ابوصالي مهمان شده باشد, به بيش پادشاه مرحمت كند.

حقيقتاُ ابوعلي سينااين گپ را شنيده پيش پادشاه رفت . پادشاه او را باعزت و اكرام پيشواز گرفت . هردويشان ششته صحبت كردند. بعد مجلس و صحبت پادشاه به ابوعلي سينا گفت:

-! برادر, شهر مابي آتش ماند . آخر اين چه خيل شد؟ من فهميدم كه شما آمديد و همين كار روي داده است. يگان گناهي از ما گذشت يا نگذشت, ما نميدانيم . ماحيران شده شما را دعوت كرديم.

ابوعلي سينا گفت:

-! برادر, ما به شهر شما براي سير آمده ايم. خواهر چه اي داشتيم, به بالاخانه مانديم وخودمان به تماشاي شهر رفتيم همين دخترك سرش را از تيريزه بيرون كرده است . كدام شخصي از فقراي شما دعائي خوانده است و از دو چكه سر خواهر من دوشاخ برآمده است . اگر باور نكنيد, ببيند, حاضر در همان تيريزه ايستاده است.

پادشاه شنيده به خلقش اعلان كردكه شخصي اين كار را كرده گي را يافته بيارند. يك موسفيدي را يافته آوردند, گفتند كه

ـ اين كار انه همين كس كرده است.

مرد موسفيد رفت, دعائي خوانده پوف كرد كه شاخ از چكه دختر بر طرف شد. پادشاه گفت:

-          اكنون آتش را يك نوع كرده جاري كنيد!

ابوعلي سينا گفت:

-          آتش از شهر بيرون , در بالاي شالي پيه خواب است . ميرويم از همان جاي راه آتش را ميكشائيم.

موسفيد پيش در آمد . پادشاه و ابوعلي سينا و دو وزير از قفا. آنها از شهر بيرون رفتند كه در شالي پيه يك ماده سگ مرده اي خواب است . ابوعلي سينا به پادشاه گفت:

- موسفيده فرمائيد به ته دم ماده سگ پوف كند.آتش در همان. جاي . موسفيد رفته دم ماده سگ را برداشته پوف كرده بود كه آتش نخاس زنان برآمده سرو  روي موسفيد را سوزاند. نه ريش ماند و نه موي. باهمين در شهر از نو آتش پيدا شد. قصاص خواهرش را ابوعلي سينا ازموسفيد گرفت. بعد به بارگاه پادشاه رفتند. ششتن صحبت كردند. بعد اين ابوعلي سينا از پادشاه اجازت طلبيد:

اكنون به ما اجازت شود,‌ ما رويم . شهرتان را تماشا كرديم. ابوعلي سينا و خواهرش از همان جا خيستند. راست به وطن خودشان به نزد ابوصالي رفتند.ابوصالي و ابوعلي سينا بايكديگر ملاقات كردند, ابوعلي سينا  به ابوصالي گفت كه:

-          برادر, ديگر از هيچ چيز دنيا غم نخور . كجائي كه ميگردي, ميخزي و خواب ميروي, ديگر خوف و خطر نيست.

-آنها به كار خودشان مشغول شده گشتند. ديگر هيچ كس به آنها تعدي كرده نتوانست . نه ملا, نه ايشان , نه حاجي و نه پادشاه .

ابن سينا و علم سيميا

                ابوعلي ابن سينا و ابوالحارث درمضافات بخارا درموضع ششر تولد يافته اند.

دردوازده سالگي اشان همة علمهاي دربخارا بودگي رااز خود كردند .بعد دو برادر به اتفاق ,هواي قلندري را اختيار كرده از مملكت بخارا برامده رفتند. شهر به شهر گشته آخر به مغرب زمين داخل شدند.

                درمغرب زمين دريك شهري گنبد دوار گفتگي كتابخانة بود كه دردوره حضرت داود و سليمان فيثاغورث نام عالم وحكيم دانا ساخته ، همه كتابهاي حكمت ناكش را درآنجا چيده طلسم كرده بوده است .

                وي كتابخانه هر سال يك بار دروقت معين سه ساعت كشاده مي شده است .

                ابو علي سينا و ابوالحارث اوقات يكساله راغم خورده دردرون كتابخانه درامدند .دربين يكسال همة كتابهاي فيثاغورث راازنظر گذرانيده مطالعه كردند .

                ازكتابخانه فيثاغورث برامده ابوالحارث به شهر مصر وابوعلي به شهر بغداد رفتند .

                ابوعلي چند روز درشهر بغداد سير وتماشا كرد .آخر فكر كرد كه از بيكاري هيچ فايده نيست ، بايد كه با قوت سيميا يك حمام چهل گنبده بنا كرده با درامد همان زندگي كنم.

                بعد ازين قرار ابوعلي دركوهي رفته يك درخت را بريد . از يك چوب صورت آدمي را ساخت . به وي لباس پوشانده زنده كرد .ازهمين خيل آدم چل نفر غلام بچة خوش رفتار حلقه بر گوش به وجود آورد . همه آنها بايكديگر خيلي مانند بودند ، اما گپ نمي زدند .

                باياري چل غلام بچه دربين هفت روز در بين شهر بغداد يك حمام عجائب بنا كرد . وي حمام چل گنبد كبود و چل رواق داشت . درگنبد چشمه آب مصفا مهيا ، طاس هاي نقره و لنگ هاي صوف بسيار بود .درهر گنبد يك غلام بچه خوشروي حرير پوش متصدي بود . به هريك آنها خدمتگاري ، خادمچي لنگ برداري مقررشده بودند . چنين حمام را خلق بغداد هيچ نديده بوده ونشنيده بود.براي همين خلق بغداد هوس ديدن اين حمام راكرده گروه گروه شده به آنجا مي آمدند .

                آوازة اين حمام به گوش پادشاه بغداد رسيد . پادشاه همراه وزير و وزرا براي تماشاي حمام آمد .حمام راديده پادشاه درحيرت شد وگفت :دراندك وقت برپاكردن اين خيل حمام عالي به عقل نمي گنجد.دراينجا حكمتي است .

                پادشاه به بارگاهش برگشته باتيزي ابوعلي رابه نزد خود طلب كرد. ابوعلي هم به تيزي درخدمت پادشاه حاضر شد . با هزار آداب تعظيم و تواضع به جا آورد. 

ابوعلي را در قصر شنانده بسيار نوازش و اكرام كردند .ازحد زيادبا ضيافتهاي عالي خرسند كردند . پادشاه سرو پاي قيمت بها پوشانيده سر فراز كرد .

بعد ازدوستداري وعزت واكرام پادشاه ازابوعلي واقعة حمام راسوال كرد .

- دربين هفت روز بنا كردن چنين حمام دلكشا را عقل هيچ حكمت شناسي نمي گيرد .باعث چه باشد ؟

                ابوعلي غلامبچة همراهش رفته را نشان داده گفت :

                - ا  پادشاه عالم ، سلطان باكرم ، چل نفر اين قبيل خدمتگار دارم .آنها فرمايش مرا باجان ودل قبول كرده درمدت هفت روز اين حمام رابه تمام بنا كردند . هركدام اين غلامان چل هنر مي دانند . يكي ازين هنر ها حمام ساختن است . غير ازين آنها سي ونه هنر ديگر دارند . هر كدام آنها ازين حمام هر هفتة يك همياني زر درامد دارند كه خواه درمغرب وخواه درمشرق درهوا ، خواه دردريا هرقدركار مشكلي باشد ،دريك چشم كشاده پوشيدن اجرامي كنند. باز يك هنر آنها همين است كه در راهروي ازشمال وپرنده ها هم تيز دوهستند .

                پادشاه خوشحال و خرم شده گفت :

-          ا  حكيم عالي مقام ،اين هنر را به خلايق نشان داده منظور نظر شدن دركار .

ابوعلي گفت :

-          شاها ، عمرتان دراز باد .اين خيل كار هارا دربين خلق كرده نمي شود ،براي اين جاي خلوت دركار.

پادشاه براي فهميدن علم حكمت ابوعلي رادرخلوت خانه خودش گرفته درامد . همراه جوان از چوب بنا شده سه كس بودند . ديگر كس نبود . ابوعلي گفت :

-ا  شهريار  عالم ، چيزي كه مدعا يشان باشد اظهار كنند ، به همان نگاه كرده كارمي كنيم .

پادشاه گفت:

- ا حكيم حكمت شناس ، من به دختر پادشاه شهر صبا عاشقم . به اميد وي بارها ايلچيئ خواستگار فرستادم ، اما قبول نكرد .آخر لشكر كشيده رفته جنگ كردم . مغلوب شدم ،علاجي كنيد كه همان دختر را يك بينم .

- ابوعلي نصف شب بود كه درگوش غلام حلقه بر گوش افسوني خواند. غلام همان زمان ازنظر غائب شد .دربدل يك ساعت ازدست دختر پادشاه شهرصبا داشته آمد .

پادشاه ديدن همانا به جمال دختر عاشق شيداشده “واه عجبا اين دختر زليخا ثاني بودست كو“ گفت ، صبرو قرارنماند وعقل وهوشش راگم كرد.

پادشاه بعد از يك ساعت به هوش آمد وبه غلام بچه تحسين وآفرين خوانده گفت:

-ا حكيم عالي جناب ! به حكمت شما عقل و فهم ما حيران ماند .ازاصل اين كار مارا واقف و آگاه كنيد.

 ابوعلي گفت :

-ا  پادشاه عالم و شهريار با كرم!جواب اين سوال راازخود مهرنگارپريوش پرسيد !

 پادشاه ازدخترسوال كرد .آن دختر نازنين گفت:

- ا  پادشاهم ، اگر ازگناهي من گذريد ، اول من يك سوال كنم ،‌بعد احوال خود رابيان كنم .

پادشاه رخصت داد ، دختر پرسيد :

- اين شهر كدام شهر است ، اين چه خيل جاي ؟ شما جنابشان كيستيد ؟ اين عزيزچه خيل آدم هستند؟

پادشاه به اين سوال ها جواب داد . بعد ازآن دختر گفت:

- من دختر پادشاه شهر صبا هستم  . پدرم ازبراي من دردرون وبيرون قصر شاهانه چارباغي بنا كرده است . چه قدر كنيزك هاي صاحب جمال رابه من پاسبان و خدمتگار كرده مانده است . همة ما به خواب ناز بوديم كه اين غلام بچه ازدستم داشته آهسته كشيد ، بامعاملة ملائم اشاره كرد . به چنين جاي مستحكم ناترسيده درامدن اين جوان و با اشارت دعوت كردن او به نظر من عجائب نمود . من حيران ماندم ، نشستم . ازهر طرفم طنابي كشيدگي برين شد. به من اختيار سر كشي كردن نماند . ازقفاي همين جوان آمده حاضر خودرا دراين كوشك زرين نگار ديده ايستاده يم . من ديگر هيچ نمي دانم .

بعدپادشاه به كاروحكمت نشان دادة ابوعلي تحسين وآفرين كرد . عزت ابوعلي رابجا آورد. پادشاه فهميد كه اين كارها به قوت علم سيميا اجراكرده شده است .

بعد صبح صادق شد ، براي دختر شاه يك قصر شاهانه ، چارباغ گل و گلزار جنت مقام تعيين كرده آنرا با پلاس هاي ابريشمي آراستند .چند نفر كنيزكان نازنين و خدمتگاران باادب همراه شده به نغمه و اصول دختر پادشاه شهر صبا رابه قصر پادشاهي آوردند . دخترگريه كرده گفت :

-خدايا ، اين چه احوال ، چه غم وكلفت كه بسر من انداختي ؟

ازين بخت وتخت وي ناراضي بود.

پادشاه بغدادبه تختش برامده يك شب دراز با ابوعلي صحبت كرد ، وزيران و اركان دولت رابه نزد خود طلب كرده ابوعلي راتعريف كرده گفت:

-اين حكيم دانا دربين يك ساعت دختر پادشاه شهر صبا رابه پيش ما آورد .

اين سخن راازدهان پادشاه شنيده اركان دولت همه به ابوعلي تحسين و آفرين خواندند . پادشاه ابو علي راوزير اعظم تعيين كرد .

بعد ازين كارها, بامصلحت به پادشاه شهر صبا تحفه و هديه ها تيار كرده همراه ايلچي نامه فرستادند .

اكنون چند كلمه از پادشاه شهر صبا شنويد .

                روزي كه دختر پادشاه شهر صبا دروقت و ساعت خود از خواب بيدار شده از خانه اش برامدنش دركار بود ، نبرامد . كنيزك ها و پاسبان ها بي طاقت شدند وآخر مجبور شدند كه درخانة دختر راكشاده خبر گيرند . نگاه كردند كه دختر درجاي خوابش نيست . درها محكم ، پاسبان ها همه بيدار ، خواب نكرده اند .“ دختر از كجا برامده رفته است ؟ “ خدمتگارها در حيرت شدند . همه جاي سراي و باغ را كافت وكاب كردند . از دختر نشاني نبود . نا علاج ترسيده ووهميده به پادشاه خبر رساندند .

پادشاه اين خبر راشنيده ازهوش رفت .بعد ازيك ساعت به هوش آمد . علما و حكما راجمع كرده واقعه رابيان كردند . بعضي ها گفتند :

=اين سحر و جادو است .

باز بعضي ها گفتند :

                -اين كار جن است .

                ديگر ها گفتند :‌

                اين علم نجوم است .

                بازبعضي ها گفتند كه :‌

-ا پادشاه عالم ، اين قوت علم سيميا بودگي است . چونكه درشهر بغداد حكيم ارسطو صفتي پيدا شدگي ، دخترتانراهمان كس گرفته رفته باشد عجب نيست .               - درحال پادشاه درغضب شد و امر كرد كه :

                -لشكر جمع كرده رفته شهر بغداد راتله و تاراج كنيد . دختر راصحت و سلامت گرفته بياريد .

                امر پادشاه به وزيرها معقول نشد ، آنهاگفتند :

                -ا پادشاه عالم . جان ما فداي شما شود . پادشاه بغداد بسيار پادشاه بزرگ است . عسكر وي از ستاره ها هم زياد تر است . وي چند بار دختر شمارا به جفتي پرسيده بود ، شما راضيگي نداديد. دل وي كه در راه عشق سوخته بود ، آخر به سرمان لشكركشيده آمد .به سبب جنگ مملكت خراب شد . چقدر خون ريزي ناحق شد . چه قدر پدر و مادر ها از فرزند عزيزشان  جداشدند . چقدر فرزند ها صغير مانده بئ پدر شدند .  حساب كلفتي كه به سر خلق افتاده بود ، خدامي داند . به هزار مشقت از آن بلاي جنگ خلاص شديم . اكنون معشوقه اش به دستش ،. علي الخصوص ابو علي برين حكيم دانا درتصرف وي است . همين وقت حضرت سليمان زنده شده پادشاه شود هم به پادشاه بغداد برابر شده نمي تواند .دواي اين درد صبر است . به هر حال پادشاه بغداد هم عاقل ، هم دانا ،هم زيرك است . احتمال نامه نوشته معلوم كند ويا ايلچي فرستد .

                اين مصلحت نصيحت آميز به پادشاه معقول شده ، ناعلاج به صبر كردن مائل شد .

                به مصلحت عاقلانه اهل سراي پيش جنگ گرفته شد.

                بعد از چند وقت ازبغدادايلچي ها رسيده آمدند . ايلچي به نزد پادشاه درامده تعظيم بجا آورد ، تحفه و هديه ها راتقديم كردونامه راسپاريد . وزير درحضور اركان دولتش نامه را با آواز بلند خواند . مضمون كوتاه نامه اين بود : “بعد از سلام وكلام معلوم خاطر شود كه جناب عالي به درون پردة عصمت فرزند نور چشمشان رانگاه مي داشتند . چند مراتبه خواستگار فرستادم ، قبول نكرده بودند . آخرالامر واجب تعالي به كمينه يك حكيم افلاطون طبع و ارسطو صفت روان كرد.كه اين حكيم باعلم حكمت دربين روز يك حمام عبرت نماي چل گنبدناك بناكرد.چل غلام زيباروي وخوش صورت دارد. همه شان به يك شكل وشمايل هستند . هر يك غلام دريك گنبد حمام تعيين شده ،به هركدامش يك خدمتگار موكل است . هريك غلام چل هنر دارد . يكي ازآن هنر ها اين است كه يكي ازآ ن غلامان دختر شمارا دربين يك ساعت ازشهر صبا به شهربغداد گرفته آمد . من آن حكيم پردان رابه خودم وزيراعظم تعيين نمودم . تعريف اورا گفته تمام كرده نمي شود .

                ا  پادشاه عالي جناب ! ازشما التماس مي كنم كه در فرصت نزديك به مملكت ما تشريف نمائيد.با همين سبب حمام عبرت نما راتماشا كرده نورچشم حورطلعتتان را ديده به همين بهانه عجب نيست كه ديدن وديدار شمارا االله تعالي به كمينه نصيب گرداند .پنج شش روز مهمان شده كمينه راخرسند و ممنون مي كنيد گويان اميدوار هستم .

                نامه به همه اهل سراي و پادشاه مقبول شد .

                بعد ازآن به بغداد شريف رفته ديدن آن حمام عبرت نما را آرزو كردند .پادشاه همه اهل سراي رابراي به سفر تيارشدن امرداد .ايلچي هاي از بغداد آمده را با آب و نان ضيافت هاي بسيار باعزت واحترام گسيل كردند .

                بعدازچند وقت پادشاه شهر صبا باچه مقدار لشكر خنجر گذار ،شاگردپيشه هاي جرار و اركان دولت تحفه هاي بسيار رابه خچير و اشتر ها بار كرده به صولت ودبدبه به راه بغداد روانه شد.

                پادشاه شهرصبا چند وقت منزل و مراحل طي كرده به بغداد شريف نزديك شد . پادشاه بغداد اينرا فهميده با اركان دولت واعيان ولايت عسكر ها يش رادسته دسته ، گروه گروه كرده به ترتيب آورد .پيش پيش آنها دختر پادشاه شهر صبا رابه اسپ سوار كرده به پيشواز پدرش براورد .

                پادشاه شهرصبا فرزند ارجمندش را صحت وسلامت ديده خوشوقت و خرم شد . از دوطرف غم وغصه ها دور شد . پادشاه بغداد رسيده آمد و هر دوپادشاه ملاقات وسپاس ومنت داري كردند. پادشاه بغداد مهمان ها را به قصر خود تكليف كرد . پادشاه شهر صبا تحفه و هديه هاي آوردگي اش ـ غلامان زرين كمر ، كنيز هاي صاحب جمال ، اسباب وانجام و اسلحه هاي به گوهر هاي شب چراغ ، جواهر هاي قيمت بها زيب و  زينت داده شده راتقديم كرد .

                پادشاه بغداد همت پادشاه صبا را ديده هزار ها شكر بجا آورد، جهان جهان خرسند شد كه هيچ وقت اين خيل خرم وخوش حال نشده بود .

                بعد ابوعلي وپادشاه شهر صبا هم صحبت شدند .

                پادشاه شهرصبا ابوعلي راديده “ عجب حكيم راهنمون روزگار عالم مينمايد “گفته به دل خودش.

                ابوعلي بافرمايش پادشاه بغداد به واسطة علم سيميا يك مكان خوش وخرم ويك گلستان جنت نشان پيداكرد كه پادشاه شهر صبا با تمام عسكر و لشكر ش درانجاي شد درآن مكان جنت نشان يك تخت عالي زرين نگا ركه هميشه از لعل وياقوت وزبرجد ودر و جواهر ها مرصع بود ، گذاشتند .قصر شاهانه هم به همان موافق بود كه شعلة وي به آفتاب جهانتاب غلبه مي كرد .

                پادشاه بغداد در باغ، در آن گلستان جنت نشان مهمان هارا چل شب و روز ضيافت داد . همه شاد وخرم شدند .

                بعد از ضيافت ها پادشاه شهر صبا آرزوي تماشاي حمام عبرت نماي ابوعلي راكرد . ابوعلي ازجايش برخاست ، دستش را الف لام كرده ازپادشاه براي مهمانها را ضيافت كردن ,اجازت گرفت.

                درراه حمام باقوت علم سيميا يك باغ مرغزار جنت نشان بناكرد كه در آنجا ميوه هاي رنگارنگ، گل وريحان بسياربودند، مرغان وبلبلان خوشخوان نغمه سرايي مي كردند.

                درقصر دردرون باغ بودة پادشاه كنيزكان صاحب جمال به مثال حور وغلمان ها بازي و عشرت كرده مي گشتند.

                ابوعلي باغ را تيار كرده پادشاه شهر صبارا اول به حمام تكليف كرد . پادشاه با اركان دولتش به حمام درامد وديدكه حمام خوش هوا، شاه صفه هاي سليماني دارد ، درحوض هايش لب لب آب مصفاي فارم ماهي ها با شوق وذوق جولان زده آب يازي مي كنند . درون حمام همچنين تازه و آزاده بود كه آئينه برين عكس آدم مي نمود. درحمام چل نفر غلام بچة پريوش زلفدار زرين كمر بود كه هركدام دريك اوراق حمام ازبراي خدمت دست به سينه كرده مي ايستاد.آنها هيچ سخن نمي كردند.

پادشاه شهر صبا يك غلام بچه را درگوشة آورده سوال كرد :

-          شمايان غلامان زرخريد ابوعلي مي شويد ؟

 وي جوابي نداد .

پادشاه باعقل وفراست خود فهميدكه اين همه قوت علم سيميا است . به ابوعلي تحسين و آفرين خواند . پادشاه دردل خودش “ الله تعالي به بنده هايش عجب لطف و كرم كرده است “‌ گفته حيران شده ايستاده بودكه ابوعلي آمده به ضيافت باغ عبرت نما تكليف كرد .

اركان دولت پادشاه جمع شده ،‌سپاهانه قدم زده به آن باغ داخل شدند. ابوعلي سردار هارا با يك صدو بيست هزار لشكر سه شبانه روز ضيافت كرد . براي هريك مهمان به خودش مناسب تحفه و هديه هاي عجائب مرحمت كردند كه تعريف آن اگر آب درياها سياهي شود ، همه چوب ها قلم شود ، همه برگها كاغذ شود هم ، نوشته تمام كرده نمي شود.

                بعدازين ضيافت ها ابوعلي و ديگر حكما و علما همه اشان دست به سينه گذاشته با عزت تمام از پادشاه شهر صبا التماس كردند كه براي نورچشمشان ، ملكة همايون بانو را به پادشاه بغداد توي كرده دادن راضگي دهد . پادشاه شهر صبا نيز قبول كرد .

                درشهر بغداد به توي تياري ديده شهر را آئين بندي كردند . چار شبانه روز به همه فقرا و فضلا توي و تماشا داده به همه انعام داده همه را خرسند وخرم كردند.

                بعد ازتوي و خرسندي ها پادشاه شهررا صبا به مملكت خودش گسيلاندند .همه عسكر ها و اركان دولت مناسب خود تحفه و هديه ها گرفته شاد وخرم شدند.

                پادشاه بغداد با همايون بانو عيش وعشرت كرده به مراد ومقصد رسيد .

بوعلي

يكي بود يكي نبود ،درشهري پادشاهي بود كه غير يك دخترزيبا فرزندي ديگري نداشت.توي خانة اين پادشاه هم يك زن پيري بود كه پسري داشت علم خوانده و حكيم نامش بوعلي .

يك روز بوعلي رفت خانة پادشاه كه مادرش را ببيند چشمش به دختر پادشاه خورد ، توي باغچه مشغول گل چيدن بود . بوعلي يك دل نه صد دل عاشق دختر شد و تفصيل را به ننه اش گفت .

-مگر عقلت راخوردة كه عاشق دختر پادشاه شده اي ؟ اين فكر هارا نكن كه عاقبت خوبي ندارد . بوعلي جوابي به مادرش نداد . اما ازآن روز ازصبح تاغروب پيش قصر پادشاه بي اختيارگشت و گذار مي كرد . تا كار بجايي رسيد كه پادشاه فهميد وزيرش را صدا زد و گفت:      

ببين بوعلي چه كاردارد كه هر روز ازاول تيغ آفتاب تادم غروب درپيش قصر مي ايستد .

وزير آمد پهلوي بوعلي وازاو پرسيد : بوعلي گفت:

من عاشق دختر پادشاهم ، چاره ندارم . بايد هر طوري به وصالش برسم

وزير رفت و تفصيل را به پادشاه گفت . پادشاه اوقاتش تلخ شد .فراش باشي را خواست و گفت

-اين مردك را از شهر و ولايت ما بيرونش مي كني و به دروازه بان هم مي گويي كه ديگر به اين شهر راهش ندهند .

فراشباشي گفت :

اطاعت مي شود و كشتل بوعلي راگرفت و ازشهر بيرونش كرد . به دروازه بان هم سپرد ديگر  راهش به شهر ندهد .

                بوعلي با دل تنگ و اوقات تلخ راه بيابان را پيش گرفت . دوسه فرسخي كه رفت ديد هفت سواره مي آيد .وقتي رسيدند ، بوعلي رفت پيششان و احوال پرسي كرد كه شما كي هستيد و كجا مي رويد . گفتند :

                -ما از طرف پادشاه فلان كشور به اين شهر امده ايم كه بوعلي حكيم را ببريم پهلوي پادشاه .

                گفت : بوعلي منم.

تاگفت بوعلي منم ، فوري ازاسپ آمدند پائين ازروي اسپ يدكي غايشه

كشيدند و ركاب گرفتند و بوعلي راسوار كردند و با عزت و احترام تمام بردندش به آن ولايت  پهلوي پادشاه .

پادشاه تا چشمش به بوعلي خورد ، جلوي پا پيش بلند شد و فوري به فراش ها را دستور داد برايش فرش بيندازند . بوعلي تعجب كرد كه چطور شد پادشاه اين قدر به او حرمت مي گذارد .

                باري بعد از تكليف و احوال پرسي پادشاه گفت :

                - من يك سال تمام ازسر درد آرامي ندارم شب وروزم رانمي فهمم تمام حكيم ها راآورده ام نتوانستند مرا چاق كنند و همه بيك زبان گفتند : ماكاري  نمي توانيم بكنيم .اگر كسي بتواند شما را چاق كند بوعلي است و بس من هم به سراغ تو فرستادم .

                هنوز پادشاه حرفش را تمام نكرده بود بوعلي گفت :

-          بگوئيد لگن بيارند .

 پيش خدمت ها رفت لگن طلا آورد . بوعلي هم ازبر شالش نيشتر را كشيدو رگ پيشاني شاه را زد . يك خورده كه خون آمد ، بعد خون را بند آورد و سر پادشاه خوب شد . پادشاه خيلي خوشحال  شد وصدتا اشرفي با يك اسپ تيز رو با زين و اوزار طلا به بوعلي داد و به او اصرار كرد كه همين جا پهلوي ما باش .اما بوعلي گفت :

                نه هرطوري شده بايد بروم پهلوي مادرم .

                پادشاه گفت :

                آخر قراري كه شنيده ام تو را توي آن شهر راه نمي دهند .دروازه بان نمي گذارد وارد شهر بشوي . شاه آنجا هم تو را از ملك خودش راند . حالا خيال كن كه فردا مي خواهي وارد شهر بشوي چه كار مي كني .

                گفت :

                -به قول مردم تافردا يك طوري مي شود . يا خر ميمرد يا صاحب خر يا دنيا مي ماند بي صاحب . پادشاه ميمرد و يا دروازه بان يا هر دو .

                بوعلي به راه افتاد . وقتي خواست از بازار گذرد ، يك ظرف مسي براي ننه اش سوغات خريد . بعد از دروازة شهر رفت بيرون هنوز يك فرسخ راه نرفته بود كه هوا ابر شد و يك باران تندي گرفت . بوعلي فوري لباس هايش را كشيد وگذاشت توي ظرف ودرظرف را بست . وقتي كه باران ايستاد ، پوشيد . هنوز يك فرسخ دست چپش را از آستين درنه آورده بود كه شيطان رسيد . نگاه كرد ديد بوعلي از باران تر نشده است . گفت:

                اي مرد رند ما با اينهمه حيله وحقه ترشديم . بگو ببينم تو چه كار كردي كه از باران تر نشدي .چه جادوي نوي ياد گرفتي ؟

                گفت:

                يك چيزي خوبي ياد گرفتم .

                شيطان گفت‌ :

                به مردم بگو .

                گفت :

                مفت و خالي نمي شود .

                خلاصه خيلي چك وچانه زدند , آخر بوعلي گفت :

-          هر چه هست و نيست توي اين ظرف يك خبري هست .

گفت‌‌ :‌

-اين ظرف را بده به من .

گفت :

-تو كتاب اسرارت را به من بده تامن هم اين ظرف را به تو بدهم .

شيطان فكر كرد وبا خود گفت : ما كه هر چه توي كتاب هست همه را بلد هستيم .چه ضرردارد ,كتاب را بدهم و ظرف را بگيرم . كتاب راداد وظرف را گرفت. وقتي كه از خاصيت ظرف پرسيد ،گفت :

-       هر جا ديدي باران گرفت ، فوري لباسهايت را درمي آوري و مي گذاري توي اين . درش  رامي بندي . باران كه تمام شد درش را وامي كني و لباسها رامي پوشي .

                شيطان گفت :

-          همين  ؟ اين كه چيزي نبود .

 خلاصه شيطان ديد كه اين جا بوعلي فريبش داده است . راهش را كشيد و رفت . بوعلي كتاب را واكرد و ديد درياي علم است . هرچه بخواهي درونش  دارد.ورق ورق كرد كه دركتاب توشته بود . اگر بخواهي چند تا چيز را باهم بچسپاني ، بتواني . رسيد به يك گله اي . براي امتحان ورد راخواند و گلة گوسفند رابا چوپان چسپاند ودو مرتبه ورد را خواند ، آن ها را از هم جداكرد . شاد وخندان راه افتاد به طرف ولايت رسيد به دروازة شهر . تا دروازه بان راچشمش خوردبه بوعلي ، شناختش . آمد پيشش رابگيرد , وردرا خواند و دروازه بان را چسپاند به يك خر و صاحب خر كه پهلويش بود . دروازه بان هر كاري كرد ، نتوانست خلاص شود . بوعلي راحت وآسوده وارد شهر شد و راست رفت به خانه . مادرش خيلي خوشحال شد ، سرو رويش را بوسيد و احوال پرسي كرد وتعجب كرد كه مگر پادشاه حكم نكرده بود كه تو را توي شهر راه ندهند .

                گفت

                -چرا ؟ ولي ما آمديم .

پدر گفت :

-پسر مان . اين چه ديوانگي بود كه كردي ؟ توكجا ، دختر پادشاه كجا ؟ بيا بيين چه خواستگاري برايش آمده است . اين ها دخترهايشان را به اين خيل ادم ها مي دهند ، نه به تو .

                بو علي گفت :

                چه طور آدمي است ؟

                گفت:

                -پسر پادشاه فلان جاست . غير از مال ودولتي كه پدرش دارد و نصفش رابه اين ها بخشيده است در سرو سينة خودش جواهر زيادي دارد . 

بوعلي گفت :

حالا كي مي خواهند عروسي كنند؟‌

گفت :

ستاره شناس ها فردا بعد از ظهر را معين كرده اند .

بوعلي هيچ چيز نگفت .

فردا بوعلي بعد ازظهر يك دست لباس فقيرانه پوشيد و دربين مردم رفت به خانه پادشاه توي تالارآيينه . يك ساعتي كه گذشت ملاها ي بزرگ شهر ، وزير دست راست وچپ و كله بزرگان ودم كلفت هاي مملكت آمدند . رديف نشستند. وقتي اطاق پر شد داماد وارد شد . بوعلي خوب نگايش كرد ,‌ديد اگر جواهر تاج و كمر بند را از او بگيرد و يك دست لباس معمولي به او بپوشاند مهتر هاهم به شاگردمهتري قبولش ندارند . براي اين كه شعور تقسيم جو دو تا اسپ راندارد .

                تا واردشد همه به پيش وازش بلند شدند و هول- هولة كردند وبال بالاهانشاندش . يك كمي كه گذشت خبر آمد كه قبله عالم مي آيد . ديگر مجلس به هم خورد .مردم بالا وپائين شدند .شاه وارد شد . اجازه داد كه اخوند ها خطبه نكاح رابخوانند و بعد بروند حرمسراوازدختر  ,“ بلي “ بگيرند . آخوندها خطبه مي خواندند . بوعلي وردمي خواند . خطبه كه تمام شد آخوند ها پاشدند .بروند حرمسرا . مردم ديدند تشت ها به پشت شان چسپيدند . بناي خنده راگذاشتند  . شاه قواقش را آويزان كردكه چرا بايد رعيت من درپيش من بخندد . وقتي كه نگاه كرد خودش را هم خنده گرفت . مردم حالا درفكر بودند كه چه حسابيست ، يكباره شنيدنداز حرمسرا صداي داد و غوغا بلند شد . همه فرياد زدند : چسپيدند چسپيدند . شاه دست و پاچه شد .رفت ببيند چه خبر است . ديد زنش و قاضي و داماد و نوكرش و دختر ش و پيشخدمت ها و كنيز همه باهم چسپيده اند . پريشان شد و آمد وزير هايش را خواست كه چه حسابست ، فكر بكنند . وزير ها گفتند : از دست ما هيچ كاري نمي آيد .بايد برويم فا ل بين ها را بياوريم . فوري ده نفر فراش نا چسپيده را از قفاي فالبين ها ودعانويس هاي شهر فرستادند . تا وارد خانة شاه شدند و آمدند حضورش ، بوعلي ورد را خواند . شاه ديد همه جمع شدند وبه هم چسپيدند . دعا نويس ها و فالبين هاو فراش . پادشاه دست وپاچه شد .از وزير پرسيد :

-          چه كنيم ؟‌آب رويمان رفت .

ازيك طرف هم مي ترسيد كه خودش به وزير بچسپد . از ترس ده قدم از او دور تر مي ايستاد . باري ازين طرف وآن طرف حرف زياد شد . گفتند ، بالاي اين كوه يك پيرزن جادو گر هست كه هر كاري از دست او برمي آيد . بايد اوراخبر كرد . پادشاه وزير راخواست وگفت :

-          بگويد پير زن بيايد .

وزير گفت :

-قربانت گردم  پيرزن عادت ندارد كه از جاي خودش بيايد پهلوي من .

پادشاه ديد احوال بد شده است . ناچار پاشد رفت به سراغ پيرزن آورد پائين .

پير زن سوار اسپ از پيش و پادشاه ووزير وفراش هاو نوكرهايش ازقفا ازميدان شهر گذشتند آمدند به طرف قصر . مردم از گوشه وكنار كاروكاسبي هارا پرتافتند ،آمدند تماشا . همين كه وارد شدند وازاسپ پياده شدند . بوعلي ورد را خواند كه پادشاه به پير زن  ، وزير به پادشاه ، باقي ديگربه وزير چسپيدند . تماشا هي ها از خنده رودگي شدند . شاه ووزير از اوقات تلخي خون خودشان را مي خوردند .               - شاه به پير زن گفت:

-          بااين همه تعريفي كه از تو مي كردند ، مزت همين بود

 پير زن گفت :

-بين اين جمعيت يك كسي هست كه ازكتاب اسرارشيطان با خبر است  و او اين كار را كرده است .

 پادشاه گفت ‌:

-آن كيست ؟

پيرزن گفت :

- ببنيد ،توي جمعيت كدام آدمي هست كه به كسي نچسپيده

 اين طرف آن طرف چشم انداختند، ديدند بوعليست . پير زن گفت :‌

-كار بوعلي است .

تمام جمعيت از شاه و گدا دست به دامن بوعلي شدند . بوعلي گفت :

-من به شرطي شما ها را از هم رها مي كنم كه شاه عهد بكند . دخترش را در همين مجلس براي من نكاح كند و تا يك ماه خطبه اي كه مي خواند اسم مرا بياورند و چهل روز براي من نقاره بزنند و پشت سكة شب عيد اسم من باشد

پادشاه ديد هيچ چارة ندارد . اگر بو علي بگويد ده معلق ميمون وارهم بزن بايد بزند . راضي شد

بو علي ورد را خواند ، آنها راازهم رها كرد.

قاضي دختر را براي بوعلي نكاح كرد . خطيب  اسمش رادر خطبه روز جمعه خواند . نوازنده هم نقاره برايش زد ضراب باشي هم پشت سكه اسم بوعلي را انداخت واول دفعه اي كه دو پادشاه دريك اقليم باشد .همين دفعه بود.

انشاالله ، اگر بخت بو علي نصيب تو نمي شود ، علمش قسمتمان بشود.

                                  علاج واقعه

حاكم بلخ بيمار مي شود .سينا رااز بخارا دعوت مي كنند . سينا با فرستاده هاي حاكم بلخ و خذمت گارانش تالب دريا آمو مي آيند . همه به كشتي مي شينند ولي سينا به كشتي نشستن نمي خواهد .سبب مي پرسند . مي گويد : كشتي ده دريا غرق شدنش ممكن است . سينا خواهش مي كند كه به وي يك اسپ خوب يافته آرند . وقتي كه اسپ راپيدا مي كنند سينا به اسپ سوار شده داخل كشتي مي شود . كشتي بي شكست به آن سوي دريا مي رسد .بعد اين از سينا مي پرسند : استاد به كشتي آسيبي نرسيد, غرق نشد , چراشما به آن سوار نشديد ؟

سينا گفت :‌

غرق شدن كشتي از احتمال دورنبود .اگر بناگاه كشتي غرق مي شد اين اسپ مرا از دريا مي براورد . اگر من به اسپ سوار نمي بودم و كشتي غرق مي شد , دانشمندان من بعده مرا طعنه مي زدند كه سينا به آن همه دانش بيك چيزعادي عقلش نرسيدو بيهوده غرق شد . براي همين علاج واقعه پيش ازوقوع بايد كرد.

                            آمدو رفت و بس

روزكه چند درجهان بودم                بر سرم خاكباد پيمودم

ساعتي لطف و لحظة درقهر             جان پاكيزه رابيالودم

باخرد را به طبع كردم هجو               بي خرد را به طمع بستودم

آتشي برافروختم  از دين                  و  آ ب ديده ازاو بيالودم

آخرالا مر چون برامد كار               رفتم و تخم كشته بدرودم

گوهرم باز شد به گوهر خويش      من از ين خستگي بياسودم

كس نداند كه من كجا رفتم           خود ندانم كه من كجا بودم

 

گويند ابن سينا اين شعر رادوسه روز پيش از مرگش سروده بيكي از دوستانش داده است . نقل از مجله لمر شماره   8 و 9 سال 1350 صفحة 30

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 21:1  توسط فایق   | 

گياه شفا بخش

سالهاي نو به دوشنبه كوچيده آمدن ما در اينجا كسلي ورجه بسيار بود. اين تخميناً سالهاي 1933 – 1934 بود. من دخترچة كلانكك بودم. كوچيده آمديم و اندك وقت نگذشته در خانة  ما هم چند كس كسل شد. اول مادرم، ثاني اكام و  من. فقط پدرم كسل نبودند. آن كس به ما نگاه و بين مي كردند. اگر پدرم نباشند، يكمان به ديگرمان آب هم داده نمي توانستيم. آن وقت ها  داروي دختر  عنقاء، به پياده يك طرف ايستد، به اسپكي هم يافت نمي شد.

يك روز پدرم به بازار رفته از يك طبيب شناسشان يك خيل گياه گرفته آمدند. وي گياه خشك و قاق بود، رنگش سبز بلند، نامش را پدرم چيزي گفته بودند، حالا در خاطرم نيست. پدرم آن گياه را به ما نشان داده همين علف را جوشانده آبش را خوردن دركار بوده است، به كسلي ورجه دارو بوده است گفتند و خودشان  وي را به درون يك چاينيك تنكه انداخته، آب قتي كرده خوب جوشاندند. بعد جوشاندن آبش را اندك خنك كرده از همون به هركدام ما  نيم پياله نيم پياله خوراندند. روز دوم هم آب ماندگي اش را گرم كرده باز نيم پيالگي دادند. باور مي كنيد، آب همان گياه را خورديم و از كسلي ورجه تماماً خلاص شديم. از همان وقت تا امروز چه بودن اين خيل كسلي را نمي دانم.  در خاطرم است، پدرم همان وقت گفته بودند كه اين گياه شفابخش را ابوعلي ابن سينا يافته بوده است.

بوعلي كيمياگر

بوعلي به ايران رفته يك كتاب نوشته در يك جاي كتاب " با خروش طلا مس را طلا كردن ممكن" گفته است. بعد وقت از ايران رفتنش همان جاي " با خروش طلا" نوشتة جمله را درانده گرفته است و خود كتاب را به حجره مانده رفته است. پس از چند وقت اين كتاب را يك باي از حجره يافته گرفته است. وي كتاب را گرفته يك جايش را خوانده ديده است كه در آن "مس را طلا كردن" گفته نوشته شده است، اما مس را با چه طلا كردن ممكن، معلوم نيست. باي از مس طلا ساختني شده تمام دولتش را صرف كرده است و همان طلا مي شدگي چيز را، خروش طلا را يافته نتوانسته است. ثاني باي مجبور شده به سقائي برآمده است. هر روز سقائي كرده آب فروخته پول آب را نمي گرفته است و به آدمان:

-آب را خوريد و پول ندهيد،" لعنت به بوعلي بخاري" گوئيد، ميشود، - مي گفته است.

بعد اين گپ آوازه شده به گوش بوعلي سينا رسيده است. بوعلي سينا رفته همين مردك را يافته" يك آب ده " گفته آب طلبيده است. وي آب داده است، آب را خوردن بعد بوعلي به مردك چند پول داده است. مردك از دست او پول را نگرفته گفته است كه:

-پولت دركار نه، لعنت به بوعلي بخاري گوي بس.

بوعلي گفته است:

-چرا اين طور مي گوئيد؟ وي فهمد، خفه مي شود.

 بعد وي گفته است:

-درد من را نپرس، من را خراب كردگي همان.  يك شب مهمان شوي، حكايتش را كرده مي دهم.

بعد سينا دو كيلو برنج گرفته به خانة سقا رفته است. ليكن چه بودن خود را معلوم كردگي نه. همين وقت در همين شهر شيربرنج گفتگي طعام نبوده است. بعد سينا پختن شيربرنج را به وي ياد داده:

-همين را فروختن گير. باي شده ميروي، - گفته است ابوعلي سينا.

ايراني همين كسب را كرده است، بعد دولتش از پيشتره هم زياد شده رفته است.

 

 

به حق زوال نيست

ابوعلي سينا در زمانش  عالم بود. يك وقت شد كه اين كس زن گرفت. زن و شوهر همديگر شان را جدا هم دوست مي داشتند، حرمت مي كردند.

آنها دوستانه زندگاني كرده مي گشتند كه يك روز به خانة ابوعلي سينا يك جوره اش مهمان شده آمد. ابوعلي سينا جوره اش را قبول كرد. به پيشش دسترخوان كشاد، چاي و نان ماند. هرچه كه داشت، آورده ماند. آنها نشسته بسيار صحبت كردند. بعد وقت صحبت جوره اش به زن ابوعلي سينا نگاه كرد كه زن حقيقتاً زن بسيار خوشرو. وي فكر كرد " چه خيل كرده او را از راه براورده خودم به زني گيرم؟ ". جوره باشد هم، جورة بي مزه بود ديه! ثاني ششت، چاي خورد و وقت رفتنش جوره اش ابوعلي سينا را جيغ زد:

-جوره، - گفت، - زن گرفتي كو، به همين خيل علم صاحب هستي و يك زن درست نگرفتي ديه!

گفت:

-          چرا؟

-نه، اين زنت نمي شود، من ميدانم، - گفت.

جوره اش اينرا گفت و از خانة ابن سينا برامد و رفت. چه ميگوئيد كه او راست پيش حمامچي رفت و به حمامچي گفت  كه:

كدام روز به حمام ضعيفه ها زن ابوعلي سينا مي بيايد. اگر تو از كيسة او يك دانه رسمش را به من دزديده دهي،  به تو همين قدر پول مي دهم.

-خوب، - گفت حمامچي.

ثاني زن ابوعلي سينا همراه ضعيف ها يك روز به حمام آمد. همان وقت حمامچي از كيسة زن ابوعلي سينا يك دانه رسمش را دزديده به او داده اين مرد رسم را گرفته تپه توغري پيش رسام رفت. به رسام گفت كه:

-رسم من همين ضعيف را گير كه در آن من ويرا آغوش كرده بوسيده ايستاده باشم.

رسام چند خيل كرده رسم او را با زن گرفته داد. ثاني مردك رسم را به كيسه اش زدو به خانةابوعلي سينا رفت. رفته باز چاي و نان خورد  و گفت كه:

-اين زن حالا هم در خانه ات بوده است ديه؟

-كجا رود اين زن من؟ گفت ابوعلي سينا.

-من نگفته بودم مه به تو كه زنت ناباب، بي مزه، به تو وفا نمي كند، از خانه پيش كن، باخود من هم زنت بسيار نا معقولي ها كرده است، - گفته رسم را نشان داد و از آنجا برامده رفت.

ابوعلي سينا رسم را ديده قهر كرد و زنش را كشتني شد. ليكن زنش نغز، به رهش راست بود. يك وقت چه مي گوئيد كه بعد دوسه روز گذشتن ابوعلي سينا به زنش گفت:

-كني، انجام پنجام نوت را پوش، هر دويمان به خانة جوره ام به مهماني مي رويم.

-خوب، - گفت زن مقصد شوهرش را نفهميده. زنك انجام هاي نوش را پوشيد. زن وشوهر به عرابه سوار شده برامده رفتند. در راه از پيششان جري برامد. ابوعلي سينا به لب جري نزديك شده از عرابه فرامد و به زنش:

-تو شين، من يك پيشاب كنم، - گفت.

بعد ابوعلي سينا عرابه را قفا كرده، پيش كرده با اسپش به جري تيله داد. ثاني "زن هم رفت،اسپ هم رفت، عرابه هم رفت. همه اش تكه تكه شده رفت" گفت در خيالش و چپانش را كشيده در كتفش پرتافت و به كوه برامده رفتن گرفت. در فراق زن قلندر گوئيد هم، وي ديوانه گوئيد هم وي، به يك جا رفته يه حولي يك چال و كمپيري درامد. زير حولي چال و كمپيرمكان دزد ها بود .راه دزد ها ازبين همين چال و كمپير بود.

بعد ابوعلي سينا به فكر و خيال بند شده مست برين به هوش و بي هوش به مكان دزدها، به ته زمين درامده رفت. دزدها از وي پرسيدند:

اِ، اينجا براي چه آمدي؟ تو در پيش ما چه كار مي كني؟

ابو علي سينا:

-اِ جوره ها، من را نپرسيد. ديوانه گوئيد، من . كوكناري گوئيد هم، من. به اينجا آمده ماندنم را خودم ندانسته ماندم، - گفت.

-اِ، شما ابوعلي سينا نه مه؟

-هه، من ابوعلي سينا، - جواب داد وي.

همين وقت يك نفر دزدها ابوعلي سينا را شناخته گفت:

اِ جدا نغز كرديد كه آمديد. شما را به ما خدا داد، - گفت اين دزد، - اكنون شما به مايان سردار مي شويد، هرچه فرمائيد، ما اجرا مي كنيم. شما هرچه را كه دلتان كشد، خورده خواب كنيد.

أنه اكنون اينها اينجا ايستادن گيرند، از زن ابوعلي سينا گپ سركنيم.

ابوعلي سينا زنش را "وي به ته جر افتيده مرد" گفته فكر كرده بود ديه. ليكن زن به جري افتيده نمرده بود. يك دو يگيت شكار كرده آمده ايستاده از بالاي جري مي بينند كه يك چيز سرخ در تة جري نمايان است. فرامده ديدند كه يك زن. پوست هاي رويش كنده شده رفتگي. به صندوق دلش دست كافته ديدند كه نفسش است. زنده. يگيت ها زن را از جري كشاله كرده براورده به طبيبي سپاريدند. زن در آنجا چند وقت خواب رفته نغز شده برامد.

زن در تنش لباس مردانه رفتن گرفت كه از پيشش يك شهر نمودار شد. به آن شهر رفت.پادشاه اين شهر مرده بود، مردم آن شهر براي پادشاه نو انتخاب كردن باز دولت را پرانده بودند كه باز آمده به سر اين زن نشست. سه مراتبه باز را پراندند، سه مراتبه هم باز آمده به سر همين زن نشست. بعد او را پادشاه انتخاب كردند.

اكنون زنك اينجا ايستد، از دزدها احوال پرسيم.

دزدها يك شب يك آدم رهگذر را براي مال و پولش شده كشتند. مال و پولش را گرفتند و جسدش را شبانه  آورده در حولي كمپير گور كردند. پگاهي آدمان حكومت فهميدند كه در اين حولي يك گور پيدا شده است.  چال و كمپير را به حبس گرفتند. گفتند كه :

-اگر كشنده را گوئيد، جواب ميدهيم، ميرويتان. اگر نگوئيتان، در درون حبس پوسيده مي رويتان.

-اِ ، كشندة اين آدم را ما مي دانيم، - گفت كمپير، - در ته زمين چل نفر دزد است، راهش از حولي ما مي گذرد. أنه همان ها كشتند.

ثاني عسكر جمع كردند. شبا شبكي دزدها را رفته زير كردند، همه اشان را بستند. در بين آنها ابوعلي سينا هم است. چل نفر دزد را در حبس خانه قوه كردند. اكنون پاد شاه بايد كه همة اينها را پرسش كند.

زنك به حبس خانه رفته يك نگاه كرد و برامد. وي از بين دزد ها شوهرش را شناخت، ليكن شوهر زنش را نمي  شناسد. پادشاه به قراول شوهرش را نشان داد، فرمان داد كه:

-أنه همان آدم را براي پرسش كردن از همه آخر مي براري!

چل نفر دزد را براي پرسش كردن گرفته بردند. بعد همه اشان را قوه كردند. نوبت پرسش به  ابوعلي سينا رسيد.

پادشاه گفت:

-من شما را در كجائي ديدگي برين. شما ابوعلي سينا نه مه؟

-هه ، من ابوعلي سينا، - گفت.

-آخر شما همين خيل دانشمند هستيد و با دزدها آشناهي كرده مي گرديد مه؟

-اكنون،- گفت ابوعلي سينا، - درد من را نپرسيد. من يك زن داشتم. وي را بسيار نغزميديدم. جوره ام " زنت بي مزه" گفت . او با زنم رسم گرفته بوده است، آنرا به من نشان داد. زنم را با اسپ و عرابه به جري تيله دادم، مرده رفت. در غم همين من ديوانه شده گشته ام.

-همان جوره اتان هست مه؟ گفت پادشاه.

-هه، هست.

ويرا درو آدم مانده يافته آوردند.

پادشاه پرسيد:

-حمامچي هست مه؟

-هست.

ويرا هم يافته آوردند.

پادشاه باز پرسيد:

-رسام هست مه؟

رسام را هم آوردند.

حمامچي را گفتند كه:

-براي چه رسم زن را دزديده به رسام دادي؟

-وي به من " پول ميدهم" گفت. روي پول شيريني كرد. من همينطور كردم، - گفت.

رسام را گرفته آمدند.

-براي چه رسم زن يك كس را همراه كس بيگانه گرفته دادي؟

-او پول بسيار وعده كرد. من همين خيل كردم.

پرسش تمام شد. پادشاه قرار كرده، قرار را خوانده داد. چهل نفر دزد را بدرغه، جورة ابوعلي سينا و حمامچي و رسام را به كشتن حكم كرد. پادشاه  از جايش خيست و ابو علي سينا را از دستش داشته:

-شما مرا شناختيد مه؟ همان زن به جري تيله دادگي اتان من مي شوم، - گفته شوهرش را به خانه اش گرفته رفت. " به حق زوال نه" مي گويند، راست. با همين حق به جايش قرار گرفت و حكاية ما هم تمام شد.

سر گذشت ابن سينا و ابوصالح

ا               ابوعلي سينا در بخارا وقتي كه علمش زياد شد برآمد و داروخانه گشاد.  هر خيل كسلي هار امعالجه كردن گرفت. ملاها از كار ابوعلي سينا خبر دار شده مغل برداشته پيش پادشاه رفتند و گفتند كه:  همين ابوعلي سينا در كار خدا دست انداخته است, توكل اين طور ميگويد, و توكلي آن طور ميگويد همين را نيست كردن دركار.

پادشاه گفت:

ـ چه نوع طبابت ميكند؟

ـ پيشاب هر كسل را تفتيش كرده, ميبيند و بعدبه هر كدامش در شيشه دارو ميدهد.

پادشاه گپ اين ملا ها را شنيده و گفت:

-صبر كنيد, من ويرا امتحان ميكنم.

پادشاه يك گاو زرد داشت. پيشاب گاو زرد را به يك شيشه گرفت و به يك بچه بي سواد د اد و گفت كه:

-          برده به ابوعلي سينا ده, گوي كه به ما يك كسل هست و پيشاب همان را آوردم. بين چه جواب مينويسد . من يك ديده برايم.

-اين بچه آورد و به ابوعلي سينا گفت:

-       برادر, در خانه ما يك كسل هست. خودش به پيش شما آمده نميتواند. من پيشابش را آوردم  اگر ممكن باشد همين را شما ديده خدا  به شما حيات دهد, به وي يك دارو  دهيد كه صحت شود.

ابوعلي سينا از دست بچه شيشه را گرفت و گفت:

ـ سحر بيا.

شبانه ابوعلي سينا پيشاب ها را از نظر گذرانيده دواي كسل را در پشت شيشه چسپانده ميماند.همه شيشه ها را گرفته ديد, نوبت شيشه پادشاهي آمد. گرفته ديد كه پيشاب گاو زرد, يك تبسم كرده هيچ چيز نگفت.به كاغذ نوشت كه دواي اين كسل كنجاره و كه . كنجاره را مول دهيد, شيره مول ميگيريد.

سحري بود, همان بچه آمد .ابوعلي سينا شيشه را گپ نزده بدست بچه داد. بچه گرفته به پيش پادشاه برد. پادشاه كاغذروي شيشه را خوانده كه در كاغذ نوشتگي“ دواي اين كسل كنجاره و كه . كه و كنجاره را مول دهيد, شيره مول ميگيريد.

-          هاي برادرها, - گفت پادشاه, ـ حقيقتاٌ طبيب بوده است. به وي ديگر كار دار نشويد.

با همين هورِ ملاها پست شد و ابوعلي سينا كارش را دوام دادن گرفت. تمام خلق به طرف ابوعلي سينا گشت,به ملاها نان نماند. ملاها تماماٌ مغل كرده نزد پادشاه رفتند.

-          اگر ابوعلي سينا را نابود ميكني, كن, اگر نميكني, ما چاره ترا ميبينيم, - گفتند به پادشاه

-پادشاه از آن و هميده براي  نابود كردن ابوعلي سيناٍ فكر كرد. اما در درون اينها شخصي از  ابوعلي سينا شفا ديدگي بود. آهسته به بهانه  طهارت شكني خيست و پيش ابوعلي سينا آمده گفت كه:

-برادر, جانت را كش كه ملاها بلوا كرده اند, ترا نابود ميكنند. ابوعلي سينا گفت:

-هي دريغ, آخر اين ملاها بلوا كرده اند ديه! اين كس ابوصالي گفتگي اكه داشت . وي گفت:

- برادر, خيز. اكنون ترك وطن ميكنيم.

ابوصالي همراه ابوعلي سينا خيستند, از اين شهر برامده به مملكت هاي ديگر رفتند.به يك مملكت رفتند كه خلق بسياري از يك جا برامده ايستاده اند. ابوعلي سينا پرسيد كه :

-          برادر ها, شما از كجا ميائيتان؟

آدم هاي آمده ايستادگي گفتندكه:

-در اينجا طلسم هست . در درون طلسم, القانون‎ گفتگي كتاب هست. از آن سال به اين سال همين طلسم دو ساعت گشاده ميشود . ما هر چيز ازخود كردگي امان را خواه يك ورق, خواه نيم ورق گرفتيم و برامده يم , طلسم اكنون محكم ميشود. همين گپ را گفتن برابر ابوعلي سينا به طرف ابوصالي گفت كه:

-          جاي من و تو بوده است.

     يكچند اوقاتي, انار شيريندانه , بادام و هكذا گرفتند, در رومال ها ترنگ كردند و             فرامدند. آدم ها داد و واي كردندكه:

-          هاي, شما ندرائيد, طلسم محكم ميشود, تا سال آينده ميميريد!

-          گفتند:

-كار شما نباشد, روئيد به كارتان

-       اينهادر آمدند و طلسم محكم شد.

ابوعلي سينا از آن سوي كتاب” القانون” ششت ابوصالي از اين سوي ششت . دويشان طي سال آينده كتاب “ القانون” را كه ورق نمانده از خود كردند. سال آينده, اكنون طلسم گشاده ميشود گفتگي روز آدم ها ترددكرده آمدند. در بين اين آدم ها نوكر پادشاه هم بود.

يك وقت ها خزينه پادشاه گم شده بود. پادشاه بسيار كافت و كاو ميكردو دزد را نمييافت . وقت كه طلسم گشاده شد, دو آدم از درون طلسم برامد, موي سر به دهن ميرسيدو ريش بناف, رنگ آدم يابائي . آدمان حيران ماندند, اينها چه خيل آدمان باشند, نوكر پادشاه گفت:

-          اينها آدمان رهزن دزد. شايد كه خزينه پادشاه را همين هازده باشند. هاي, اينجا بيائيد! شماها كستيتان؟

- ما آدم , - گفتند.

- نه , شما آدم نه, شما دزد.

همان آدم دوي اينها را كشيد پيش پادشاه برد. به پادشاه گفت كه:

-تقصير, خزينه را دزد ديدگي ها يافت شدند!

-كني ؟

          -انه ! گفت

-          پادشاه شناند و گفت كه:

-          بدبخت ها, شما ها دزد بوده ايد خزينه ما فلان وقت گم شده بود, ويرا شمايان زدگي, غير از شما ديگر كس نه .

             ا بوعلي سينا گفت:

-        تقصير, خود ماخزينه. ما به دنيا كار نداريم. اين گپ را از ما گمان نكنيد. پادشاه گفت كه:

-        كدام دزد قائل شده است كه همين كار راكردم گفته . چه يافته نميدهيد؟

             گفتند:

-          ما نگرفتيم .

-          بند دستش را, - گفت پادشاه

دست ابوعلي كتي ابوصالي را بستند پيش جلاد كشيدند. در راه ابوعلي سينا به ابوصالي گفت:

-برادر ما يك سال زحمت كشيده ايم كتاب “ القانون” را از خود كرديم, اكنون در همين وقت كار نميفرمائيم.

-          گفت:

-          خوب!

-نوبت تن ما, - گفت ابوعلي سينا يك دعا خواند, نهنگ شدو در درون بحر زد. ابوصالي يك دعا خواند و يك دود باريك شد وبه هوا برآمد رفت. جلاد در همان جا ماند, دهانش قاق شد, ريسمان را به زمين مانده گريخت.

-اكنون ابوصالي را گيريم كه رفته رفته در درون يك شهر در آمد. شهر آباد و زيبا, تنها خودش كمتر آدم يابائي برين بود. ديد كه يك شخص حلوا فروخته ايستاده است و آدم ها از وي حلوا ميخرند. ابوصالي نگاه كرده ايستاد ه بود كه شخص حلوا فروش گفت: آبا‍, آدم يابائي, جنگلي آمده است. دلش به هيمن حلواي من آب شده است ده تيشه را گرفت و از پهلوي حلوا يك گرد زد و به دستش داد.

-          مه, خورو پيشه نگير, - گفت.

-          ابوصالي حلوا را گرفت, خائيد و پرتافت وگفت:

-          همين هم حلوا بوده است مه؟ برادر, من حلوا كنم, تمام شهرت از بالاي حلواي من زنازن ميشود.

اين گپ را حلوا پزشنيد و درودكانشه محكم كرد و گفت:

-          شما برين آدم به من در كار.

-          حلواپز ابوصالي را به خانه اش ميبرد كه در راه سرتراش خانه را ديده ماند.

يكته به سرتراش خانه درآمده, مويتان و ريشتان را كم كم توغري كنيم ممكن مه؟

-          ميلش, - گفت ابوصالي .

ابوصالي درون سرتراش خانه در آمده سرتراش باب كرده اصل قديم كرد كه يك آدم بزيب شده ماند .بعد حلوا فروش ابوصالي را برد به خانه. حلوا فروش يك بزك داشت, يك كمپير آچه داشت, يك مهمانخانه داشت. ابوصالي درون مهمانخانه درامد . حلواچي به پيش كمپير رفت و گفت:

-! مادر عزيز, يك مهمان بسيار خوب هنرمند يافتم .يگان اوقاتي نميكني كه خورده دماغ وي چاق شود. گشنه باشد, سير شود.

- خوب,- گفت و كمپير بزك را جوشيده كمكك” اتل سفيدكٍ ” گفتگي يك ذات شريف هست همين را ساخت در طواق كشيد و همراه دوتا نان بدست بچش داد.

بچش آمد دسترخوان را پيش ابوصالي پرتافت, نان را ماند . اين سوي اوقات بچه ششت آنسوي اوقات ابوصالي .حلوا فروش نان را ميده كرده ماند. حالگي؛ اتل سفيدك ؛جوش كه بود.يك دم تاخير كرده به صحبت سركردند. همين وقت حلوا فروش گفت كه:

-عمك ملا, شما گفتيد كه من يك حلوا كنم كه تمام آدم در بالايش زنازن كند. چه خيل حلوا ميكنيد؛

ابوصالي به حلوا فروش گفت كه:

- برادر, سحر از جا ميخيزي و از همين گرد و نوا بودگي همسايه ات, خويش و تبارت چلته خرمييابي, به همين چل خرچل جوال مييابي. به چل جوال چل خر ازلب دريا قم ميبياري . در .روي حولي ميريزي . بعد از قم آوردن باز چل خررا ميبري و چل خر قميش ميبياري. همين قميش را ريزه ميكني .ما مي پاليم .سحر تو حلوا را از ما ميگيري.

-حلوا فروش سخن ابوصالي را گوش كرده حيران مانده طاقتش نماندو به ابوصالي گفت:

- برادر, خودتان بسيار آدم خوب ميتابيد. بسيار آدم نمايان و اما بسيار سخن هاي بيهوده ميگوئيد ديه, كدام قم كتي قميش حلوا شده است؟

ابوصالي دم نزد و به ته گوش حلوا فروش كشيده و گشاده كه زد. حلوا فروش ”وا” گفته غلطيده از هوش رفت. چشمشه گشاد كه خودش در يك جاي بيگانه گفت:

اينجا كجا؟

حيران شده چار طرفش ر ا نگاه كردن گرفت و بسيار ترسيده از جايش خيست و مانند صحرائي ها ” اينجا كجا؟ اينجا كدام شهر؟ گفته ميرفت كه از پيش ابوعلي سينا برآمد . ابوعلي سينا كه بسيار آدم با عقل و هوش بود. اين آدم را از گشتش و از نگاش فهميد كه آدم اينجا نه. ته گوش حلوا فروش آمدو گفت كه:

-          اكه ملا, السلام عليكم!

-          وعليكم السلام.

-          شما از كجا ؟

-          اٍ من حالگي

-          همه چه شد؟

حلوا فروش همان كار با ابوصالي كرده اش را نقل كرد . ابوعلي سينا فهميد كه ا و در چنگ ابوصالي افتاده است. گفت:

-          شما حلوا فروش مه؟

-          مه, - گفت من شيره وارپز پادشاه

-          شما درمن دركار, مرحمت خانه رفتيم.

از همان جا حلوا فروش را ابوعلي سينا برد به حجره اش شنانده به پيشش نان و چاي كرد و گفت:

-          كني, شما چارته حكايت كنيد.

-          گفت:

- برادر, من حلوا ميفروختم. شخصي آدم و حلواي منرا نگاه كرد, يك گرد شكستم و دادم خيال كردم كه وي گشنه و تشنه دلش به حلوا من رفته است ليكن وي خائيد خائيد , دنگله كرد. طرف من گفت” من يك حلوا كنم كه تمام عالم به بالاي وي هجوم كند” اين گپ را شنيده دكان را محكم كردم و گرفتم و آن شخص را خانه ميبردم كه ديدم سرو  رويش در درون پشم , آدم يابائي برين گفتم” به همين سرتراش خانه دارئيد خودتانه تازه كنيد“ ”ميلش” گفت. درآمدم خودش راتازه كرد آدم برين كرديم و به خانه برديم و مادرم را گفتم: ” بسيار مهمان خوب آمده است, يك اوقاتك كن كه وي گشنه نباشد” مادرم خيست“ يك بزك داشت, جوشيدو يك “ اتل سفيدك” كرد دوتا نان كتي ما گرفتيم پيش مهمان آورديم اوقات كه جوش بود. نان را شكسته گرد طواق مانديم و اكنون تا اوقات خنك شدن. من خواستم كه به همان مهمان گويم كه برادر شما گفتيد كه همين خيل حلوا ميكنيد چه كار ميكرديد كه شما همين خيل حلوا ميشده است؟ آن كس به من گفتند كه ” به پگاه چل خرياب, چل جوال ياب چل خرقم بيار اينها را روي حولي ات ريخته باز گشته چل خرقميش بيار. من يك حلوا كنم كه در عالم نباشد ازاين گپ من خشمناك شدم و فكر كردم اين آدم منرا مسخره كرد” من گفتم برادر شما آدم با عقل و با آداب و گپتان بي مزه ديه! همين را گفتنم را ميدانم كه كشيده و گشاده به ته گوشم زد ”ؤاه”  گفته غلطيدم, از هوش رفتم. چه شدنش را ندانسته چشم را گشادم كه درهمين شهر. اينجا كجا؟ شما گوئيد!

-          اينجا شهر تركيه!

-          از شهر من تاشهر تركيه چه قدر راه؟

-          حساب ندارد.

-          پول داريد مه؟ پرسيد ابوعلي سينا.

-          نه, گفت وي.

يك پنج دانه طلا ابوعلي سينا بدستش داد. اينرا خرجي كنيد, گفته.

-شما ميخواهيد كه به وطنتان رويد يا در دست من خدمت كنيد؟

گفت:

-آ, من در اينجا خدمت كنم,من مادر داشتم, وي مادر من اكنون چه كار ميكند؟

وقتها كه ابوصالي اين كاررا به حلوا فروش كرده بود, كمپير مادر اين بجه خواص نشودگفته علم كتي همان سگ در خانه اش را جادوكرد. سگ بچة كمپير سره دورن بيرون برآمده گشت. كمپير خبر نبوده . ابوعلي سينا گفت كه

-ميرويد مه, نباشد؟

هه, ـ گفت.

-چشمتان را پوشيد گفت

چشمش را پوشيده بود كه ابوعلي سينا مثل ابوصالي كشيده و گشاده به ته جاغش كه زد , وي؛  واه گفت و غلطيد . چشمش را گشاد كه در پيش ابوصالي .همان طواق آتله  و همان نان ميده كردگي و همان اتله سزماكردگي (چيزيكه آبش رفته و خشك شده باشد) ايستاده است. انه اكنون بچه همچنان ترسيد كه گفت اكنون از دوره يك قدم بيرون برايم, ميمرم. اكنون چه گويم, من به وي خدمت كنم؛ ابوصالي گفت:

-          برادر, اكنون اين اتله خنك شد كو, خوريم.

كني اكنون اين گوشش را جنباند! زود زود نان را گرفت و اتله كتي خوردن گرفت. گشته اين بچه ميخواست كه به آچه اش رفته همين مسله را بيان كند. بچه خيسته به خانه ميروم گفتگي وقت ابوصالي باز دعا خواند, سگ اصل قديم شد, بچه پيش مادرش رفت و گفت:

-          مادر, توصحت و سلامت هستي؟

-          هه, من صحت و سلامت .

-          آخرمن دو روز نبودم, از من تو خواص نشدي؟

-          هه, رويت سياه! نوازخانه برآمده رفتي و باز چه گپ دروغ ميزني؟

-          بچه باز حيران شد. ديگر گپ نزدو پي ابوصالي آمد.

-          كني اكنون تردد كنيد, خره بياريد! گفت ابوصالي

ديگر حق دارد كه“نه“  گويد. تردد كرد, چل خر را يافت, چل جوال را يافت, چل خر قم را آورد, روي حولي ريخت. بعد چل خر قميش آورد. قميش را ريزه كرد در دورن قم يكجا يه كردو چار چادر كلان را در بالاي قم وقميش پوشاند و به به كردو ابوصالي به حلوا فروش گفت:

-          رو, به خانه خواب كن!

-          اين رفت به خانه, خواب كرد.

سحر بچه برآمد, تعتول(نان خوردن) رابا همراهي ابوصالي كرد. ابوصالي گفت:

-          خوش, يك حلوا را خبرگيريم, كني,

آمدند, چادر را برداشند كه هر تخته حلوا كه ميگويد گويا از حلوا خانه نو برآمده باشد. بچه در اين بابت خرسند شد وگفت“ من خطا كرده بوده ام, مردك را هنرش اين“ دو تخته را بچه باركردو برد به بازار. حقيقاُ همان گپ گفتگي ابوصالي آمد. همچنان بالذت, همچنان خوشرنگ كه به آدم هاي شهر نوبت نميرسد چروان(ده روبلي) را بالينچه برين برداشته آورد,  خالي كرده ايستاده است. همان حلوا راپانزده بيست روز فروخته, حالي نيمش هم تمام نشده است.

يك روز در بازار حلوا فروخته ششته بود كه دختر پادشاه يوزباش, سوار شده حمام ميرفت. حمام ميرفت كه تفاقا در راه ديد كه آدم هاي بسيار توپلنگ دارند و در ما بينشان يك شخص چيزي ميفروشد. دختر پادشاه فرمود كه يوزباش را قرار دهد. قرار داد. دختر پادشاه چشمبند را از رويش برداشت  وطرف حلوا فروش نگا ه كرد, چشم حلوا فروش به طرف د ختر شد. جمال دختر را ديد و خوشدار شد. شب كه شد, دكان ها را محكم كرد, چروان ها را بست و خانه آمدو مهمان خانه را آب زد, بوريا را پرتافت دربالايش آب زد. كرته را بالاكرد, صندوق سينه يله ماندو گريه كرده خواب كرده بود كه ابوصالي آمد.

-هه برادر, چه شد؟- گفت

- ا, هيچ چيز نه, - گفت.

-          نه, - گفت , - تو بي هيچ گپ اين خيل نميكني.

-          بعد گفت كه:

- دختر پادشاه دريوزباش سوار شده گذشت, جمالش راديدم بسيار خوشدار شدم و آمدم درهمين جا روي دلم تفت كرده ايستاده است.

-كني دست و رويت را تازه كن, لباس هاي طوي روي پوش, تپه توغري ازپيش پادشاه گذشته رو, در ارده(محل سرپوشيده) دختردرا, صحبت كن. ميخواهي همان جا صحبت ميكني, - گفت ابوصالي

بچه كه شست ابوصالي را خوردگي بود, گپش را دو نكرد.

“ اين يگان هنر دارد كه همين طور ميگويد“ ـ گفت در دلش و خيسته ارك پادشاه كتي گذشته به ارده در آمد, پيش دختر رفت,باكنيز ها صحبت كلان داشت. بچه ششت به پيشش  دستش را به سر زانوي دختر يكته زد وگفت:

-          بلاته گيرم, فلان روزمن جمال تراديده بودم, پيش تو آمدم, ميخواهي حويلي ما رويم و چارته صحبت كنيم؟

- دختر از بيروگي اين و از غيرت اين چيزي گفته نتوانست بچه از دست دختر گرفت پيش پدرش كتي گذراند و آورد خانه . بعد شراب و اوقات نغز رافرمود و كيف و صفاي زور كرد و تا بيگه گرفت خواب كردو ازهمان جا باز پيش پادشاه كتي آورده بجايش ماند.

اكنون قصه را كوته كنيم, روزي از روزها دختر پادشاه حامله شد. ازاين واقعه كنيزان دختر با خبر شدند و گفتند كه خدا در تار سرمان دودسته زد! اين پادشاه پگه ميفهمد, سر همه امان ميگيرد“.

يكته كنيز دختر به پيش پادشاه رفته گفت كه:

- پادشاه عالم, حاضر عين وقتش .ما بايد از گرد نمان ساقط كنيم . در قد دخترتان حامله پيدا شده است. از كجا و از كه بودنش را ما نميدانيم.

-          از غضب رگ پيشاني پادشاه دمچه قمچي برين خيست:

-          وي پدر لعنت را اينجا بياريد! فرياد زد پادشاه.

-          دختر را گرفته آوردند و در پيش پدرش شناندند.

-          پدرش گفت كه:

-          پدر لعنت, اين خودش چه گپ؟

- ! پدر, اول پرسش و بعد كشش .تو اول از من سخن گير,بعد منرا كش. خود من هم در اين كار حيران .يك يگيت نازنين آمد, از پيش پاسبان هاي تو گذشته همين خيل رفت. در پيشم ششت صحبت كرد,ازدستم گرفت و از پيش پاسبان ها گذراند, برد در خانه اش, , همرا من صحبت كرد, خفت و خواب كرد و باز آورده ماند. تو ميگوئي كه خودش چه گپ؟ من به تو چه گويم؟

-همين خيل مه؟ گفت پادشاه 0- خوب اين خيل باشد چاره اينرامن مييابم . گپي كه من ميزنم, از خاطر نبرار همين كه وقت آمد آمدش را دانستي , در پيشت يك ظرف رنگ سرخ را انداخته مان. وقتي كه آمده صحبت كرد وبه خانه اش تكليف كرد, همين دست چپت را آهسته از آستين برارو به همان رنگ زده گير.با دست رنگ آلود همراهش رو. وقتي كه به خانه اش آمديد, وي پيش ميداريد و تو از قفا. همان وقت همين پنجه ات را در دروازه اش چسپان و درا . سحر اين پدر لعنت را يافته ميگيريم.

دختر دست رنگ آلودش را در دروازه چسپاند و در آمد, همراه بچه صحبت كرد. در همين وقت ابوصالي طهارت ميشكنم گفته از دروازه بيرون برآمد، در يك جاي وسيع طارت شكست و خيست و رويش به طرف دروازه آهسته آهسته ميامد كه در دروازه پي پنجه را ديده ماند. “اهو, الكي از اين كار پادشاه خبردار شده اند كو؟ گفت در دلش . گشته رفته دستش راششت و از زمين يك كت خاك را گرفته يك دعا را خواند و به روي شهر پاشيد. سحر آدمان پادشاه تفتيش كرده ديدند كه در شهر چه قدر عمارت باشد, در در همه اش همين خيل پنجه كشيدگي و همين رنگ هست. گفت الله اكبر اين آدم اندك باشد, اين كار را ميكرد مه؟ از اين خيل آدم ترسيدن در كار,  اعلان كردن در كار كه همين دختراز وي ما از اين خشم گشتيم.

 دررو جرچي مانده اعلان كردكه“ هر كسي كه به همين دختر من علاقه كرده است و دوست داشته است“ خودش را معلوم كند. دختر را به وي نكاح كرده ميدهم, بچه اين گپ را شنيده به ابوصالي گفت:

-روم مه؟

-          رو, - گفت ابوصالي

-          بچه رفت. پادشاه همين خيل يك نگاه كردو هيچ چيز نگفته به ملا اشاره كرده:

-نكاح كرده دهيد, گرفته رود, - گفت

دختر را حلوا فروش به خانه اش گرفته برد. بحضور در كيف وصفا بود كه ابوصالي به حلوا فروش گفت:

-برادر, بايك دهان گپت به همين قدر مرتبه ها رسانيدم . اجازت ده كه اكنون ما رويم. ما هم برادر, داريم. خويش داريم, تبار داريم.

حلوا فروش او رادو دسته محكم گرفته به يگان جاي رفتي نمانده ابوصالي گفت:

-نه, تو من را منع كرده نميتواني!

ابوصالي خيرو خوش كرد و راست به پيش ابوعلي سينا رفت. پيش ابوعلي سينا رفت و دويشان ششتند, صحبت كردند.

بعد ابوصالي گفت:

-          برادر, ما و تو از چه ميترسيم؟ كتاب“ القانون“ را از خود كرديم. همان پادشاه چه كاري ميكند, كردن گيرد. ما نميترسيم. رفتيم به شهر خودمان!

ابوعلي سينا و ابوصالي خيستند و راست به شهر خودشان آمدند. آنها يك خواهر داشتند. خواهر شان از آمدن اكه هايش خرسند شد. آنها يك دو روز گشته آرزوي تماشاي يونان را كردند. در آن وقت يونان بسيار مملكت تعريفي بود و در رواج هر خيل علم ها نام براور ده بود. ابوعلي سينا آرزو كرد كه به يونان رفته آن جارا تماشا كند.

به ابوصالي گفت كه:

-بيا , همرا رويم!

ا               اين گفت كه:

-          نه, اكنون من بسيار گشتم, خودت رو!

-          بعد خواهرابوعلي سينا گفت:

(-

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 21:0  توسط فایق   | 

 مخلوق و دام

                حكايه مي كنند كه در بخارا مخلوقي پيدا شده است بسيار بدهيبت بوده است. آدم ديدگي ترسيده لام نگفته جان مي داده است. مردم علاج نابود كردن مخلوق را نيافته پيش ابوعلي سينا رفته اند. ابو علي سينا به استاد هاي آهنگر فرموده است كه يك دام بزرگ سازند. روي دام را صيقل دهند.

                استاد ها همينطور كرده اند. دام را پنهاني برده سر راه مخلوق گذاشته اند. آن مخلوق به دام نزديك آمد عكس خود را در دام جلا دار ديده، خودش به عكس خودش در افتاده است و گرفتار دام شدنش را ندانسته مانده است.

                همين خيل آدمان به طفيل تدبير ابوعلي سينا از دست آن مخلوق آدمكش رهائي يافته اند.

سينا و زن و شوهر جوان

يك زن و شوهر جوان فرزند دار مي شوند و دو ماه گذشتن پس هر دو شان مصلحت مي كنند كه پيش ابوعلي سينا رفته در بارة چه خيل كلان كردن كودك از او مصلحت گيرند. ميده چويده، سوغاتي گرفته آنها خانة ابوعلي مي روند. ابوعلي سينا آنها را مهمان داري كرده بعد مقصد آمدن شان را مي پرسد. زن مي گويد كه از خصوص تربية كودك ا زوي مصلحت گرفتن مي خواهند. ابوعلي سينا مي پرسد كه كودك شان چند روزه شده است؟ آنها مي گويند كه دو ماهه.

ا               بوعلي سينا دستانش را در سر زانو زده افسوس خورده مي گو يد:

-دير شده است، دير! كودك را مي بايست در همان روز تولد شدنش مي آورديد، اكنون خودتان او را چه خيل كه خواهيد، همان طور تربيه كردن گيريد.

                                               سودترس

روايت مي كنند كه ابوعلي سينا هفته اي يك مراتبه در سر كوچه بيماران را ميديده است. يك روز به نزديك بيمار رفته به روي او با دقت نگاه كرده است و يك باره داد زده گفته است.

-هاي شاگردان، بياييد كه من قاتل پدرم را يافتم!

شاگردان تازان آمده اند و بيمار را كشيده به حويلي در آورده اند. بعد با اشارة ابو علي سينا او را از دو پايش به زبررو  سيس خانه آويخته اند. ابو علي سينا باشد يك كارد كلان تيز را گرفته نزد بيمار آمده است و به او گفته است:

-پدرم در وقت جان دادنـش گفته بود كه قاتـل او در پيـشانه اش خـال كلان دارد و گوش راستش زخمي. من اين علامت ها را  در تو مي بينم. من انتقام پدرم را از تو بايد ستانم.

بيمار به زاري و التجا در آمده است و گريه كرده گفته است:

-من هيچ كس را نكشته ام.

ابو علي سينا:

-من ترا زنده بزنده پوست مي كنم، - گفته كارد به شكم بيمار رسانيده است.

بيمار سخت ترسيده با تمام قوتش دا دگفته است. همين وقت از دهان او يك چيز لنده پريده به زمين افتيده است.

                ابوعلي سينا آن چيز را گرفته گفته است:

                -علت درد تو انه همين بود. خرسند شو كه از درد خلاص شدي. بيمار به دانش ابوعلي سينا قائل شده صحت و سلامت به خانه اش برگشته است.

حمــام بريز  بريز

ابوعلي سينا در پيران سالي به درد بي دوا مبتلا شده است. او حس كرده است كه عمرش به آخر رسيده ايستاده است. بنا براين چهل روز در تهخانه نشسته از هر خيل گياه چهل شيشه دارو تيار كرده است. بعد از اين يكي از شاگردان صادقش را كه تمام علم و هنر او را از خود كرده بوده است، به نزدش جيغ زده گفته است:

-اگر من مرم، جسدم را به زنبر انداخته به گرم خانة حمام بر و بان. ثاني هر روز از بالاي جسدم يك شيشه يك شيشه از همين دارو ريز. بعد از چهل روز من برگشته زنده مي شوم و ديگر نمي ميرم. آن وقت ترا به مراد مي رسانم، تو هم مانند من طبيب مشهور مي شوي.

                پس از چند روز ابو علي سينا و فات كرده است. شاگردش مرده را به زنبر انداخته به گرم خانة حمام برده مانده است و هر روز از همان دارو يك شيشه را به بالاي جسد او ريختن گرفته است.

                روز سي و نهم جسد ابوعلي سينا آواز برآورده گفته است:

                بريز ! بريز! بريز!

                شاگرد شيشة آخرين دارو را گرفته از شادي به گرم حانه مي رفته است كه پايش لغزيده شيشة دارو از دستش افتاده شكسته است. گويا از همين سبب ابوعلي سينا زنده نشده مانده است.

                مي گويند كه حالا هم اگر آدم پاك و نيك و رحمدل و راست قول از نزد ويرانة همان حمام گذرد، صداي "بريز بريز" را مي شنيده است.

دواي درد عشق

                جواني سخت بيمار مي شود. يگان طبيب او را صحت كرده نمي تواند.  ابو علي را مي آورند . او مي فرمايد كه :

                -مردي را بياريد كه نام همة ديهه هاي گرد و اطراف را داند.

آن مرد را مي آرند. ابو علي نبض بيمار را مي دارد و به آن مرد مي فرمايد كه نام همة ديهه ها را يكتا يكتا نامبر كند.

مرد ديهه ها را يكتايكتا نامبر مي كند و در وقت نامبردن يكي از ديهه ها نبض بيمار تيز مي زند.

ابو علي مي گويد كه :

-اكنون شخصي را بياريد كه تمام خانه هاي آن ده و صاحبانش را داند. چنين شخص را هم مي آرند. ابو علي نيض جوان را داشته آن مرد را مي فرمايد كه صاحبان خانه هاي آن دهه را نامبر كند. حين نام بردن يكي از خانه هاي ده بيمار بيهوش مي شود.

ابو علي مي گويد:

-صاحب آن حويلي دختري دارد. آن دختر را اين جوان دوست مي دارد، آنها را زود نكاح بنديد.

دروغ شفابخش

                روزي به نزد ابو علي سينا يك جوان بيمار آمده است. ابو علي به او نگاه كرده است و چيزي نگفته به پيش بيمار ديگر گذشته رفته است. جوان گمان كرده است كه كسلي او بي دواست، خفه شده به خانه اش رفته است. ابو علي به گوش يكي از شاگردانش چيزي گفته او را پنهاني از دنبال جوان فرستاده است. جوان بيمار از خانه اش ارغمچين را گرفته به باغ برامده است. بعد به اين طرف و آن طرف نگاه كرده است و ارغمچين را به شاخ درخت بسته خودش را آويختني شده است.

                شاگرد ابو علي سينا دويده رفته بند را بريده است و به جوان گفته است:

                -ابو علي سينا گفتند كه شما ديگر نزد آنكس نرويد، شما يگان كسلي نداريد.

                بيمار از شنيدن اين سخنان يكباره شاد شده از كسلي روحيي كه چند وقت باز گرفتار بوده است خلاص شده است.

                بعد ابو علي سر اين كار را به شاگردش فهمانده است:

                -اين گونه بيماران را مجبور كردن لازم است كه سخت رنجيده قصد  خودكشي كنند و بعد يكباره شاد شوند.

 

هلبوي

                يك وقت پسر ابوعلي سينا كسل شده است. ابن سينا دارو و درمان كرده است ، اما بيمار صحت نشده است. بعد پسرش وفات كرده است. سينا شكم او را كفانده از پيش جگر خلته چة زهر را گرفته است. در خلتچه يك چيز  سنگ برين سخت بوده است."اين چه باشد؟"گفته خلتچه را گرفته به لب آب رفته است و آنرا بالاي هلبوي مانده دست خود را شسته است.

                دستش را شسته آمده ديده است كه همان سنگ در خلتچة زهر بودگي آب شده است.ابوعلي سينا به دلش گذرانيده است كه "دواي سنگ در خلتچة زهر بودگي هلبوي بوده است، اگر اين را مي فهميدم ، فرزندم را از چنگال مرگ خلاص مي كردم.

دواي درد گلو

بچه اي به نزد ابو علي سينا آمده گفت:

                -طبيب محترم، چند وقت است كه گلويم درد مي كند.

                -پيش از خوراك خوردن دستت را شوي، -گفت سينا گلوي بيمار را ديده.

                -آخر من به شما دستم درد ميكند نگفتم كو؟- ناراضيگي بيان كرد بچة بيمار.

                - مي دانم، گلويت درد مي كند.

                -اين طور باشد دست با گلو چه علاقه  دارد؟- پرسيد بچه

                -علاقه اش اين است كه تو خوراك را دايما با دست مي خوري  .  .  . 

زهر مار

مي گويند كه بيماران را مي آوردند و به سر كوچة ابو علي مي نشاندند. ابو علي كه از خانه بيرون مي آمد، بر يك جانب نگاه مي  كرد و مي گفت كه اين را فلان كسلي است و او را علاج اين است و در بازگشتن به جانب ديگر نگاه مي كرد وبه همين دستور علاج مي فرمود. روزي  بيماري را ملاحظة بسيار نمود و در علاج وي هيچ سخن نگفت و به ديگري مايل شد. آن بيمار را حالت عجيبي روي داد و دل از حيات و زندگي بركند. او را برداشته به خانه بردند. گفت:

                "- اي عزيزان، فكر تابوت و كفن سازيد، كار من نشد. ابو علي دانسته است كه مرض من علاج پذير نيست، بنا برين به من نگاه نكرد."

اكنون چارة كار رضا به قضا و دل به مرگ نهادن است.

اتفاقاَ در كنج خانه يكي سوراخي بود. اين كسل ديد كه ماري از آنجا بيرون آمد و بر گرد خانه سير نمودن گرفت. در ميانة خانه كاسة شيري بود ، دهان بر آن نهاده تمام شير را بخوردو بسيار بر زمين بغلتيد و بر خود بپيچيد. بعد از آن شير خوردگي را باز به همان كاسه قي كرد و به سوراخي درآمد. آن مردبسيار بر خود انديشه كرد كه چون من مردني هستم، ديگر اميدواري نمانده و هر ساعت امري دست مي دهد، مناسب چنان است كه اين شير ها را بخورم و خود را خلاص گردانم. براين خاطر قرار داده كاسة شير را بر گرفت و تماماً بر كشيد. چون زماني گذشت، ديد كه كسلي وي روي به بهبودي نهاد و روز بروز صحت بدن زياد مي شد بحدي كه از  خود اميدوار گرديد.

فرمود كه اورا بر سر راه ابوعلي برند و بر غرض آن كه با ابوعلي جنگ كند كه : " تو مرا دوا نكردي، اينك خداي تعالي مرا بي منت تو شفا ارزاني داشت". چون ابو علي از خانه بيرون آمد، او را بديد، در تعجب شد و گفت:

اي مرد، تو قي مار افعي ازكجا يافتي و به چه ترتيب آنرا استعمال كردي؟

من به سبب آن كه كسلي تو علاج ناپذير بود، دخل نكردم . خوردن قي مار افعي هم ضرر و هم فايده دارد. باري بگو كه آنرا چگونه يافته اي؟ بيمار اصل واقعه را گفته داد.

دود هزار اسپند

                يك وقتها در تمام شهر بخارا كسلي وبا پهن مي شود. مرامري اوج مي گيرد. آدمان همه حيران، چكار كردنشان را نمي دانند. بعضي ها بخا را را ترك كرده با مال و آل شان به شهر هاي ديگر كوچيده مي روند، بعضي ها به تقدير شان تن داده "هر چه شويم، شويم" گفته در خانه هايشان مي ماندند. پادشاه بخارا براي پيش اين كسلي را گرفتن همة علما و دانشمندان مملكتش را جمع كرده به آنها سپارش ميدهد كه علاج ازين بلا خلاص كردن مردم را يابند. اما هيچ كس در اين بابت چارة كرده نمي تواند. اتفاقاً به پادشاه خبر مي دهند كه در كدام يك كنج شهر ابوعلي گفتگي يك طبيب جوان است و اگر تواند علاج اين كسلي را فقط او يافته مي تواند. آدم مانده ابوعلي را به پيش پادشاه گرفته مي آيند. پادشاه ابوعلي را اول نظرش نمي گيرد، بعد دل و بيدلان مي گويد:

اگر در حقيقت طبيب باشد، چارة كسلي را بيند.

ابوعلي " خوب " مي گو يد و خواهش مي كند كه براي او هزار اسپند بسياري جمع كرده بيارند. با يك دهن گپ پادشاه خواهش بوعلي زود اجرا مي گردد. ابوعلي هزاراسپند را در مابين شهر غند كرده آنرا دود مي كناند. دود تمام شهر را فرا مي گيردو همه جا سيپ سياه دود، همه جا بوي هزار اسپند، از بسياري دود چشم كشاده يك قدم پيش مانده نمي شود. بعد ازين به آدمان كسل  آهسته آهسته جان مي درايد و كسلي از شهر برهم مي خورد. پادشاه به داناگي ابوعلي قائل شده به او پول و چيز بسيار مي دهد و آفرين مي گو يد. ازين كار ابو علي آدمان مي فهمند كه هزاراسپند به كسلي وبا دوا بوده است.

 

 

عـــــذر

                يك روز بو علي سينا براي دم گرفتن از خانه به كوچه برامده است. در وقت از نزديك حويلي گذشتن ديده است كه در سر يك كسل آدم بسيار جمع شده هي و هوي كرده ايستاده اند. ابو علي اين حادثه را ديده حيران شده است و از دلش گذرانيده است كه " چرا مردم در بالاي آدم كسل غوغا مي كنند؟ " آخر او طاقت كرده نتوانسته به آن خانه در آمده است. داملا ها اين آدم ناشناس را ديده امر كرده اند كه او از آنجا زود برامده رود. سينا به گپ آنها گوش نداده است و خواهش كرده است كه به او كسل را نشان دهند. داملاها به وي گفته اند:

-حاضر چهل ياسين ( يسين) كرديم، اگر به شما نشان دهيم، جن و اجنة وي به جانتان ضرر مي رسانند.

يكي از آدمان گفته است:

-ميلش، مانيد كني بينيم، اين آدم چه كار مي كند؟

                ابو علي كسل را ديده به او دارو داده است، بعد دارو را خوردن كسل كمتر آرام شده سرش را از بالشت برداشته به داملاها گفته است:

                - جن و اجنه خود شما بوده ايد. صحت مي كنيم گفته آدم را مي كشيتان كو! 

                همه حيران مانده اند، " كسلي كه هيچ گپ زده نمي توانست، به گپ درامده گفته. يكي از آدم ها ابو علي سينا را شناخته ,كه بودن او را به مردم فهمانده است. بعد آدمان به ابو علي سينا سجده كرده  از او عذر خواسته اند.

استاد و شاگرد

                ابوعلي ابن سينا روزي با خاطر پريشان يك اثر نوشته ,آنرا براي تازه نويس كردن به يك شاگردش داده است. شاگرد انشاي ابن سينا را درست خوانده نتوانسته است و به استادش مراجعه كرده گفته است:

                - استاد، خطتان را خوانده نتوانستم، التماس منبعدكمتر با دقت نويسيد، مايان شاگردهايتان مبادا معني اثرتان را غلط نفهميم.

ابو علي در جواب فقط يك شعر گفته است، كه آن، شعر اين است:

هر چند كه مي كنم تكاپو

نآمد زقلم نقش نيكو

از بسكه قلم شكسته سر بود

خاطر زقلم شكسته تر بود

شرط ابو علي ابن سينا

زماني در يك شهر كسلي وبا نهايت اوج مي گيرد. پادشاه آن شهر از ابوعلي خواهش مي كند كه به مقابل كسلي چارة انديشد. ابو علي خواهش پادشاه را رد كرده مي گويد كه براي نيست كردن وبا, تمام مسجدهاي شهر را آتش زدن و در بين مردم دعا خواني و ملاگي را برهم دادن لازم است.

ازين سخنان پادشاه , به خشم مي آيد و مي فرمايد كه سر ابو علي را از تنش جدا كنند. بعد ابو علي به پادشاه مراجعت كرده مي گويد:

-اي پادشاه عالم من يك شرط دارم . شرطم همين كه فلان روز آفتاب مي گيرد و آن چندمدت دوام مي كند. اگر همين گپ من دروغ بر آيد آنگاه شما مي تو انيد مرا سر بريد.

                پادشاه شرط را قبول كرده روز آفتاب گيري را انتظار مي شود. نهايت آن روز مي رسد. ابو علي شيشه ها را سيله كرده به پادشاه و نديمان او مي دهد. آنها مي بينند كه در حقيقت نيم آفتاب گرفته است. بعد ازين پادشاه و نديمانش به دانشمندي ابوعلي ابن سينا قا ئل مي شوند.

 

چاي كوهــي

                روزي يك زن كسل شده به نزد ابن سينا رفته است. ابن سينا او را ديده گفته است: 

-كجاي شما درد مي كند؟

-دلم،- جواب داده است زن.

ابو علي يك خيل علف را به زن داده فرموده است:

-همين علف را جوشانده آبش را چهار پنج بار بخوريد، اين چاي كوهي است، از آب همين عجب نه كه نغز شده رويد.

                زن علف را گرفته به خانه اش رفته است و آنرا جوشانده آبش را خوردن گرفته است. ديده است كه در حقيقت درد دلش گم شده است. بعد زن به نزد ابن سينا آمده به حق وي دعاي بسيار كرده است.

از روي فراست

ابو علي سينا شنيد كه در يكي از كشور ها طبيبي است و همين كه بيماري به او مراجعت مي كند، درحال به بيمار مي گويد كه " بيماري تو به واسطة خوردن و نوشيدن فلان چيز است".

                شيخ تعجب كرد، زيرا از نبض نمي توان فهميد كه آب و خوراكش چه بوده است؟ ابوعلي سينا به آن ديار رفت و به مجلس آن طبيب حاضر شد و در آنجا نشست. طبيب شيخ را نشناخت. بيماري آمد و آن طبيب نبض او گرفت و گفت: " تو به سبب فلان غذا كسل شده اي ؟ " بيمار هم اقرار شد.

                بعد هم بيماري چند آمدند، ولي گپ همان. شيخ از مشاهدة اين حال تعجب كرد و بعد از آن كه طبيب فارغ شد، شيخ ا زطبيب پرسيد كه: " اين خبري كه شما به آب و خوراك موافق كرده مي گوييد با هيچ يك از قائده هاي طب راست نمي آيد. من در اول شنيده بودم، و ليكن باور نمي كردم، ولي اين شبهة من راست بر آمد.

طبيب فهميد كه اين ابوعلي ابن سيناست. و او را با يك عزت واحترام به خانه دعوت كردو ا زآن پس گفت كه : " شما زحمت كشيديد و از راه دور آمديد، بدانيد اخباري كه من به آب و خوراك مي دهم، از روي قانون طبابت نبوده بلكه از روي  فراست است. زيرا اهالي اين شهر اكثر بي سليقه استند.چيزي كه مي خورند بيشتر در بدن و لباس آنها اثر مي گذارد. من آنها را مي بينم و حكم مي كنم:  " فلان چيز خورده". و اين شخص كه اول به من مراجعت كرد تخم خربوزة بر لباس او چسپيده بود، گفتم كه تو خربوزه خورده ا ي، او هم تصديق كرد.

اين شنيدي كه مي بيني

                گويند ابن سينا روزي از يك تن شاگردان خود پرسيد:

-آرزو داريد به كجا برسيد؟

گفت :آرزو مي كنم مانند شما بشوم.

گفت :

-خاك بر سر من، آرزو مي كردم ارسطو بشوم، اين شدم كه مي بيني و تو كه آرزو داري چون من بشوي، چه خواهي شد/

تقسيم عقل

اهالي ديهة لغلقه كه يكي از ديهه هاي راميتن (هرميتن) است، پيشتر به سادگي مشهور بودند.

به مناسبت از همان ديهه بودن ابو علي سينا در حق اهالي آن ديهه افسانه اي مشهور شده بود. نظر به آن افسانه ، در وقت تقسيم كردن عقل گويا "خدا" از ده نه قسم آن  عقل را كه به سهم لغلقيان ميرسيده است، به ابو علي داده، باقيمانده يك قسم را به همة اهالي آنجا تقسيم كرده است، بنابر اين اهالي آنجا كم عقل و ساده شده  مانده بوده  اند.

خرسندي شاعر

ابو علي  ابن سينا روزي از كوچه صدائي شنيده است كه كسي سرود او را خوانده مي رود.  از شادي هوش از سر شاعر پريده است. "من ديگر در  اين دنيا نه آرزوئي دارم"، - گفته است او به دوستانش ، - "و نه از مردن باكي" كسي كه سخن خود را از دهن مردم شنود،  هرگز نميميرد". چنين گفت ابو علي ابن سينا، پس از آنكه فقط يك بار سرود خود را در كوچة شهرش از دهان كسي شنيد.

طبيبي ابو علي ابن سينا

ابو علي سينا در بخارا طبابت خانه داشته است. هر كس كه كسل شود، پيشاب خود را به شيشه انداخته مي آورده است و نام خود را نويسانده در رفة طبابت خانه مانده ميرفته است. بعد ابو علي سينا در وقت هاي معين با همراه شاگرد خود گردش كرده، پيشاب ها را يك يك از نظر مي گذرانده است و درد هر كس را از روي پيشابش معين كرده، دواي آنرا ميگفته است. شاگردش نوشته گرفته به بيمار ميداداست. اكثر بيمار ها صحت مي شده اند.

يك ملاي بخاري كه هميشه ابو علي سينا را كافر گفته او را طعنه زده ميگشته است و به دانشمندي و حكيمي وي باور نمي كرده است، خلق و عوام را فريب مي دهد گفته تشويقات ميبرده است.

                      روزي همان ملاي بخاري به خدمتگارش فرموده است كه پيشاب مادگاوش را به شيشه انداخته، گرفته بيارد. خدمتگار اين فرمان ملا را بجا آورده است. خود ملا پيشاب گاوش را به طبابت خانة ابوعلي سينا برده مانده است و اما نام خدمتگارش را نوشته است.

روز دوم ابوعلي سينا با همراه شاگردش هر روزه برين پيشاب ها را يك يك از نظر گذرانيده دواي هر يك بيمار را گفتن گرفته است. وقتي كه نوبت به پيشاب ملا آوردگي رسيده است ابو علي سينا اندكي ايستاده فكر كرده است و بعد گفته است:

-          به صاحب اين گوئيد كه مادگاوش را نغز پرورش كند، كنجاره وتريد دهد، فربه و سير شير مي شود.

شاگرد ابوعلي سينا اين سخن هاي معلمش را نوشته به زير شيشة ملاي بخاري مانده است. بعد ملا آمده كاغذ را خوانده است و رفته  به زير پاي ابوعلي ابن سينا سر مانده است.

(حكايت هاي "طبيبي ابوعلي سينا "." در  آن دنيا "و" طبيب و ابوعلي  سينا "- را واحد اسراري از ميان ساكنان ناحيه بايسون جمهوري ازبكستان جمع آورده است. نيگ: مجلة "شرق سرخ" شمارة 8. ، سال 1952، ص 28- 260)

ابوعلي ابن سينا در  اصفهان

ابوعلي سينا در وقت گريزگي اش به اصفهان رفته است. همراه خود هيچ گونه كتابي نداشته است. طلبگان و عالمان از وي خواهش كرده اند كه كتاب " قانون" را براي خواندن به آنها بدهد. ابوعلي گفته است كه هيچ گونه كتابي ندارد، ولي "قانون" را از ياد گفته است و آنها نوشته گرفته اند. بعد از آن كتاب "قانون" را يافته نوشتة خود را با آن مقايسه كرده اند كه هيچ فرقي نداشته است.

شگفت پادشاه

گويند روزي (بوعلي) در پيشگاه پادشاه بود. پادشاه در بالاخانه از دريچة كه سنگريز داشت و بيابان بود، با دوربين نگاه مي كرد. بوعلي پرسيد:

-          به چه چيز نگاه مي كني؟

   گفت:

-          در چهار فرسخي سواري مي آيد، مي خواهم بدانم كيست؟

              بوعلي گفت:

- اين راه نزديك است و نيازي به دوربين ندارد. اكنون من مي گويم كه اين سوار چه گونه آدمي است. مردي است جوان و جامه اش به رنگ خاكستري است و بر رخسارش خالي دارد و سرگرم خوردن شيريني است.

پادشاه پرسيد:

- همة آنچه گفتي درست، ولي  شيريني از مزه دانسته مي شود، تو از كجا دانستي كه شيريني مي خورد؟

گفت:

- از آنجا دانستم كه مگس هائي چند دور دهانش پرواز  مي كنند.

پادشاه نخست باور نكرد، ولي چون آن مرد رسيد و پرسيد، دانست چنان بود كه بوعلي گفته . در شگفت شد.

نان خشك

گفته اند كه روزي (بوعلي) در شكارگاه با پادشاه بود، به پادشاه گفت:

- در پنج فرسخي مردي پياده مي ميآيد و نان خشك مي خورد.

پادشاه پرسيد:

-از كجا دانستي كه نان خشك مي خورد؟

گفت:

-ديدم چون نان را شكست، از ميانش گرد بلند شد.

گربة بيمار

ميگويند كه در جاهاي كه بيماران بسيار بودند و بوعلي نمي توانست رگ يك يك را بدست بگيرد و درمان كند، گفته بود كه بيماران ريسماني بدست خود ببندند و سر ريسمان را به بوعلي بدهند تا از گرمايي كه از رگ به ريسمان رسيده است بوعلي دريابد كه بيماري چيست و درمانش كدام؟

يك روز مردم براي اين كه آزمايشي از او كرده باشند،  مردي گربه اي گرسنه از كوچه پيدا كرد و در زير بغل زني داد و ريسماني بدست گربه بست و سر ريسمان را به ديگري داد كه بدست بوعلي برساند.

چون چند تن از اين راز آگهي داشتند,گفتند:

ا               - كنون بوعلي رسوا مي شود و طشتش از بام مي افتد و همه خواهند فهميد كه اين آوازه هاهمچون آواز تبيرة ميان تهيست.

همه گوش به زنگ تا ببينند  از اين نيرنگ بازي چه بيرون ميـآيد. چون ريسمان بدست بوعلي رسيد باريك بين شد و گفت:

- اين بيمار در هفتة گذشته ا زيك شكم پنج تا زائيده است و جز ناتواني و نياز به خوراك بيماري ندارد. اگر بتوانيد پنچ موش به او بدهيد كه درمانش در اين است. وگرنه پنج سير گوشت بي استخوان ناپخته به او بخورانيد كه براي بهبودي او جز راهي كه گفتم، راهي نيست. چون اين سخن از دهان بوعلي در آمد، همه سرگردان ماندند و در بارة  زائيدن بيمار به پچ پچ افتادند و پس از بررسي دانستند كه هفتة گذشته گربه پنج بچه زا ئيده است. آنگاه همه به پوزش به آستان بوعلي آمدند و سر به پايش گذاشتند و بخشش خواستند.

بوعلي و كاروانيان

مي گويند كه بوعلي با كارواني به راه افتاد تا از شهري به شهر ديگر برود.  چون فهميد كه كاروانيان او را نشناختند، شب هنگام كه كاروانيان به خواب خوش بودند، برخاست و زنگهاي شتران را باز كرد و از نو چنان بست كه چون بيدار شدند و به راه افتادند، از آواي آن، همه كاروانيان به خواب رفتند.

شب ديگر زنگ ها را چنان بست كه  به هنگام رفتن از آواي آنهاهمه به شور و شاد ي افتادند و دست افشان و پايكوبان شدند و خنده ها سردادند.

و شب ديگر چنان بست كه همه اندوهگين شدند و آنان كه دل نازك داشتند ، به گريه افتادند. از اين كارها همه سرگردان مانده بودند  و چنين پنداشتند كه اين كار ، كار ديوها و پريهاست. ولي چون بررسي كردند ، دريافتند كه كار اين مرد است . و دانستند كه اين مرد بوعلي است و به او مهرباني ها و فروتني ها كردند.

ذهن تيز

در داستان ها آورده اند كه بوعلي هر نامه و نوشته و دفتري را كه يكبار مي خواند، از بر مي كرد. گويند ، در راهي با مرد دانشمندي همراه شد، بوعلي از او پرسيد كه براي چه كاري آمده است؟

گفت:

-دفتري در واژة تا زي ( لغت عربي) نوشتم و مي خواهم آنرا به پادشاه بنمايم.

بو علي گفت:

-آنرا به من ده تا ببينم.

بو علي دفتر را گرفت و همة آنرا خواند و از بر كردو دفتر را پس داد.

روز ديگر كه به شهر رسيدند، بوعلي به پيشگاه پادشاه رفت و ديد همراه او با دفترش در نزدپادشاه است. پادشاه بوعلي را خيلي گرامي  داشت. آن مرد با خودش گفت:" اگر مي دانستم كه بو علي اين اندازه نزد شاه گرامي است به پايمردي او دفتر را به پادشاه پيشكش مي كردم تا به دست ياري اش به بخشش فراواني مي رسيدم". چون دفتر را به پادشاه داد، پادشاه آنرا به بوعلي داد و گفت:

-ببين ، اگر در اين دفتر دانشي به كار برده و سزاوار بخشش است چيزي به او بدهم.

بوعلي گفت:

-اين دفتر را از اين پيش نوشته اند و اين مرد نويسندة ا ين دفتر نيست.

مرد برآشفت و گفت :

-چه مي گويي؟ اين دفتر ساخته و پرداختة  من است.

بوعلي گفت:

- من اين دفتر را از پيش خوانده ام. و از آغاز تا انجام آنرا ا ز بر دارم. بگير دفتر را تامن ازبر بخوانم!

دفتر را به آن مرد داد و چندين برگ ( ورق ) آنرا خواند، هم از آغاز و هم از ميان و هم از انجام. آن مرد در نزد پادشاه و ديگران خوار و سر بزير شد.

بوعلي شرمساري او را نپسنديد، به پادشاه گفت:

اين دفتر از  خود اين مرد است و بايد پاداش نيكو به او بدهي و من يكي دو روز با اوهمراه بودم و دفتر را از او گرفتم و دو روز بي آنكه او بفهمد، آنرا ا ز بر كردم.

همه در شگفت شدند، و بر او آفرين كردند. و آن مرد از شرمساري در آمدو از دست پادشاه بخشش فراواني گرفت و بي نياز شد و سپاسگذار بوعلي شد.

ابن سينا و پادشاه

روزي از روزها پادشاهي كسل شد. بدرد بسيار بد گرفتار شد. ابوعلي ابن سينا در كدام مملكت شنيد كه پادشاه شناسش كسل شده است. نان و نمك كه خورده بود، آمد. آمد ديد يك دردي كه نه دست كار مي كند و نه پا . در تخت يك خلطه برين خواب مي كند.

پادشاه گفت:

-          اي ابوعلي، تو برادر مني، من به همين درد گرفتار شدم. يگان راه طبابت كسلي من هست يانه؟

ابن سينا ديد و گفت:

-طبابت اين دردآسان هيچ گپ نه.

-آسان؟ در دنيا نه طبيب ماند، نه بلا و نه بدتر، صحت نشدم!-گفت پادشاه.

-خير، زندگي ديه. خود پگاه سپه صحت مي شوي، - گفت ابوعلي.

پادشاه حيران شد و گفت:

-چه بايد كرد؟

-به خلق اعلان كنند كه ، - گفت ابو علي ، - به حمام پگاه هيچ كس نرود. گفتة او راقبول كردند. بوعلي فرمود كه پادشاه را به زنبر انداخته به حمام برند. گرفته بردند و حمام را گرم كردند. ابوعلي هم دارو و دواي ويرا تيار كرده به حمام برد. بعد آدم ها را گفت:

- در آئيد، پادشاه را در بين حمام مانيد  و در را محكم كنيد. يك اسب نغز پايگهچي را زين و افزار كرده به در حمام برده مانيد.

اسب پايگهچي را هم به در حمام آورده بستند. ابو علي سينا پادشاه را به حمام در آوردو در را محكم كرد، ديد كه  حمام گرم.

-كني از جايتان يك خيسته اين سو ، آن سو گرديد، - گفت به پادشاه.

-شما غلطي گپ ميزنيد آ ! من اگر گشته مي توانستم شما را دعوت نمي كردم، - گفت پادشاه.

-خيز اين جا پاي پادشاهي نه! گفت و به دستش يك دسته خيمچة خار را گرفته كشيده وكشاده به تخته پشت پادشاه چنان زد كه كرته اش تيت تيت شد.

-اي در گور دديت تويه، - هيبت كرد پادشاه.

-خيز اين سو آن سو قدم مان! گفت باز ابو علي.

قهر پادشاه آمد، خيسته كلة ابوعلي سينا را  .  .  .  گيرم مي گويد و علاجش نه.

ابوعلي سينا ديد كه از غايت قهر و غضب همة رگ و پيوند هاي پادشاه كشاده شدند. پادشاه از جايش خيسته دو سه قدم ماند. ابوعلي در را كشاد، باز محكم پوشيد و همان اسب بزتاز را سوار شده، هي كرد و رفت.

پادشاه با همان قهر و غضب تپه توغري به اداره اش رفت و گفت:

اسپ را سوار شويد، پدر لعنت را دست گيريد، در گـور داداي ايـن ابوعلـي سينـا فـلان وبهمدان، من را قريب كشته بود كو! وي مرا مي كشته است!

وزير ها گفتند:

-هاي، توبه كنيد، از همان حمام خودتان آمديد يا يگان كس پشتاره كرده آمد؟

-خودم آمدم.

-اي توبه كنيد! دردتان هم بد بوده است و دوايش هم بد بوده است.

پادشاه در حقيقت فكر كرد و فهميد كه از حمام خودش آمد، آخر جنبيده نمي توانست. بعدقهرش پست شده ملايم شده  گفت:

-رفته عذاب نداده به اسپ سوار كرده بياريد.

دو آدم پيشكـي رفتـه از كجـائي، ده چقريم، يا  بيست چقريم، سي چقريم ابوعلي سينا رادستگير كرده دستش را بستند، پايش را بستند، در روي  اسپ آدمكَش برين گرفته آوردند.

" هي دريغ، اينها من را يگان كار مي كنند" گفت در دلش ابوعلي سينا.

بعد يك كس اسپ را آب و عرق كنانده رفت و گفت:

اِ               اي كشائيد دست و پاي ابوعلي سينا را.

دست و پايش را كشادند. تا ابوعلي سينا را آوردن وزير باز به پادشاه فهمانده دادند:

-برادر، تو از اين جهلت گرد! دردت هم بد بوده است و دوايش هم بد بوده است. اگرهمين طور نمي كرد، تو صحت نميشدي! چند سال تو خواب كردي، همين قدر كه طبابت كردند، از بالاي كورپة نازو پرِ قو خواباندند، صحت نشدي!

پادشاه از كارهاي كردگي اش پشيمان شد. ابوعلي سينا را آوردند. پادشاه از جايش خيست و دهن در رفته با لب پر خنده ابوعلي را آشنائي كرده آورد، به پهلويش شناند.

-برادر، - گفت، - اكنون همين كاري كه من كردم از روي جهل و غضب  و خشم بود، تواين گناه را مي گذري. من هم گناه ترا گذشتم. أنه اين كليد خزينه، أنه اين شهر، گير و خور و گرد!

ابوعلي سينا گفت:

-برادر صحت شدي؟

صحت شدم.

-دم من را ديگر نگير.

-نه، - گفت پادشاه، - من ترا نميمانم. من يك بي عقلي كردم. گناهم را ميگذري، ليكن ترا نميمانم!

-نه، - گفت ابوعلي، - دم من را نگير. من آدم سياره، به كجائي خدمت كنم، به كجائي كار كنم، به كجائي كيف كنم، اختيارم.

پادشاه گفت:

-نه، نميمانم.

بعد ابوعلي سينا گفت:

-برادر، همه جابجا شينند، من يك حكايه مي كنم، اگر به شما معقول شود، گوئيد "

معقول"، معفول نشود، گوئيد "نامعقول".

بعد گفتند:

-كني، حكايه ات را سر كن!

ابوعلي سينا حكايت را سر مي كند:

-يك مرد كمبغل بود و هيچ روزش به نمي شد. اما  در درِ خانه اش يك مار خانه داشت.

يك روز به خودش فكر كرد كه "همين شير مادگاو را به بازار برم، فروشم و يگان چيز خرم بيارم، زندگي كنم".

گاو را دوشيد و شير را در خرمه( خمره)گرفته  به بازار برد. شير را اتفاقاً هيچ كه نخريد. مرد كمبغل مأيوس شد و باز گشت كرد. در راه خانه اش يك غار بود. در رو بروي همان غار خرمه را ماند و طهارت شكني شيشت. از جايش خيست و ديد كه از درون  غار يك مار برامد، آمد همان شير را خورد و ماند و رفت. اين مرد سراسيمه نشده باز آمد و گفت كه "عجب مار بوده است اَ ؟" همان مار رفت و در دهنش دو ته طلا آورد و درون خرمه پرتافت. دو طلا را مرد گرفت و احوالش نغز شد. كمبغل خرسند شد، "عجب جايش را يافتم" گفت. قصه كوته، هر روز به كسي نفهمانده شير دوشيده اش را برده در همانجا مي ماند. مار مي خورد و دو طلا مي آورد و به خرمه مي پرتافت. همين قتي اين تهخانه كرد، بالا خانه كرد، باي و به دولت شد.

او يك پسر عاقپدر داشت، از آمدن دولت خبر ندارد. " اين پدر من از كجا مي يايد" مي گويد. آخر طاقت كرده نتوانست، يك پگاه بروقت خيست و آمد پيش پدرش، چهار زانو كرده شيشت و شمشير را از ميان كشيد و به پيش پدرش پرتافته گفت:

- اي پدر، همين دولت يافتگي را ميگوئي از كجا؟ اگر نميگوئي با همين شمشير ميزنم، كله ات مي پرد!

مرد كمبغل گفت: آبا، كار گنده شد. چه كار كنم؟ اگر به  اين گويم، اين يك بچة احمق .نميشدگي، مار را مي خوساند. اگر نگويم، من را مي كشد. گشته فكر كرده فكر كرده گفت:

-پسرم، تو خوردن و پوشيدنت را دان و از كجا آمدن دولتتت را نپرس. اگر پرسي هم تو خفه  مي شوي و هم من.

-نه پدر گپم را دو نكن، - گفت بچه.

بعد ديد كه نمي شود، كمبغل گفت كه منه مسئله همين.

اين گپ را بچه فهميد و گفت:

-نباشد اين پگاهي شير رامن مي برم.

كمبغل بسيار خفه شد، گفت كه : " اين مار را يا خرسند ميكنه يا خفه. بچه همه و قت درميانش شمشير داشت. شير را برد و در همان جاي مقرر كردگي كمبغل ماند . گشت و آمده كمتر پائيده ايستاد. مار بيچاره عقيدة هر روزه كرده برآ مد، شير را خورد اكنون به طلا  مي رفت كه بچه طاقت كرده نتوانسته گفت:

-شير را بي پول خوردي ، پول نپرتافته مي روي؟

قهر و غضبش آمد، بچه را خون بچگي در جوش امد. شمشير را كشيد و زد، يك وجب دم مار بريده شده غلتيد.مار به درون غار درآمد. مار به خود ش فكر كرد كه : " وا عجبا اين چه خيل ناجنس بود كه من را اينطور كرد.؟ طاقت نكرد كه من حقش را دهم".

مار از غار بر آ مد، روي بچه به طرف خانه بود كه با تمام قوتش زهر زد. بچه غلتيد و در همان جا سپ سياه شده مرد.

مرد كمبغل فكر كرد از مولجر (حد و اندازه) گذشت و براي چه درك پسرم نه؟ طرف غار رفت. آمد ديد كه بچه رويش به طرف خانه مرده مانده است. خرمه را ديد كه خالي. دم مار يك وجب بريدگي و سر به طرف غار.  مرد كمبغل فكر كرد" . براي چه اين طور شده باشد. همين مار از خانه برآمده است، آمده است شير را خورده است، وقت اكنون "طلا ميبيارم" گفته به طرف خانه اش رفتن اين " چيزي نداد" گفته جهل بچگي غالبي كرده است. زدست ، دم مار بريده شده است. اما مار صحت به خانه در آمده است. از كار كردگي بچه خشمناك شده تمام قوتش را جمع كرده وقت بچه خرمه را گرفته به طرف خانه رفتن زهر زده ا ست. و بچه مرده است. اين عيب مار نه و عيب بچة خودم. مرد چنين خلاصه برآورد و فرياد كرد:

-هاي مار جوره، برا! ما همان جورة قديمه ، تو خفه نشو! مار دم نزد.

دوم بار فرياد كرد:

-هاي مار جوره برا! ما جورة قديمه من خفه نمي شوم.

مار باز دم نزد، سوم بار جيغ زده بود كه مار برآمد،  گفت:

-تو برا ي چه خفه شدي؟

مار گفت:

-تو خودت براي چه نيامده همين بچه را فرستادي؟

كمبغل گفت و گوي پسرش و خودش را به مار نقل كرد كه مار هم قناعت بخش شد.

مرد كمبغل گفت:

-برادر، تو اكنون دم بريده ات را به خاطر نبيار،  من بچة مردگي ام را . ما مثل پيشتره دوستي كردن مي گيريم.

مار گفت:

-نه از همين روز رشتة برادري را ميبريم.

-سبب؟

-سبب همين كه اگر من درون غار بودگي طلا را برآورده به تو دهم هم، همين زهر زده بچه ات را كشتگي ام از دلت نمي رود. در  موردش در دلت مي گويي كه " تو همان پدر لعنت نيستي كه بچة مرا زهر زده كشتي؟" تو اگر ده تا گاو دوشائي گيري و شيرش را من خورم، به يكش نه به يكش به دلم ميآيد كه " تو همان پدر لعنت نيستي كه بچه ات دم مرا بريده بود". اين دو گپ تا زنده بودن من و تو ا زدلمان نمي رود. از همين روز پناه تو هم به   خدا ، و پناه  من هم به خدا.

اي، برادر، وزير ها،- گفت ابو علي سينا- ، اگر همين پادشاه كليد خزينه اش را دهد، تمام خزينه را من برباد كنم، يك روز نه ، يك روز به دلش ميبياد كه " تو همان پدر لعنت نيستي كه در درون حمام مرا به خيمچة خار دار زده بودي؟ " . به دل من ميبياد كه " تو همان پادشاه نيستي كه از پسم دو كس را فرستاده " او را بسته بيا، ميكشم" گفته بودي؟ برادر اين دو گپ از دل ما و تو نمي رود. اين گپم معقول يا نا معقول؟

پادشاه گفت:

-معقول اين تا مردن از دل نمي رود.

-همين خيل كه باشد، - گفت ابو علي سينا، - برادر پناهت به خدا. اگر يگان كسل شدي،من را خبر كن و اما اميد نكن كه من مي ايستم.

با همين ابو علي سينا خيست، اسپش را سوار شد، از پشت كار خودش رفت.

ابن سيـنا و جوان دردمنـد

در دورة بچگي ابو علي ابن سينا  دو علماي زبردست بوده است. آنها مكتب هاي كلان كلان را با عذاب و مشقت خوانده عالم زور شده اند. يك روز آنها نشسته به همديگر شان گفته اندكه " مايان عذاب كشيده مكتب را تمام كرديم، اكنون مي خواهيم كه بي عذاب و مشقت از روي علم و حكمتمان به حضور زندگاني كرده گرديم" . به همين مقصد يك روز در راه مي رفتند كه از پيششان يك آدم موسفيد بر آمده است. بعد سلام و عليك موسفيد گفته است:

- سفر بخير بچه ها!

آنها گفته اند:

- ما مكتب هاي زمان حاضره را با عذاب خوانده تمام كرديم. اكنون مي خواهيم كه از روي علم و حكمتمان كار كرده عمر به سر برده گرديم.

بعد اين موسفيد گفته است كه:

- شمايان به فلان جا مي رويد، در يك دشت يك كوه است، در پس كوه يك دشت، درپيش دشت يك غار است . به همان غار در آمده چهل روز چله مي نشينيد. بعد چهل روز از درون غاريك مار زرد مي برآيد. مار را برآمدن برابر سرش را مي بريد و به ديگ انداخته جوشانده مي خوريد. آن وقت همة گفته هايتان اجرا مي شود.

بعد ازاين آن دو نفر بسيار گشته آن غار را يافته اند و بدرون آن غار در آمده و چهل روز چله نشسته اند. پس از چهل روز چله در ساعت گفتگي اش از درون غار يك مار زرد بد هيبت پيدا شده است. آن، دو كس يكباره به مار هجوم كرده آنرا گرفته و كشته اند. و درو به ديگ انداخته ألاو كرده اند. اما وقت پزم پزم مار ,آن دو كس را ألاو سست  كرده است و خواب هر دويشان برده مانده است. يك محل ابوعلي ابن سينا رمه را هي كرده أمده ايستاده بوده است كه ناخواست چشمش به درون غار افتاده است. وي ذهن مانده ديده است كه در درون غار دو كس خواب و در نزدشان آتش ملت ملت مي كند. ابو علي باز آهسته آهسته درون تر در آمده ديده است كه در ديگ يك حسيب برين چيز جوشيده ايستاده است. وي آهسته ديگ را برداشته است واز غار بيرون بر آمده است. بعد از آب شوربا يك چمچه خورده است كه عقل و هوشش تماماً ديگر شده است. ابن سينا آب باقيماندة شوربا را هم پاك پاكيزه خورده است. پس از اين ابن سينا چه بودن دنيا را فهميده است. وي دانسته است كه زمين چه خيل، آسمان چه خيل، خاك چه  خيل ، گياه چه خيل و غيره.

از همين جا خيسته رمه ها را به صاحبش سپاريده است و راست به بخارا آمده است. و يك كمتر در همين جا خوانده است مه ، نخوانده است مه،  كلان شده است. كلان شده كسلخانه تشكيل كرده تمام كل و شل را صحت كردن گرفته است. كدام دردي كه نباشد، دارو داده صحت مي كرده است. آهسته آهسته در روي دنيا مشهور شده است.

 در همين وقت يك بچه از تاشكند به كسلي بسيار گنده گرفتار شده است و يگان طبيب وي را صحت كرده نتوانسته است. بعد بچه فهميده است كه در بخارا يك ابوعلي ابن سينا گفتگي طبيب زور پيدا شده است. خويش و تبارش را جمع كرده گفته است كه:

-               من را پيش همان طبيب بريد. همان طبيب بيند، يا ميمرم يا ميزيم. تماماً در عذاب ماند م كو از دست اين درد.

از همان جا درو به عرابه و پرابه، به اشتر و پشترها سوار كنانده به بخارا گرفته آوردند. خويشاوندان بچه ديده اند كه ابوعلي ابن سينا در بخارا در هر كجا كت و جاي وجلال كرده طبيبي كرده گشته است. بعد آنها هم كسلشان را برده اند و ابوعلي سينا را جيغ زده آورده گفته اند:

- همين كسل ما را هم قبول كنيد.

ابوعلي ابن سينا آمده ديده است و يك بار "ميشود" گفته قبول كرده است. آنها كسل را پرتافته مانده رفته اند. يكچند محل به پيش كسل , ابوعلي ابن سينا نيامده است. خود بخودش بچه فكر كرده گفته است كه "مبادا اين فريبگر و نغمچي نباشد؟ همين قدر كت ها را در اينجا آورده ماندنش يا براي  انجام يا طلا نباشد؟ مادرم مرا به وي آورده سپاريد، وي يگان بار طرف من نميبيايد، نمي پرسد، اين چه خيل طبيب بوده است؟

بچه باز چند وقتي ديگر ايستاده است. ابوعلي ابن سينا باز نزد وي مي آمده است و يگان دارو نكرده باز گشته مي رفته است.

بعد بچه به مادرش خط كرده است: اين طبيب نبوده است، فريبگر بوده است، من را جيغ زده گيريد و بريد. اين يك درد من صد درد شد.

بعد مادرش آدم هايش را فرستاده است.آدم ها آمده كسل را به شتر بار كرده اند و با چه عذاب و عقوبت ها به تاشكند گرفته رفته اند. در تاشكند يك روز در بالاي صفه خواب كرده بوده است. دل بچه بسيار شير خواسته است. وي به ماردش گفته است كه:

-               به من نيم كاسه شير پخته بيار.

مادرش نيم كاسه شير را پخته آورده است و به بالاي سرش مانده است. بچه "بعد مي خورم" گفته كسلي خود را فكر كرده خفه شده ايستاده بوده است كه از پايان صفه يك مار زرد برامده همان شير را خورده است و گشته به درون شير قيت كرده است. قيت كرده باز از صفه فرامده به راهش مانده رفته است. بچه در دلش گفته است كه "دنيا در نظرم تاريك شد. از اين خيل عذاب  مردنم به است.  بيا همين زهر مار به شير اَرلش شد. همان را يك باره خورم و مرم، از دنيا خلاص شوم".

بعد شير را گرفته است و خورده است. خوردن برابر چنان بدنش لرزيده در بدنش يك گرمي پيدا شده يك عرق كرده است، عرق كرده خوابش برده است. يك شبانه روز مست خواب رفته است. بعد از يك شب و روز يك باره به هوش آمده ديده است كه تمام درد در بدنش بودگي نيست شده است.

اِ               - من نغز شدم، - گفته مادرش را جيغ زده است. به مادرش كني من را كمتر بردار، مي خيزم مه، - گفته است.

-مادرش از قلتوق بچه اندك برداشته است كه بچه خيسته است. همينطور بچه آهسته آهسته صحت شده رفته است.

بعد بچه يك شب خويش و تبارهايش را جيغ زده گفته است كه:

- ابوعلي ابن سينا، ابوعلي ابن سينا گفته تعريف مي كنند، بيكار گپ بوده است. وي طبيب هم نبوده است، فقط خلق را فريب مي كرده است. روم خودش را در بين بازار بخارا داشته يك شرمنده كنم، چه مي گوييد ؟

بعد همه خويشاوندان راضي شده اند. بچه يك محل عرابه پرابه، شتر پتر كرده به پيش ابوعلي ابن سينا رفته است. وي به بازار بخارا درآمده در يك كنج پائيده ايستاده است. ابوعلي ابن سينا از درون بازار ميده چيده كرده برآمده ايستاده بوده است كه يكباره چشمش به همين بچه افتيده است.

اِ بچه اينجا بيا، - گفته است ابوعلي ابن سينا. بچه هيچ گپ نزده دويده به پيش سينا آمده است.

- تو،- گفته است ابوعلي ابن سينا،- زهر مار افعي را از كجا يافته خوردي كه از درد خلاص شدي؟  عيان را بيان كن.

بچه گفته است كه:

- مادرم شير پخته آورد، يك مار زرد بد هيبت آمد و شير را خورد و زهر ارلش كرده گشته پرتافت. من همان را خوردم و از درد خلاص شدم.

ابوعلي ابن سينا گفته است:

-همان وقت مادرت ترا آورده به دست من سپاريد. من دانستم كه به غير از زهر مار افعي ديگر يگان خيل چيز بدرد تو تأثير نمي كند. آن وقت مار افعي را من نيافتم، يك چند جاي را كافتم، پيدا نكردم. در عين كافت و كاو من تو قهر كردي و برآمدي و رفتي. خير تقديرت در همين بوده است، منه خود همين مار آمد و در شيرت زهر انداخت و تو آنرا خوردي و نغز شدي.

همين خيل هردويشان خيلي صحبت كرده اند.

بعد بچه خير و خوش كرده به تاشكند رفته است. وي فهميده است كه ابوعلي سينا حقيقتاً هم طبيب مشهور روي دنيا بوده است.

صحبت ابوعلي ابن سينا با پادشاه

چنين مي گويند كه ابوعلي سينا در درگاه پادشاهي يك مدت خدمت كرده بوده است. روزي آن پادشاه به آدمانش فرمان داده است كه تخت او را به بيرون برارند. وقتي كه تخت را برداشته به بيرون ميبرده اند، ابوعلي سينا در نزد پادشاه بوده است.

پادشاه و ابوعلي سينا مدتي در هواي كشاد باهم صحبت كرده اند. در اين وقت از دور سياهي اي نمايان شده است كه آن به سقا مانند بوده است. پادشاه تعجب كرده است كه آن چه باشد. ابوعلي سينا اين تعجب پادشاه را برطرف نموده گفته است:

- پادشاهم، آن سياهي مرد اسپ سواري مي باشد كه در خورجين عسل دارد و گاه گاه از آن عسل ليسيده مي آيد. پادشاه را تعجب زياد شده است و از سينا پنهاني شخصي را براي فهميدن آنكه آيا ابوعلي راست مي گويد، به سوي آن سياهي آمده ايستاده روان كرده است. در حقيقت آن شخص خبر آورده است كه گفتة  سينا راست است. پادشاه حيران شده به سينا گفته است:

- خير، تو دانستي كه آن سياهي سواره اي است، پس  از  كجا فهميدي كه وي در خورجين عسل دارد؟

- من، - گفته است ابوعلي سينا ،- ديدم كه مگس ها او را  احاطه كرده اند و از همين فهميدم كه در كوجاي  وي شيريني اي هست.

پادشاه  سينا را ستايش كرده به او تحفه داده است.

طبيب و ابوعلي ابن سينا

ابوعلي ابن سينا گريزه شده مي گشته  است، چونكه پادشاه همان وقته بسيار ظالم بوده است. پادشاه  براي دستگير كردن ابوعلي پول بسيار وعده كرده است. يك روز ابوعلي سينا به يك شهري رفته ديده است كه يك طبيب به روي كورپچه چارزانو نشسته بيماران را طبابت مي كند. ابوعلي هم رفته به يك كنجك نشسته است. طبيب بيماران را يكته يكته ديده، به دردشان دوا مي گفته است. ابوعلي كار طبيب را با دقت تماشا مي كرده است. نوبت به يك زن رسيده است. زن از فرنجي دستش را برآورده به طبيب دراز كرده است. طبيب رگ دست وي را قپيده گفته است:

-جرغات خورده بوديد؟

-هه، جرغات خورده بودم، - گفته است زن.

ابوعلي سينا حيران شده است كه چه خيل از رگ دست جرغات خوردن زن را فهميده توانست.

طبيب باز دقت كرده ايستاده گفته است:

-شب گذشته مرغ پلو خورده بوديد مه؟

ابوعلي باز حيران شده است.

طبيب باز به رگ دست زن دقت كرده گفته است:

-دروازة حويلي تان به طرف آفتاب برا نگاه مي كند؟

-هه، به طرف آفتاب برا نگاه مي كند، - گفته است زن.

بعد طبيب از همان زن پول بسياري گرفته دارو داده است و بيمار ديگر را به پيش خود جيغ زده است.

ابوعلي سينا خود بخود فكر كرده است كه جرغات و مرغ پلو خوردن بسيار را فرض كرديم از رگ دستش فهميده توانسته باشد، به طرف آفتاب برا نگاه كردن دروازة حويلي وي را از رگ دست چه خيل فهميدن ممكن است؟ نه در اينجا يك حيلة است كه من بايد آنرا فهمم و تا نفهمم، از اينجا نمي روم.

طبيب بعد ديدن بيمار ديگر به ابوعلي نگاه كرده گفته است:

-شما مرحمت كنيد.

-درد من بسيار وزنين، اين بيماران را ديده گسيلانيد. من را از همه ثاني مي بينيد، - گفته است ابوعلي سينا.

طبيب بيماران را ديده تمام كرده است و خانه براي هردو خلوت مانده است.

ابوعلي سينا آهسته آهسته به طبيب نزديك شده در پهلويش ششته است. در پيش طبيب يك تقوز(بقچه) كتاب بوده است. ابوعلي يك كتاب را گرفته مابينش را كشاده است و زود پوشيده به جايش مانده است و گفته است:

-اين كتاب "قانون مه؟

-هه اين كتاب "قانون" است و شما ابوعلي سينا هستيد كه گريخته به شهر ما  آمده ايد، گفته است طبيب.

ابوعلي سينا باز حيران شده مانده است. طبيب به وي حرمت و احترام به جا آورده مهمانداري كرده است. بعد ابوعلي سينا حادثة به زن بيمار شدگي را از طبيب پرسيده است كه وي در جواب گفته است:

- ديدم كه آستين زن به جرغات آلوده است. دانستم كه تا به اينجا آمدنش جرغات  خورده بوده است.  وقتي كه زن "هه ، جرغات خورده بودم" گفت از لفظش دانستم كه زن يهودي دولتمند است. مرغ پلو خوردن وي را از آن دانستم كه روز شنبه بود. در شب شنبه يهوديان دولتمند مرغ پلو مي خورند. به طرف آفتاب برا نگاه كردن در حولي اش را از آن دانستم كه حولي همة آنها در يك كوچة بلند قطار مي باشد و دروازه ايشان به آفتاب برامد نگاه مي كند.

ابوعلي سينا باز پرسيده است:

-اينها را فهميدم، اما از كجا دانستيد كه من ابوعلي سينا هستم؟

طبيب در جواب گفته است:

اين كتاب "قانون" چند سال باز در دست من است. اولها من نمي دانستم كه اين كتاب"قانون" است. ثانياً چند سال مطالعه كرده نه من از آن چيزي فهميدم و نه شريكانم. بعد شما كه با يك نظر كردن "قانون" بودن آنرا گفتيد، من فهميدم كه به غير از نويسنده اش كسي ديگر اينطور به آساني كدام كتاب بودن آنرا گفته نمي تواند.

در آن دنيا

يك ملاي بخارايي در خوابش به آن دنيا رفته است. ملا روزي به پيغمبر وا خورده است كه وي در بستر بيماري خوابيده است و كسي از حالش خبر نمي گيرد. ملا به زير پاي پيغمبر سر مانده سجده كرده است و از بخاراي شريف بودن خود را فهمانده دعا طلبيده است. پيغمبر بعد دعا به ملا گفته است كه ابوعلي سيناي بخارايي را زود يافته بيار تا كه شفائي پيدا كند.

ملا گفته است:

ا               -ِ رسول خدا، ابوعلي سينا كافر بود كو. وي بايد در دوزخ باشد؟ من كافر را چطور به نزدشما بيارم؟

پيغمبر گفته است:

-در اين دنيا نه كافر هست و نه مسلمان. تيزتر رفته ابوعلي سينا را بيار كه در دو دنياهم مانندوي حكيم دانشمند يافت نمي شود.

ملا دودوان رفته ابوعلي سينا را يافته است. در حقيقت ابوعلي سينا در يك خانة كلان دانشمند و حكيم هاي تمام مملكت  ها را جمع كرده درس مي گفته است. ملا خواهش پيغمبر را به ابوعلي سينا رسانده است. ابوعلي سينا در جواب گفته است:

-به آنكس خدا شفا دهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 20:55  توسط فایق   | 

 

قصة‌ انگشتر

                ابو علي هنگامي كه ازمادرتولد شد ،داية غواص بحرولادت( يعني مادرش ) اورا در تشت (تغاره ) شست و شو نمود , درهمين وقت انگشترين مادرش كه نگين وي فيروزة پر قيمت بود , غايب شد .

                نزديكان ابوعلي از كنيزكي بد گمان شده اورا بسيار زدند وآن بيگناه را مانند حلقة انگشترين دركورة عقوبت انداختند و بد نش رااز ضرب چوب چون نگين فيروزة انگشترين كبود ساختند .

                درين وقت حالت عجيبي رخ داد: هرگاهي كه به جفا وايزاي كنيزك مشغول مي شدند , ابوعلي فرياد كشيده به گريه مي درامد و بي آرام مي گرديد.هنگامي كه از جفاي كنيزك دست نگاه مي داشتند ,‌ابوعلي از گريه باز ايستاده , خاموش مي شد .

                نزديكان ابوعلي اين حال را ديده درتعجب افتادند , مجبوراٌ دست از آزار كنيزك نگاه داشته انگشترين راگمشده حساب كردند.آن زماني بود كه لعل درخشان ابو علي درتكلم آمد , يعني سر كرده به گپ درامد , اولين سخني كه به زبان آورد اين بود :‌

                -شما,- گفت اوبه نزديكان خود نگاه كرده,-درحق آن كيزك عجب  ستمي نموديد .وقتي كه مرا مادرم شست و شو مي كرد, ديدم كه انگشترين وي درتغاره افتاد , من سخن كرده نمي توانستم كه شمارا خبر دار گردانم .

                پس فرمود كه آنجاي آب تغاره ريخته شده راكافته , جستجو نمايند .درحقيقت انگشترين گمشده از آنجا بدست درامد .

فراست ابن سيناي يكساله

                گويند فراست ابوعلي سينا به مرتبة بود كه درعهد يك سالگي لعلي از مادرش گم شد . چنانكه درجايي نهاده فراموش كرده بود . تا چند وقت براي آن لعل افسوس خوردند . بعد ازيك چند سال كه ابو علي گپ زني راياد گرفت, روزي مادرش ازآن لعل ياد كرده وباز افسوس خورد.

                بو علي گفت: “شما در فلان جاي لعل را مانديد كه آن روز مرا قوت گويايي نبود، وگرنه نشان ميدادم.”

                مادر او شادان شده او را در بر گرفته نوازش مادرانة بسيار نمود و آن لعل را از آنجاي برداشت.

طفل كوچك و هوش بزرگ

                شيخ الرئيس ابوعلي ابن سينا يك روز در دكان آهنگرپسري را ديد كه از آهنگر آتش مي طلبيد و چيزي كه آتش را در آن بگذارد همراه خود نداشت.

                آهنگر از آن طفل پرسيد:

-          آتش هست، اما چه گونه آنرا ميبري؟

طفل قدري تأمل كرد و سپس خم شد و مشتي خاك خشك بر كف دست خود گسترد و آنگاه همان دست را به طرف آهنگر دراز كرد و گفت:

-          آتش را در اينجا بگذار.

ابن سينا از هوش آن كودك متعجب شد و در صدد تربيت او بر آمد و به تعليم وي همت گماشت

تا اينكه يكي از فاضلترين شاگردان او به شمار رفت و در جملة فلسفة اسلام شهرت يافت. اين طفل ابوالحسين  بن مرزبان ديلمي بود كه در سال 458 وفات يافت.

گردنبند

                ميگويند كه بوعلي چون پا به جهان گذاشت، ماه ها او را زير سبد ميگذاشتند تا پناهگاهي براي او باشد و او گاهي در جواني ميگفت كه به ياد دارم در كودكي آسمان را طوري ديگر ميديدم كه داراي روزن هاي كوچكي (خرد-خرد) بود و در جائي بودم كه بالاي آن سوراخ سوراخ بود. و نيز به ياد دارم كه مادرم در كودكي من درگذشت، خاله ام از رنج خواهر خود بر سر و جانم ميكوفت و من از سوراخ هاي سبد به بيرون نگاه ميكردم.

                ديدم در رفت و آمد و گريه و زاري و بر سر زدنش چيزي در چاه افتاد. پس از دوازده سال كه روزي دائيزه (خاله) براي من گزارش مرگ مادرم و گم كردن گردنبند خود را ميگفت، گفتم:

                - . . . من ميدانم گردنبند تو كجاست، زيرا آن روز از سوراخ هاي سبدبه بيرون نگاه مي كردم و ديدم كه گردنبند تو در چاه افتاد”.

                چون اينرا گفتم، بيدرنگ بر سر چاه رفتند و گردنبند را يافتند.

طفل زيرك

                نقل ميكنند كه يك روز، وقتي كه ابوعلي سينا در گهواره با روي گشاده ميخوابيده است، مادرش انگشترين طلائي اش را گم كرده است. وي از كنيزك خانة خود بد گمان شده او را با دشنام و ملامت زير ضرب كلتك گرفته است. هر دفعه كه مادر كنيزك را ميزده است، طفل بي طاقت و بيقرار ميشده است و با آواز بلند گريه مي كرده است.

                از بين يكچند وقت گذشته است. در اين مدت ابو علي ابن سينا را هروك شده زبان براورده است. يك بيگاه وي به مادرش كه در خانه همراهش رو برو نشسته بود است، گفته است:

آچه جان، در وقت هاي گهوارگي من شما انگشترينتان را گم كرده بوديد و گمان داشتيد كه اين كار كنيزك است. با اين گمان بد هرگاه كه شما كنيزك بيچاره را عذاب ميداديد، من ناآرام ميشدم و داد زده گريه ميكردم. زبان نداشتم كه عيان را به شما بيان كنم. كنيزك بيگناه است و انگشترين شما را او نگرفته است. حقيقت حال اينطور مي باشد: روزي من در گهواره با روي كشاد مي خوابيدم كه شما نزد آبريز دست مي شستيد. خود همان وقت انگشترين از دستتان برامد به آبريز افتاده بود. اما شما ازين واقعه خبر نداشتيد و بعد از آن كه با خبر شديد، به كنيزك درافتاديد و او را ناحق گنهكار كرديد.

                مادر از سخنان كودكش حيران مانده است  و به خدمتگار فرموده است كه او لاي آبريز را بيرون كند.

                خدمتكار اين امر را فوراً بجا آورده است. بعد مادر لاي را از غربال گذرانيده است و انگشترينش را يافته است.

                از همان روز اعتباراً پدر و مادر به فرزندشان توجه مخصوص ظاهر ميكردگي شده اند و به تعليم و تربية او عازم گشته اند.

قوت حافظه در عهد طفوليت

                ميگويند كه ابن سينا گفته بود:

من به ياد دارم كه بسيار خرد سال بودم و به و روايتي تازه قدم به جهان گذاشته بودم. يك روز مادرم مرا بر روي زمين خوابانيده بود. من در آن روز آسمان را سوراخ سوراخ ديدم.

اين حرف ها را براي مادر ابن سينا نقل كردند و او گفتة پسرش را بدين گونه تصحيح و تصديق كرد:

- وقتي كه حسين (ابن سينا) به دنيا آمد، بنا بر رسمي كه در شهر ما رايج است او را به روي زمين، در زير آسمان مي خوابانيدم و غربال را روي او مي گذاشتم تا حيواناتي از قبيل گربه و مرغ و غيره به او آسيب نرسانند و خود به كارهاي خانه سرگرم ميشدم. اينكه او آسمان را سوراخ سوراخ ديده است، بنابر آن است كه چشمه هاي غربال را ميديده است.

 

 

كودكي كه دانشمند بزرگ را به هراس انداخت

                گويند در بين سنين ده سيزده سالگي ابن سينا سفري در پيش داشت. نزد يكي از همسفران وي كتاب بزرگ و پر محتوائي بود كه آنرا به حيث يك اثر بكر و بديع به اسم تحفه به پادشاهي ميبرد. پور سينا كتابرا از او طلب كرد، نخست آن مرد از دادن كتاب هراس نمود و امتناع ورزيد. اما اصرار بوعلي سينا كارگر افتاد و صاحب كتاب به خواست او رضا داد.

                استعداد و ذكاوت پور سينا تا بدان جا بود كه با يك بار خواندن در طول راه همه مطالب آنرا حفظ و كتاب را به صاحبش مسترد كرد.

                آن شخص كتاب را نزد پادشاه تقديم نمود، از تازگي و بي بدل بودن آن سخنها گفت وصلة فاخر كسب كرد. پس از مدت كوتاهي آن شخص در محضر پادشاه از دانش و فضل ابن سيناي كودك يادآور شد. و به احضار بوعلي سينا امر داد و چون حاضر آمد، پادشاه از وجود كتاب با چنان اوصافي كه ذكر رفت، سخن به ميان كشيد. پور سينا في الفورهي بر همه مطالب كتاب و رموز و پيچيدگي هاي آن روشني انداخت. اين امر نويسندة كتاب را مورد غضب پادشاه قرار داد. چه مخالف وعده  مبني بر بديع بودن اثرش ,طفل خورد سال بر فهم همه مطالب آن قادر و از محتوياتش آگاه بود.

                نويسنده جهت رفع غضب سلطان و هم اثبات ادعايش از برخورد با طفلي كوچكي در راه و جريان گرفتن كتاب و خواندن آن در فرصت كوتاه به پادشاه نقل كرد. بعدي كه روشن گرديد كه آن طفل همين ابن سينا بوده است، هم پادشاه و هم نويسنده هردو بر نبوغ و استعداد او تحسين و آفرين كردند.

حادثة اعجاب انگيز

                مشهور است كه هنگام طفوليت آن گاه كه ابن سينا كودك گهواره اي بيش نبود، گهواره پوش او دزديده شد. قافلة زمان پي هم در حركت بود. روزها، ماه ها و سال ها يكي بعد ديگري سپري ميشد. آن كودك گهواره اي به مرد كامل و معروف مبدل گرديد و به سير و سفر پرداخت، از شهري به شهر ديگر طي طريق ميكرد تا ائيكه در يكي از شهرها شخص همان گهواره پوش دزديده را بشناخت و گفت:

-          اين گهواره پوش از آن من است كه در ايام طفوليتم دزديده بودي و اكنون كه آنرا ديدم، شناختم. گهواره پوشم را بده!

دزد گفت:

-          اين حادثه اعجاب انگيز است.

در يتيم

                نقل مي كنند كه ابو علي از پدر خود يكساله يتيم ماند . . . روزي كنيزكي او را به روي كتفش برداشته براي سير و گشت به طرف بازار روان شد. در راه گذارش بدر مدرسة افتاد كه طاق ايوانش مانند ابروي خوبان طاق وخشت فرش صفحة عالي مقامش مانند نيراعظم در صفا و نور شهرة آفاق . . .

                بيت:

                چنان ز هيبت آن طاق آمدي به خيال

                كه سر به يكديگر آورده بر فلك دوهلال

                در داخل آن مدرسه جمعي از طلبه گان علم و ارباب گفت و شنود به مباحثه و مناظره مشغول بودند. آواز غلغله و بحث و مجادلة آنها تا درجة بلند بود كه گويا گنبد افلاك را به لرزه مي انداخت.

                وقتي كه ابوعلي آواز آن جماعت را شنيد، به طرف مدرسه ميل كرده در حركت افتاد. كنيزك ميل كودك را به نظر گرفته به مدرسه داخل شد و نظاره كنان قدم نهاده به پيش آن جماعتي كه مشغول درس خواني بودند، رفته ايستاد.

                نگاه چشم مدرس به روي ابوعلي افتاد و با دقت نگاه كرد. آثار دقيق فهمي، فراست، هوش سرشار و ذكاوت از رخسارة كودك نمودار شده مي ايستاد. مدرس تحمل نموده در تفكر افتيده خود گفت " آن چيزي كه من از ادراك اين كودك تصور كرده ام، اگر به اين جماعت اظهار نمايم، زبان به منع اين مقدمه كشايند، باور نكرده مقابل برايند و در مجلس ها نقل نمايند.

                وقتي كه طلبه گان استاد خود را اين طريق به حيرت و انديشه دريافتند، سوال نمودند كه " مخدوما . . . مدت زياد است كه شما به اين كودك نگاه كرده نشسته ايد. ما آثار تعجب از احوال شما مشاهده مي كنيم".

                مدرس گفت:

- اي دوستان موافق و اي خوش طبعان مدقق“ آنچه من از سيماي اين كودك مشاهده كرده ام“ اگر به شمايان اظهار نمايم، قبول نخواهيد كرد و آنرا دروغ خواهيد پنداشت . . . بنابر آن چگونه من حقيقت اين معني را گفته، اين سر را بگشايم؟

همه گفتند:

-          عنايت نموده اظهار نمائيد از جانب فقيران بغير از تسليم و قبول شيوة ديگر نخواهد بود.

بيت:

خلاف ر‏أي شما نيست غير سخا و خطا

چرا كه رأي شما عين حكمت است و صواب

مدرس گفت:

- من از احوال اين كودك چنان دريافته ام و حس كرده ام كه وي همة مباحثه و مناظره هاي ما را دانسته ايستاده است و از تمام موضوع هاي بحث و مذاكره هاي ما خبردار مي باشد.

                وقتي كه طلبگان از معلم خود اين سخن را شنيدند، با خود گفتند كه استاد ما پير شده است. اين سخن ها فقط نتيجة پيري است. همه تبسم نموده در زير لب مي گفتند:

                پيري بود و هزار علت

                علت چه صد هزار ذلت

                هرچند كه پير ذوالفنون است

                در پيش جوان بسي زبون است

                مدرس دانست كه طلبه گان سخن او را خطا پنداشته ويرا تمسخر كرده ايستاده اند، بنابر آن براي اثبات سخن خود فوراً آن كودك را طلبيده به روي زانوي خود نشاند و شاگردان را فرمود كه به مباحثه سر كرده موضوع مباحثوي گذشته را به ميان آورند. مدرس به يكي از شاگردان خود گفت كه سخن هاي بيرون از موضوع هاي علمي را به ميان انداخته، گپ هاي نا معقول گفتن گيرد.

او چنان كرد. هنگامي كه طلبگان از قانون مناظره و مباحثة علمي بيرون شدند، ابو علي رويش را ترش كرد و آثار تنفر از او ظاهر گرديد.

                مدرس باز امر نمود كه كتاب ها را باز ورق گردانيده گفت و گو را با طرز علمي دوام دهند. طلبگان همين طريق كردند، روي ابو علي گشاده شد و دم به دم شادي و نشاط وي افزوني گرفت. هنگامي كه يك چند دفعه امتحان نموده همين حالت را مشاهده نمودند، طلبگان باوري حاصل كردند كه سخن معلمشان بي اساس نبوده است.

                همة طلبگان عذرگويان سر عجز بر زمين خم كردند و گفتند:

- ما را ببخشيد كه ما هرگز مثل اين واقعه را نديده و نشنويده ايم . . .

مدرس عذر طلبگان را قبول كرد و روي به كنيزك گردانيده پرسيد:

                - اي كنيزك اين فرزند جگربند كيست و نور  ديده از سرور سينة كي ميباشد؟

                كنيزك به گريه در آمده گفت:

                بيت

                - اين در يتيم ابن سيناست

                كز طلعت او دو ديده بيناست

                اي عزيز اين فرزند ارجمند سيناست. او سه ماه مي شود كه وفات كرده است.

                وقتي كه مدرس اين سخن شنيد، گريان شد . . . و  قطره هاي به روي و رخساره اش  روان گردانيد. پس به طلبگان نگاه كرده گفت:

                - اي عزيزان، ما را در اين گريه معذور داريد كه در ميان من و سينا از كودكي يك دوستي و محبت تمام دوام كرده ميآمد.

                القصه، مدرس اعيان و اشراف بخارا را دعوت نموده و مجلسي ساخت و موافق رسم زمان براي سينا تعزيت گرفت، بعد به تربية ابوعلي مشغول شده مادر او را نيز به عقد خود در آورد.

كودكي

                ابن سيناي يكساله را كنيزك در بغل گرفته از مكتبخانه مي گذشته است. سيناي كودك آواز مكتب بچه  ها را شنيده به مكتب رو آورده قناتك زده است. كنيزك او را به مكتبخانه برده است. مكتبدار ديده است كه كودك درس او را با دقت گوش مي كند. بعد در اين خصوص به شاگردانش گفته است: آنها باور نكرده اند. مكتبدار ابن سينا را به دستش گرفته يك شاگردش را نزدش جيغ زده با وي در خصوص حادثه هاي بي معني   و بي هوده بحث كرده است. ابن سينا افتش را ترش كرده از مكتبدار رو گردانده است. مكتبدار يك شاگرد ديگرش را جيغ زده با وي بحث علمي كرده است. ابن سينا صحبت آنها را با دقت گوش كرده چهره اش گشاده شده است.

                مكتب بچه ها حق بودن معلمشان را فهميده از او عذر خواسته اند.

بانگ مسكوبـــي

بوعلي روزي در اصفهان به نزد پادشاه رفت و گفت:

- مسگران كاشان پيش از بامداد كه من سرگرم خوانـدنم، مس همـي كوبند و رنج و درد سر مرا فراهم مي كنند.

                پادشاه در حيرت ماند كه از كاشان تا اصفهان بيست فرسخ راه است، چگونه مي شود كسي بانگ مسكوبي را از اين راه دور بشنود؟

                گفت:

- فرمان مي دهم كه در شب ها مس نكوبند. چون آفتاب درايد، به مسكوبي بپردازند.

پس پيكي به كاشان فرستاد و فرمان داد در اين هفته مسگران از شام تا بام مس بكوبند و چنين كردند.

                بوعلي فريادش بلند شد و به نزد پادشاه به دادخواهي رفت كه در اين هفته مسگران مرا از كار خواندن بازداشتند.

                پادشاه راستي گفتار او را گواهي داد و فرمان داد كه مسگران كاشان در شب كار نكنند.

صداي كدونگ

                روزي ابوعلي سينا به امير ساماني گفت كه وقتي مطالعة علمي او سحر است. ليكن عيناً در همين وقت جماعة رنگريزان بخارا به واسطة آواز كدونگ به او خلل مي رسانند و تشويش مي دهند.

                امير ساماني امر كرد كه رنگريز ها بعد از اين در وقت سحر اين كار را نكنند. بعد از چندي ابوعلي گفت كه كدونگ گران سمرقند به او خلل رسانيده خاطرش را مشوش كرده ايستاده اند.

                امير ساماني در تعجب افتاد و به خود گفت اين چه نوع بوده است كه كس در بخارا ايستاده آواز كدونگ گران سمرقنـد را شنـود؟ اما  در  اين بـاره به ابوعلي چيزي را اظهار نكرد.

                ابوعلي دانست كه امير ساماني اين سخن او را دروغ پنداشت، ولي او نيز چيزي نگفت.

                هنگامي كه يكچند وقت گذشت، ابوعلي به پيش امير ساماني آمده گفت:

ا               - مشب آواز كدونگ مرا بي آرام نكرد.

ا               مير ساماني فرمود كه درحال همان تـاريخ را نويسنـد. پـس كس بـه سمـرقنـد فرستاده امر نمود كه حقيقت مسئله را سنجيده به او خبر دهند. كس فرستاده شده باز آمد و خبر رساند كه در همان شب اشاره كردة ابوعلي كلانترين كدونگ گران سمرقند وفات نموده بوده است. و بنابر آن آنها همان شب كدونگ نزده بوده اند.

                هنگامي اميرساماني اين حالت را مشاهده نمود اعتقاد او نسبت به ابوعلي خيلي افزود.

پاداش نانواي مهمان نواز

                پور سينا به شهري سفر كرد. چون گرسنه بود راه دكان در پيش گرفت. ظاهر موزون و مؤقر او مورد پسند مرد نانوا واقع گرديد. به منزل خود مهمانش كرد و احترام و اكرام زياد در حق او روا داشت. در پايان مهماني به پاس قدر داني از مروت آن مرد ابن سينا خطاب به وي گفت:

-          چه خدمتي برايت انجام داده مي توانم؟

چون مرد نانوا از پذيرفتن هر نوع خدمت امتنان ورزيد.

پور سينا برايش گفت:

- حالا كه خدمت و كمك از من نپذيرفتي، پس بنابه خواهش من از فلان تـاريخ الا مدت هفت روز نان بپز و در دوكانت را ببند. پس از روز هفتم دكان را باز كن و نان را به فروش برسان. البته منفعت زيادي نصيبت خواهد شد.

مرد نانوا به گفتة او عمل كرد در روز هشتم هرقدر مردم مي كوشيدند، در سراسر شهر آتش روشن نمي شد و بنابر اين هيچ نانوائي نتوانست نان پخته كند. همة اهالي به دوكان اين مرد رو آوردند و او منفعت سرشاري به دست آورد.

                جريان به پادشاه گزارش داده شد. وي مرد نانوا را احضار نموده جوياي راز كار گرديد. او از جريان برخورد و مهمان ساختن مرد ناشناس و توصية او درين مورد سخن گفت. به هر گوشه و كنار به دنبال او نفر فرستادند تا اينكه در گوشة از خارج شهر در حالي پيدايش كردند كه دستگاهي ايجاد كرده بود و بعد معلوم شد از همين دستگاه مركباتي در فضا توليد مي شود كه مانع روشن شدن آتش مي گردد.

                او را نزد پادشاه آورده و جريان را حكايت كردند. پادشاه خشم و غضبش را در مورد او فرو خورده به خاطر دانش و حكمتش بوعلي را نوازش كرد و مقربش ساخت.

اصول خاص

                نقل مي كنند كه باري زن دولتمندي كسل شده است. او را براي طبابت به نزد سينا آورده اند. سينا كه طبيب زور بوده است، از روي عادتش خواسته است كه اول بيمار را ديده كسلي اش را معين كند و بعد به او چه داروئي كه لازم باشد، همان دارو را فرمايد. اما مرد دولتمند كه در نزد زن بيمارش ايستاده بوده است، به سينا رو آروده گفته است:

- من نميخواهم كه شما روي زن مرا بيبينيد و به هر جاي بدن او دست رسانيد. آيا نميدانيد كه شريعت طبابت زنان را به مردان منع كرده است. اگر شما طبيب باشيد، دوايتان را به بيمار از روي گفت ما تعيين كرده گيريد.

                سينا در جواب چيزي نگفته است و ريسمان گرفته يك نوكش را خودش داشته است و نوك ديگرش را به شوهر زن داده، گفته است:

- درامده اين نوك ريسمان را به بيمار دهيد و فرمائيد كه سخت داشته ايستد، من به همين واسطه كسلي او را معين مي كنم.

مرد گفت سينا را نكرده، به پيش زنش درامده نوك ريسمان را خودش داشته ايستاده است. سينا اين را فهميده است و شاگردش را به نزدش جيغ زده گفته است:

-          برو، به آن مرد بگو كه نوك ريسمان را به بيمار دهد.

  مرد حيران شده به خود گفته است:

-          “ وي از بيرون در دست كي بودن نوك ريسمان را چه خيل معين كرده است؟ ”.

عزت نفس

                شيخ الرئيس ابو علي ابن سينا هنگامي كه در همدان اقامت داشت، يك روز از بازاري عبور مي كرد. مرد كناسي را با لباس چركين و قيافة نفرت آور ديد كه مضمون اين شعر را با خود زمزمه مي كرد:

                گرامي داشتم اي نفس از آنت

                 كه آسان بگذرد بر دل جهانت

                شيخ الرئيس تعجب كرد و با لهجة ملامت آميز به او گفت:

- آفرين به اين عزت نفس! خود را به يك چنين كار پست مشغول كرده اي، باز هم ادعا مي كني كه “ نفس را گرامي داشته ام”.

كناس لبخندي از آن لبخندها كه هزار معني دارد،‌ زد و گفت:

-  من به يك چنين شغلي خسيس از آنرو تن داده ام كه بار منت شيخ الرئيس و امثال او را نكشم. آيا عزت نفس غير از اين است؟

                ابن سينا بر وي آفرين گفت و خاموش شد.

بوعلي و كناسي

                در نامة دانشوران نوشته اند؛ بو علي سينا در وقتي كه شغل وزارت همدان را داشت روزي با دبدبه و كبكبة وزارت از راهي مي گذشت اتفاقاً ديد كناسي در كنار ديواري مشغول خالي كردن چاه است. كناس ضمن كار، اين شعر را با خود زمزمه مي كرد:

                                گرامي داشتم اي نفس از آنت

                                كه آسان بگذارد بر دل جهانت

بو علي از ديدن وضع كناس و شعري كه مي خواند به خنده افتاد و با خود فكر كرد اين بابا با اين شغل پستي كه براي خودش انتخاب كرده تازه هنوز سر نفس خود منت ميگذارد كه من ترا محترم شمردم. دستور داد كناس را به حضورش بياورند. بعد رو به او كرد و گفت: انصاف اين است كه هيچ كس در دنيا به اندازة تو نفس خودش را گرامي نداشته است. كناس نگاهي به دبدبه و كبكبة بوعلي كرد، فهميد كه او وزير است جواب داد: شغل من با همه پستي كه دارد به مراتب شريفتر از شغل توست. تو ناچاري هر روز كه پيش پادشاه مي روي تا به حد ركوع در جلوي او خم شوي، حال آن كه من آزادم و نياز به بندگي ندارم. نوشته اند بوعلي از كناس جدا شد و رفت.

مصلحت

                خسيسي به ابو علي جوان و اخورده، عرض حال مي كند:

- محترم ابو علي، زن و فرزندانم تماماً خراب و لاغرند، دواي بگوئيد كه از لاغري رهانم.

-          از چارپا چها داريد؟

-          از گوسفند رمه اي.

-          تا اعضاي بدن عائله اتان گوشت گيرد از گوسفندان فربه گشته خوراندن گيريد.

طبابت درد چشم

                چشمان پادشاه درد مي كند. بسيار طبيب ها دارو و درمان مي كنند، نتيجه نمي دهد. به وي مي گويند كه در كدام يك گوشة بخارا ابن سينا نام حكيمي زندگي مي كند. با امر پادشاه، ابن سينا را به دربار گرفته مي آرند. وي به نزد پادشاه درآمده، به روي او مي نگرد و نبض او را سنجيده در حال مي كويد:

-          پادشاهم، در شكم شما جانداري پيدا شده است، درد چشمانتان هم از همين سبب است.

-  أ ؟ چه ؟ اين شرمندگي كو! اكنون چه مي شود؟ علاجش چه؟ گفته مي پرسد پادشاه در تهلوكه افتاده.

-          علاجش در دست خود شما. جواب مي دهد ابن سينا.

پادشاه ابن سينا را تولا مي كند:

التماس، زود بكوئيد، علاجش چه؟

علاجش همين كه مدت دو هفته شكمتان را با هر دو دستتان مي ماليد، ماليدن كه گرفتيد، جاندار در شكمتان آب شده نيست مي شود. بعد از دو هفته من باز آمده شما را مي بينم، مي گويد ابن سينا و با پادشاه خير و خوش كرده از نزد او بر آمده ميرود.

                پادشاه در دوام دوهفته بي ايست شكمش را مي مالد و مي بيند كه درد چشمانش آهسته آهسته برهم مي خورد.

                ابن سينا موافق وعده اش پس از دو هفته به پيش پادشاه آمده به چشمان او مي نگرد و مي گويد:

                - شما اكنون صحت شده ايد، چشمانتان در نتيجة بسيار دست رسانيدن و بسيار ماليدن خود شما درد كرده بودند. براي آنكه اين كار را ديگر تكرار نكنيد و از اين درد خلاصي يابيد، من دستان شما را در ماليدن شكمتان بند و اندرمان كردم. اگر اين عادت تان را ترك نكنيد، باز به همين درد گرفتار مي شويد.

سنجش

                روزي ابـن سينـا را به مهمـاني دعـوت كردنـد. بعـد ضيافت و صحبت ابن سينا رفتني شده به دهليز برامد. وي در دهليز كفشش را پوشيده يك به بالا و يك به پايان نگاه كرد و با تعجب كتف درهم كشيد. دوستانش پرسيدند:

-          چرا تعجب مي كنيد؟

-          يا قد من بلند شده است يا سقف خانه پائين فرامده است، - جواب داد ابن سينا.

-          به چه اندازه؟ باز پرسيدند دوستانش.

-          به اندازة يك قبت (لا) داكه.

-          دوستانش به ابن سينا تحسين خواندند و گفتند:

- ما هنگام به خانه درامده نشستن تان به زير پتك كفشتان يك قبت داكه جاي كرده فهميدني شديم كه شما حس مي كنيد يا نه؟ آفرين به شما كه با عقل و ذكاوت خود ما را اين دفعه هم به حيرت آورديد.

دواي خون مردار و مرض گوش

                ابو علي ابن سينا بعد پير شدنش سخت بيمار شده است. وي پيش از مردنش دواي هر يك درد را به شاگردانش نشان داده است و اما فقط دواي خون مردار و مرض گوش را هنوز نگفته از زبان مانده است.

روزي ابو علي ابن سينا شاگردانش را به نزد خود خواسته با دستش به طرف يك كاغذپاره اشاره  كردن گرفته است. شاگردانش كاغذ پاره را گرفته ديده اند كه در روي آن اينطور نوشته شده است:

                “ در آسمان زنبور و در زمين شلوك”. اين را خوانده شاگردان فهميده اند كه شلوك به خون مردار و عسل به مرض گوش دوا بوده است.

اختراع پلو

                يك وقت ها آش پلو وجود نداشته است و پختن آن را كسي فكر نكرده است. مي گويند كه ابوعلي سينا اولين كسي است كه پلو را اختراع كرده است. تنها بعد از اختراع ابوعلي ابن سينا پختن پلو در بين خلق هاي تاجيك و ازبك رسم گرديده است.

الحذر! الحذر!

                پيشوايان شريعت ابن سينا را شرمنده كردن خواسته, روزي يكي از مخلصان خودشان رابه تابوت انداختند و فرياد و واويلا كنان نزد ابن سينا برده به او:

                اينرا بينيد! گفتند.

                ابن سينا تابوت را، شخص در تابوت خوابيده را اول به پاهايش نگرست، ديد كه پاهاي او دراز و زانوانش راست، بعد پلك چشم او را كشاده ديد، در گوهرك چشمش چيزي عكس نمود. سينا بعد به سوي مرشد- سرور ملاها نگاه كرده گفت:

-          اين آدم مرده است، به قبرستان بريدش.

ملاها قاه قاه زده خنديدند و به او “توقلابي” ، “ توكذابي” گويان زهر طعنه و ملامت پاشيدند. بعد از اين مرشد به نوك عصايش مرده را نيخته كرده:

- خيز، به اين نادان خود را نشان ده كه تو زنده اي! گفت. از درون تابوت صدائي نبرآمد، آن شخص آثار حيات ظاهر نكرد. او از هيبت تابوت و داد و فرياد و هم انگيز تابوت بران ترسيده كيها مرده بود.

                ابن سينا غضب كرده به مرشد گفت:

- شريعت پناها! دروغ گفتن و قلابي سفتن از معرفت هيولائي نبود. اين پيشه خاص طبيعت  شما و شما برين كسان است كه جملگي با همين راه زندگي مي كنيد. الحذر! الحذر از اينگونه زندگي!

فريبگران فريب خورده

                روزي گروهي از ملايان سله كلان به اطراف دسترخوان ضيافت نشسته كيف و صفا مي كردند. در اين وقت گدائي پيدا شده از آنها صدقه طلبيد. ملائي از گدا پرسيد:

-          پول كلان كار كردن مي خواهي؟

-          البته مي خواهم! جواب داد گدا تعظيم كنان.

-          اينطور باشد، كاري فرمائيم مي كني؟ گفت ملاي ديگر.

-          مجبورم.

- ترا ما همچون مرده به تابوت انداخته به نزد ابو علي سينا مي بريم. ما از وي مي پرسيم كه همين مردة درتابوت بوده با كدام كسلي وفات كرده است. بعد آن كه او به سوال ما جواب مي دهد، ما او  را شرمنده مي سازيم، فهميدي؟

-          فهميدم. اما به عوض اين به من چه مي دهيد؟  پرسيد گدا.

-          يك نان و يك كاسه آش.

- گدا راضي شد و ترسيده و لرزيده به درون تابوت درامد و خوابيد. ملاها تابوت را برداشته گريه كنان به نزد ابو علي سينا رفتند و تابوت را گذاشتند.

-          طبيب بزرگوار، - گفت يكي از ملايان سله كلان كه ساخته كارانه گريه مي كرد.

- برادر بيچارة من يكباره وفات كرده ماند. ما نمي دانيم كه به مرگ بي محل او چه سبب شده باشد؟

                ابو علي سينا به تابوت نزديك شده داكة به روي “مرده” پوشيده را آهسته برداشت و يك نگاه كرد و باز روي او را پوشيده ماند.

-          بيچاره دلكف شده مرده است، - مقرر كرد ابو علي سينا.

ملايان قاه قاه زده مسخره كنان خنديدند.

- خيز احمـق، شرمنـدگـي طبيـب عـالم را تمـاشـا كـن! هنـوز حتـي زنده و مرده را فـرق كرده نمي توانـد، - گويان ملائي گدا را يك لگد زد.

                ولي گدا در حقيقت از واهمة تابوت و داد و فرياد “ عزا داران” دلكف شده كيها مرده بوده است. خنده ملايان به شرمندگي آنها تبديل يافت. ابو علي سينا مثل پيشتره به ملايان تمسخر آميز خنديد.

بو سعيد و بو علي

                اين داستان معروف است و در كتابها هم نوشته اند كه بو علي سينا در اواخر قرن چهارم و اوائل قرن پنجم مي زيسته و وفاتش در 428 بوده است  اين حكيم بسيار بزرگ مشائي و عقلي و خشك با يك عارف خيلي خيلي مهم و برزگ معاصر است و آن ابو سعيد الوالخير است. بو علي در همان مولد خودش؛ يعني“ ماورا النهر” در بلخ و بخارا بود و بعد از ترس سلطان محمود كه مي خواست او را به دربار خويش ببرد مجبور شد فرار كند و او نمي خواست برود. بوعلي آمد در نيشابور با ابو سعيد ابوالخير ملاقات كرد. نوشته اند اينها  سه شبانه روز با يكديگر خلوت كردند و جز براي نماز و جماعت بيرون نمي آمدند و حرف هايشان را با همديگر مي زدند. بعد كه از هم جدا شدند و بوعلي سينا رفت. از او سوال كردند: ابوسعيد را چگونه ديدي؟ گفت: آنچه كه ما مي دانيم او مي بيند. از ابوسعيد هم پرسيدند: بوعلي را چگونه ديدي. گفت: آنچه ما مي بينيم آن كور مي بيند و هرجا ما رفتيم اين كور با عصاي خودش دنبال ما آمد.درروايت ديگرآمده است كه ابوسعيد گفت : آنچه ما مي بينيم او مي داند .

كرده چو كرده . . .

                روزي شيخ الرئيس ابو علي ابن سينا به مجلس ابو سعيد ابوالخير درامد. بر زبان ابو سعيد سخن از طاعت و معصيت گذشت. شيخ الرئيس اين رباعي را انشأ نمود:

                                مائيم به عفو تو تولا كرده

                                وز طاعت و معصيت تبري كرده

                                آنجا كه عنايت تو باشد باشد

                                ناكرده چو كرده، كرده چو ناكرده

                                ابوسعيد اين رباعي را بديهتاً در جواب گفت:

                                اي نيك نكرده و بدي ها كرده

                                وانگه به خلاص خود تمني كرده

                                به عفو مكن تكيه كه هرگز نبود

                                ناكرده چو كرده، كرده چو ناكرده

چهار شرط سلامتي

                روزي در كوچه پسرخوانده ابو علي سينا با پسر همسايه در وقت بازي بحث كرده ماند.

                - خيـر، مي بينيـم. يگـان بـار كـارت افتـاده بـه نـزد پـدرم مـي آيـي. بعـد حـق بـودن كـي معـلـوم مي شود، - گفت پسرخوانده سينا.

-          خود من پدر دارم و به نزد پدر تو نمي آيم، - گفت بچة همسايه.

-          تو نيائي پدرت يا يگان خويش و تبارت ميايد.

-          هيچ كس از عائلة ما احتياج به نزد پدر تو رفتن را ندارد.

-          در شهر ما كسي نيست كه بيمار نشود و به پدر من مراجعت نكند. پس چرا تو نمي آمدي؟

گفت با فخر پسرخواند سينا.

- ما همة چهار شرط سلامتي را نغز مي دانيم و محتاج طبيب نيستيم، - گويان بچة همسايه راه حويلي اش را به پيش گرفت.

پسرخواند سينا از اين سخن به خيال افتاده او به خانه برگشت و ديد كه پدرش كتاب مطالعه مي كند. آهسته آهسته قدم مانده آمد و در رو بروي او نشست. ابوعلي سينا از كتاب سر برداشته به پسرش رو آورد:

-          چرا پسرم غمگين مينمائي؟ مگر با يگان بچه جنگ كردي؟

-          نه، با هيچ كس جنگ نكرده ام.

-          به تو دروغ گفتن نمي زيبد، - گفت ابو علي سينا.

پسر مجبور شد واقعه را بيان كند و چهار شرط سلامتي را از پدرش پرسد. ابوعلي سينا با تبسم گفت:

-          بلي پسرم، آنها محتاج طبيب نيستند.

-          براي چه؟ حيران شد پسر.

- براي آنكه، - گفت سينا، - آنها منتظم با كار جسماني مشغولند،  هفتة يك بار به حمام مي روند و ناخون دست و پا را مي گيرند، هر روز در وقتش خوراك مي خورند. هفتة دو بار لباس تازه مي پوشند كه اين گرو سلامتي آدم است. شخصي كه اين قاعده ها را رعايه كند، عمر دراز مي بيند.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 20:51  توسط فایق   | 

پيشگفتار

در ادبيات شفاهي تاجيكان و فارسي زبانان راجع به اشخاص بزرگ علم و فرهنگ نقل و روايت و قصه و افسانه  هاي زيادي موجود است.

مجموعه ’’ پيران سخن در قصه هاي كهن ’’ كه به عنوان يك ارمغان فرهنگي خدمت خوانندگان ارجمند تقديم مي گردد ، تعدادي ازين روايت هاي مردمي در رابطه به شخصيت و روزگار و فعاليت  نمايندگان برجستة ادبيات كلاسيك فارس و تاجيك يا دري زبانان : رودكي ، ابوعلي بن سينا ، حكيم ابو القاسم فردوسي ،،ناصر خسرو قبادياني ،حكيم عمر خيام، شيخ عطار نيشاپوري ،مولانا جلال الدين بلخي،شمس تبريزي، شيخ سعدي شيرازي ، حافظ شيرازي، ،كمال خجندي ، مولانا عبد الرحمان جامي , علي شير نوايي ، ميرزا عبدالقادر بيدل و زيب النسا مخفي  را، احتوامي نمايد.

مسلم است كه اديبان نامبرده ارجمندترين ميراث علمي وادبي را  به گنجنية تمدن جهاني براي ابد به ارمغان گذاشته اند.

نبوغ وگسترة پرپهناي علمي ، آزادگي وبي ريايي ، ارجمندي معنوي وروحاني ، تواضع و خاكساري اين ابرمردان سبب گرديده است تادررابطه بااين شخصيت ها روايتها و افسانه هاي فراواني هستي يابد .

سلسلة ازاين نقل وروايت وافسانه ها كه نمونه هاي آنها در طول سالهاي گوناگون با تشبث وسعي وكوشش شخصيت هاي علمي  ، ادبيان ، مورخان و فلكلورشناسان در مجموعه ها, تذكره ها و اثرهاي علمي وبديعي منظور خوانندگان گرديده است، منبع كتابي دارند ،  ولي دراثر تداوم شفاهي وانتقال ازسينه ها به سينه هاو از نسلي به نسلي درطي اعصاروقرون به ديگر گوني هاي دچار آمده , وقرينه ها پيدا كرده اند .روايت ملاقات فردوسي دردربار سلطان محمود با شاعران عنصري ، فرخي و عسجدي نمونة برجستة اين قبيل اثر ها بشمار مي رود . اين اثر درتاجيكستان، ازبكستان ، ايران وافغانستان طي صد ها سال ، ميان مردم فارسي زبان درواريانت هاي مختلفش عرض وجود نموده است. برخي از نسخه بدل ها ي آنرا مرتبان بياض ها ، مصنفان تذكره ها، به صفت سند راه زندگي فردوسي، استفاده برده اند .

سلسله ديگر عبارت ازروايت و افسانه هاي اند كه سر چشمة‌ كتابي ندارند  ولي بين مردم فارسي زبان بسي مشهور اند . زمان ، مكان ومولفان چنين اثر ها ي منصوب به ادبيات شفاهي را مشخص گفتن ازامكان بيرون است . ازاين نوع اثر ها تمام مردمان كشور هاي فارسي زبان برابر استفاده مي كنند كه روايت هاي “ بوي جوي موليان آيد همي “  ،  “تخلص فردوسي “  ، “ تيمور لنگ سر قبر فردوسي “ وغيره از جملة آنهايند.

نقل و روايت هاي نيز موجود اند كه آنها صرف منصوب به ادبيات شفاهي تاجيكان آ‌سياي مركزي اند و نمونه هاي اين نوع اثرها را خصوصاُ در بارة ابوعلي سينا ، فردوسي ، حافظ ، سعدي و جامي دربسيارشهر و ناحيه ها ي تاجيكستان و محل هاي تاجيك نشين ازبكستان مي توان به دست آورد . نقل و روايت هاي كه به شخصيت رودكي  و ناصر خسرو ارتباط دارد، از همين گونه اند .

تاجائيكه اطلاع داريم ، اين گونه  روايت ها ي خاص و محلي درناحيه ، ولايت و كشور هاي ديگر نيز به وجود آمده و  محض ميان مردم همان مكان مشهور گشته اند . گويندگان اين گونه روايتها، همگان آدمهاي تهجايي وبومي اند و در باره محل ، ناحيه ، شهر و ولايت خود قصه ها ، افسانه ها ونقل و روايت هاي بسيار مي دانند .

طوري كه مي بينيم ، حدود گسترش نقل و روايت ها ي مورد نظر بسي وسيع و دامنه دار است . طبق معلومات بعضي منبع ها نمونه هاي اين نقل و روايت ها حتي تا به تركيه ، عربستان ، هندوستان و پاكستان نيز دامن پهن كرده است .

شايد سوالي پيش آيد كه نقل و روايت هاي مربوط به اين يا آن اديب  دركدام كشور ها بيشتر گسترش يافته اند؟ ايضاح اين مسئله هنوز ازامكان بيرون است . فعلاٌ فقط همين قدر مي توان گفت كه نقل و روايت هاي مربوط به اين ياآن اشخاص مذكور، احتمال دركشوري بيشتر گسترش پيداكرده باشد كه شخص درآن مملكت زندگي وفعاليت كرده است .

ولي يك مسئله كاملاٌ روشن است كه به اين قبيل نقل وروايت ها درهر جايي ودرهر مكاني، مردم هميشه علاقه و توجه زيادي دارندو نمونه هاي آنها را در محافل و جمع آمدها ، شب نشيني ها و صحبت هاي خاصه مي گويند ومي شنوند . ازطرف استادان و معلمان ادبيات گفتن و شنيدن اين اثر ها هنگام تدريس حيات و ايجاديات اين اديبان مشاهده مي شود .

بايد گفت كه اكثريت گويندگان اين اثر ها آدمهاي با سواد اند وشخصيت هاي اند كه از اثر هاي معروف ادبيات كلاسيك فارسي ، بخصوص از اثر هاي كه درمحفل هاي ادبي و معركه هاي كتابخوانها  ، درمهمانخانه ها و الو خانه ها قرائت مي شدند ، خوب آگاهند .

اما آنهائيكه از نعمت خط و سواد‌ بي بهره اند ، اين قبيل روايت ها را كم مي گويند ويا تماماٌ نمي گويند .سبب اين حادثه معلوم است . از آفت كار آن همه بزرگي ، مقام و مرتبه و آبرو و اعتبار بلند اين اديبان, نمي گذارد و امكان نمي دهد كه هر كس دانسته و ندانسته دربارة آنها سخني بگويد ويا به گفتن نقل وروايتها ي دربارة آنها جرئت كند . بسياري ها اين كار را از ترس آن به عهده نمي گيرند كه مبادا در شئان اين بزرگان كدام سخن غلط وبي جا نگويند ، گر چه كه ايشان تعدادي از اين نقل وروايت ها راخوب مي دانند و درگفتن اثر هاي فولكلوري ماهرند .

به اين مناسبت مي خواهم صحبتي را كه درروز هاي تياري به جشن هزاره ابوعلي سينا سال 1980 بين ما و حافظ خلقي تاجيكستان و گور اوغلي سراي نامي ، حكمت رضا به وقو ع پيوسته بود ،  ذكر نمايم. درآن روز ها ما براي ترتيب دادن مجموعة‌ نقل وروايت ها، عايد به ابن سينا مواد جمع آوري مي كرديم .

با همين مقصد به خانه حكمت رضا به ديهة بن حصارك رفتيم .اكة حكمت به افتخار تشريف ما چند نفر ازمو ي سفيدان همسايه اش را به خانه دعوت كرد . بعد فرصتي ,مقصد نزد او آمدن مان را فهمانديم و از وي خواهش كرديم كه درباره ابوعلي ابن سينا هر چه مي داند ، به ما بگويد. مو سفيد كمي فكر كرد وبعد گفت( مضوناٌ):من دربارة‌ابوعلي ابن سينا حكايه هاي زياد شنيده ام ، بعضي آنها راحاضرهم درياد دارم ، ليكن از گفتن آنها مي ترسم . جونكه ابوعلي ابن سينا آدم بزرگ بوده است ، ويرا رنگ لقمان حكيم ،طبيب زور بودن مي گويند . ازروي شنيده هايم ابن سينا شخصي بوده است كه درزمانش به علم و دانش وي هيچ كس برابر شده نمي توانسته است . من مي ترسم كه درحق او يگان گپ دروغ نگويم ، يگان سخنم غلط نبرايد ، اگر يگان گپ غلط يا دروغ از دهانم برايد به شئان او خوب نمي شود . تو از من گور اوغلي راپرس ، عوض راپرس كه چه قدر خواهي ، مي گويمت . اما در بارة ابن سينا از من چيزي مپرس.

گويندگان ديگر نيز به گفتن روايت ها در باره ابن سينا ، فردوسي ، سعدي ،حافظ ، ناصر خسرو و جامي جرئت نمي كنند تا به نا خواست درتوصيف شخصيت ايشان به رخ دادن كدام خطايي راه ندهند . براي تقويت اين نتيجه گيري نقل جالب گوينده ماهر باسواد ، قاضي جان اف نورالدين راكه سال 1980 به سن 75 سالگي بود ، روي كاغذ مي آريم . او گفته بود ( عيناٌ): من درباره ابو علي ابن سينا چند مقال مي دانم كه انها را در سالهاي بچگي ام در كان بادام از پدرم ، از مو سفيدان همسال ،دروقت مكتب پرتيوي (حزبي)شهر تاشكند خوانده ام ،يا دراستالين آباد كار كردنم از آدمان ، از يار و دوستان , برادران و هم كاران شنيده ام . چندي از آنها را از كتاب ها خوانده ام . راست گپ ، من از گفتن آن حكايه ها مي ترسم ، چونكه ابوعلي ابن سينا دانشمند بزرگ ، عالم ،حكيم شهرتمند بودگي . مي ترسم كه دربارة همين خيل آدم يگان گپ غلط گفته نمانم ، اگر يگان خيل غلط از طرف من صادر شود ، نغز نمي شود درشئان او. اگر ديگر حكايه هاراگوي ، گوئيد ,با دل و جان مي گويم و اما در باره ابن سينا چونكه مي ترسم ، اين كار هر كس نه .

از گفته هاي بالا بر مي آيد كه در واقع گويندگان ماهر, نقل وروايت و حكايه هاي  عايد به اديبان نامبرده راكار خيلي جدي و بسي مسئوليت ناك مي دانند . به پنداشت آنها از عهده اين كارتنها شخصاني برامده مي توانند كه از دانش و معرفت بر خوردارند و به هريك سخن خود، باور و اعتماد كامل دارند ؛يعني آنها خوب احساس مي كنند كه درباره اين قبيل بزرگان سخن گفتن هنر هركس نيست .

“ پيران سخن درقصه هاي كهن “‌ نخستين مجموعة نسبتا‏ُ  مكمل نقل و روايت هاست كه در جمهوري تاجيكستان ، با همت و اهتمام شخصي نگارندگان اين سطر ها به طبع مي رسد .

مواد مجموعه مذكور رامنبع و منشا همان نقل وروايت ها و قصه و افسانه هاي تشكيل مي دهد كه آ نها دردوام تقريباٌ نيم عصر در بنياد شعبة‌فولكلور پژوهشگاه زبان و ادبيات رودكي آكادمي علوم تاجيكستان از طرف خادمان علمي همين شعبه، هنگام هيئات اعزامي سير شمار (فراوان) فولكلوري وبا همكاري متخصصان ايجاديات شفاهي خلق از شهر وناحيه ها و دهات گوناگون تاجيكستان و محل هاي تاجيك نشين ازبكستان ،بخارا , سمرقند ,‌تاشكند , وادي فرغانه و ولايت هاي سرخان درياوقشقه دريا وغيره گرد آورده شده اند . درمجموعه همچنين نقل وروايت هاي چاپ شده درصفحه هاي مجموعه هاي فولكلوري, اثر هاي علمي , مجله ها و روزنامه ها ي دولتي تاجيكستان ، ايران و افغانستان نيز شامل گرديده است . قسمتي از ين نقل و روايت ها، سوژه هاي معلومند ،ولي تكرار محض نيستند . آنها از اثر هاي كه سالها پيش به طبع رسيده اند, در ساختار مندرجه و تصوير فرق مي كنند .

                نقل وروايت و قصه وافسانه هاي اين مجموعه از آن جهت خوشايند وجالبند كه درآنها زندگينامه ,‌خصلت ,  رفتار و كردار و فعاليت علمي و ادبي اشخاص مورد نظر واقعبينانه باز تاب گرديده است . دراين اثر ها توده هاي مردم از روي دانش , فهمش و پنداشت خود كوشيده اند آنها رادر حيات ،آنگونه كه  تصور مي كردند، همان خيل نشان دهد .

                اگر اجمالاٌ بامحتواي نقل و روايت هاي مجموعه آشنا گرديم ,‌روشن مي گردد كه درآنها مهمترين مسله هاي اخلاق وتربيه مورد محاكمه و بررسي قرارگرفته اند. درآنها خصوصاٌ غايه هاي نيكي و نيكو كاري ، انسان پرور ي, همت بلندي و ترغيب آموزش علم و دانش و امثال اينها از بزرگترين محك اخلاقي دانسته مي شود .اين روايت ها ثابت مي نمايند كه صاحب بودن به خصلت هاي نيك انساني از عظيم ترين سعادت زندگي و مهمترين عامل هاي افتخار هريك فرد است كه اين گونه مسئله ها و غايه ها با مسئله ها وغايه هاي اثر هاي داير به اخلاق وآداب نوشتة اين اديبان و دانشمندان مطابقت مي نمايند

باايمان كامل مي توان گفت كه نقل وروايت هاي شامل اين مجموعه مهر نامة‌ خلق است نسبت به سخنوران عجم , به  اديبان توانا و پر آوازة ادبيات فارس و تاجيك .اين اثر هارا بي شبهه مي بايد يك نوع ظهورات احساس قدرشناسي ,‌بيانگر گراميداشت و ارج گذاشتن نام و مقام اين بزرگان ازطرف هموطنان و هم ملتانشان دانست .

نقل وروايت وقصه وافسانه هاي اين مجموعه منبع و سر جشمه پر ارزشي براي توضيح و تصحيح بعضي از پهلو هاي زندگي نامه اين اديبان و تشريح برخي از آثار آنان به شمار مي روند .

مواد مجموعه، ثابت مي نمايد كه اديبان و دانشمندان نامدار با آثار ادبي و علمي خود ميان مردم اعتبار خاصه دارند . مردم از سر گذشت  اديبان خوب آگاه هستند .

مطالعه و بررسي اين آثار چند پهلوي روابط و تاثير متقابلة ادبيات كتابي و ايجاديات بديعي شفاهي راروشن خواهد كرد . اين چنين تحليل همه جانبه اين قصه و روايت ها به چندي از سوال هاي تاامروز بي جواب روابط فرهنگي مردمان كشور هاي فارسي زبان ومشرق،  پاسخ خواهد گفت  .

هنوز روايت , قصه وافسانه هاي عايد به اديبان فوق الذكر به طور كافي گرد آوري نشده است . يقيناٌ درباره آنها درميان مردم روايت و قصه و افسانه ها خيلي زيادند كه گرداوري ,‌تنظيم ونشر و تدقيق ژرف آنهااز وظيفة هاي پر افتخار پژوهشگران رشتة ادبيات و فلكلور خواهد بود .

درمجموعه, قصه وروايت هاي محفوظ دربنياد فلكلور تاجيك درپژوهشگاه زبان وادبيات رودكي، مواد نشر شده ٍ‌درمطبوعات جاري و در اثر هاي محققان ادبيات و اديبان قرن هاي گذشته و معاصر, وارد گرديده است. كل اثر ها شناسنامه خودرا دارند و برخي از آنها ميان مردم نسخه بدلها ( واريانت ) پيدا كرده اند . تهيه گران از چندين واريانت يكي را انتخاب نموده ,‌ شامل مجموعه كرده اند . چه خوب است اگرخوانندگان محترم، قصه و روايت و نقل هاي مربوط  به اديبان گذشته و امروز تاجيك و فارس راكه  در زادگاه خويش مي شنوند و يا به ياد دارند  به تهيه گران اين مجموعه بفرستندتا در چاپهاي  بعدي مورد استفاده قرار گيرد

نشاني ما‌: تاجيكستان , شهر دوشنبه 65 ,خيابان رودكي ,‌21 ,پژوهشگاه زبان و ادبيات رودكي

درمجموعه چندي از روايت ها دردو نسخه مورد استفاده قرار گرفته اند . اين كار از آن سبب لازم دانسته شد كه هر كدا م از نسخة اين يا آن روايت، از نسخة ديگر خود از جهت مضمون و مندرجه, طرز تصوير ,ساختار و بديعيت فرق دارد . خوانندْ گرامي مي تواند هر كدامي از آن نسخه ها را به حيث يك اثر عليحدة فلكلوري مطالعه نمايد .

زبان و طرز بيان نقل وروايت هاي مجموعه دراشكال گوناگون به مشاهده مي رسد . اگر يك قسم آنها به زبان ادبي گفته شده باشند ,قسم ديگر شان آميخته خصوصيت هاي زبان ادبي و بعضي جهت هاي لهجه اين يا آن محل اند .چون مجموعه به مطالعه دايره وسيع خوانندگان فارسي زبان پيشنهادمي شود زبان برخي از متنها كه با رعايت خصوصيت هاي لهجة محل ثبت گرديده اند، تا حد امكان مورد تحرير قرار گرفته اند كه خود مي تواند موادي باشد براي زبانشناسان ، جامعه شناسان و عرصه هاي ديگر .

     دوكتور داداجــان عـابدوف

                                            دوكتور شمس الحق آريان فر

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 20:50  توسط فایق   | 

در مجموعه حاضر حكايه  ها ،قصه ها و روايت ها دربارة نمايندگان بزرگ ادبيات كلاسيك تاجيك و فارس چون : رودكي ، ابوعلي بن سينا ، حكيم ابو القاسم فردوسي ،،ناصر خسرو قبادياني ،حكيم عمر خيام، شيخ عطار  نيشاپوري ،مولانا جلال الدين بلخي،شمس تبريزي، شيخ سعدي شيرازي ، حافظ شيرازي، ،كمال خجندي ، مولانا عبد الرجمان جامي , علي شير نوايي ، ميرزا عبدالقادر بيدل و زيب النسامخفي و شامل گرديده است.

                مواد اين مجموعه توسط فولكلور شناسان تاجيك از شهر وناحيه هاي جمهوري تاجيكستان , محلهاي تاجيك نشين جمهوري ازبكستان واز مردم دري زبان افغانستان جمع آوري شده است .بحشي از مواد اين رساله از مجله ها و مجموعه هاي فولكلوري كه در ايران و افغانستان و تاجيكستان به طبع رسيده  ,گزينش يافته است .

                مجموعه مذكور جهت مطالعه ادبيات شناسان، ،فولكلور  شناسسان،  زبانشناسان، مردم شناسان، استادان و شاگردان نهادهاي تحصيلات عالي و شاگردان مكاتب عالي و متوسطه و بلاخره توده هاي مردم جهت گرفتن پند و عبرت و آموزش ، تقديم مي گردد.

 


 
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 20:47  توسط فایق   | 

نزاكت زن

زن رو به شوهرش كرد و گفت:

- عزيزم، بگو اگر مريض شوم و يا حادثة اتفاق بيفتد و من با زندگي وداع كنم تو چه كار خواهي كرد؟

             مرد جواب داد‌:اوه عزيزم، فكر مي‌كنم كه ديوانه شوم.

             -آن وقت دوباره زن خواهي گرفت؟

             - ني . . . ني تا اين حد هم ديوانه نخواهم شد.

كار نوع دوستانه

شوهر مشغول نوشتن مقالة براي يك روزنامه بود خانمش با ناز و نزاكت مخصوص به دست او نگاه مي‌كرد و در بارة هرجملة او انتقاد مي‌كرد. شوهر نوشت: كسي كه در زندگي خود نتوانسته باشد يك كار فوق‌العاده خوب نوع دوستانه انجام دهد، انسان نيست.

خانم قيافه‌اي‌ گرفت،‌ دست به صورت شوهرش كشيده گفت:

- بسيار خوب، چه حرفها . . . مثلاً كار فوق‌ العاده خوب و نوع دوستانة‌ كه تو در زندگي ات انجام داده اي چه است؟

شوهر سر را از نوشته بلند كرد و گفت:

- اين بود كه ترا گرفتم و نگذاشتم در خانة پدرت بماني.

 

هـديــه

مرد جواني وارد يك فروشگاه مخصوص هديه شده به فروشنده گفت:  ببخشيد آقا، مي‌خواهم برا ي نامزدم هدية بخرم. شما چه چيزي را مناسب مي‌دانيد؟

             فروشنده پرسيد:  نامزد تا ن خيلي جوان است؟

- نه چندان.

- زيبا است؟

- نه آنقدرها هم زيبا نيست.

- تحصيل كرده و فهميده است؟

- نه چندان.

- دختر ثروتمند است؟

- نه خير. ولي چه كار به اين چيزها داريد؟ فقط بفرماييد كه در مورد هديه مناسب براي او چه توصيه اي داري؟

مرد با بي حوصلگي گفت:

- من توصيه مي‌كنم او را فراموش كنيد و با دختري ازدواج كنيد كه كم از كم داراي يكي از صفات ياد شده باشد.

 

عقدة شاعر

مي‌گويند شاعر تازه كار نزد مولانا عبدالرحمن جامي عارف و سخن سراي بزرگ دور تيموريان هرات كه در ظرافت و حاضر جوابي از يكه تازان دوران خويش بود رفت و گفت:

- چيزي در دل من گره شده است و وقت مـرا ناخـوش مي‌دارد و از آن افسردگي به همه اعضاي من مي‌رسد و موي بر انـدام مـن راست مي‌شود . . .

جامي با ظرافت خاص پرسيد:

- هيچ شعري به تازگي گفته اي كه بر كسي نخوانده باشي؟

             شاعر گفت: آري.

جامي گفت: بخوان!

             شاعر خواند. جامي گفت:  باز ديگر بخوان!

شاعر بخواند تا سه نوبت.

جامي گفت:  برخيز كه نجات يافتي . . . اين شعر در دل تو گره شده بود و خستگي آن به بيرون سرايت مي‌كرد . . . چون از دل خود بيرون كردي، خلاص يافتي.

 

روانشناسي

يك روانشناسي پس از سال‌‌هاي زياد تجربه و تحقيق چنين نتيجه گرفته است كه اكثريت مردها در ايام ماه عسل به خانم شان مي‌گويند:

- سلام قندولك، بخورمت!

چندي بعد جمله شان ملايمتر مي‌شود:

             - عشق من، كبوتر قشنگ من، سلام!

در سال دوم ازدواج ورد  خويش را خلاصه تر مي‌كنند:

- سلام عزيزم!

در سال سوم ازدواج:   آه، تويي . . .‌؟ آمدي . . .؟

پس از اينكه چهار سال از ازدواج گذشت:

- . . . باز كه پيدا شدي زن . . .‌!

و در سا‌هاي بعدي:  خيلي خسته ام‌. نمي‌خواهم قواره ات را ببينم.

 

باز هم از محضر مولانا جامي

ساغري يكي از شاعران عصر تيموريان هرات در محضر مولانا جامي آمد. ظاهراً ماه رمضان بود. دوستان به جامي گفتند:

- يا مولانا‌! ساغري امروز به فراموشي چيزي خورده است، زيرا بشاش به نظر مي‌خورد.

جامي گفت:

- اگر در خانة خود خورده است، به فراموشي خورده است.

البته اين كنايه بيانگر آن بوده كه ساغري كمتر در خانة خود چيزي مي‌خورده و غالباً در خانة ديگران به ضيافت مي‌رفته است.

 

تنهايي

آورده اند كه شهيد بلخي روزي در خانه اش نشسته بود و كتاب را مي‌خواند. مرد جاهلي به خانة وي آمده گفت: خواجه، تنها نشسته اي؟

شهيد بلخي عارفانه پاسخ داد: تنها اكنون شدم كه تو آمدي.

 

درد دل

حاجي سليمان بيد گلي متخلس به «صباحي» از شاعران درجه اول اواخر قرن دوازدهم هجري كه مهارت و حذاقت وي در طبابت نيز زبانزد خاص و عام بود، دل باختة يكي از پري چهرگان بوده ميان او و محبوبش نامه‌هاي عاشقانه جاري بود.

يك روز نامة از محبوب به دست او رسيد كه از آن بر مي‌آمد كه يارش به درد دل دچار شده و از او نسخة دوا مي‌خواهد. صباحي نسخة براي او نوشت و در ظهر نسخه براي اينكه اغيار آگاه نشوند كه ميان او و بيمار سرو سري هست، با قلم ديگر و به دست چپ اين رباعي را نوشت و براي او فرستاد:

                               

از درد دل شنيدم دلت افكار شده ست،

از  درد  دلت هـزار دل زار  شده  ست

زان  درد كه  عمري ز تو ام در دل بود،

گويا  دلت  امروز خبر دار شده  ست.

 

بلاي ناگهاني

مولانا قطب الدين ملقب به «علامه» و مصنف دايره المعارف دره التاج روزي از راهي مي‌گذشت. اتفاقاً شخصي از بامي افتاد و بر گردن مولانا فرود آمد و مهرة گردن وي آسيب ديدو چند روز بستري شد. دوستان ‌و شاگردانش به‌عيادت آمدند و از حالش جويا شدند. مولانا گفت:

- حـال از اين بـد تر چـه باشـد كه دگـري از بام بيافتد و گردن من شكند؟

 

مؤلف و كتابش

مؤلفي از كتاب تازة خود تعريف كرده و به رفيقش كه نزديك او بود گفت:

- نمي‌دانم كتاب آخرينم را خوانده ايد؟ گمانم در آن چيزهاي تازه و حقيقي زياد است.

رفيقش لبخندي زده گفت:

- صحيح است، ولي متأسفانه چيزهاي حقيقي آن تازگي ندارد و چيزهاي تازة آن خالي از حقيقت است.

در اداره

بين دو دوست صحبت از وضع اداره بود. يكي از آنها رو به دوستش كرده پرسيد:

- راستي چند نفر در دفتر شما كار مي‌كنند؟

او جواب داد:  با رئيس هشت نفر.

- خوب، پس بدون رئيس هفت نفر در دفتر شما كار مي‌كنند؟

- نه جانم، اگر رئيس نباشد، هيچ كس در دفتر ما كار نمي‌كند.

 

شاعر دزدي

روزي انوري قصيده سراي مشهور در بازار بلخ مي‌گذشت. جمعتي را ديد كه به دور شخصي حلقه زده و ازدحام نموده اند، پيش رفت و سر در ميان آن حلقه در آورد. ديد كه مردي ايستاده و معركه گرفته قصايد او را مي‌خواند و مردم او را تحسين و تمجيد نموده قدرداني مي‌كنند. انوري پيش رفت و گفت:

- اين اشعار را كه مي‌خواني مي‌داني از كيست؟

گفت: بلي، از انوري است.

گفت:  آيا انوري را هيچ ديده اي و مي‌شناسي؟

آن شخص خنديد و گفت:

- چگونه نمي‌شناسم و حال آنكه انوري خود من هستم.

انوري نيز خنديد و گفت:

- شعر دزدي شنيده بودم، ولي شاعر دزدي نديده بودم.

ساية الاغ

در مجلس صحبت از خانه‌هاي قديمي كه در آنها نظر به عقيدة برخي از مردم عوام اجنه رفت و آمد دارد، بود، يك نفر گفت:

- من در يكي از قلعه‌هاي قديمي خارج شهر يك شب مهمان بودم. اواسط شب صداي شنيدم و در آخر تاق چشمم به يك هيكل بزرگ افتاد كه قيافة الاغ (خر) را داشت.

يكي از حاضران كه مخالف اين گونه عقايد بود، گفت:

- آقا، اين گپ‌ها دروغ است. من مطمئينم كه شما ساية خودتان را كه در ديوار افتاده بود، ديده و خيال كرده ايد كه جن است.

 

آدم پرگو

شخصي پرگوي گوش طرف مقابل را خسته كرده بود گفت:

- گمان مي‌كنم خيلي پرگوي بوده اسباب تصديع خاطر شما مي‌شوم.

گفت: خير است. خير است ابداء آسوده باشيد. حرف خود تان را بزنيد خيال من ديگر جا است.

 

روستائي

يك نفر روستائي به شهر آمده و در بين شهر مناري را ديد و از كسي پرسيد‌: اين چيست؛

نفرمذكورجواب داد:‌  اين چاه است وآنرا به روي زمين كشيده اند تا رطوبت آن خشك شود.

نانوا و مگس

روزي رجب خان از نانواي يك نان خريد. نان را شكست كه از بين نان مگس برامد. آمد پيش نانوا و گفت:

- او برادر! از مابين نانت مگس برامد.

نانوا در حالتي كه در دهان ناسوار داشت،گفت:

- برو، بيادر، دلت مي‌‌خواهد كه در سه قرانت قانغزك برايد؟

 

پول خود را كه نقد ديدم، خنده كردم

شخصي به يك رفيق سوداگرش پول قرض داده بعد از چند وقت به نزد سوداگر آمد و گفت:

- برادر گل، پيسه ام را بدهيد كه به آن احتياج دارم.

سوداگر گفت:

- شترهايم را به مدت سه ماه به هزارجات روان كردم.تا كه خوب تيار شوند. تيار كه شدند، مي‌روم برايشان خوب پالان مي‌كنم. بعد از شمالي انگور گرفته به پيشاور مي‌برم و مي‌فروشم، به پيسه اش از آنجا چاي مي‌خرم، مي‌برم به بخاراي شريف، از بخاراي شريف قالين مي‌خرم، مي‌آرم به كابل، كابل كه آمدم، قالين را فروخته پيسه ات را مي‌دهم.

صاحب پول خنده كرد. سوداگر از او پرسيد:چرا خنده مي‌كني؟

گفت:  پول خود را كه نقد ديدم، خنده كردم.

 

 

نامزدهاي جوان

پسر و دختر جواني در پاركي قدم مي‌زدند. پسر دست دختر را در دست خود گرفت، نگاهي به قيافة دختر انداخت و گفت:

- اوه . . . عزيزم، تو فقط دو بال كم داري.

دختر با خوشهالي پرسيد:  آنوقت شبيه يك قو مي‌شوم.

- نه شبيه به غاز مي‌شوي.

 

هر كدام شان كه با ادب تر باشند

معلمي ازكوچه‌گذر مي‌كرد. از پهلويش شاگردي خونسرد گذشت. معلم شاگرد را صدا زده گفت:

- وقتي كه معلم و يك شاگرد با هم رو به رو شدند، اولتر بايد كدام شان سلام بدهند؟

شاگرد قدري فكر كرده گفت:

- هر كدام شان كه با ادبتر با شند.

 

پير مرد زخمي

مرد هفتاد و پنج ساله يي را به سبب اين كه پير مرد هشتاد و پنج ساله يي را زخمي كرده بود‌، به محكمه بردند. رئيس محكمه با عصبانيت از او پرسيد‌:

- تو خجالت نمي‌كشي كه با اين سن و سال مردي را باين پيري لت مي‌كني؟        مرد سري تكان داد و گفت:

- چرا آقا‌؟ . . .  من وقتي كه ا وسي ساله بود‌، مي‌خواستم اورا لت كنم‌، اما از آن وقت تا حال هميشه مانعي. وجود داشت.

ريس محكمه با تعجب پرسيد‌: چه مانعي‌؟

- مانع اين بود كه در اين مدت گاه او در زند ا ن بود و گاه من.

 

پادشاه و فقير

پادشاه فقيري را به خانة خود مهمان كرد: برايش پلو و مرغ بريان پخت، خلاصه احترامش را بجا آورد، روز ديگر از فقير پرسيد:

- البته از اين ضيافت و لطف و كرمي، كه در حق تو كردم، خوش شده باشي؟

فقير به اين سوال پادشاه جواب داده گفت:

- بلي، اين ضيافت و اين لطف و كرم جناب شان يك شب بود، كه گذشت و رفت.

پادشاه در قهر شد و امر داد، كه او را به زندان اندازند. فقير را به زندان ‌انداختنـد،‌ بسي‌ عذابش دادند. فقير در زندان بود، كه پادشاه ‌باز از او‌ پرسيد:

- تو كور نمك، البته از گفتة خود پشيمان شده باشي و احتمال اين عذابي كه تو ديدي، به جانت تأثير كرده خواهد بود.

فقير به پادشاه گفت:

- اي حضرت پادشاه، جان جور باشد، اين مي‌گذرد.                                                 

 

درد موي سر

شخصي نزد طبيب رفت و گفت:  موي سرم درد مي‌كند.

طبيب پرسيد: غذا چه خورده ايي؟

گفت: نان و يخ.

گفت: نه دردت به‌درد آدم مي‌ماند و نه خوراكت به خوراك انسان.

 

پول قلب

شخصي در رستوران  غذا خورد و وقت دادن پول دست در جيب كرد و پول قلب را بيرون آورده به صاحب رستوران داد‌. صاحب رستوران نگاهي كرد و گفت:

- اين پول بدي است كه به من مي‌دهي گفت:

- مگر غذاهاي تو خوب بود كه به من دادي.

 

حيوانات نو ظهور

پدري از پسر كوچك خود پرسيد:

- اسم آن حيوان كه  ميو ميو مي‌كند، چيست؟

گفت: گربه.

گفت:آن كه واق واق مي‌كند،كدام حيوان است؟

گفت: سگ.

گفت: آن كه هنگ هنگ مي‌كند‌، كدام حيوان است؟

طفل كه تا كنون اين صدا را نشنيده بود قدري فكر كرده گفت:

- آن حيوان پاپا است.

سگ سياه و سگ سفيد

سگ سفيد براي سگ سياه كه از پا در آمده و عاجز شده بود آذوقه آورده و از او توجه مي‌نمود. سگ سياه تشكر كرده گفت:

- با انكه تو سفيدي و من سياه اين قسم به من محبت نموده و از من توجه مي‌كني.

سگ سفيد گفت:

- اين قبيل نظريات و ملاحظات براي بني نوع بشر در كار است كه رنگ را منشأ تفاوت و امتياز و اين قبيل جزئيات را مايه اختلات دانسته مابين افراد خود فرق مي‌‌‌گذارند. مانبايد دنبال اين مقوله ترهات رفته و اين نوع ايرادات به يك ديگر وارد سازيم.

 

انجمن زن ‌ها

وقتي كه حكايت انجمن بازي بود چهل پنجاه نفر از خانم‌ها نيز گردهم جمع شده آمده خواستند انجمن بر چا كنند. گفتند:

- رئيس انجمن بايد خانمي باشد كه سنش از همه بيشتر و منشي انجمن خانمي انتخاب شود كه سنش از همه كمتر باشد.

چون در صدد تعين رئيس و  منشي بر آمدند گفتند:

- هر كس سنش از همه بيشتر است بر خيزد و بايستد.

تعدادي از جا برخواستند. بعد گفتند:

- هر كس سنش از همه كمتر است براي منشي گري بر خيزد.

تمام آن چهل پنجاه زن دفعتاً از جا برخواسته ابستاده شدند

گوشواره

دختر كوچكي را مادرش نزد زرگر آورده بود تا زرگر گوشهاي او را سوراخ كند. دختر اظهار وحشت كرد، نمي‌گذاشت. مادرش گفت:

- بگذار سوراخ بكند، حكم خداست كه دخترها بايد گوشوار به گوش بياو يزند

گفت: اگر حكم خدابود خود خدا  گوشهاي  مرا سوراخ  مي‌نمود.

 

طلبگار و قرضدار

طلبكار براي بدهكار خود كه سه سال از موعد اداي قرضش گذشته بود‌، گفت‌:

«من نصف آن پول را به شما بخشيدم ءلااقل نصف ديگر را براي من بفرستيد »

بدهكار جواب نوشت كه: «ممنونم و خواهشمندم سه سال ديگر صبر كنيد تا موقع بخشيدن  آن نصفه ديگر برسد».

 

چشم مصنوعي

مسافري كه يك چشمش مصنوعي بود، شب در اطاق مهمان خانه در وقت  خوابيدن آن چشم را بيرون آورد و به خدمت گار مهمان خانه داد ك نگاه داشته صبح  به او بدهد.

خدمتگار باز ايستاده  بود و نمي‌رفت. آن شخص پرسيد:

- چرا نمي‌روي و منتظرچه هستي‌؟

گفت: منتظـرم آن يك چشم ديگر تان راهم بدهيد تا هردو را باهم ببرم‌.

غصة طلبكار

شخص بد حسابي يكي از دو ستان خود را ديد كه در غم فرورفته بسيار اندوهناك است. پرسيد:  چرا بدين حال هستي؟

گفت: از كسي قرضدار هستم‌.

گفت: غصه را طلبكار بايد بخورد كه پولش مي‌سوزد نه شما.

 

پيش از تولد حبس

دزدي را دستگير نموده نزدقاضي آوردند. قاضي اسم او را پرسيد وبعد سوال نمود:  سن تو چقدر است‌؟

   دزدگفت‌:  سي و پنج سال.

   قاضي گفت:  تا اكنون چند بار حبس شده ايد؟

   گفت:  ده مرتبه

   گفت: اولين مرتبه كه حبس شديد در چه تاريخي بود‌؟

   گفت: 35 سال ونيم قبل.

   قاضي گفت: اي دروغگو، مگر نگفتي «سن من 35  است؟»

   دزد گفت:  همين طور است‌، ولي در 35 سال ونيم قبل مادرم را كه در آن وقت به من حامله بـود حبس كردنـد ومن در همان محبس متولد شدم.

قاضي خطاب به مامورين اجرانموده گفت:

- اين اقا را ببريد به  مسقط الراسش.

                           

نان خواستن از خداوند

زن و شوهري كه هر دو پير و فقير و بكلي تهي دست بودند شب در مسجد آمده از شدت گرسنگي ناله نموده از خداوند نان مي‌طلبيد ند.بي ديني كه معتقد به خدا نبود استغاثه آنها را شنيد و دو قرص نان فراهم آورده آنها را از سوراخ بام بدرون مسجد براي آن دو نفر انداخت. پيرزن وپير مرد مشغول خوردن شدند شكر خدايي بجا آوردند. شخص بيدين فرياد كشيده گفت:

- از من ممنون باشيد نه از خداوند. نان را من براي شما آورده ام كه ابداً اعتقاد به خدا ندارم.

گفتند:  تفاوتي نمي‌كند مقصد ما تان بود و خداهم براي ما فرستاد چه توسط شما و چه توسط شيطان.

 

سوال سائل

   سائلي بر در خانه توانگري رفت و پارة نان سوال كرد. از اند رون خانه جواب آمد كه:  بي بي در خانه نيست.

   سائل گفت:  من پارة نان خواستم، بي بي را نخواستم و بي جهت گمان نه كنيد كه من به بي بي كاري داشته باشم.

 

 

 

 

 

تاجر و حمال

   تاجري صندوقي پر از چيني را بر حمال بارنمودوقرار گذاشت كه عوض مزد وي سه نصيحت مفيد كند. پس از آن كه قسمتي از راه را پيموده بود، گفت‌:

- نصيحت اول رابفرمائيد.

تاجر گفت: هر كه به تو گويد «گرسنگي بهتر از سيري است» باورنكني.

حمال گفت:  به چشم.

چون به‌نصف راه رسيـدنـد. حمـال ‌پرسيد: نصيحت دوم ‌چه ‌خواهد بود؟

تاجر گفت: هر كه گويد پياده رفتن به از سواري است، نپسندي.

حمال گفت:‌ بسيار خوب گفت. چون به نزد دروازه رسيدند حمال باز گفت: نصحت سوم را آرزو مندم.

تاجر گفت: هر كه ترا گويد «حمالي نادانتر از تو ديده ام» باور نكن، زيرا دورغ مي‌گويد.

حمال صندوق را به شدت به زمين زد كه يك دانه چيني سلامت نماند.  سپس حمال گفت:

- هر كه تو را گويد: «يك شيشه در صندوق درست مانده است» قطعاً باور نكني، زيرا كه او خبر ندارد.

                       

كهنه دوز و ثروتمند

شخصي كهنه دوزي بود، مسكين و بيچاره بود. هر روز در سر سرك در رو به روي خانه يك ثروتمندي نشسته كهنه دوزي مي‌كرد.

اما با وجود تنگدستي هميشه وقتش خوش بود، سرود مي‌خواند، خنده مي‌كرد. آثار غم در چهره اش ديده نمي‌شد و شب‌ها خوب خواب مي‌كرد. ثروتمند او را ديده حيران مي‌شد، تعجب مي‌كرد و به خود مي‌گفت كه «چرا او دائماً خوش است. تبسم و خنده از لبان او دور نمي‌شود، سرود خواني مي‌كند با وجودي كه مسكين و بيچاره هم هست»

ثروتمند به كهنه دوز صد دالر داد و گفت:   اين پيسه را بگير و زنده گئ خود را درست كن.

كهنه دوز پيسه را گرفت و شاد شد و آن را به جيب خود ماند. بعد چند دقيقه او را از جيب دريشي اش گرفته به جيب پطلونش ماند به خاطر اين كه دزد نبرد‌. اين هم نشد. او مي‌ترسيد كه پيسه را مبادا دزد نبرد به همين منظور او پيسه را از جيب پطلونش گرفته به ساق موزه اش پنهان كرد. بعدتر به ساق ديگر موزه اش ماند‌. اما باز ميترسيد. تمام شب خواب نكرد. بلاخره پول را به زمين گوركرد. بازهم نشد. در غم پيسه تمامآجگرخون بود خواب نمي‌رفت. نمي‌خنديد سرود نمي‌خواند. باكسي شوخي نمي‌كرد كهنه دوزي را هم فراموش نمود. چند روز همين قسم تير شد كهنه دوز ديد كه نمي‌شود نزد ثروتمند رفت واز او خواهش كرد كه پيسه خود را پس  بگيرد:

- پيسه تانرا آوردم تا او را پس به شما بدهم زيرا ازآن دمي‌كه اين پيسه را به من داديد. اوقات من بيخي تلخ است و از غم اين كه او را دزد نبرد خوابم نمي‌برد فقط در فكر او هستم. كهنه دوزي را هم فراموش كرده‌‌ام خنده هم مرا ترك كرد چه خوش بود آن روزهاي كه كهنه دوزي خوش زندگي مي‌كرد.

كهنه دوز پيسه را به ثروتمند پس داد وراه خانه خود را پيش گرفت. او به خانه‌اش رفته با كهنه دوزي خود مشغول شد مثل روزهاي پيش باز مي‌خنديد و سرود مي‌خواند و شوخي مي‌كرد. ازكهنه دوزي خود خوش بود از مزد هنر خود زندگي مي‌كرد و ساعتش تير بود. شبها آرام خواب  مي‌كرد و ديگر غم پيسه را نمي‌خورد.

 

شفاي مريض

كريم ناخوش وبستري بود .جميت زيادي به عيادت وي آمده نشته مشغول صحبت شدند.كريم ديد به هيچ وجه آنهاخيال رفتن را ندارند و مثل اين است كه ايشان را در آن جا به مهماني  دعوت كرده باشند. كريم تكاني به خود داد، تشك زير سر خود را برداشته بروي شانه گذاشته‌،از جا حركت كرده برخاست وگفت:

- اقايان خداوند به‌مريض شما شفا داد: بفرمايد تشريف ببريد. 

 

 

سوال با موقع

كنيزي طبقي دردست داشت كه رو پوشي به روي آن كشيده شده بود. از برابري جميتي مي‌گذشت. يكي از آنان پرسيد كه:

-  در اين طبق چيست؟

گفت: اگر مي‌خواستند شما بدانيد كه در اين طبق چيست روپوش به روي آن نمي‌كشيدند.

 

نوكر و صاحب منصب

يك نفر به عسكري دعوت شد. او را به يك صاحب منصب نوكر دادند. صاحب منصب بسيار آدم درشت و بد معامله بود. نوكر ديد كه اميرش آدم بد است. روز دوم آمدنش از نوكرش پرسان كرد:

- تو چي نام داري؟

نوكر جواب داد:  پدر نعلت.

صاحب منصب هم باور كرد، ديگر چيزي نگفت. وقتي كه كدام كار حاجت مي‌شد: «پدر لعنت، چوب بيار»، «پدر لعنت، آب بيار» مي‌گفت. اين نوكر هم چيزي نگفته كار مي‌كرد. دو سال عسكري هم تير شد. نوكر ترخيص شد. روزي از روزها صاحب منصب نوكر سابقة خود، يعني «پدر نعلت» را در بازار ديده گفت:

- او پدر نعلت چه حال داري؟ نوكر با خيلي زودي جواب داد:

- پدر نعلت پدرت است.

صاحب منصب بسيار سرش قار شد و گفت:

- تو خو «پدر نعلت» نام داشتي و دو سال با همين نام خدمت كردي، چرا حالاكه نامت را گرفتم مرا دشنام دادي؟

نوكر جواب داد:

- آن وقت من بد آدم بودن ترا خوب فهميده بودم و مي‌دانستم كه با اين الفاظ خواه نا خواه دير و يا بر وقت مرا حقارت خواهي كرد و براي همين نامم را «پدر نعلت» ماندم. حالا من ديگر نوكرتو نيستم.

 

خانة بي همه چيز

روزي پدري كه بكلي مفلس و بي چيز بود با پسر خود از كوچه عبور مي‌نمود به جميعتي بر خوردند كه دنبال يك تابوت افتاده ميتي را به قبرستان مي‌بردند. يك نفر از صاحبان عزا گريه و سوگواري نموده فرياد و فغان مي‌كرد مي‌گفت:

- تو را بجاي خواهند برد كه امشب در آنجا نه نان است و نه آب، نه فرش است، نه چراغ، نه توشك است، نه لحاف، نه انيس و نه مونس، نه پرستار.

پسر رو به پدر كرده گفت: آيا او را به خانة ما خواهند برد؟

  

ترس يا تملق

واعظي در بالاي منبر در حضور پادشاه شروع به نطق كرده گفت:

- برادران و خواهراني كه شرف حضور دارند بدانند كه ما بلا استثنا فنا پذيريم و هر كس عاقبت خواهد مرد.

در اين بين چشمش به پادشاه افتاد بي اختيار شده گفت:

- بلي اعلي حضرت عرض مي‌كنم تقرباً همگي خواهيم مرد.

صحبت‌ هاي فلسفي

يكي از جوانان كه به عقل و دانش خود مغرور بود با يكي از خلفايي مذهبي صحبت‌هاي فلسفي داشته گفت:

- من به وجود اجنة و شياطين اعتقاد ندارم زيرا تا كنون هيچ اتفاق نيفتاده است كه يكي از آنها را من ديده باشم.

عالم مذكور در جواب آن جاهل گفت:

اگر بنا باشد انسان منكر وجود چيزهاي باشد كه نديده است. پس من هم‌به‌عقل و فراست شما هيچ اعتقاد ندارم زيرا تا كنون آنها را نديده‌ام.

 

دو نفر اغرا ق گو

يكي گفت:

چشم من به قدري بينايي و قوت دارد كه از هزار قدمي چيزهاي بسيار كوچك را من مي‌بينم. مثلاً الان: روي گلدسته آن كليسا مگس را كه آن جا راه مي‌رود مي‌بينم.

ديگري گفت:

- چشم من اين قوت را ندارد، اما گوشم بدرجة شنوايي و قدرت دارد كه صداي پاي راه رفتن ان مگس را مي‌شنوم.

 

 

 

 

موي سفيد و  سياه

روزي در قشلاق از يك نفر دهقان كه ريشش سياه ولي موهاي سرش سفيد بود پرسيدند:

- سبب چيست كه موهاي سرت سفيد و ريشت سياه است؟

گفت:

- سبب آن است كه موهاي سرم بيست سال مسين تر از مو‌هاي ريش من است.

 

مراجعت از قبرستان

زني كه شوهرش مرده بود‌، براي كفن و دفن او به قبرستان آمد. پش از اتمام كار كه از قبرستان خارج شده رو به منزل ميآمد در هر قدمي يك مرتبه برگشته به عقب نگاه مي‌انداخت. همراهانش سوال كردند كه:

- آيا از شدت علاقه درد فراق است كه اين همه بجانب قبرستان نظر مي‌اندازي؟

گفت:

- نه والله از شدت ترس و هراس است كه مبادا دو باره زنده شده به خانه بر گردد.

 

جواب عقرب

به عقرب گفتند:

- چرا در زمستان‌ها هيچ از لانه بيرون نمي‌آئي؟

گفت: در تابستان‌ها كه بيرون مي‌آيم‌، چه حرمتي براي من باقي مي‌گذاريد كه در زمستان هم بيرون بيايم.

عطسه

منجمي كه ادعاي غيب داني مي‌كرد وارد منزل شد. در صورتيكه قبل از آمدن وي زنش با رفيق خود مشغول عيش وعشرت بود. چون زن آمدن شوهر را ديد چاره جز آن نيافته بود كه رفيق را در اطاق پنهان كند، منجم با زن وارد اطاق شده نزديك همان اطاق نشست. شخصي پنهان شده را عطسة شديدي عارض شده خود داري نه توانست كرد. منجم كه صداي عطسه را شنيد گمان كرد زن عطسه نموده.

گفت: عافيت باشد.

زن در جواب آن غيب دان گفت:  سلامت باشي.

 

بچة عاقل

پسري كه به حد كفايت عالم و درس خوانده ولي بيش از حد محجوب بود و با پدر خود در مجلسي نشسته بود از اول تا آخر ابداً‌ زبان باز نكرد و يك دهني حرف نزد. پدرش هنگام مراجعت به منزل گفت:

- اي فرزند، چه شد كه تمام را ساكت نشسته بودي؟ تو نيز چيزهاي را مي‌دانستي مي‌خواستي بگويي؟

گفت:

- از آن ترسيدم كه آن وقت چيزهايي را كه نمي‌دانم از من بپرسند و اسباب خجالت من فراهم آيد.

 

 

سياه چاه

علامات ظاهري سطوت و قدرت غالباً در كورها بلا اثر است. وقتي يك نفر حاكم ظالم به نابينايي تشر زده گفت:

- هيچ مي‌داني كه اگر بخواهم تو را در سياه چاه بياندازم بيك اشارت ممكن است.

كور جواب داده گفت:

- چه‌ تفاوت مي‌كند چهل‌سال است‌كه من خود در سياه چاه هستم.

 

سر لوح مقبره

به سفارش شخصي كه عيالش مرحوم شده و او را دفن كرده بود سنگ لحدي براي آن مرحومه ترتيب دادند كه در روي آن اين عبارت نوشته شده بود:

مي‌دانم كه اشك چشم من ترا زنده نمي‌كند و به همين جهت است كه گريه مي‌كنم.

 

بچة فقير بيچاره

دلقك را حق تعالي فرزندي داد. سلطان از او پرسيد كه:

- نوزاد از چه جنس است:

گفت: از چه جنس مي‌خواهيد باشد؟ از فقيران چه آيد غير از پسري يا دختري؟

سلطان گفت:

- اي مردك مي‌گويي‌از فقيران پسري يادختري، از بزرگان چه‌آيد؟

گفت: ظالمي، نا ساز كاري، بد فعلي، خانه براندازي، فاسقي، بد كرداري، فاجري، ستمكاري، پليدي، ناهنجاري.

سلطان گفت: كافي است، ديگر حرف نزن، خفه شو.

 

زن و مرد نود ساله

شخصي از طبيبي پرسيد:

- آيا ممكن است زن و مرد نود ساله فرزند بياورد؟

- بديهي است در صورتيكه جوان زيبائي بيست ساله در همسايگي ايشان منزل داشته باشد.

 

دختراعمش

روزي اعمش ازخانه بيرون آمد از وي سبب پرسيدن گفت:

- دختري دارم پنج ساله از من يك درهم طلا خواست گفتم ندارم:

روي به مادر خود كرد گفت:

- در عالم كسي ديگر نبود كه زن اين گدا شدي؟

 

پول خارج

مسافريي كه در يكي از رستوران‌هاي پاريس غذا خورده بود پيش خدمت را صدازده گفت:

- پول فرانسه ندارم كه به شما بدهم پيش خدمت گفت:

- فرق ندارد پول خارج بدهيد اينجا صرافي هست عوض مي‌كنم.

گفت: عرض در اينجا است كه پول خارج هم ندارم.

طفل كاكل زري

مادر در حاليكه اشك از چشمانش جاري بود به دخترش گفت:

- دختر عزيزم، خدا حافظ سفر خوش را براي شما عروس و داماد جوان مي‌خواهم. و بعداً آهسته در گوش دخترك گفت:

- هم چنـان بعـد از نه مـاه يك طفلك‌ كاكل‌ زري‌ را‌ به شما آرزو دارم.

دخترش ميان حرف مادرش دويده گفت:

- خير مادر جان، حرفتان را اصلاح كنيد، هفت ماه بعد.

 

پل گمشده

پسرك باشتا ب زدگي به خانه آمد و يك نوت پنج صد افغاني را به مادرش نشان داده گفت:

- مادرجان، اين پول را من از بين پياده رو پيدا كردم.

مادرش نگاهي شك آلود به پسرش كرده پرسيد:

- پسرم! مطميني كه اين پول گم شده و تو آنرا يافته يي؟

   بچه بدون درنگ پاسخ داد:  بلي مادرجان، چون خودم با اين چشمانم ديدم كه يك مرد دنبال آن مي‌گشت.

 

معني سواد

قاضي در محكمه از متهم پرسيد:

- خواندن و نوشتن ميداني؟

متهم جواب داد:  خواندن را خير، ولي مي‌توانم بنويسم.

قاضي گفت:  بسيار خوب، چند كلمه يي بنويس ببينم.

متهم خط‌هاي روي كاغذ كشيد و گفت:

- بفر ماييد آقا، اين نمونه خط من است.

قاضي پرسيد: اين‌ها چيست كه نوشته اي، از اين كه چيزي خوانده نمي‌شود؟ خودت بگوچه نوشته اي.

متهم گفت:  آقا من اول عرض كردم خواندن بلد نيستم و خط نويشتن را مي‌دانم. پس معلوم مي‌شود شما هم مثل من نمي‌توانيد بخوانيد؟

 

وزن شعر

   معلم از شاگرد پرسيد‌:

             - پسر تو بگو‌: كدام شاعري بود كه وزن شعري را رعايت نمي‌كرد؟

شاگرد جواب داد:

- اسمش يادم نيست،ولي اين قدر مي‌دانم كه قبل از اختراع ترازو  شعرمي‌گفته است.

 

رقعه رخصتي

ماً موري رقعه سه روزه رخصتي نوشته به آمر خود برد. آمر از او سوال كرد:

- براي چه سه روزه رخصتي مي‌خواهي؟

ماًمور جواب داد:  براي اين كه زنم مريض است.

آمرگفت:

- چرا دروغ مي‌‌گويي؟ چند دقيقه قبل زنت به اداره تيلفون كرد و ترا پرسيد. ولي از مريضي اش چيزي نه گفت.

ماًمور گفت:  جناب آمر صاحب، بر من تهمت نه‌كنيد، من هنوز ازدواج نكرده ام.          

 

تعبير خواب

شخصي نزد پيش‌گوي رفت و گفت:

- من ديشب خواب ديدم كه ريسماني در گردنم آويزان كرده در جاده مرا مي‌گردانند. تعبير اين خواب چيست؟

مرد پيشگو كه در تعبير خواب نيز تجربه داشت، گفت:

- از خواب شما اين طور معلوم مي‌شود كه بزودي شما ازدواج خواهيد كرد.

 

از معلومات من استفاده كن!

مردي با پسر كوچك خود داخل شهر بزرگي شد. پسر از پدرش سوال كرد:

- پدرجان! اين منار را براي چه آباد كرده اند؟

- نمي‌دانم.

- اين تعمير بزرگ از كدام موسسه است؟

- نمي‌دانم.

- اين ساختمان بزرگ در چه وقت آباد شده است؟

- نمي‌دانم.

- پدرجان! شما از سوالات مكرر من خسته نمي‌شويد؟

- ني پسر جان، هر قدر دلت مي‌خواهد سوال كن، زيرا در اين صورت مي‌تواني از معلومات من استفاده كني.

 

اعتراض

طفل بعد از اولين روز مكتب رفتن به والدين گفت:

- من دوباره به مكتب نمي‌روم.

والدين پرسيد: چرا؟

طفل جواب داد:  خوانده نمي‌توانم، نوشته نمي‌توانم و گپ زدن را معلم اجازه نمي‌دهد.

 

مشكل درس فلسفه

از معلم فلسفه پرسيدند‌: با در‌س‌ها و شاگرده‌ها چه حال داري؟

معلم شانه‌ها را بالا اندا خته جواب داد:

             - سال اول آن چه را كه درس مي‌دادم، هم خود مي‌دانستم و هم شاگردانم. سال دوم مطلبي را كه درس مي‌دادم خودم مي‌دانستم و شاگردانم نمي‌دانستند و امسال كه سال سوم درس دهي من است، درسي را كه مي‌دهم نه خود مي‌دانم و نه شاگردانم.

 

 

پير مرد خوش ذوق

بعد ازآن كه داكتر خانوادگي با دقت بسيار پيري را معاينه كرد، سري تكان داده گفت:

- شما بايد خيلي كم حركت كنيد و دايم  استراحت نمايد و ضمناً براي مراقبت از خود به يك پرستار چهل ساله هم ضرورت  داريد.

پيرمرد لبخندي زد و گفت:

- آقاي داكتر، نمي‌شود موافقت كنيد كه به‌جاي يك چهل ساله دو پرستار بيست ساله بياورم.

 

جهان‌ديده

روزي يك نفر لافوك به رفيقش مي‌گفت:

- من چند روز واشنگتن بودم، پريروز در پاريس بودم، ديروز به مصر و ديشب در بيروت بودم.

رفيقش كه به موضوع پي برد، گفت:

- برادر، تو نقشه را ديده اي؟

رفيقش فكر كرد كه نقشه هم كدام جاي است، گفت:

- بلي، والله يك شب را در نقشه هم تير كردم.

 

مادر و خواهر

پسر جواني در يكي از شفاخانه‌ها بستر بود. يك روز دختر مقبولي كه دوست آن پسر بود، با دسته گلي به عيادت او رفت. زن پيري در اطاق را به روي دختر باز كرد. دختر كه از برخورد با پيرزن ورخطا گرديده بود و از خجالت سرخ شده بود، گفت:

- من خواهر او هستم.

پيرزن در حالي‌كه لبخند اسرار آميز روي لبهاي خود داشت،‌گفت: از آشنايي با شما خوشحال شدم، من هم مادرش هستم.

 

دندان

خانم پيري نزد داكتر رفت و دهن به شكوه و شكايت باز كرد:

- داكتر صاحب! دست‌هايم، پاهايم، سرم، كمرم، خلاصه تمام جانم درد مي‌كند مثلي كه مي‌سوزد.

داكتر او را معاينه كرده گفت: تيز تيز نفس مي‌كشيد؟

- بلي، داكتر صاحب.

- لرزه هم داريد؟

- يگان وقت بلي.

داكتر گفت:گاهي شبها در خواب دندان ‌مي‌جويد؟

- اوه داكتر جان، نمي‌دانم.

- چرا؟

-  براي اينكه شب‌ها دندانهايم را در بين گيلاس روي ميز مي‌مانم.

 

 

 

سواركار

سواركاري از كوچه ‌مي‌گذشت. شخصي كه سر كوچه نشسته بود، به سواركار گفت:

- بفرمائيد چاي بخوريد.

سواركار دعوت آن شخص را قبول كرده از اسپ پائين شد. شخص مذكور از دعوت كردنش نادم و پشيمان شده بود، چاره گريز مي‌سنجيد. سواركار به او گفت:

- اسپ خود را كجا بسته كنم؟

- دعوت كننده گفت: به نوك زبان من بسته كنيد.

 

تعارف

در يكي از مجالس شب نشيني صاحب خانه از آقاي خوش آوازي خواهش كرد كه مجلس آنها را به وسيلة آواز دلنشين خود گرم كند. آقاي خوش آواز عذر آورد و گفت:

- همسايه‌ها خوابيده اند و سبب ناراحتي آنها نبايد شد.

صاحب خانه با كمال ادب و بدون توجه گفت:

- آقا، اختيار داريد، ليكن سگ ‌آنها از سر شب تا صبح عوعو مي‌كند، ما ابداً‌ اعتراض نمي‌كنيم، شما اگر پنج دقيقه آواز بخوانيد آنها چه خواهند گفت؟

 

در آرزوي زن

مردي‌كه قرضدار بود‌ و چنـدان مـال ‌و دارايي‌ هم‌ نداشت به ‌دوستش ‌گفت:

- من ميل دارم با يك دختر زيبا و ثروتمند و تحصيل كرده ازدواج كنم، آيا چنين كسي را سراغ داري؟

    دوستش گفت:

- تو كه باوجود بيكاري، قرضدار هم هستي و تحصيل هم نداري، چطور زني با آن شرايط حاضر خواهد شد با تو ازدواج كند؟ غير از اين كه ديوانه باشد.

مرد گفت: مانعي ندارد،‌ با اين عيب او نيز مي‌سازم.

 

تأسف و معذرت

روزي احمد به نزد محمود آمد گفت: خيلي معذرت مي‌خواهيم كه مرغ من امروز باغچه خانه شما را خراب كرد. محمود گفت:

- فرق نمي‌كند، ‌من هم معذرت مي‌خواهم چون پشك من مرغ شما را خورده. واقعاً قابل تأسف است كه سگم پشك شما را پاره پاره كرد.

محمود گفت:

             - من هم معذرت مي‌خواهـم كه ساعت پيش سگ شما را زير موتر كردم.

 

دو لافوك

دو نفركه در لاف زدن مهارت فراون داشتند. يك جانشسته بودند و لاف مي‌زدند. لافوك اولي گفت:

- من قصد دارم كه تمام معادن الماس دنيا را خريداري كنم.

دومي گفت:

- من هرگز خيال فروش او را ندارم:

                

نگران و مسافر

نگران سرويس به يك مسافر هوشدارداده گفت:

سگرت كشيدن در سرويس منع است!

مرد مسافر گفت: من سگرت نمي‌كشم.

نگران گفت: سگرت خو به دهنت است!

مرد مسافر گفت: يقيناً. من ‌همچنان بوت به پا دارم. ولي اين بدان معني نيست كه من راه مي‌روم.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 20:31  توسط فایق   | 

اشتباه

براي مردي كه ساعت‌ها انتظار تكسي را كشيد بلاخره يك تكسي پيدا شد. دريور گفت:

- كجا مي‌رويد‌؟

آن مرد با عصبانيت گفت:  داكتر.

دريور گفت:  شما اشتباه كرديد، به موتر آمبولانس سوار شويد.

 

بد خطي

شخصي به دوستش گفت:

- من از بد خطي پسرم به تنگ آمده ام. در صنف چهارم درس مي‌خواند و خودش هم نمي‌تواند خط خودش را بخواند.

دوستش گفت:

- اتفاقاً آيندة پسرت خيلي خوب خواهد بود. اگر هيچ كاره نشود  داكتر خو خواهد شد.

 

به گرد آن نمي‌رسد

روزي يك ديوانه وارد يك محفل عروسي شد ولي فوراً آن را از محفل خارج كردند. رهگذري كه ديوانه را پريشان ديد، خنده كنان پرسيد:

- چرا از محفل كشيدندت‌؟

- رفيق، مرا قسمي ‌از محفل‌ها و عروسي‌ها كشيده اند كه اين به گرد آنها نمي‌رسد.

كار امروزه را به فردا نگذاريد

روزي پدر زلمي داخل خانه شد و با خود يك پاكت سيب همراه داشت‌. سيب‌ها را به اولاد‌هاي خود يك يك دانه تقسيم كرده بعد سر پاكت را بسته كرد. بعد از چندي شروع كرد به نصيحت و گفت:

- بايد كار امروز را به فردا نگذاريد‌!

در بين اولاد‌ها يك پسر كه حاضر جواب بود‌، گفت:

- پس شما هم كار امروزه را به فردا نگذاريد و همان سيب‌هاي را كه به فردا مانديد‌، بياوريد تا بخوريم.

 

قصة زخم انگشت

خانمي از پسر همساية شان پرسيد:

- دست پدرت را چه شده كه بسته است؟

پسر جواب داد: دستش را داخل دهن اسپ كرد تا دندانهايش را شمار كند و بداند كه اسپ چند ساله است.

خانم گفت: و بعد چه شد‌؟

پسر جواب داد:  بعد هم اسپ دهنش را بست تا انگشت‌هاي پدرم را شمار كند كه چند انگشت دارد.

 

فرق بين حادثه و بد بختي

پسري از پدرش پرسيد:  

ـ پدر جان‌، فرق بين حادثه بد بختي چيست‌؟

پدرش جواب داد:  پسرم‌، بسيار روشن و ساده است‌، مثلاً وقتي مادرت در دريا بيفتد‌، مي‌گويند حادثه‌، ولي اگر كسي او را از غرق شدن نجات بدهد. آنرا مي‌گويند بد بختي.

 

جسد جناب شان كمبود است

شخصي براي خود مقبرة بسيار زيبا و با شكوه ساخت و پس از اتمام كار از معمار پرسيد: ديگر چه چيز كمبود و يا لازم داريد‌؟

معمار گفت: همه چيز تكميل شده و فقط تشريف جسد جناب شان كمبود است و بس.

 

مردانگي

روزي شخصي با يك مرد قوي هيكل نزاع مي‌كرد. مرد قوي هيكل به آن شخص گفت:

- آخر بچه‌، من ترا چطور بزنم كه بميري؟

در همين موقع آن شخص مشت محكمي ‌به دهان مرد قوي هيكل زد و پا به فرار گذاشت. مرد قوي هيكل با عصبانيت به دنبال او دويد‌، ولي چون نتوانست او را بگيرد. ايستاد بعد فرياد زد:

- اگر مردي‌، باش تا به تو نشان بدهم‌!

آن شخص همان طور كه مي‌دويد، جواب داد:

- اگر مردانگي با ايستادن و لت خوردن باشد‌، من نامرد‌، پدرم هم نامرد بود.

ازدواج اجباري

شخصي مي‌خواست پسر كوچك خود را داماد بسازد. دوستانش اعتراف كرده گفتند:

- اين پسر هنوز كوچك است‌، بگذار عقلش كامل شود. بعداً برايش زن بگيريد.

آن شخص جواب داد:

- اگر عقلش كامل شود‌، با اين كار مخالفت مي‌كند.

 

توصية خوب

   داكتر به مريض گفت:  خوب‌، همان طور كه دستور دادم حالا شب‌ها كلكين و دروازه را باز مي‌گذاري و مي‌خوابي؟

   مريض جواب داد:  بلي داكتر صاحب.

   داكتر گفت: حتماً تمام ناراحتي‌هايت از بين رفته است؟

   مريض:  بلي، نه تنها ناراحتي‌هايم، بلكه تمام وسايل منزل از قبيل لباس، ظروف خانه و چيز‌هاي قيمتي منزلم هم در اثر باز بودن كلكين و دروازه از بين رفته است.

 

خيال پلو

مرد گرسنه يي در خانة خود نشسته بود و پيش خودش مي‌گفت:

- اي‌كاش پول‌در بساط مي‌داشتم وپلو درست مي‌كردم و مي‌خوردم.

در همين وقت دختر همسايه دروازه را زد و گفت:

- سلام‌، مادرم مريض است، كمي‌ پلو براي ما هم بفرستيد.

مرد گفت:

خداوندا ! عجب دنيايي‌، مردم بوي آرزو را هم مي‌شنوند‌!

 

معلومات شريكي

طفلي ادعا مي‌كرد‌: من و پدرم از تمام چيزهاي دنيا اطلاع داريم.

كسي‌ پرسيد‌: اگر همـه ‌چيز را ياد داري‌، بگو طول ‌خط ‌استوا چقدر‌ است‌؟

طفل جواب داد:  چيزهاي بزرگ مربوط به پدرم است.

 

خريد

مرد وقتي از اداره به منزل آمد‌، صد افغاني را كه از معاشش باقي مانده بود به خانم داد و گفت:

- بيا عزيزم اين پول را بگير.

خانم كه در برخورد اول با قيافة خندان شوهرش را استقبال نمود‌، به وي گفت:  پس باقي پول‌ها كجاست‌؟

مرد با تضرع به خانمش گفت:

-آخر عزيزم‌، بقية پول‌ها را يك مقدار لوازم و ضروريات منزل گرفتم كه تا يك ساعت بعد تر شاگرد فروشنده آنها را مي‌آورد.

خانم گفت:

- اوه معذرت مي‌خواهم عزيزم‌، من كدام نظر خاصي نداشتم كار بسيار خوبي انجام داده اي. لطفاً بگو چه چيزهاي براي خانه خريداري كرده اي‌؟

مرد: چيزهـاي نيست، فقط يك صنـدوق مالته‌ و چند تا كينو است و بس.

 

دو قول

شخصي فقيري زن خود را گفت:

- قدري پنير بياور كه خوردن آن معده را قوت دهد، بنيه را محكم و اشتيها را زياد

زن گفت‌: پنير در خانه ندار يم.

گفت: بهتر، به جهت آن كه پنير معده را به فساد مي‌اندازد وبن دندان را سست ميكند.

زن كفت:اي  مرد ازاين دو قول  مختلف كدام را اختيار كنم‌؟

مرد گفت‌: اگر پنير باشد‌، قول اول را و اگر نباشد قول دوم را.

 

ماه در زير چاه

شخص ساده از چاه آب ميكشيد عكس ماه را به روي آب چاه ديد و گفت:

- ماه آسمان در زير چاه افتيده‌، او را بايد بيرون كشيد.

به اين منظور آن شخص چنگك را در بين چاه انداخت و ريسمان را بالا كش كرد‌، ولي نوك چنگك به سنگي بند شد. آن شخص با زور تمام ريسمان را كش مي‌كرد، نوك چنگك خطا خورد شخص را به زمين افكند. در همين اثنا شخص مذكور به آسمان متوجه شد و ماه را ديده گفت:

- خدا را شكر كه ماه را به جاي اولي اش گذاشتم.

 

نشاني

شخصي چند پول بدست آورد و خواست آن را در جاي دفن كند به يك دشت رفته، پول را زير خاك پنهان نمود و ساية يك لكه ابر را كه بالاي آن خاك را پوشيده بود‌، نشاني كرد. بعد از چندي جاي دفن پول را گم كرده سرگردان مي‌گشت. مردي به او گفت:

- چه را مي‌پالي‌؟

- پول خود را زير خاك پنهان كرده بودم‌، آن را مي‌پالم.

- آيا كدام نشاني كرده بودي‌؟

- بلي، ساية يك لكة ابر را كه بالاي آن خاك را پوشيده بود‌، نشاني كرده بودم.

 

گفتگوي ديوانه‌ها

ديوانة اولي:

- وقتي آب درياها خشك شود‌، ماهي‌ها كجا مي‌روند‌؟

ديوانة دومي: به درخت بالا مي‌شوند.

دوانة اولي:  تو خو راستي ديوانه هستي‌، ماهي خو گاو نيست كه به درخت بالا شود.

 

به كسي نگوي

بعد از آن كه پسر و دختر با هم نامزد شدند، پسر گفت‌:

- عزيزم‌، لطفاً به كسي نگوي كه با هم نامزد شده ايم‌، وقتي عروسي كرديم‌، باز اختيار داري.

دوستش حرفش را بريده گفت‌:

                - به يك نفر خو حتماً مي‌گويم.   

    - به كي‌؟

    -به احمد

                - به احمد چرا‌؟

                - به‌ خاطري‌كه مرا گفته بود (هيچ ‌احمقي‌حاضر نيست باتو نامزد شود).

 

ماهي مي‌گيرم

دو نفري كه حس شنواي آنها ضعيف بود‌، يكي در يك طرف دريا وديگري در ديگر طرف دريا ايستاده بود‌، يكي به ديگري صدا زده گفت:

             - او . . . چه مي‌كني‌؟ ماهي مي‌گيرم

نفر اولي گوشهايش سنگين تر بود‌، گفت:  خو، من فكر كردم كي ماهي مي‌گيري.

دومي ‌صدا زده گفت‌:  ني‌، ماهي مي‌گيرم.

 

چند مي ‌بري

             روزي يك نفر ساده لوح  تكسي را دست داده از دريور پرسيد:  تا كارته چهار چند مي‌بري‌؟

دريور جواب داد:  از شما چهل افغاني.

- از اولاد‌ها چند‌؟

             - آنها را مفت مي‌برم.

- خير‌، اولادها را ببر‌، من پياده مي‌آيم.

 

دو تنبل

دو تنبل در يك اتاق خواب مي‌كردند. درون لحاف كه درآمدند، يكي به ديگري گفت:  يك دفعه بيبن كه در بيرون باران مي‌بارد يانه.

ديگري گفت:  پشك را كه همين حالا از بيرون در آمد. دست كن، اگر مويهايش تر باشد. معلوم مي‌شود كه در بيرون  باران است.          

تنبل اولي گفت:‌ پس چراغ را خاموش كن.

دومي گفت: چشمانت را بپوش، گمان مي‌كني كه چراغ خاموش و خانه تاريك شده است.

- دروازه را بسته كن!

- من همين قدر كار را كردم، اين دفعه نوبت تو است، دروازه را تو بسته‌كن.

دواي دوم درست است

             زن پير صد ساله مريض شد. طبيب بعد از ديدن نبض به او گفت:  براي معالجه شما دو قسم دواست‌: يا بايد مسكه بخوريد و يا حتماً شوهر بكنيد.

             - مريض ‌گفت: براي‌ مسكه‌ خوردن دندان ندارم‌. دواي‌ دوم ‌درست ‌است

 

تصادم در جاده

مستي در راه با عابري تصادم كرد و از شدت ضربه‌، عابر به زمين افتاد. پس از آنكه از زمين بر خواست باعصبانيت از مست پرسيد:

مگر چشم نداشتي؟ آدام كته و كلاني مثلي مرا نديدي؟

مست گفت: اتفاقاً چشم هم دارم و بجاي يكي دو تا را مي‌بينم.

عابر پرسيد پس چرا به من تكر خوردي؟

مست گفت:   مي‌خواستم از بين شما دو نفر بگذرم.

 

نامش را نگير و خودش را بريز

چند نفر از جوانان در موتر جايي مي‌رفتند. در بين آنها يك نفر ملاي سالخوده هم بود. جوانان همراي خود يك بوتل شراب داشتند اما چاره خودن او را نمي‌دانستند. يكي از جوانان گفت:

- شكم درد شدم، كدام دوا؟

جواني كي بوتل در جيبش بود. گفت:  بلي دواي خوبي دارم. از بوتل به گيلاس كمي‌شراب ريخت و به جوان داد. جوان شراب را خورد و خوشحال شد. بامشاهده اوجوان ديگر هم شكم خود را با دست گرفته گفت:

- از همان دوايت به من هم بده كه من هم شكم درد شدم به او هم شراب داد. او هم خيلي خوشحال گرديد.

به همين طريق همه جوانان از آن شراب خوردند و خوشحال شدند و سرود خواني كردند.

ملا ديد كه جوانان بسيار نشا دارند و خوشحالي مي‌كنند به صاحب بوتل گفت:

- از همان دوايت كمي بده كه من هم شكم درد شدم.

به ملا هم شراب دادند و ملا هم شراب را خورد و بسيار خوشحال شد سرود خواني كرد و به صاحب بوتل گفت:

از دوايت باز بده كه شكمم بيخي خوب شود.

جوانان گفتند: آن دوانيست شراب است.

ملا گفت:  فرق ندارد نامش را نگير خودش را بريز.

 

فيل و موش

در يكي از باغهاي وحش يك فيل بزرگ ويك موش كوچك با هم در يك قفس بودند. در همان لحظه اول فيل نگاهي تحقيرآميزي به موش كرده گفت:

- تو كوچكترين و ضعيف ترين و نحيف ترين موجودي هستي كه من در عمرم ديده ام. موش كوچك با لحن شكوه آميز گفت:

- ولي فراموش نكن كه من مدتي بيمار بودم.

 

درد دندان

مردي كه دندانش درد مي‌كرد به مؤسسة مربوط به امراض دندان مراجعه كرد تا دندانش را كشيدند. وقتي كه به خانه بازگشت همسرش از او پرسيد:  آيا درد دندانت ساكت شد يا هنوز درد مي‌كند؟

مرد جواب داد:  نمي‌‌دانم، آخر من دندانم را با خود نياورده ام.

 

پدر و طفل

طفل به پدرش گفت:

- آغاجان‌! در دو مضمون ده نمره گرفتم.

پدرش پرسيد: چطور؟

طفل گفت: در مضمون رسم صفر و در مضمون املا يك نمره گرفتم. اگر هردو عدد مذكور را پهلوي هم بگذاريم، ده نمره مي‌شود.

 

ديوانة هوشيار

ديوانه وارد اتاق دوستش شد و او را ديد كه سر تنابي را به كمرش بسته و سر ديگر آن را به سقف محكم كرده، با تعجب پرسيد:

- با اين تناب مي‌خواهي چه كار كني؟

ديوانة دومي جواب داد:

- مگر كور هستي كه نمي‌بيني؟ مي‌خواهم خودكشي كنم.

   ديوانة اولي خندة كرد و گفت:

- احمق خودت هستي‌! اگر مي‌خواهي خودت را بكشي، بايد سر تناب را به گردنت باندازي، نه به كمرت ببندي.

ديوانة دومي با خونسردي جواب داد:

- احمد جان، من هم اول تناب را به گردنم بسته بودم، ولي چون ديدم نزديك بود خفه ام كند، آن را باز كردم و به كمرم بستم.

 

روش جديد لاغر

زن چاقي از شوهر خود شكايت مي‌كرد و مي‌‌گفت:

- من نمي‌توانم شوهرم را تحمل كنم. هر روز به خاطر او عصبي و ناراحت مي‌شوم. تا حال بيست كيلو از وزن خودرا باخته ام‌!

             گفتند: پس بهتر است از او جدا شوي،.

زن گفت: هنوز طلاق گرفتن برايم زود است، زيرا صبر مي‌كنم تا وزنم از 55 كيلو پائين تر شود و آن وقت از او طلاق خواهم گرفت.

 

او را در خانه نمي‌يابم

شخصي زنش را در بازار لت و كوب مي‌كرد. كسي به او گفت:

- شرم است‌! عيب است‌! اگر مي‌زني، در خانه بزن.

شوهر آن زن گفت:

- او را در خانه نمي‌يابم، و گرنه تكه - تكه مي‌كردم.

محبت زن و شوهر

- زن در خواب به لگد انداختن و ناليدن شروع كرد. شوهرش بيدارش كرد و پرسيد: چه خبر است‌؟

زن گفت:  خواب ديدم و بي هوش شدم. خواب ديدم، كه مرده ام و دفنم كرده‌اند.

 شوهرش گفت:  من چه احمقي هستم، كه ترا بيدار كردم.

 

دلاك و مشتري

روزي يك دلاك درحالي‌كه سريك شخص را مي‌تراشيد، از وي ‌پرسيد:  رفيق، شما چند برادر هستيد؟

مشتري كه از كُندي تيغ دلاك سخت به تنگ آمده بود، با بي حوصلگي گفت:

اگر از زير تيغ شما جان به سلام برم، آنگاه شش برادر مي‌باشيم.

 

يـتـيـم

مليونري سوار تكسي شده وقت پياده شدن بيست افغاني به رانندة تكسي داد. رانندة تكسي گفت:

- آغا، ديروز دخترتان سوار تكسي شده پنجاه افغاني داد. ولي شما بيست افغاني مي‌دهيد.

مليونر بدون معطلي جواب داد.

- آخر او پدر مليونر دارد، ولي من يتيم هستم.

منجـم

شخصي جنايت بزرگي كرده بود و از اين رو او را به اعدام محكوم نموده نزد دار آوردند. مردم از آن شخص پرسيدند:

آيا اين واقعه را در طالع خود نديده بودي، كه ترا يك روز به دار مي‌آويزند؟

گفت: در طالع خود بلندي ديده بودم، اما نمي‌دانستم كه آن بلندي دار است.

 

دو هم غذا

پيري با جواني هم غذا شد. از هم غذا بودن خود هر دو گريه مي‌كردند.

از پير پرسيدند:  چرا گريه مي‌كني؟

گفت: چرا‌ كـه‌ من‌ دندان ‌نـدارم و اين جـوان هر چه هست،‌ خواهد‌ خورد.

جوان را پرسيدند:  تو چرا گريه مي‌كني؟

گفت: براي آنكه اين پير دندان ندارد و غذا را نجويده مي‌خورد، من به او نمي‌توانم رسيدگي بكنم.

 

 

 

 

 

حادثة ترافيكي

شخصي در يك حادثة ترافيكي چشم‌‌هاي خود را از دست داده به   داكتر مراجعه كرد و گفت:  چشم‌هايم را معالجه كنيد.

داكتر گفت: خوب‌.داكتر چشم‌هاي پشك را برايش پيوند كرد.  بالاخره از شفاخانه خارج شد.

يكي از دوست‌هايش براي حال پرسي او آمد و گفت:

- چشمهايت خوب است‌؟

مريض جواب داد:

- بلي خوب است‌، ولي هميشه متوجه سوراخ‌هاي موش مي‌باشد.

 

حاضر جوابي

چند نفر از دوستان پشت ميزي در رستورانت نشسته و بعد از صرف شام با هم گرم گفتگو شدند. يكي از آن‌ها گفت:

- بلي در فصل بهار هر چيزي را كه وارد مغزم كنم، هيچ وقت فراموش نمي‌كنم.

             يكي ديگر از دوستان پرسيد:

- خوب پس درين صورت حتماً آن صد روپيه را كه از من قرض گرفته‌اي فراموش نكرده‌اي؟

دوست دومي‌بلافاصله جواب داد:

             - چرا؟ آن را فراموش كرده ام، زيرا آن پول وارد جيبم شده نه وارد مغزم.

گرية ديوانه

ديوانه يي زار زار ميگريست. ديوانة ديگر پرسيد: چرا گريان هستي؟

گفت:  هيچ، مي‌خواهم بافت كنم، اما فقط يك سيخ دارم.

ديوانة دومي خندة سر داده گفت:

- تو راستي ديوانه هستي، چه فرق مي‌كند يك سيخ را گرفته برو پيش آيينه بنشين در آن وقت دو سيخ مي‌شود، باز مي‌تواني بافت كني.

 

طوطي هوشيار

جهانگردي از سفر به وطنش يك طوطي همراه خود آورده بود. وقتي وارد گمرك كشورش شد مأ مور گمرك با انگشت طوطي را نشان داده گفت:

- اين حيوان زنده است يا مرده؟

- چطور؟

- اگر مرده باشد، از پرداخت محصول گمرك معاف هستيد، در غير آن بايد محصول بپردازيد.

             جهانگرد لحظه يي به فكر رفت تا چيزي بسنجد كه نا گهان طوطي صداي خود را كشيده گفت:

- معطل چي هستي؟ ني كه براي فرار از محصول گمرك قصد كشتن مرا داري.

 

شرط براي استخدام

رئيس موسسه پس از اينكه معرفي نامه و اوراق و اسناد مربوط مردي را كه براي كار مند شدن به او مراجعه كرده بود، ديد و سر تكان داده گفت:

- بسيار خوب شما از هر جهت براي كاري كه ما در نظر داريم، مناسب هستند.

مرد با خوشحالي پرسيد: اوه، پس مرا قبول كرديد؟

رئيس موسسه با خون سردي گفت:

- نه، متأسفانه نمي‌توانم شما را استخدام كنم.

- براي چه؟

- چون ازدواج نكرده ايد.

- فقط براي همين كه ازدواج نكرده ام؟

- بلي جانم، چون من كارمندي مي‌خواهم كه به اطاعت كردن عادت كرده باشد.

 

سخن گران بها

دو نفر مرد در رستوران گرم گفتگو بودند. يكي از آن دو نفر به ديگري گفت:

- امروز يك هفته مي‌شود كه زنم با من گپ نمي‌زند.

مرد دومي پرسيد: چرا؟

- براي اين كه در هفتة گذشته هنگامي كه با وي حرف مي‌زدم، يك باره يك سخن بي جا و نا مناسب از دهانم بيرون شد.

مرد دومي بدون درنگ گپ او را بريده نيازمندانه گفت:

- خواهش مي‌كنم زود آن سخن گران بها را براي من هم ياد بده. 

 

تمرين موسيقي

شخصي به رفيقش گفت:

             - من از دست همسايه‌ها به تنگ آمده ام. شب گذشته تا ساعت دو بعد از نصف شب پي در پي با مشت و لگد به ديوار اتاقم مي‌‌كوفتند.

رفقش پرسيد:  پس ترا به بيدار خوابي دچار كردند؟

آن شخص گفت:

- ني، من نخوابيده بودم، تمرين موسيقي مي‌كردم.

 

بعد از اين راست بگوييد

خانمي را براي اداي شهادت به محكمه احضار كرده بودند. وقتي كه قاضي از او سنش را پرسيد، خانم گفت:  بيست و هشت سال.

             قاضي گفت:

- بسيار خوب، اين را قبول مي‌كنم، اما شما بايد قسم بخوريد كه بعد از اين هر چه از شما پرسيده مي‌شود، راست بگوييد.

 

 

تابلوي مورد پسند

خانمي از رهنماي سالون فروش تابلوهاي رسامي پرسيد:

- ببخشيد آقا، اين تابلو كار كيست؟

گفت: خانم! آن تابلو نيست، چهرة خود را به آئينه ديده ايد.

 

گپ زدن در خواب

             خانمي نزد داكتر رفت و گفت:

- چه كار كنم كه شوهرم در خواب حرف نزند؟

داكتر پاسخ داد: كار خيلي ساده است، در روز فرصتي براي گپ زدن به او بدهيد.

 

بيچاره گوسفند

يك توريست در حالي از دكان پوستين دوزي خارج شد كه پوستينچة خريداري شده را چپه پوشيده بود. يكي ا ز عابران كه او را به اين صورت ديد پيش رفت و گفت:

- مستر! اگر روي ديگر پوستينچه را به طرف بدن خود مي‌كردي، بيشتر گرم مي‌شدي. گمان مي‌كنم تا به حال از اين موضوع اطلاع نداشتي.

گفت:

- درست است، من اين موضوع را نمي‌دانستم، اما حالا كه دانستم، دلم به حال گوسفندي بيچاره مي‌سوزد كه او هم نمي‌دانست و در تمام عمرش پوست را به همين طرز مي‌پوشيد.

مرض قند

مالك يك شيريني فروش از دوستش خواست تا برايش يك نفر شاگرد پيدا كند. دوستش پرسيد:

- چگونه شاگرد مي‌خواهي، ورزيده و نيرومند قشنگ و زيبا؟

مالك شيريني فروش گفت:

             - هيچ كدام آنها را. من كسي را مي‌خواهم كه مرض قند داشته باشد تا شيريني نخورد.

 

در هوتـل

در دكان ماهي پزي يك نفربا ماهي برياني كه پيش رويش گذاشته بودند. حرف مي‌زد. هوتلي كه متعجب شده بود از او پرسيد:

- باكه حرف ميزنيد؟

- با اين ماهي. احوال بچه كاكايم را كه در نزديك دريا زندگي مي‌كند از او پرسيدم.

- چه جواب داد؟

- گفت كه «مرا يك سال پيش صيد كرده اند فعلاً از بچه كاكاي شما خبر ندارم».

 

بايسكل گمشده

             شخصي بايسكل خود را گم كرده بود. موضوع را به ترافيك اطلاع داد.  مامور ترافيك گفت:  بايسكل تان، چراغ بريك و نمر پليت داشت؟

آن شخص گفت: نخير.

مامور ترافيك گفت: اولاًشما بايد نسبت نداشتن نمبر پليت بايسكل تان جريمه شويد بعد در مورد پيدا كردن آن ا قدام صورت گيرد.

 

روز تولد

سه نفر جاي مي‌رفتند. آنها خواستند روزتولد همديگر را بدانند. يكي از آنها گفت: من روز يك شنبه تولد شده ام.

دومي‌گفت:  من روز چهار شنبه  

             ازسومي پرسيدند: تو كدام روز تولد شده اي؟

گفت:  تولد من در روز جمعه است‌.

             گفتند: چرا دروغ مي‌گويي؟ روز جمعه روز رخصتي است

 

ديوانه و گاو

دو ديوانه مي‌‌كوشيدگاو ي رابالاي بامي‌ببرند‌. شخص كه از آنجا ميگذشت پر سيد‌: چرا گاو بي زبان را آنجا مي‌بريد؟

             ديوانه‌ها جواب دادند‌: بالا ي بام يك پوست خربوزه است‌، مي‌خوائيم آنرا بخورد‌.

                               

در درس جغرافيه

معلم فريد را بالاي نقشه خواسته گفت:

      - برو امريكارا در نقشه نشان بده

فريد فوراً امريكا را نشان داد. معلم رو به شاگردان نموده گفت:

- حالا شما بگويد امريكا را كه كشف كرد‌؟

- شاگردان همه بيك صدا گفتند: فريد . . . فريد . . .

مردي كه در خواب گپ مي‌زد

زني به داكتر شكايت كرد كه شوهرش در خواب گپ ميزند و نگراني او را از اين ناحيه فراهم كرده است. داكتر گفت:

- مي‌ترسم هيچ چاره كرده نتوانم كه عادت گپ زدن شوهرت را در حين خواب معالجه نمايم.

خانم گفت:  درست است جناب داكتر ولي اينقدر بكنيد كه او را وادار سازيد تا اندكي واضح تر گپ بزند تا جوابش را فوراً داده بتوانم.

            

دوست داري شاگرد

يك متعلم ده ساله هميشه معلمش را در صنف «تو» گفته خطاب مي‌كرد.                بعد از اين كه «تو»گفتنها بسيار تكرار شد معلم صبر و تحمل را از كف داده و با لهجه آميرانه يي  به او گفت:

- براي اينكه تو بلآخره  جدي ملتفت شوي. اين جمله را تا فردا ده مرتبه بنويس: « من نبايد معلم خود را با «تو» خطاب كنم»

فرداي آن روز شاگرد نزد معلم رفت وكار خانگي خودرا به او نشان داد. معلم پس از بررسي گفت:

             - تو اين‌‌جمله را ده مراتبه نه وصد مراتبه نوشته‌اي چرا‌ چنين كردي‌؟

شاگرد جواب داد:  زيرا من «تو» را بسيار دوست ميدارم.

              

 

 

طبيب و رجب خان

             روز رجب ‌خان ‌در كوچه با حكيمجي روبرو آمد‌ كه ‌در پشت تفنگ داشت.

             رجب خان پرسيد‌:

- حكيمجي صاحب! از كجا مي‌آيي‌؟ مثلي كه به شكار رفته بودي‌؟

گفت: نخير ديدن مريض رفته بودم.

رجب خان گفت: دواي تان براي كشتن مريض كفايت نمي‌كند كه تفنگ هم با خود همرا برده بودي؟                       

صدايش  فردا مي ‌برايد

دزدي خانه كسي را سوراخ مي‌كرد. صاحب خانه صداكرد:

- تو كه هستي و چه مي‌كني‌؟

دزد گفت‌: همسايه ات مي‌باشم و دول مي‌زنم

گفت: اين چطور دول است كه صدايش نمي‌برايد‌؟

دزد گفت‌؟ صدايش فردا مي‌برايد:

 

ميخ كوبي ديوانه

ديوانه خواست كه ميخ را به ديوار بكوبد. اما هچ موفق نشد زيرا سر ميخ را به ديوار مانده نوكش را با سنگ مي‌زد. او رفيق خودرا به كمك صدا كرد.

رفيقش هم قدري كوشش كرد كه نشد. گفت:

- بيا گمش كن. اين ميخ را در فابريكه نادرست جور كرده اند  سرشرا نوك جور كرده اند ونوكش راسر‌.

گداي زيرك

             فقيري در زير يك عمارت چند آشيانه براي گداي آمد. صاحب خانه را مقابل كلكين ديد چون نمي‌خواست صريحاً گدايي كند.

             گفت: آقا يك سوزن اگر داشته باشيد. براي من بياندازيد. خيلي ممنون خواهم شد.

صاحب خانه جواب داد:

سوزن دارم. اما اگر بيندا زم شما آن را پيدا نخوايي كرد. گدا در جواب گفت‌:

- پروا ندارد سوزن را در يك نان فرو برده پاين بياندازيد‌:

 

زن و شوهر

يك زن وشوهر بودند. روزي شوهر به زنش گفت:

- زن من مي‌خواهم كه به سفر فلان شهر بروم واز خاطر تو  زود بر مي‌گردم از شنيدن اين سخن شوهرش زن گريان شد. شوهرش پرسيد:

- اي زن! چرا گريان شدي؟

زن در جواب گفت:  من نه براي رفتن تو. بلكه براي آن گريه مي‌كنم كه تودروغ مي‌گويي و به هيچ‌كجا نمي‌روي.

        

 

 

شكرانه

احمقي خر خود را گم كرده بود. جر مي‌زد و خدا را شكر مي‌كرد شخص كه از اين قضيه خبر شد. به او گفت:

- اي احمق، در حالي كه خرت گم شده. چه جاي شكر است؟

گفت: از براي اين شكر مي‌كنم كه خوب شد كه خودم بالاي خر سوار نبودم وگر نه من هم گم مي‌شدم.

                             

خريد گاو

شخصي به شخصي پيسه داد و گفت:

- برايم يك گاو خريداري كنيد. اما به اين ترتيب گاو خريداري كنيد كه رنگش سياه نباشد سفيد نباشد سرخ نباشد سبز نباشد زرد نباشد. ابلق نباشد ديگرهرچه كه باشد بخريد و بياوريد.

آن شخص گفت: به چشم. براي شما همان طور گاوراكه گفتيد خريداري  مي‌كنم.

بعد از يك مدت صاحب پول خبر شد كه شخصي مذكور آمده است‌، نزدش رفت و پرسان كرد: گاو را آورديد‌؟

گفت:  نخير، نه آوردم. زيرا آن قسم رنگي كه شما مي‌خواستيد پيدا نشد.

             صاحب پول گفت. پس پول را تاديه بنمايد!

گفت:  پول شما را مي‌دهم‌. اما به اين ترتيب كه روز شنبه نه آيد يكشنبه نه آيد. دو شنبه نه آيد. سه شنبه نه آيد‌. چارشنبه نه آيد. پنجشنبه نه آيـد وجمعه نـه آيـد. ديگر هرروزي كه بيائيـد پـول شما تيـار است‌.

                                        

درد دل

دو دوست با هم درد دل مي‌كردند. يكي رو به ديگري كرده گفت:

- برادر، راستي كه نامزدي تو چطور شده‌؟ آيا نامزد شده يي يا خير‌؟

گفت‌: ولله‌، كار ما فقط پنجاه فيصد پيش گرفته است.

- چطور؟

- پنجا فيصد از آن سبب كه خودم‌،  پدرم و مادرم رضايت داريم‌، مگر نامزدم و پدر و مادرش رضايت ندارند.

 

نفع و ضرر

خانم باعشوة دلبرانه به شوهرش گفت‌:

             -  عزيزم، اگر تو براي من يك بالاپوش پوستي تهيه كني، به اندازه ده سال جوانتر مي‌شوم و اين واقعاً به نفع تست.

شوهر به گونة رندانه چنين پاسخش داد:

             - توهم عزيزم، حساب اين را بكن كه اگر بخواهيم. با قرض و وام  بالاپوش پوستي تهيه كنم‌، من ده سال پير تر مي‌شوم واين هم كاملاً به ضرر تست.

 

زبردست ترين جيب بر جهان

             موتري بايك جيب بر تصادم كرد و گريخت. مامور ترافيك به كمك فرد مجروح شتافت واز او پرسيد:                     

- نمبر موترش را برداشتيد؟

             - مرد جيب بر در حالي كه از شدت صدمه مي‌ناليد‌، گفت:

- نه‌، اما بكس بغليي راننده موتر را برداشته ام‌:

                  

شكارچي بزرگ

مردي نزديك‌هاي شام از شكار باز مي‌گشت و توانسته بود يك زاغ بزند. در بين راه به يكي از دوستانش برخورد كرد. دوستش پرسيد:

- امروز چي شكار كردي؟

- هيچ، فقط يك كبك.

دوستش نگاهي به دست او كرد و پرسد:  ببينم، مگر پرهاي كبك سياه است؟

شكار چي با خونسردي جواب داد:

- بلي جانم، آخر من هفته گذشته مادر اين كبك را شكار كردم و آن تا حال عزا دار بود.

 

درام جالب

درام نويسي با يك دوستش صحبت مي‌كرد. او از دوستش پرسيد:

- درامي كه من نوشته ام تما شا كردي؟

دوستش گفت:  بلي ديشب آنرا ديدم و همه شب خوابم نبرد.

در ام نويس گفت:  پس جالب بود كه خوابت نبرد؟

گفت:  چه بگويم، چون خوابم در تياتر پره شده بود.

ارزش بوسـه

 دختر زيبائي با مادركلانش در يكي از مغازه‌هاي جواهر فروش رفت بعد از پرس و پال زياد انگشتر مطلوب خود را يافت و از صاحب مغازه پرسيد‌:  قيمتش چند است؟

مغازه دار كه در مرهلة اول عاشق و شيفتة مشتري تازه وارد خود گرديده بود، پاسخ داد‌: فقط يك بوسه.

دختر با بي اعتنائي انگشتر را به كلك خود نموده گفت:

- خوب است، قيمتش را از مادر كلانم بستانيد.

 

شما مطمئن هستيد كه به زمين برسيم؟

             خانمي بار اول سوار طياره شده بود. طياره مرتب اوج مي‌گرفت و خانم از شدت ترس مي‌لرزيد و رنگش پريده بود. اما نمي‌خواست بروي خود بياورد. نا چار از مهماندار طياره پرسيد:

- خانم شما مطمئن هستيد كه من دو باره به زمين خواهم رسيد؟

             مهماندار با خونسردي لبخندي زد و گفت:

- اوه، بلي خانم‌، تا حالا سابقه نداشته كه ما كسي را در ميان آسمان از طياره پياده كنيم.

 

 

 

به سلامتي زنم مي‌خورم

شخص دوستش رضارا در يك بار شبانه ديد كه پشت ميز نشسته است و پشت سرهم گيلاس‌ها را خالي مي‌كند. آن شخص بسيار از اين كار رضا ناراحت شد. نزديك او رفت و گفت:

- تو خجالت نمي‌كشي، در حاليكه زنت مريض است و در گوشة خانه افتاده، تو اينجا به پياله زني مشغول هستي؟

گفت:

             - ولي باور كني كه من تمام اين پياله را به سلامتي زنم ميخورم.

 

زحمت سي سال

در محكمه قاضي بمرد پنجاه ساله اي كه زنش را براي طلاق گرفتن حاضر كرده بود، نصيحت مي‌كرد و مي‌گفت:

- آقاي محترم سي سال باهمسرتان زندگي كرديد‌. واقعاحيف نيست حالا حاصل اين سي سال زندگي را ازهم بپاشيد؟

- آقاي قاضي توجه داشته باشيد كه شما مي‌خواهيد نتيجه زحمت سي ساله من برباد برود. آخرمن سي سال رنج كشيدم تاتوانسستم زنم رابراي اين جدايي حاضركنم.

 

  موضوع صحبت

در مجلس جشن عروسي عده‌اي دختر و پسر جوان دسته دسته مشغول گفتگو بودند. يكي از دخترها نزد پسري رفت و گفت:

- شما مردها وقتي دور هم جمع مي‌شويد راجع به چه موضوع صحبت مي‌كنيد؟ پسر جوان لبخندي زد و گفت:

- همان موضوعي كه شما دخترها راجع به آن بحث مي‌كرديد.

دخترك گونه‌هايش سرخ شد و زير لب گفت:

- واقعاً‌ شما پسرها چه بي تربيت هستيد.

 

خريداري قمري

خانمي كه از پرندگان بسيار خوشش مي‌آمد، روزي براي خريدن يك قمري قشنگ و خوش صدا به مغازه پرنده فروشي رفت. بعد از مدتي جستجو بلاخره قمري مورد نظر خود را پيدا كرد و از فروشنده پرسيد:

- خوب آغا، قيمت اين قمري چند است

فروشنده گفت:  هشتاد افغاني.

- هشتاد افغاني بسيار قيمت نيست؟ با نصف آن موافقيد؟

- نخير خانم، اصلاً ممكن نيست.

- چرا؟ براي چه؟

براي اينكه نصف ديگر قمري را هيچكس از من نخواهد خريد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 20:29  توسط فایق   | 

مقدمه

 

در زبان فارسي ‌ـ دري نام هاي  لطيفه، بذله،  مطايبه، فكاهي وغيره، تقريبه معاني مشابه را مي رسانند:

فكاهي درفرهنگ ها به معني گفته ها ونوشته هاي آمده است كه سبب خنداندن ديگران مي شود. از مصدر فَكاهَت است به معني شوخ وخوش طبع بودن ومطايبه كردن آمده است. اسم مصدر آن فٌكاهَت است به معني خوش طبعي ولاغ، مزاح وانبساط نفس. ‌

لطيفه هم به معني سخن نيك ، سخن باريك وخوش آمده ‌و صاحب كشاف اصطلاحات الفنون دربارة آن مي‌نويسد: لطيفه عبارت از نكتة‌ كه مرآن را درنفوس تاثيري باشد  به نحوي كه موجب انشراح صدر وانبساط قلب گردد.

به يكي لطيفه گفتن ببـري هـزار دل را

نه چنان لطيف باشد كه دلي نگاه داري                                                                         ( سعدي)

يا دراين سخن سعدي كه لطيفه وبذله هردو آمده است: يك بذله ولطيفه  يي چنانكه رسم ظريفان باشد‌مي گفتند.

اما لطيفه درفرهنگ ما تعريف ديگري هم دارد وآن به معني دل و روح است ويا به مفهومي كه دركشف اللغات آمده است :‌لطيفه نزد سالكان اشارتي كه دقيق بود اما روشن شود از‌آن اشارت، معنيي درفهم كه درعبارت نگنجد.

همين گونه است، مٌضحكه كه سخن ونوشتة خنده آور را ‌مي‌رساند، وبذله كه به معني سخن مرغوب وخوب آمده است .

فكاهي يا لطيفه را درانگليسي جوك مي‌گويند. درزبانهاي ديگر نيز ژانرهاي وجود دارد كه شبيه فكاهي است، ازآن شماراست :‌انيگدات Anegdot مردم روس، پريكلات Preklat مردم پولند،‌ فاسپة Fasepia ايتاليايي ها، ‌فبليه Fablia فرانسوي ها، شونك Shwank آلماني ها.

لطيفه ازعمومي ترين ژانرهاي فلكور است، به خاطري كه هرانساني حد اقل يك يا دو فكاهي يا لطيفه را مي‌داند و آن را با ذوق بسيار قصه مي‌كند. لطيفه ها بيان ساده ومستقيم دارد، درآن ازصنعت هاي ادبي وابهام كار گرفته نمي‌شود. همچنان لطيفه ها شوخي آميزوفرح بخش است، روان ها را شاد مي‌سازد. دركنار اين ويژگي ها مبين وضعيت وشرايط حاكم برجامعه نيز مي‌باشد وازوراي آن مي‌توان دريافت درجامعه چه شرايطي جريان دارد. درلطيفه ها به نابساماني ها حمله مي‌شود وازين نگاه جنبة آموزندگي وتعليمي هم دارد. به اين اساس درمي‌يابيم كه لطيفه ژانر موثر مردمي است كه شادي بخش است،آموزنده است، تعليمي است، اصلاح گر است ومهمتر ازهمه، همگاني است. هركس مي‌تواند آنرا بكاربرد.بناً مردمي ترين ژانراست.

اما درجامعه شاهد بوده ايم كه هميش افرادي درايجاد ويا بيان لطيفه مهارت زيادي داشته اند. دربارها اين گونه افراد را نگاه مي‌داشتند وازشيرين زباني هاي آنها لذت مي‌بردند كه درتاريخ به نام هاي دلقك، تلخك ونام هاي ديگر ياد شده اند.

بيرون ازدربار نيز اين گونه افراد زياد بوده اند كه لطيفه هاي خودرا با طنزهاي تلخي همراه نموده وبه انتقادمي پرداخته اند. عبيد زاكاني، اسماعيل سياه هراتي، نادرمسخره ازخلم سمنگان، معلم ديوانه ازشهر ايبك وافراد زياد ديگر ازهمين شمار اندكه نمي‌شود همه را برشمرد.

دراين مجموعه شماري از لطيفه ها ويا فكاهياتي را تقديم مي‌نمائيم كه در روزنامه ها، جرايد و مجلات كشور نشر گرديده است. اميد واريم، آموزنده باشد ولحظة سرگرمي وفرحت خاطر ايجاد نمايد. نام اين مجموعه را هم لطيفه هاي افغانستان انتخاب كرديم، از آن جهت كه لطيفه درادبيات ما كاربرد بيشتري دارد ونتها مفهوم خنده وشوخي كه سخن زيبا ونيك را مي‌رساند. ولطيفه ها اين ويژگي را نيز باخويش دارد.وديگراين كه لطيفه درسايركشورهاي فارسي زبان نيز كاربرد دارد و مي‌تواند نام همه گير تر باشد.

                                                               دكتور شمس‌الحق آريان‌فر

 

 

 

 

واعظ و شيطان

يك واعظ روزي در مدرسه به شاگردانش وضع مي‌گفت:

- شيطان انسان را به خطا مي‌برد. انسان بايد از گردن خود شيطان را دور اندازد و در راه الهي صادق باشد. روزي ديگر يكي از شاگردان نزد او آمد و گفت:

- تقصير، امشب من در خواب شيطان را ديدم. واعظ گفت:                       

- بگو بشنوم لعنتي به تو چه گفت: شاگرد گفت: 

- شيطان‌گفت كه: استادت خيلي آدم خوب است، تو بايد او را يك ضيافت  ارزنده بدهي.  واعظ تبسم كرد وگفت:

- والله راست‌گفته است گاه‌گاه حرف‌ شيطان‌را‌هم‌گرفتن‌لازم است.

 
زن حاضر جواب

مردي عروسي كرد. بعد از سه ماه  عروسي در خانه آنها  فرزند تولد شد. مرد  در حيرت  افتاد  و با غضب از زنش پرسيد:

- بي پدر‌! چه شد كه بعد از سه ماه عروسي فرزند تولد كردي؟ فرزند بعد از نه ماه بايد تولد شود معلوم مي‌شود خيانت كرده اي؟

زنش گفت:

- خدا نكند! غضب نشو و به حرف من گوش كن. سه ماه شد كه تو مرا گرفتي: سه ماه شد من ترا گرفته ام‌؟  سه ماه هم  از  عروسي ما تير شده است، ‌جمله  9 ماه  مي‌شود يانه‌؟

مرد گفت: بلي.  زن گفت‌: پس ديگر چه مي‌خواهي؟

عينك

شخصي بود كه نوشته وخوانده نمي‌توانست. روزي‌كسي را ديد كه عينك را از جيب خود كشيده به چشم گذاشت با عينك به كاغذ نظر انداخت. آن شخص گمان كرد كه هركس به چشم خود عينك بگذارد خط را خوانده مي‌تواند.  پيش عينك فروش رفت و عينك خواست. چند عدد عينك را به چشم خود گذاشت وبه كاغذ نگاه كرد. چون چيزي خوانده نتوانست، عينك را پس داد. عينك فروش پرسيد:

- چي نوع عينك مي‌خواهيد؟  شخص ناخوان گفت:

- عينكي  مي‌خواهم كه با آن خوانده بتوانم. صاحب دكان حيران شده گفت:

در مكتب رفته ايد‌؟ خواندن ونوشتن را ياد داريد؟  گفت:

- اگر خواننده مي‌بودم پس چرا عينك مي‌خريدم؟

 

دلاوري در جنگ

شخصي كه از جنگ برگشته بود دربين مردم لاف ميزد و مي‌گفت:

- در جنگ دو پاي يك دشمن را از زانو بريدم. از او پرسيدند:

- چرا سرش را نبرديدند؟ گفت:

- سرش را پيش از من شخصي ديگري بريده بود.

                         

از تجربه خود مي‌گويم

دكانداري خواست كه چراغش را روشن كند. چراغ در سقف دكان آويزان بود. گوگرد زد به چراغ نزديك كرد كه چراغ به سرش چپه شد. موي سرش  تمام سوخت و سرش بي موي وكل مادر زاد گشت.

روزي در كوچه مي‌رفت كه ناگاه چشمش به دو بي موي  افتاد. آنها را نزد خود صدا كرد  و پرسيد:  چه را چپه كرديد؟

آن شخص در تعجب شده پرسيد:  چرا‌؟

گفت:   هيچ از تجربة خود مي‌گويم.

 

دور بيندازم كه تو بخوري؟

روزي يك شخصي پوست خربوزه را دندان مي‌زد. شخصي ديگر كه در پهلويش نشسته بود، گفت:

- چه رذالت است كه پوست خربوزه مي‌خوري؟ دور بيندازد آنرا‌!

گفت:  دور بيندازم كه تو بخوري؟

 

دو و دو چند مي‌شود

روزي معلم از احمد پرسيد:  دو و دو چند مي‌شود‌؟

احمد گفت:  ده.

معلم‌ قهر شده احمد را از صنف‌كشيد. درهمين وقت يكي از رفيق‌هايش رسيد ه از احمد پرسيد:‌ چرا اينجا استاداي؟

احمد جواب داد:  معلم پرسيد دو و دو چند مي‌شود‌؟ گفتم‌: ده، مرا از صنف كشيد. رفيقش گفت:

- مي‌گفتي «چهار مي‌شود». احمد گفت‌:

- به ده  قانع نشد اگر چهار مي‌گفتم چه مي‌شد.

 

صحبت دو شاگرد

شاگرد مكتب از رفقيش سوال كرد:

- در كدام صنف  هستي‌؟ گفت‌: در صنف هفتم.

- تو پار سال هم در همين صنف بودي‌؟

- نخير سال گذشته در صنف هفتم «الف» بودم. وامسال در صنف هفتم «ب» هستم.

                    

اگر خيريت نمي‌بود ترا مي‌خواست

گروه نوازنده گان نزد پادشاه مي‌رفتند. ملا امام از استاد شان پرسيد  كجا مي‌رويد‌؟

استاد گفت:  به منزل پاد شاه

ملا امام گفت:   خيرت است؟

گفت: اگر خيرت نمي‌بود، ترا مي‌خواست.

 

اين هم از مرگ مي‌ترسد

كسي چارمغز سخت را زير سنگ مي‌شكست:‌ ناگاه چارمغز از زير سنگ پريد. طفلي كه در آنجا نشسته بود، گفت:

   - والله، اين هم از مرگ مي‌ترسد.

 

رنگ كردن موي

شخص سالخورده يي موي سر و ريش و بروت خود را هميشه با رنگ، سياه مي‌كرد، روزي يك دوستش پرسيد:

- تو پير شده اي، سياه كردن سر و روي از خاطر چه است؟

گفت:

اصلاً جوانم، ولي مويم بي موقع سفيد شده است. از اين خاطر مويم را سياه مي‌كنم.

آن شخص گفت:  دروغ نگوي كه روي دروغگوي سياه است.

گفت:  مگر روي من سفيد است؟

 

دزد در باغ انگور

يك نفر در باغ، انگور كسي را به دزدي مي‌خورد. ناگهان باغبان خبر شد و آمد نزد دزد. دزد فوراً به زير سينة خري نشست كه در آنجا مي‌چريد. باغبان گفت:  اي تو اينجا چي مي‌كني؟

دزد گفت:  من كرة اين خرم و شير آنرا مي‌خورم.

باغبان گفت:  نا معقول نكن‌! اين خر نر است.

دزد گفت:  ببخشيد كه فراموش كردم. چندي پيش مادرم فوت كرده و من حالا با پدرم مي‌گردم.

 

آهن را موش خورده است

يك نفر تختة آهني را در دكاني امانت گذاشت. روز ديگر وقتي كه پرسان آهن خود را كرد، دكاندار گفت:

- والله، خبر نشده ام آهنت را موش خورده.

صاحب‌آهن چيزي‌‌نگفت و‌رفت. شب ديوار دكان را از پشت سوراخ كرده تمام مال دكاندار را با خود برد. صبح نزد دكاندارآمد، دكاندار گفت: والله امشب دكان مرا دزد زده.

صاحب آهن گفت:   شايد موش ديوارت را سوراخ كرده باشد‌؟

دكاندار گفت:   موش چه قسم مي‌تواند ديوار خشت وتخته را سوراخ كند‌؟

آن شخص گفت:   براي موشي‌كه آهن را خورده است، سوراخ ‌كردن اين ديوار هيچ است.

 

محبت زن

شكارچي مصروفي كه تازه از جنگلهاي افريقا مي‌آمد،پوست بسيار زيباي ببري را نيز براي زنش ارمغان آورده بود. روزي جريان شكار ببر را براي زنش تعريف كرده گفت:

- بلي، نمي‌داني چقدر خطرناك بود. يا بايد ببر زنده مي‌ماند يا من. اگر تير من ذرة به خطا مي‌رفت، ببر مرا تكه، تكه مي‌كرد.

زنش از روي رضايت خاطر نگاهي به شوهرش انداخت و بعد به پوست قشنگ ببر كه جلو تخت خوابش روي زمين افتاده بود خيره شده گفت:

- خيلي خوشحالم كه مرگ نصيب ببر شده، چون در غير اين صورت من اكنون پوست به اين قشنگي براي پايين تختم نمي‌داشتم.

 

شاهكار دو شريك

مردي به بالين شريكش كه در حال مرگ بود، نشسته بود. آن مرد هنگام‌كه‌آخرين‌نفسهايش را مي‌كشيد،با لحن‌تضرع‌ آميز به شريكش‌گفت:

- رفيق عزيز‌! در اين آخر عمر بايد چيزي را اعتراف كنم:

اين من بودم كه ده هزار دالر از صندوق شركت اختلاص كردم. اين من بودم كه اسرار شركت را به رقيب تو فروختم. اين من بودم كه نامة قلابي را براي زنت فرستادم و كار را به طلاق كشاندم. اميدوارم مرا ببخشي و از سر تقصيراتم در گذري.

شريك او جواب داد: خيالت جمع باشد رفيق عزيز‌! براي اينكه اين من بودم كه ترا مسموم كردم.

 

 

 

داكتر چشم و مريض

مردي به علتي ناراحتي وضعف چشم نزد داكتر رفت‌. داكتر پس ازمعاينه رو به مريض كرد وگفت‌:  شما مشروب مي‌نوشيد؛

مرد بيمار جواب داد: بلي آقاي داكتر من هرشب مشروب مي‌خورم‌. داكتر گفت:‌ آقا ضعف چشم شما از خوردن مشروب است‌.

مرد بيمارسري تكان داد وگفت‌:‌ آقاي داكتر اين حرف شما صحيح   نيست‌. چون من هروقت كه مشروب مي‌نوشم همه چيز را دوتا مي‌بينم‌.

 

كمك به پدر

معلم يكي ازشاگردان را صدا زد وگفت‌:‌

- راست بگو بدانم سوالاتي را كه برايت وظيفه داده بودم‌، خودت حل كردي يا كدام كس ديگر؟

شاگرد لبخندي  زد. وگفت‌:‌ معلم صاحب‌! پدرم انجام داد . . .

- به تنهايي؟

- نه من هم به او كمك كردم.

 

بي‌گناه

دزدي را دستگير نموده نزد قاضي آوردند. قاضي پرسيد:

- چه گناه داري‌؟

متهم گفت:  من بيگناهم جناب.

قاضي گفت:  شاهد هم داري‌‌؟

- متأسفانه نخير قربان، چون هيچ كس را با خود به دزدي نمي‌برم.

قهوه و آمبولانس

   جواني با معشوقه اش داخل رستوران شد. گارسون (پيشخدمت) رستوران به آنها نزديك شده گفت: چه ميل داريد‌؟

جوان از معشوقه اش پرسيد: چه مي‌خوريم؟

دختر در جوابش گفت:  براي من قهوه و براي خودت آمبولانس، زيرا شوهرم از دروازه به داخل مي‌آيد.

 

فرق سن زن و مرد

روز امتحان معلم رياضي از احمد پرسيد:

ـ خوب احمد، تو بگو اگر يك انسان امسال 28 ساله باشد، ده سال بعد چند ساله مي‌شود‌؟ 

احمد فوراً جواب داد: اگر مرد باشد 38‌ ساله ‌و اگر زن باشد 18 ساله مي‌شود.

 

جواب قناعت بخش

نيمه شب مردي كه سگ پايش را گزيده بود، به خانه طبيبي رفت. داكتر كه از خواب بيدار شده بود، به وي گفت: ‍ ‍‍‍

             ـ اين وقت مراجعه به طبيب است‌؟ تو نمي‌داني كه من معاينه خانة خود را ساعت هفت بعد از ظهر مي‌بندم‌؟

مريض كه از دست درد شديد ناراحت شده بود‌، گفت:

- چرا آقاي داكتر‌، بنده هم اين موضوع را مي‌دانست‌، ولي سگي كه پاي مرا گزيده بود‌، از اين موضوع اطلاع نداشت. 

 

از كجا گپ مي‌زني؟

خبر فوت شخصي را در روزنامه نشر كرده بودند. شخصي ديگري كه همنام متوفي بود‌، از خواندن آن خبر متعجب شد و به يكي از دوستانش تيلفون كردو گفت:

- فلاني‌! خبر مرگ مرا در روزنامه خواندي؟

دوستش كه خبر را نيز خوانده بود و او را مرده مي‌پنداشت با وحشت از او پرسيد:

- بلي! از كجا حرف مي‌زني؟

 

چتري مزخرف

مردي با عصبانيت وارد فروشگاه شده و يكراست به غرفه مخصوص فروش چتري رفت و گفت:

- آقا، اين چتري را كه به من فروختيد‌، بسيار مزخرف است.

فروشنده پرسيد: به چه دليل مزخرف است‌؟

مشتري فرياد كشيد:  براي اينكه يك هفتة تمام آنرا در كافي فراموش كردم‌، اما آنرا كسي نبرد.

 

 

شاگرد ساده

روزي يك معلم به شاگرد صنف خود گفت:

- شما هرجا كه چيزهاي مهم را ديديد، آنرا به كتابچة يادداشت خود بنوسيد.

شاگرد كه بسيار ساده بود‌، يك روز در بازار دو پسر را ديد كه جنگ دارند. پسر به پسر ديگر گفت:

- اگر دو باره اين گپ را تكرار كردي‌، با مشت به دهنت مي‌كوبم. اگرد ساده فوراً حرف آن پسر را در كتابچه يادداشت كرد‌. روز ديگر يك زن و مرد را ديد كه از موتر پايان مي‌شوند. مرد به زن گفت:

- حق اوليت از خانم‌هاست. شاگرد باز هم فوراً اين گپ مرد را در كتابچه نوت كرد. وقتي كه شاگرد ساده به صنف رفت‌، معلم پرسيد:

- چي را نوت كردي‌؟ شاگرد گفت:

- اگر دوباره اين گپ را تكرار كردي‌، با مشت به دهنت مي‌كوبم.  معلم قهر شد و گفت:  از صنف بيرون شو!

شاگرد گفت:   حق اوليت از خانم‌هاست.

 

مرد عصباني

روزي يك مرد داخل خانه شده و فوراً پرده‌هاي خانه را از دروازه‌ها كند. در اين وقت زنش آمده گفت:

- چرا عصباني هستي و از چه خاطر پرده‌ها را كندي‌؟

مرد با عصباميت گفت:

- من مي‌خواهم چند گپ بي پرده بزنم.

كلانكاري موش

روزي يك شير نزديك جنگل آمد تا حيواني را شكار كند. دفعتاً ديد كه موشي دوان دوان بطرف خانة خود مي‌رود. شير گفت:

- كجا ميروي او موش‌؟

موش هيچ جواب نداد. شير باز تكرار كرده گفت:

- او موش كجا مي‌روي‌؟

موش به بسيار پيشاني ترشي گفت:

- در جنگل‌كسي‌يك فيل را كشته‌، من مي‌روم كه به نام من نشود.

 

دو رفيق

دو رفيق با هم روبرو شدند و خواستند جايي بروند. وقتي كه نزديك ايستگاه سرويس رسيدند. يكي از آنها به ديگري گفت:

- اگر پول خرد داري‌، دو افغاني برايم بده كه به سرويس خانه بروم، چيزي فراموش شده.

رفيق ديگر كه نمي‌توانست پول بدهد، گفت:

- پول خرد ندارم‌، نوت پنجاه افغانيگي است.

دومي‌گفت: پروا ندارد‌، همان را بده چه خوبتر كه با تكسي بروم.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 20:23  توسط فایق   | 

  آيين مقدس اسلام كه تمام قوانين آن مطابق طبيعت و سرشت انسان است، براي سلامت جسماني و رواني به عنوان ارزش، اهميت قايل است و به جاي آنكه با بي اعتنايي به رعايت اصولي جهت چاره جويي گرفتاريها باشد، مسايل را به صورت بنيادي حل كرده تا انسانها راحت تر و با آرامش بهتري زندگي كنند. مي توان گفت، تاكنون مطالعات زيادي در ممالك غربي براي پیشگیریهای لازم صورت گرفته، ولي بر خلاف همه كوششهايي كه در اين باره مصروف گرديده، هر روز بر شدت ناراحتيها افزوده شده است. (1) از آنجا كه هدف روان شناسي اسلامي رسيدن به كمال مطلق و كسب قابليت جانشيني خدا بر روي زمين و احراز شايستگي داشتن نفخه الهي است، هر عامل بازدارنده از نيل به اين هدف از موانع رشد تلقي شده و آنچه رسيدن به كمال واقعي انساني را فراهم كند، به عنوان سلامت و بهداشت رواني محسوب       مي شود. در رسيدن به كمال و درجه عبوديت و بندگي خداوند، علاوه بر داشتن ايمان و يقين، انجام بعضي از كارها به عنوان عبادت محسوب مي شود كه جداي از تعظيم، سر بندگي در برابر عظمت پروردگار بر زمين ساييدن است. در اين عبادتها و شيوه هاي بندگي، علاوه بر عبادتهاي مشخصي كه بين خدا و خلق خدا وجود دارد، اموري از قبيل خدمت به خلق، برآوردن نياز ديگران و برادران مؤمن، همكاري، مهرباني، صميميت و انجام هر عملي كه با سازندگي توأم باشد، به عنوان نشانه هاي عبوديت ذکر گردیده است .آيين زندگي ساز اسلام كه بر طبيعت و فطرت انسان استوار است (و تغييري در آن پديد  نمي آيد) نه تنها سلامت جسماني و سلامت رواني خود فرد را در نظر دارد، بلكه آرامش و سلامت جامعه و عملكرد فرد را در قبال آن نيز ناديده نمي گيرد، زيرا اگر تنها رفتار فرد و احساس رضايتش را در قبال خود او مورد نظر قرار دهيم، ممكن است اين رضايتمندي با منافع افراد ديگر و آزادي شان در تضاد باشد.براي آنكه تعاليم ديني در ضمير نوجوانان اثر عميق بگذارد و روح آنان با آموزشهاي مذهبي پرورش يابد، بايد در اولين فرصت و موقعي كه احساسات مذهبي در نهادشان قوت مي گيرد، تعاليم ديني آغاز گردد. امام صادق(ع) مي فرمايند: " احاديث اسلامي را به نوجوانان خود بياموزيد قبل از آنكه مخالفان گمراه بر شما پيشي گيرند و سخنان نادرست خويش را در ضمير پاكشان قرار دهند و گمراهشان كنند" . (2)قرآن مجيد اساس سلامت افراد را عقل آنها دانسته است. در اين آيات، مي فرمايد: " اموال سفها را كه براي قوام زندگي شان است، در دسترس سفيهان قرار ندهيد.... يتيمان را امتحان كنيد تا زماني كه به سر حد بلوغ و نكاح برسند و اگر در آن زمان نشانه هاي رشد را در آنها ديديد، اموالشان را به آنها برگردانيد"  .(3) در اين آيات، منظور از بلوغ، رشد عقلي نيز لحاظ شده است. پس هر چيزي كه باعث كوري عقل شود، مانعي براي رسيدن به كمال و كفايت عقلاني محسوب مي شود. بنابراين، كنترل تمايلات نفساني عاملي براي رسيدن به كمال است و كسي كه از كارهاي لهو و بيهوده اعراض نمايد، به كمال نزديكتر خواهد شد. تمايلاتي كه در حد لزوم براي سلامت رواني مفيد است ولي افراط در آن سلامتي را به خطر مي اندازد. وجود تناقض در بين اين تمايلات با هم ضد و نقيض است. ارضاي هر يك از اين تمايلات، مستلزم سركوب تمايل ديگر است.امام علي(ع) فرموده اند:  "هر كس مالك شهوت خود نباشد، مالك عقل خود نيز نخواهد بود"  .(4) با دقت بر اين احاديث و ديگر نمونه ها، اين نتيجه به دست مي آيد: آن ويژگي كه در حد پايين رشد بر انسان غلبه دارد، يعني همان شهوات، در اثر رشد بايد ضعيف تر شده و آگاهي و وجدان بر آنها غلبه و حكومت داشته باشد وگرنه اگر شهوات لجام گسيخته در زندگي انسان مسلط باشند، نه تنها سلامتي خود فرد در خطر مي افتد، بلكه آثار گناه و نادرستي اش بر اجتماع نيز آسيب مي رساند.پس وظيفه اساسي دين تعليم به بشريت براي كشف محسوسات متغير در آن سوي عالم است. براي رسيدن به درجات كمال، نفس ناطقه ابزار و زاد راه آن كه از طرف خداوند عنايت شده، نيروهاي سنجش و عقل و خرد و انديشه و اراده و ايمان است كه از آنها به احساس و قواي ديني تعبير مي شود. بايد بين عقل و ايمان رابطه اي عميق ايجاد كرد وگرنه آنچه قلب تصديق و عقل آن را تكذيب كند، هرگز ما را به حقيقت نمي رساند.     

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 21:10  توسط فایق   | 

علاوه بر عبادات و اعمال صالحه، سلطان به صفات حسنه حاکمان، از قبیل، عدل، عفو، حلم، جود، سخاوت، مروت، شرافت ، صبر و استقامت، شجاعت، فتوت، شهامت. و علو همت آراسته بود، قاضی ابن شداد نوشته است: هفته ای دو بار روزهای دوشنبه و پنج شنبه ملاقات عمومی سلطان بود، در این همه مردم و فقهاء، قضات، علماء، شاکیان کوچک و بزرگ، امیر و غریب، پیر و جوان، عام و خاص اجازه ملاقات و صحبت داشتند، و در سفر و حضر، در این برنامه تغییری به وجود نمی آمد. شبانه روز یکبار پرونده ها را بررسی می کرد و پس از تحقیق و بررسی کاما، آنها را امضاء می نمود. هرگز هیچ سائل و نیازمندی را دست خالی برنگرداند و با توجه به همه این مشاغل، همیشه به ذکر و تلاوت مشغول بود. اگر شخصی برای دادخواهی و شکایت پیش ایشان می آمد، شخصا" بلند می شد و سخن ایشان را گوش می داد و داد رسی می کرد و وارد شدن به اقدام چنین مسایل علاقه زیادی داشتند.

تصویر خیالی سلطان صلاح الدین ایوبی

 

یکبار شخصی عادی و ادنی از دست برادرش شکایت کرد، سلطان بلافاصله او را احضار کرد و پرونده اش را بررسی کرد، یک مرتبه شخصی از خود سلطان به سلطان شکایت کرد سلطان در این مورد تحقیق کرد و معلوم شد ادعای مدعی خقیقتی ندارد، اما باز هم سلطان شاکی را ناراضی برنگرداند، بلکه به خلعت و جایزه او را نواخت.

سلطان بی نهایت بردبار و تحمل پذیر بود. مورخ ابن خلکان نوشته است از اشتباهات و تقصیرات خدمتکاران و دوستان مسامحه و گذشت می کرد، گاهی صحبت هایی می شنید که باعث رنجش و آزار سلطان می شد، اما طوری وانمود می کرد که انگار اصلا" هیچ موضوعی پیش نیامده است، در طرز رفتارش هیچ تغییری به وجود نمی آمد، یکبار آب  خوردن خواستند، نرسید بار دیگر آب خواستند کسی آب نداد و در آخر گفت دوستان! من که از تشنگی دارم می میرم دیری نگذشت آب آوردند، سلطان آب خورده، اما برای این تأخیر اعتراضی نکرد، یکبار پس از بیماری شدیدی به آبتنی و حمام رفت، آب بی نهایت گرم بود آب سرد خواستند، خدمتگزار آبسردی آورد به علت تکان خوردن دستش آب سرد بر بدن سلطان ریخت به علت مرض و ضعف بی نهایت ناراحت شدند و چون آب کمی باقی مانده بود بار دیگر آب خواست خادم دوباره آب آورد، اتفاقا" این بار نیز طشت پر از آب سرد بر بدن ایشان ریخت و این آب سرد به حدی مریضی اش را اضافه نمود که ذره ای از مرگش باقی مانده بود در چنین این قدر گفت اگر من را بکشی رک و راست بگو خادم عذر خواهی کرد. ایشان ساکت شده و موضوع را نایدیده گرفتند، قاضی ابن شداد در مورد عفو و گذشت سلطان نسبت به فرمانهان ارتش و دیگران و خادمان دربار واقعیت های زیادی نوشته است، (بخشش و سخاوتمندی ایشان به حدی بود که به قول ابن شداد گاه گاه ایالت های فتح شده را به دیگران می بخشید، شهری به نام «آمد» فتح شد، بنابر تقاضای فرماندهی بنام ابن قره ارسلان بوی بخشید، و گاهی اثاثیه خود را فروخته و هیئت ها را جایزه و بخشش می داد، مسؤلین خزانه گاهی اوقات مقداری وسایل و پول را که برای زمان های حساس در نظر گرفته بودند جایی پنهان می کردند تا سلطان آنها را نبیند و پیش از مرحله حساس انفاق نکند، یکبار در ستایش سخاوت گفته بود، بعضی از مردم طوری هستند که در نزدشان پول نقد و خاک مساوی است،  من می دانم( قول مورخ) که این صفت خودشان بوده، اما نمی خواسته که اسم خودش را ذکر نماید.

تصویری از سلطان صلاح الدین ایوبی

 

مروت و جوانمردی سلطان صلاح الدین ایوبی این قدر بود که هر کسی به دیدار ایشان می آمد مهمان خود را دست خالی بر نمی گرداند، اگر چه آن فرد کافر بود، ولی صیدا برای ملاقات سلطان آمد و او را بی نهایت مورد احترام قرار داد و با وی مدارا نموده و با خود سر سفره خویش غذا داد. اما در این حال او مراعات امور مادی او را به اسلام نیز دعوت کرد، بنابر همین خصلت نیکو بود که در هنگام بیماری حریف خطرناکش ریچارد، برایش یخ و میوه فرستاد. (الفتح القسی فی الفتح القدسی)

سلطان صلاح الدین مردی شریف النفس، نرم دل، دلسوز و خیرخواه مردم بود، ظلم را به طور کلی نسبت به هیچ کس تحمل نمی کرد، و تاب دیدن پریشانی مستمندان و مستضعفین را نداشت. ابن شداد نوشته است: یکبار پیرزنی مسیحی گریان و ناله کنان نزد او آمد، سلطان علتش را پرسید، گفت : دختر کوچکم را راهزنان ربوده اند و برده اند، و من تمام شب به گریه و زاری به سر برده ام، یکی از دوستان شما به من گفت سلطان شفیق و مهربان است، ما تو را به او معرفی می کنیم و تو پیش وی شکایت کن و به همین دلیل آنها من را به اینجا آوردند و من دخترم را از شما می خواهم، سلطان از این وضع بسیار متأثر شد و چشمانش پر از اشک شد، بلافاصله شخصی را به سوی بازا فرستاد و دستور داد که هر کسی این دختر را خریده باشد پولش به او پس داده شود و دختر را به اینجا بیاورید. دیری نگذشت که شخص دخترک را بر دوش خود نشانده و آمد، پیرزن خود را بر زمین انداخت و تا دیر موقع به صورت سجده پیشانی اش را به خاک مالید و بر زبان غربی خویش چیزی گفت و سپس با خوشحالی دخترکش را برداشت و رفت.

قاضی ابن شداد نوشته است که: سلطان اگر یتیمی را می دید با وی صحبت های مهر انگیز و مشفقانه می نمود و او را دلجویی می کرد و چیزی به وی می بخشید و اگر سرپرستی نداشت کفالت او را بر عهده خویش می گرفت. همین طور اگر با شخصی ضعیف برخورد می کرد بی نهایت متأثر می شد و به وی احسان می کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 21:3  توسط فایق   | 

 

 در حالی که ر خاورمیانه جنگ عظیمی در گرفته است به یک روز زیبا و عجیب نزدیک میشویم حتما میپرسید چه روزی ؟

حدودا ۸۳۰ سال پیش در روز ۲۸ رجب مصادف با ۲۲ آگوست مسلمانان به فرماندهی سلطان صلاح الدین ایوبی مرد مقتدر کرد شهر بیت المقدس را که در اشغال صلیبیون بود فتح کردند و آنرا به اسلام بازگرداندند.

اکنون میخواهیم مختصری از زندگی این بزرگ مرد مسلمان را به همراه دلاوری هایش در نبردهای صلیبی با هم مرور کنیم :

صلاح الدین در سال 1136 میلادی در تکریت واقع در ساحل دجله و شمال سامره زاده شد. او از تبار کرد بوداو خدمات خود را در خدمت اتابک زنگی از سلاجقه سوریه شروع کرد که بعدها در حلب جانشین وی گردید. فرزند اتابک زنگی یعنی نورالدین پس از مدتی صلاح الدین را به همراهی عمویش شیرکوه عازم مصر گردانید تا متحد اولین فرمانروای مصر را که شاهوار نام داشت در مقام خود حفاظت نماید که به وسیله یکی از رقبای خویش در مصر طرد شده بود مصر در این زمان تحت فرمانروایی یکی از خلفای فاطمی به نام ابو محمود عبدالله بود شیرکوه و صلاح الدین مجبور بودند که با او حسن سلوک داشته باشند.از طرفی صلیبیان فهمیده بودند که اتحاد مصر و سوریه برای آنها خطرناک خواهد بود به همین خاطر به سوریه حمله بردند که صلاح الدین انها سخت به عقب راند و شکست داد. بعد از مرگ نورالدین زنگی, صلاح الدین حاکم آنجا شد و آغاز به بسط قدرت خود نمود او حکومت خود را تا مصر گسترش داد و حجاز و الجزیره را نیز به تصرف درآورد در حرکت بعدی اورشلیم را از دست قوای صلیبی بیرون آورد. صلاح الدین شجاعانه در نبردی با ریشارد شیردل آنها را مجبور به ترک تمام خاک فلسطین نمود.

                      

آخرین گفتگوی صلاح الدین با ریشارد شیردل بدین شرح است و در زمانی انجام گرفته که  (قدس) به محاصره نیروهای اسلام در آمده و از سمت شهر ریشارد و از سمت سپاه سلطان برای صحبت به سمت یکدیگر میروند :

                             

ریشارد : اگر قرار باشد اورشلیم را به تو تسلیم کنم تمام مکانهای مقدس خودمان و شما را به آتش میکشم

سلطان : تو و ملکه ات و تمام مسیحیان از زن و مرد و پیر و جوان بدون هیچ گونه خشونتی میتوانید شهر را ترک کنید و به زادگاه خویش بازگردید بدون اینکه کسی اسیر گردد و

ریشارد : اما زمانی که صلیبیان وارد شهر شدند تمام مردان مسلمان را به دیوارها دوختند و به صلیب کشیدند و زنان را مورد آزار و اذیت قرار دادند و به بردگی بردند

سلطان : اما من با آنها فرق میکنم . من یک مسلمان هستم و اسم من صلاح الدین است . صلاح     دین .

زمانی که ریشارد این توافق را میپذیرد رو به صلاح الدین کخ در حال بازگشت به سپاه است میپرید : این شهر برای تو چخ سودی دارد ؟

سلطان : هیچ چیز

و زمانی که ریشارد مبهوت مانده سلطان در حالی کهسوار بر اسب دور میشود فریاد میزند : و همه چیز

این سردار دلیر بعد از سال‌ها مبارزه و مقاوت در برابر تمامی دشمنان در سال 1193 در دمشق وفات یافت. و بعد از مرگش امپراتوری او میان فرزندانش تقسیم گردید.

اکنون پس از گذشت ۸۰۰ سال از آن وقایع بار دیگر در همان سرزمینها جنگ در گرفته است و بار دیگر میان مسلمانان و صلیبیون و جالبتر از آن اینست که درست ۲۸ رجب امسال مصادف با ۲۲ آگوست گردیده و ما امیدواریم سلطان کنونی جهان اسلام سید حسن نصر الله بار دیگر یاد و خاطره سلطان صلاح الدین را گرامی بدارد و به فتحی عظیم دست یابد

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 20:55  توسط فایق   |