دروغ متداولي که مردان به همسر و يا به دوست دخترشان در طول مدت زندگي مشترک مي گويند. اصلا چاق نيستي حتما براي شما خيلي پيـش آمـده که قبل از رفتن به ميهماني بـعد از ساعـتـها از اتاق خواب بيرون مي آيـيـد و از همسـرتان سـوال مي کنيد: \" با ايـن لبـاس چـاق به نظر نـميـايم؟ \" بـهتـرين جـواب: \" نـه اصـلا\"، برعکس خيلي هم مقبول شـدي\" ايـن تـنـهـا پاسخي است که آقايان مي توانند جان سالم بـدر بـبرند. آنها از دادن پاسخهاي متفرقه خود داري مينمايند چون ممکن است در اتاق با شدت بسته شده و به سر و صورتشان صدمه وارد شود. من از ديدن زنهاي زيبا درفيلم لذت نمي برم ديدن زنهاي زيبا و هوس انگيز در فيلمها از جمله مواردي است که کمتر مردي مي تواند لذت ديدنش را حاشا کند. اين دروغ باعث مي شود که احساس کـنـيد همسرتان فقط شما را لايق تحسين مي انگارد و ديگران در نظر او بي اهميت جلوه مي کنند. درباره بعدآ صحبت مي کنيم اين عبارت کوتاه همسر شما را از يک بگو مگو و يا جر و بحث احتمالي خلاص مي کند. در بـسـيـاري از مـوارد هـمسـرتان نـميـخواهد در مـوردش بـعدا\" صـحـبـت کنـد او هــرگز نميخواهد. اين جمله باعث خواهد شد بخاطر مسائل کوچـک و بـي اهـميـت مجادلـه و نزاع صورت نگيرد.آقايان بايد بدانند که گرچه اين يک ابزار قوي و کارآمد بحساب مي آيد ولي زياد استفاده کردن از آن باعث برملا شدن موضوع و لو رفتن قضيه خواهد شد. تو مرا بياد جنيفر لوپز مي اندازي نهايت تعريف همسرتان از شما اين دروغ بسيار بزرگ ميباشد. مقايسه شما با يکي از زيباترين ستارهاي سينما مي تواند اعتماد به نفس شما را بالاببرد. اگر شما واقعا\" به اين زيبايي هستيد بايد به همسرتان تبريک گفت. همه زنها زيبا هستند اما ممکن است بيشتر ضرر برساند تا استفاده. من عاشق دست پخت تو ام از آنجاييکه بعضي از خانمها حتي پختن سوپ را بـدون کـتاب آشـپزي بلد نـيـستند و همسر آنها اغلب با غذاهاي سوخته سر و کله مي زنند و از طرفـي مرتـب سخن از هنرهاي آموخته از مادرشان بميان مي آورند ، اين دروغ تنها راه حل تصور مي شود. همسر شما اين دروغ را مي گويد چون پيش خودش مي گويد: \" حداقل خودش برايم غذا پخته \" من به زنهاي ديگر فکر نمي کنم اين هم يکي از انـکـارهـاي احساس برانگيز مردان مي باشـد. همسرتان دوست ندارد شما را اذيت کنـد پـس راه حــلي جـز ايــن نيـست کـه بـگويد (به دروغ يا واقعا\" ) جز شـمـا هـرگـز هيــچ زنــي در فـکرش نــبــوده. اگر همسـرتان بگـويـد \"هيــچ زنــي به زيبايي تو تا بحال نديده ام\" برايتان بسيار گـوارا خواهد بود. من چيزي ندارم که از تو پنهان کنم برخي اوقات از همسرتان گله ميکنيد که چرا با من حرف نميـزني و چـرا سکوت ميکني و اين فکر به ذهن شما خطور ميکند که او چيزي را مخفي ميکند. معمولا آقايان مسائل کاري و مشکلات روزانه خود را دوسـت نـدارند در خـانه بازگـو کنـنـد تا موجـب نـگراني و ناراحتي شما شود. بنابراين بيشتر با او صحبت کنـيد تا او از افکار و مشـغله روزانه رها شود. از خريد کردن با تو لذت مي برم اگر بعد از يک روز طولاني، سر زدن بـه مغازه هاي متـعدد، پوشيدن لباسهاي گوناگون و چانه زدن ها و ساعتها معطلي، به صورت نيمه افروخـته همسرتان بنگريد حتما\" اين جمله زيبا را از او خواهيد شنيد ولي صداي فشرده شدن دندانهاي او نيز در اين هنگام قابل تامل است.
عاشق معاشرت با مادرت هستم بعضي اوقات کليد ورود به قلب يک زن، خانواده او مي بـاشد. مـمـکن يک مرد حتي از خانواده همسرش متنفر باشد ولي بديل عشق به همسر و حفـظ رابـطه اش ايـنطور وانمود مي کند که نان خوردن با مادر همسرش برايش خيلي لذت بخش است. تاريخ نشان داده که کمتر مردي علاقه واقعي به خانواده همسرش بـخصوص مادر همسرش دارد. متاسفم چنانچه همسر شما خواسته باشد از يـک مـوقـعيـت خطرناک و يا بگو مـگوي بيخ دار نجات پيدا کند اين جمله ساده خيلي مفيد خواهد بــود. با اين جـملـه خـيـلي ساده مي توان اخم يک زن را به لبخند تبـديـل کرد. کـافـي است به شما بگويد که متاسف است و قول مي دهد عوض شود تا همه چيز با خوبـي و خـوشي، لااقل بـراي هـمان لحظه، تمام شود. دروغ زنان به مردان در زندگي روزمره ممكن است اتفاقاتي رخ دهد و يا شرايطي پيش آيد كه مجبور به گفتن دروغ مصـلحتي شـويم. دروغ متداولي که زنان به مردان و يا به دوست پسرشان در طول مدت زندگي مشترک مي گويند. همين طوري که هستي دوستت دارم آيا واقعا\" تصور مي کنيـد که او دوست ندارد هيچ تغـيـيـري در شمـا بـوجـود بـيايد؟ هيچ تغييري؟ ممکن است همسرتان خواستار تغييرات زيادي در شـما باشـد مگـر ايـنکه در ماه عسل بسر ببريد چون در اين زمان شما يک مرد کامل براي همسرتان هستيد. دير يا زود او متوجه اشتباه خود خواهد شد. من عاشق رفت و آمد و معاشرت با دوستان تو هستم گذشه از اينکه دوستان شما تا چه اندازه جالب مي باشند، هـمـسرتـان علاقه اي به حضور مداوم آنها در کنار شما ندارد. اگرچه ممکن است در روزهاي اول بروز ندهد ولي بالاخره صبرش تمام شده و شما را از اين کار منع خواهد کرد. جم و جور کردن خا نه را دوست دارم اين هم از آن دروغ هايي است که همسر شما ممکن است در اوايل ارتـباط شـما بيان کند. اينکه \"دوست دارم ظرفهاي نشسته را بشويم\"، \"لبـاسـهاي کثيف تو را شسته و اتو کنم\"، ديري نخواهد انجاميد که اين دروغ او نير برملا خـواهـد شد و از شـما خــواهد خواست که نوبتي ظرفها را بشوييد و زحمت جرابهايتان را خودتان بکشيد. من عاشق خانوا ده تو هستم اگر مرد خوش اقبـالي باشيـد همـسرتان ممـکن اسـت دروغ نـگـويد که دوست دارد با خانواده شما رفت و آ مد کند. اگرچه شايد او از آنها متنفر باشد ولي براي اينکه احساسات شما جريحه دار نشود راستش را نخواهد گفت. براي اينـکه عـلاقه واقـعي هسمرتان را نسبت به خانواده خود بفهميد کافي است به او بگوييد که مادرتان بـراي فردا شما را به نهار دعوت کرده و به عکس العمل هـمـسرتان توجـه کنيـد: اگر تمامـي عضلات صورتـش سـفت شـد و با يـک لبـخـند زوري زيـر لب و آرام گفت \"خيلي خوب"/ آنوقت نتيجه بگيريد که او کشته مرده خانواده تان نيست. من عاشق ورزش هستم اين هم از آن دروغـهاي روزهـاي اول زندگي است. او براي ايـنکـه نـشان دهـد با زنهاي ديگر متفاوت است و اينکه داراي علايق مشترک با شما ميباشد پا به پاي شما جلوي تلويزيون مي نشيند و تا دير وقت فوتبال تماشـا مي کنـد ولي بعد از گذشـت چـند ماه شکايتها شروع شده و متاسفانه ديگر نـخـواهيد تـوانسـت با خـيال راحـت بـه تماشاي فوتبال بنشينيد. از اينکه مي گويي چاق هستم اصلا دلخور نمي شوم فرقي نمي کند که شما چه مي گويـيد، در هر صورت او عـصبـاني مـي شود. اگر بگوييد که خيلي زيبا است متهم ميشويد به دروغگويي چرا که او فکر مي کند گفته شما صرفا براي آرام کردن او و نرنجيدن بـخاطر چربــيهاي اضـافه اش اســت. از طـرف ديگر اگر اضافه وزنش را گوشزد کنيد قطعا\" يک دعواي حسابي در اتاق نشيمن شما رخ خواهد داد. حق با تو است خيلي وقتها بحث و جدال شما با همسرتان با اين جمله او تمام مي شود: \"باشه حق با تو ست، تو خيلي بهتر از من مي فهمي\". همسر شما فقط براي بريدن صداي شما اين جمله را مي گويد در حاليکه هنوز اعتقاد دارد که حق با اوست و کسي که اشتباه مي کند شما هستيد و پيش خودش ميگويد: \" بالاخره مي فهمه که اشتباه مي کنه\" و سپس به دنبال دليلي براي توجيه حرفش خواهد گشت. برايم مهم نيست که به زنهاي ديگر نگاه کني اگرچه ممکن است همسرتان براي ايـنـکه وانـمود کند که زن خونسـرد و روشـن فکري است اين دروغ را بشـمـا بـگويد اما او دوست ندارد که شما حتي به يک ماکت زن مو قرمز پشت ويترين مغازه نگاه کنيـد. او مـي خـواهـد که نگاه شـما فقط به او باشد و نه ديگري. بنابر اين اگر او به شما گفت که مهم نيست و اذيت نميشود هيچگاه چشمان خود را بيش از اندازه به اطراف منحرف نکنيد چون در غيـر اينـصورت بايد منتـظر ضـربات محکم به سر و صورتتان باشيد! پول براي من هيچ اهميتي ندارد پول اهميت ندارد، ولي مقدارش چرا! هر چند ممـکـن اسـت درسـت نبـاشـد که بگوييم همه زنها موجودي حساب بانکي همسرشان برايشان مهم است ولي اکثر آنها دوست دارند که از لحاظ اقتصادي در يک حد متـعادل و رفاه نسبي قرار داشته و داراي استقلال مالي باشند.
نگران نباش عزيزم، اين براي همه پيش مي يايد اکثر مردان در مرحله اي از زندگيشان موقتا\" دچار ناتواني جـنـسي مي شـوند و اکثر زنان نيز از اين موضوع مطـلع هـسـتند. با اين حال اين مـساله بـدان مـعنا نيست که همسر شما شاکي و دلـخور نمي شود. اين دروغ يـکـي از چـنـديـن دروغ جنـسـي ميباشد که زنان بـراي جريـحه دار نشدن احساسات همـسرشان بـه آنـها مـي گويند، دروغهايي که خوشبختانه مضر نيستند. در نـهايت حتـي اگر شـما براي همسرتان يک شريک جنسـي ايـده آل نـباشـيد، هـمسرتـان از بين همه مردان شما را انتخاب کرده بدون اينکه خـوب يا بد بودن آميزش برايش فرقي داشته باشد
جميله
1. فهرستي از موفقيت هايي را که تا کنون نصيبتان شده را تهيه کنيد
2. هر چند وقت يک بار به ميان طبيعت برويد و در محيطي سبز و سرشار از آرامش قدم بزنيد
3. وان حمام را پر از آب گرم و صابون کنيد ، داخل وان بنشينيد و تمام تنش ها را با تنفس عميق و استراحت از خود دور کنيد.
4. هر روز به جمله هاي زير و جملاتي از اين قبيل فکر کنيد.
· تا زماني که خودتان نخواهيد ، هيچ کس نمي تواند تحقيرتان کند.(تئودور روزولت)
· روزي شخصي بودايي را فحش و ناسزا ميداد ، بودا به وي گفت:از تو به خاطر اين هديه عالي تشکر ميکنم!اما متاسفم که نمي توانم هديه ات را بپذيرم ، راستي اگر کسي به من هديه اي دهد و من هديه را قبول نکنم به چه کسي تعلق خواهد داشت؟
· خواه فکر کنيد کاري را ميتوانيد انجام دهيد ، خواه فکر کنيد که از انجام کاري ناتوان هستيد ، هميشه حق با شماست.(هنري فورد)
· عشق از آن جهت در ما به وديعه گذاشته شده که آن را به ديگران ببخشيم.
· قلمرو خداوند درون ما انسانهاست.
· هر کاري را که دوست داري انجام بده پول خود به دنبال آن مي آيد.
· به دنبال رستگاري و سعادت خود باش.
· از صميم قلب خودت را دوست داشته باش.
5. در تعطيلات آخر هفته ، فقط به تفريح و استراحت بپردازيد.
6. تلاش کنيد هميشه مثبت بينديشيد.
7. به خاطر داشته باشيد که هر گاه در کاري سرگردان مي مانيد ، در حال آموختن نکته اي جديد هستيد.
8. تا آنجا که لازم است خودتان را به مبارزه بطلبيد ، نه بيش از اندازه.
9. در هفته يک شب تلويزيون خود را خاموش نگه داريد تا مغزتان استراحت کند.
10. در روز عشق(والنتاين)براي خودتان کارت تبريک بخريد.
11. چند وقت يک بار به يک مکان مقدس برويد و با خدا راز و نياز کنيد.
12. هر چند وقت يک بار بيرون از خانه غذا بخوريد.
13. با کسي که از صميم قلب دوستش داريد تلفني صحبت کنيد.
14. خود را در آيينه نگاه کنيدو از ديدن زيبايي هايتان لذت ببريد و خدا را به خاطر اين نعمت شکر گذار باشيد.
15. اهداف خود را بنويسيد و با آنها زندگي کنيد.
16. در هدف گذاري واقع بين باشيد.
17. وسواس را از زندگي خود حذف کنيد ، در اين صورت هيچ کاري نميتوانيد انجام دهيد.
18. براي خود تعهد مشخص کنيد و به آن وفادار باشيد و تا مي توانيد براي آن حرکت و تلاش کنيد ولو آن که نتيجه دلخواه شما نباشد.
19. هميشه لبخند بزنيد.(لبخند و خنده تفاوت دارند).
20. تاخير در انجام کاري بهتر از انجام ندادن آن است.
21. هنر سوال کردن را بياموزيد.
22. براي خودتان يک مشاور برگزينيد و از راهنمايي هاي او استفاده کنيد.
23. شرقي ها اعتقاد دارند که آب جاري منبع انرژي هاي مثبت است و ضروري در زندگي است.پس هر چند روز يک بار زير دوش برويد و بگذاريد جريان آب تمام عضلات را ماساژ بدهد.
24. ده بار تنفس عميق بکشيد.
25. هنگام راه رفتن و نشستن سرتان را بالا بگيريد و قوز نکنيد.
26. گاهي اوقات تند تند راه برويد.
27. وقتي در کاري موفق مي شويد،با خريدن يک هديه براي خودتان موفقيتتان را جشن بگيريد.
28. استفاده از فرصت ها را بشناسيد.
29. براي خودتان گل بخريد.
30. هر وقت احساس تنش کرديد ، به موسيقي مورد علاقه تان گوش دهيد.
31. تکرار عبارات تاکيدي را فراموش نکنيد.برخي عبارات تاکيدي مهم در زير آمده است :
· هر روز هر قدمي که بر مي دارم بهتر و بهتر مي شوم.
· من اين وضعيت را به عشق الهي مي رسانم و به بهبود آن اعتماد کامل دارم.
· نعمت هاي کائنات بي شمار هستند از اين رو همواره احساس وفور نعمت کرده و مي دانم به تمام خواسته هاي بر حق خود مي رسم.
· من کساني را که در حقم بدي کرده اند مي بخشم و آزاد مي شوم.
· من مسئول تمام اتفاقاتي که برايم مي افتد هستم.
· من آرام هستم و مي گذارم تا همه اتفاقات خوب و شگفت امگيز برايم رخ دهند.
· امروز، کنترول زندگي خود را در دست مي گيرم.
· اهميت ندارد که چه اتفاقي رخ مي دهد،نور درونم از من حمايت مي کند.
· من عاشق زندگي هستم و زندگي نيز عشقش را نثار من خواهد کرد.
· با هر دم و بازدم خدا را شکر ميکنم.
32. به هر آهنگي که دوست داريد گوش دهيد و با آن برقصيد.
33. نعمت سلامتي خود را قدر بدانيد.
34. هنر نه گفتن را بياموزيد.
35. هنگامي که کودکان بازي مي کنند در آنها دقيق شويد.
36. هر چند وقت يکبار خانه تکاني کنيد.
37. آمدن بهار را جشن بگيريد.
38. کارهايي را که بايد در طول روز انجام دهيد مرور کنيد.
39. هر روز، به بازنگري کارهاي همان روز بپردازيد.
40. از کساني که شما را مورد ستايش قرار مي دهند، تشکر کنيد.
41. خودتان را مورد تحسين و ستايش قرار دهيد.
42. سعي کنيد روزهاي تعطيل کمي بيشتر استراحت کنيد و بخوابيد.
43. گاهي اوقات تنها ماندن را تجربه کنيد.
44. حيوانات اهلي و دست آموز را نوازش کنيد.
45. باغچه کوچکي براي خود درست کنيد و هر چه دوست داريد در آن بکاريد.
46. به يک دوست قديمي زنگ بزنيد.
47. به پارک رفته و چرخي بزنيد و گلها را بو کنيد.
48. زماني که زير دوش مي رويد آواز بخوانيد.
49. سالي دو مرتبه خون بدهيد.
50. نامه اي بنويسيد و در آن از خود انتقاد کنيد.
51. هر روز چند واژه جديد بياموزيد.
52. شکر گزار باشيد.
53. هر از گاهي به گورستان برويد اين کار باعث مي شود که ديد شما نسبت به زندگي عوض شود و زيستن در الان جاودان را بياموزيد.
54. مدتي از وقت خود را به کتابخوانه برويد و کتاب بخوانيد.
55. يک روز در هفته گياه خواري کنيد.
56. قبول کنيد که انسان جايز الخطا است.
57. يک مهارت جديد بياموزيد.
58. به اطرافيان اثبات کنيد که برايشان ارزش قائل هستيد.
59. براي بهبود وضعيت خود تلاش کنيد.
60. : توجه داشته باشيد که چه زماني بايد در نگرش ها تغيير ايجاد کنيد.
خديجه سالار
تشريح همه جانبه پيرامون فرهنگ مفهوم فرهنگ> از ديدگاه عام، <روش زندگي گروهي> است، و فعاليتهاي روزمره مردم در زمينه هاي هنر، ادبيات و موسيقي و و ... ولي <فرهنگ> از ديدگاه علوم اجتماعي، بطور كلي به ذهنيت ها ايده هاو عينيت هاي موجود در يك گروه اطلاق مي شود ... پس <فرهنگ> شامل هنر، اعتقادات، عرف ها، اختراعات، زبان ها، تكنولوژي، و سنت هاي مردم است ..... <فرهنگ> روش زندگي مردم است، بطور ساده يا پيچيده ...بر خلاف روش هاي از قبل تثبيت شده و از قبل مشخص شده بيولوژي موجودات، <فرهنگ> روش هاي اكتسابي و آموخته شده (يا تعليم داده شده) به يك موجود زنده است كه در عمل، فكر و احساس او تجلي مي كند ... بسياري از اعمال و احساسات موجود زنده تحت تاثير ژن هاي او صورت مي گيرد ... ژن قسمتي از سلول زنده است كه ويژه گيهاي موروثي يك عمل خاص را در موجود زنده تثبيت مي كند، مثلا، جستجوي غذا و مسكن و دفاع از خود و تنازع بقا، همه تحت تاثير ژن ها صورت مي گيرند، ولي انسان با قابليتهاي فكري بالاتري در مقايسه با ديگر حيوانات قادر به اين مهم شد كه اينگونه روش هاي آموخته شده (فرهنگ) را بصورتي بسيار پيچيده تر از بقيه حيوانات بكار برد .....بعضي از دانشمندان <فرهنگ> را بطور ساده به <قابليتي براي گسترش اعضاي بدن> تعبير كرده اند ... زيگموند فرويد، فرهنگ را به دست مصنوعي، پاي مصنوعي، دندان مصنوعي، چشم مصنوعي تعبير مي كند .... به عقيده اين دانشمندان، خاصيت فرهنگ براي مردم آن چيزي است كه بطور عادي توسط اعضاي طبيعي بدن آنها ميسر و ممكن نمي شود ... براي مثال، انسان نيازي به دندانهاي نيش بلند همچون شير و پلنگ ندارد تا ماداميكه ابزاري چون تير و كمان و تفنگ در اختيار دارد ... انسان نيازي به سريع دويدن ندارد تا ماداميكه اسب را رام و مطيع خود كرده است ... بدون فرهنگ، فضانوردان امكان نداشت كه به ماه سفر كنند و يا از آنجا بزمين زنده برگردند ... بدن انسان براي حيات به اكسيجن و محيطي با درجه حرارت مشخص نياز دارد، و انسان از طريق كسب تكنولوژي و ابزار و آلات خاص اين موقعيت را براي خودش ايجاد كرده كه در محيطهاي غير معمول نيز به حيات خويش ادامه دهد، و محدوديتهاي طبيعي بدن خودش را گسترش دهد ... فرهنگ هاي ابتدايي فقط تحت تاثير روشهايي خاص (گردآوري غذا، تلاش براي زندگي امن و توليد نسل) شكل گرفتند ... در ضمن، انسانهاي عصر حجر براي تنازع بقا در مقايسه با ديگر حيوانات مزيت بزرگي داشتند و آن مزيت همان اختراع و ابداع ابزار و سايل براي زنده ماندن و زندگي بود .... اين ابزارها بعنوان قسمتي از فرهنگ انسانهاي اوليه، آنها را در طبيعت بر موجودات ديگر فائق ساخت ....مردم شناسي يكي از رشته هاي علوم اجتماعي است كه <فرهنگ> را بصورت مجموعه اي پيچيده از دانش، اعتقادات، هنر، اخلاق، قانون، سنت، و عادتهاي انسان در جامعه تعريف مي كند ...فرهنگ مقوله اي اكتسابي است كه بر خلاف مقولات بيولوژيكي، انسان از كودكي آنرا فرا مي گيرد ... كودكان از بزرگترها افكار و اعمالي را (خودآگاه يا ناخودآگاه) مي آموزند كه اين افكار و اعمال همان <فرهنگ> خوانده مي شود .... در عين حال <فرهنگ> روشي است كه يك عضو جامعه (يك انسان) را با عضو ديگر (انسان ديگر) پيوند مي دهد .... يك انسان قادر به ارتباط با انسان ديگر نخواهد بود مگر آنكه از قبل بداند چگونه عمل كند و چگونه انتظار عكس العمل داشته باشد ... چنين عمل و عكس العملي بين ۲ انسان يا بيش از ۲ انسان، همان <فرهنگ> خوانده مي شود ... بنابر اين زندگي اجتماعي بدون فهم و درك اين عملها و عكس العملها غيرممكن است ..... مردم شناسان <فرهنگ> را به اجزاء كوچكتري بنام <خصيصه هاي فرهنگي تقسيم مي كنند ... يك خصيصه فرهنگي را ميتوان با مثالهاي مختلف توصيف كرد ... مثلا، تشييع جنازه مردگان، خيش شخم زني در مزارع، دست دادن (به منزله درود و سلام)، و يا يك ايده خاص همچون دمكراسي .... هر يك از اين مثالها را ميتوان بعنوان يك خصيصه فرهنگي معرفي و توصيف كرد ....
چگونه فرهنگ ها با هم شباهت دارند؟ تمام فرهنگ ها وجه تشابهاتي را باهم دارند كه مشخصه نياز انسان (انسان بطور كل) است ... در هر فرهنگ روشهايي خاص براي يافتن غذا و مسكن يافت مي شود ... در هر فرهنگ روشهايي خاص براي تهيه احتياجات زندگي و پخش و توزيع آنها در ميان مردم يافت مي شود ... در هر فرهنگ سيستمي خاص براي تفويض قدرت و مسئوليت در ميان اعضاي جامعه و دولت يافت مي شود ... در هر فرهنگ سيستمي خاص براي امنيت و برخورد با جرائم قانوني يافت مي شود .... هر فرهنگ روشي خاص براي دفاع در مقابل مهاجمين دارد ... هر فرهنگ روشها و آدابي خاص براي ايجاد روابط خانوادگي، مثلا ازدواج و پيوندهاي قومي و ديگر پيوندها دارد ... هر فرهنگ روشها، عادتها، و آداب خاصي در زمينه اعتقادات مذهبي و عبادت و پرستش خدا توسط مردم را دارد ... هر فرهنگي به نوعي احساسات هنري مردم را توسط شعر، نقاشي و موسيقي نشان مي دهد ... هر فرهنگي دانش و استعداد علمي مردم را به نوعي معرفي مي كند ... چگونه فرهنگ ها با هم متفاوت هستند؟ فرهنگ ها در جزييات با يكديگر تفاوتهايي دارند ... براي مثال، غذا خوردن يك نياز طبيعي بدن انسان است، ولي آنچه مردم مي خورند و آنچه مي پزند و تهيه غذا و نوع آن در هر فرهنگ متفاوت است ... شرايط محيطي در هر سرزمين باعث ايجاد چنين تفاوتهاي فرهنگي شده است ... آب و هوا، نوع زمين، منابع معدني، و گياهان و درختان و حيوانات محلي، در شكل گيري هر فرهنگ سهم عمده اي داشته و دارند ... براي مثال، لباس برخي از مردم نواحي گرمسير از دو يا چند تكه پارچه بلند تشكيل شده است كه بدور بدن خود مي پيچند ... در حاليكه مردم نواحي سردسير از لباسهايي استفاده مي كنند كه توسط خياط دوخته مي شود و پارچه ضخيمتر كه در مقابل سرما مقاومت داشته باشد ... مردم بطور كلي، متوجه اين نكته نيستند كه <فرهنگ> تا چه اندازه در رفتار و كردار آنها جاري و منعكس است، تا اينكه مثلا روزي يك روش و يك طريق جديد را براي اولين بار امتحان و تجربه كنند .... تنها در آن زمان است كه مردم متوجه خواهند شد كه اعمال و افكار آنها <فرهنگي> بوده است، و نه <طبيعي> ... براي مثال، غربي ها اين امر را طبيعي مي دانند كه هنگام صحبت كردن با يك شخص، نگاه خود را مستقيم در چشمان او بياندازند، در حاليكه برخي از آسياييها چنين عملي را پررويي و يا حتي وقاحت مي دانند ... معمولا مردم در محدوده فرهنگ خود، احساس راحتي مي كنند و معاشرت انسانهايي با فرهنگ مشابه خود را ترجيح ميدهند .... مشكلات مردم در عدم پذيرش فرهنگ غريبه را معمولا <شوك فرهنگي = Culture Shock> مي نامند، و ارجح دانستن فرهنگ خودي را به ديگران خود فرهنگ بيني = Ethnocentrism نامند
عقب ماندگي فرهنگي واژه عقب افتادگي فرهنگي = cultural lag> بهيچ وجه معني عقب افتادگي يك فرهنگ از فرهنگ ديگر را نمي دهد، بلكه به معني عقب افتادگي قسمتي از يك فرهنگ با قسمتي ديگر از همان فرهنگ است .... در قسمتهاي قبل اشاره به دو بخش مهم <ذهنيت ها> و <عينيت ها> در معناي فرهنگ شد ....... <ذهنيت ها> يا <فرهنگ غيرمادي> شامل ايده ها، افكار، ارزشها و اعتقادات مردم مي شود، و <عينيت ها> يا <فرهنگ مادي> شامل اقتصاد، وسايل توليد، تكنولوژي، مسكن، بهداشت و صنعت مي شود ....... هنگامي كه ذهنيت ها در يك فرهنگ، رشد چشمگيري داشته باشند، ولي عينيت ها عقب بمانند، چنين پديده اي، اختلال در مكانيسم جامعه و وقوع انقلاب را بهمراه دارد .... متقابلا هنگامي كه عينيت ها در يك فرهنگ، رشد چشمگيري دارند، و ذهنيت ها عقب مانده اند، اين پديده نيز موجب اختلال در ساختار جامعه و وقوع انقلاب مي شود ... نخستين بار مفهوم <عقب افتادگي فرهنگي = cultural lag> توسط جامعه شناس آمريكايي William F. Ogburn در سال ۱۹۲۰ مطرح شد و امروز اين مفهوم مورد تاييد اكثر جامعه شناسان دنياست ..... چگونه فرهنگ تغيير مي كند؟ هر فرهنگي بطور مدام در حال تغيير است، ولي ميزان و سرعت اين تغيير ممكن است سريع يا كند باشد .... نظر به اينكه فرهنگ شامل بخش هاي متعدد و مرتبط است، تغيير در يك بخش موجب تاثير گذاري در بخش هاي ديگر مي شود ... بسياري از جامعه شناسان معتقدند كه مشكلات اجتماعي ناشي از حركت سريع يك بخش از فرهنگ در مقايسه با حركت كند يك بخش ديگر است ... به تعريف واژه <عقب افتادگي فرهنگي> در بالا رجوع كنيد ... پيشرفت سريع صنعت و تكنولوژي گاهي موجب جلو افتادن فرهنگ مادي از فرهنگ غيرمادي ميشود ......... براي مثال در جوامع صنعتي غرب در سالهاي ۱۷۰۰ و ۱۸۰۰ پيشرفت سريع ماشين آلات موجب تاسيس كارخانجات متعددي شد، در حاليكه در اين سالها شرايط كاري براي كارگرها بسيار اسفناك بود ... تقريبا دو قرن بعد يعني در سالهاي ۱۹۰۰ فرهنگ غيرمادي (ايده ها و ارزشها و قوانين) بالاخره به قافله فرهنگ مادي رسيد، و اين هماهنگي بين دو بخش فرهنگ ايجاد شد ...... قوانين وضع شده در سالهاي ۱۹۰۰ شامل ايجاد اصناف كارگري، قوانين ايمني براي كارگران، ساعات كمتر كار، دستمزد بيشتر و ممنوعيت كودكان در نيروي كار بود ... در بعضي موارد نيز در برحه اي خاص، فرهنگ غيرمادي (ايده ها، ارزشها و اعتقادات) قبل از فرهنگ مادي معرفي مي شود ... براي مثال، در علم طب، جراحي در يكي دو هزار سال گذشته اطلاعات جامعي در مورد آناتومي بدن انسان داشته در حاليكه تا قبل از سالهاي ۱۸۰۰ (كشف داروهاي ضد درد و antiseptic) به ندرت به چنين عملي (جراحي و آناتومي بدن انسان) مبادرت شده بود. بطور كلي، عواملي كه باعث تغيير فرهنگ مي شوند عبارتند از: تغييرات محيطي، مبادرات و ارتباطات با فرهنگ هاي ديگر، كشفها و اختراعات علمي، و پيشرفتهاي فرهنگي در خود فرهنگ .... در قرن پيش دانشمندان فكر مي كردند كه فرهنگ فقط متعلق به انسانهاست، ولي با مطالعات اخير دانشمندان ثابت شده است كه بعضي از حيوانات نيز از فرهنگ برخودارند ... براي مثال، برخي از حيوانات قادر به ساختن ابزار و استفاده از آلات و ابزار هستند، و برخي از حيوانات با ايجاد صوت و يا صور ديگر با يكديگر قادر به ايجاد ارتباط هستند .... حيوانات با يافتن يك شيئي در طبيعت و استفاده از آن در برآورده كردن نياز خود از آن بعنوان ابزار استفاده مي كنند ... مثلا، فيل ها شاخه هاي پر برگ درختان را مي شكنند و از آنها براي دور كردن حشرات از خود استفاده مي كنند .... شامپانزه ها با كندن برگهاي شاخه اي باريك و كندن پوست شاخه و خيس كردن آن با بزاق(لعاب) دهان، آنرا در لانه موريانه ها فرو مي برند و موريانه هاي چسبيده به چوب را بيرون آورده و مي خوردند ... شامپانزه هاي جوان با ديدن شامپانزه هاي بزرگتر كه پوست شاخه ها را مي كنند و آنها را خيس(نم دار) مي كنند و بسوراخ موريانه فرو مي برند، اين عمل را ياد مي گيرند، و آنرا از نسلي به نسل ديگر منتقل مي كنند ... مفهوم اين عمل همان <خصيصه فرهنگي> ناميده مي شود .... بسياري از حيوانات با استفاده از علائم و اصوات خاص و مشخص با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند ... مثلا، سگ ها هنگام تكان دادن دم، خشنود هستند و هنگام بردن دم مابين دو پا، ترس خود را نشان مي دهند ... دولفين ها با صداها و اصوات مختلف با يكديگر صحبت مي كنند .... دانشمندان با علائم دست (زبان لال ها) قادر به صحبت با برخي از ميمونها بوده و هستند ... ولي براي دانشمندان، نكته مهم در برسميت شناختن <فرهنگ> بعنوان <يك فرهنگ تمام عيار> استفاده از سمبول ها و نشانه هاست ... چنانچه انسانهاي اوليه با استفاده از هر صوت بعنوان يك سمبول مشخص، نخست زبان را اختراع كردند و ميليونها سال پس از استفاده از <اصوات سمبوليك = زبان> قادر به اختراع <خط = اشكال سمبوليك> شدند ....
تاريخ رشد فرهنگي انسان ... تاريخ رشد فرهنگ در جوامع انساني از ماقبل تاريخ شروع ميشود، و مراحل مختلف آن بشرح زير است ... ۱- پيشرفت در ساخت ابزار ۲- آغاز زراعت و كشاورزي ۳- پيشرفت شهرها ۴- پيشرفت خط و نوشتار ۱- پيشرفت در ساخت ابزار : انسان اوليه زندگي خود را از طريق جمع آوري گياهان و ميوه جات و شكار حيوانات مي گذراند ... انسان اوليه در دو ميليون سال پيش، بناي ايجاد يك فرهنگ را با ساختن ابزار و وسايل و همچنين بهره گيري از اين وسايل آغاز كرد ... بسياري از اين ابزار و وسايل، سنگ هاي تيز و برنده اي بودند كه انسان اوليه اين سنگها را براي پاره كردن و قطعه قطعه كردن گوشت حيوانات بكار مي برد ... او اين سنگ ها را توسط سنگهاي بزرگتر و صيقل دادن آنها در مجاورت سنگهاي ديگر ساخت، و آنها را بحالت برنده و تيز، ساخته و پرداخته مي كرد .... براي شكارهاي بزرگ، انسانهاي اوليه بايد بصورت گروهي عمل مي كردند، و براي موفقيت بيشتر معمولا رهبري را مشخص مي كردند و از اوامر او اطاعت مي كردند ... گروه هايي از انسانهاي اوليه كه اين روشها و سلسله مراتب را رعايت مي كردند و چنين قوانيني را در نظر داشتند در شكار و كيفيت زندگي موفق تر بودند .... شكارچيان، عادات و رفتار حيواناتي را كه شكار مي كردند مرتب زير نظر داشتند ... همين دقت و توجه در فراگيري عادات و رفتار حيوانات، مبنايي براي دانش علمي بشر در نسلهاي بعدي شد ... هنگامي كه علم از توضيح پديده هاي طبيعي عاجز باشد، مردم اين توضيحات را با مراجعه به باورهاي خويش مي پرورانند، و با گذشت قرنها اين باورها به دين و آيين مردم تبديل مي شوند .... در حدود ۲ ميليون سال پيش، انسانهاي اوليه به شكار حيوانات بزرگ روي آوردنداولین شاخص شناخته شده در زمینه کیفیت زندگی توسط موریس ارائه شد که شاخص های امید به زندگی، مرگ ومیر اطفال و سواد را در برمی گرفت. رانیس و استوارت نیز توسعه انسانی را از دو جنبه رفاه فیزیکی (سلامت، تغذیه و آموزش) و گسترش حق انتخاب و توانمندسازی (مشارکت، آزادی سیاسی و ابعاد فرهنگی) مورد بررسی قرار داده اند. برنامه توسعه ملل متحد نیز یک متدولوژی مشابه را به کار گرفت و شاخص توسعه انسانی را بر حول سه محور سلامت، آموزش و توانایی دستیابی به یک استاندارد شایسته از زندگی ارائه کرد. اهمیت سرمایه انسانی برای توسعه جوامع موجب شده تا سازمان های بین المللی و کشورهای جهان، توجه بسیاری به این موضوع داشته باشند، به گونه ای که سازمان ملل متحد، سالانه ایندکس توسعه انسانی کشورهای جهان را منتشر کرده و محققان بسیاری نیز با بررسی جنبه های مختلف این موضوع، به دنبال شناسایی شاخص های مناسب در این زمینه و راهکارهای ارتقای آنها هستند. گرچه اندیشمندان در زمینه جنبه های مختلف فساد و آثار آنها توافق چندانی ندارند، اما همه آنها بر این نکته تاکید دارند که فساد ناشی از حکمرانی ضعیف است بنابراین بانک جهانی، فساد را به عنوان سوءاستفاده از اراده عمومی برای منافع شخصی تعریف کرده است البته این بدان معنی نیست که فساد به بخش دولتی محدود می شود، بلکه بیانگر این است که فساد در بخش دولتی وخامتش بیشتر از سایر بخش هاست و تلاش نهادهای بین المللی باید بر اجرای استانداردهای بالای پاسخگویی و درستکاری بخش دولتی باشد در عین حال ادبیات علمی در زمینه فساد اداری شاهد دو مکتب رقیب و متعارض در مورد اثرات فساد بر کارایی یا توسعه اقتصادی است: مکتب کارآمدی و مکتب ناکارآمدی فساد.
طرفداران مکتب کارآمدی فساد اداری مانند لف، بایلی، هانتینگتون و لوئی با تاکید بر ناکارامدی قوانین و نهادها در کشورهای در حال توسعه فساد اداری را روشی برای غلبه بر ناکارامدی قوانین و مقررات می دانند و معتقدند که فساد نقش روغن را برای چرخ های خشک این نظام های اداری و اقتصادی ایفا کرده و رشد اقتصادی و سرمایه گذاری را تسهیل می کند، بنابراین طرفداران مکتب کارآمدی فساد، فساد را یک هزینه کسب وکار می دانند که در کشورهای در حال توسعه منفعت آن بیشتر از هزینه اش است گرچه مکتب کارآمدی فساد بر مبنای برخی استدلال های تئوریک ارائه شده است اما در سال های اخیر به ویژه بعد از 1995 تحقیقات بسیاری در زمینه اثرات فساد اداری انجام شده است که نتایج آنها، استدلال های مکتب کارآمدی فساد را با چالش مواجه کرده و بیانگر این حقیقت هستند که فساد، حرکت به سمت توسعه را کند می کند. وینود از فساد به عنوان مالیات غیرقانونی یاد می کند و نشان می دهد که یک دلار ارزش ایجاد شده از طریق اقدام همراه با فساد حدود 67/1 دلار هزینه بر اقتصاد تحمیل می کند.
نتیجه تحقیقات مائورو، آدز و تلا، تانزی و داوودی و عابد و داوودی نیز بیانگر ارتباط منفی میان رشد GDP و فساد اداری است. بررسی مو در مورد ارتباط میان فساد و رشد اقتصادی نیز نشان می دهد هر یک درصد افزایش در سطح فساد، رشد اقتصادی را حدود 72/0 درصد کاهش خواهد داد. بررسی اثر فساد بر سرمایه گذاری خارجی مستقیم نیز فساد را به عنوان عاملی بازدارنده و ترساننده برای سرمایه گذاران خارجی معرفی کرده است.
مرهوبی نیز رابطه مثبتی میان تورم و فساد یافت. گوپتا، داوودی و ترمی نیز دریافتند که سطوح بالای فساد از طریق کاهش رشد اقتصادی موجب افزایش نابرابری درآمدها و فقر می شود.بسیاری از محققان اثر فساد را بر انواع متغیرهای اقتصادی کلان مورد بررسی قرار داده اند و بیانگر هزینه هنگفت فساد هستند. ولی مطالعات تجربی اندکی در زمینه بررسی رابطه میان فساد و توسعه انسانی انجام شده است. در این میان می توان به تحقیقات گزلباش و اختر اشاره کرد. اختر در تحقیق خود این گونه نتیجه گیری کرده است که افزایش جهانی سازی اقتصاد، سطح آزادی اقتصادی را افزایش و سطح فساد اداری را کاهش خواهد داد و در نهایت موجب بهبود توسعه انسانی می شود. در این راستا مقاله حاضر سعی دارد تا تاثیر فساد اداری بر مهم ترین سرمایه جوامع، یعنی سرمایه انسانی را بررسی کند و به این پرسش پاسخ دهد که: فساد اداری چه تاثیری بر توسعه انسانی کشورها دارد؟
پیامدهای عصر مدرنیته و برخی اصلاحات اداری مبتنی بر آن بستری مناسب برای رشد روزافزون فساد اداری فراهم آورده اند به گونه ای که در شرایط دهه های اخیر همزمان با فزونی گرفتن ارتباطات کاری و اقتصادی با بخش خصوصی، سازمان های دولتی با هدف هایی همچون تمرکززدایی، کاهش هزینه ها، مشتری گرایی، خصوصی سازی، برون سپاری و جهانی شدن مواجه شده اند که خود موجب افزایش خطاهای اخلاقی کارکنان و ورود آنان به عرصه های فساد شده است به نحوی که دولتمردان ملزم شده اند در برابر ضعیف شدن اخلاقیات به چاره اندیشی بپردازند. به چاپ رسیدن خبرهای فراوان از افزایش رفتارهای غیرقانونی و غیراخلاقی در سازمان ها طرح قضایای اخلاقی تقریباً در ابتدا و پایان فصول کتاب های مدیریت، لزوم آشنا ساختن دانشجویان با اخلاقیات و قرار گرفتن درس اخلاق به جمع درس های دانشگاهی برخی از علل و دلایل و شواهد برای این ادعا محسوب می شوند.
از سوی دیگر می توان افت اخلاق در دوران معاصر را به عنوان یکی از پیامدهای آشکار افسون زدایی عصر مدرنیته و اقبال به مکتب هایی مانند لذت گرایی، عمل گرایی و فایده گرایی تلقی کرد. آنها برانگیزاننده انسان معاصر و سازمان های نوین به سمت بی اعتنایی و پشت کردن به ارزش های اصیل اخلاقی، تخریب محیط زیست، ترجیح منافع شخصی بر مصالح جمعی و سازمانی هستند. این مجموعه عوامل در دو دهه اخیر موج مسوولیت گرایی و اخلاق گرایی گریزناپذیری در مسوولان سازمانی و پژوهشگران آفریده است. بنابراین آشکار شدن تاثیرات مخرب فساد اداری بر توسعه به ویژه توسعه انسانی که نتایج این تحقیق موید آن است جوی را ایجاد کرده که انتظار می رود یافتن پاسخ، پرسش زیر نتیجه آن باشد:
«چگونه باید روند فزاینده و جهانگیر فساد را کنترل کرد؟»-
مبارزه با فساد اداری
مبارزه اثربخش با فساد مستلزم به کارگیری استراتژی هایی است که دارای ماهیتی جامع بوده و به گونه ای موفقیت آمیز قادر به ادغام اصلاحات در حیطه ای گسترده از ساختارهای اقتصادی، سیاسی، حقوقی و اجتماعی یک جامعه باشند. در مبارزه با فساد علاوه بر اصلاحات سازمانی و نهادی نیاز به مجموعه ای عمیق و اصیل از ارزش های اخلاقی است. فرهنگ فناوری امروزی به مصرف و تصاحب کالاها بیش از حد معقول بها می دهد. اعتبار و کامیابی اشخاص بر پایه ثروت و نه براساس نقش اجتماعی سنجیده می شود بنابراین فرهنگی که فقط در پی تکاثر ثروت باشد برای رشد علف هرز فساد، بستر مناسبی است و این امر تمدن را به سوی بحران اخلاقی می کشاند که فقط به یاری تعلیم و تربیت و باورهای اخلاقی و دینی می توان از آن نجات یافت بنابراین پرسش مهم دیگری که مطرح می شود این است که «چگونه می توان اخلاق را در کارکنان و سازمان ها نهادینه ساخت؟»
فساد اداری در سطح جهانی به ویژه برای جوامع در حال توسعه، مانع عمده ای بر سر راه توسعه انسانی جوامع است به گونه ای که همبستگی منفی بالا میان فساد اداری با متغیرهای مهم توسعه انسانی همچون دموکراسی، تولید ناخالص داخلی، سطح سواد و بهداشت در جامعه مویدی بر این استدلال است. از سوی دیگر گرایش های معاصر بخش دولتی به رویکردها و ارزش های بازار مدار، نویددهنده چالش مهمی در زمینه فساد در این بخش است بنابراین سیاستگذاران و مدیران بخش دولتی باید با رویکردی استراتژیک و نه انفعالی به این چالش پاسخ دهند. با توجه به مبانی ارزشی رویکردهای بازارمدار همچون نظریه انتخاب عمومی که بر مکتب هایی مانند لذت گرایی، عمل گرایی و فایده گرایی تکیه دارند لذا علاوه بر توجه به اصلاحات سازمانی و نهادی مهم ترین راهکار مبارزه با این معضل بهره گیری از مجموعه ای عمیق و اصیل از ارزش های اخلاقی است که امروزه تحت عنوان چارچوب منشور (کد)های اخلاقی و قوانین رفتار حرفه ای مشاغل پا به درون سازمان ها نهاده است به ویژه اگر این منشورها در بستر یک نظام ارزشی و اعتقادی یکپارچه مانند ارزش های اسلامی تدوین شوند همچون چتری فراگیر همه مصالح عمومی و حکومتی، سازمانی و شخصی را در برگرفته و نوعی وحدت، انسجام و هماهنگی میان این عوامل برقرار می کند و هیچ گونه ناسازگاری و تعارضی در منشور اخلاقیات سازمانی بروز نمی کند.
(نيک پي پور)
دو مرد، كه هر دو سخت مريض بودند، در يك اتاق شفاخانه ، بسترى شدند. يكى از آنها بعد از ظهرها به مد ت يك ساعت، به خاطر نظافت تختخوابش اجازه داشت روى تختخوابش بنشيند. تختخواب او نزديك تنها پنجره اتاق بود. مرد دومى، مجبور بود براى هميشه به پشت، روى تختخواب دراز بكشد. آنها ساعتها با يكديگر درباره خانواده ، آشنايا ن، کار، گرفتارىها و دوره سربازى و... صحبت مىكردند. هر بعد از ظهر، مردى كه مىتوانست در تختخوابش بنشيند در كنار پنجره اتاق مىنشست و تمام آنچه را كه مىتوانست در بيرون از پنجره ببيند، براى هم اتاقىاش تعريف مىكرد. مردى كه در تخت ديگر خوابيده بود با شنيدن توصيفهاى مرد ديگر، اميد به زندگى را دوباره در قلبش زنده مىكرد و با شنيدن جنب و جوش و حال و هواى بيرون از اتاق، جانى دوباره مىگرفت.
ـ پنجره، رو به پاركى باز مىشود كه دريااى زيبا در وسط آن، خودنمايى مىكند. ماهي ها و قوها در حال شنا هستند و اطفال در حال بازى كردن با کشتيهاى اسباببازىشان و... .
مردى كه كنار پنجره بود هر آنچه را كه در بيرون مىديد، با تمام جزئيات براى ديگرى تعريف مىكرد و آن يكى، چشمهايش را مىبست و گفتههاى آن مرد را در ذهنش به تصوير مىكشيد.
به همين منوال، روزها و هفتهها گذشت.
يك روز صبح، وقتى پرستار براى نظافت تخت مردى كه كنار پنجره بود آمد، با بدن بىجان آن مرد مواجه شد كه در كمال آرامش، در حال خواب مرده بود. او با ناراحتى مسئولان شفاخانه را صدا زد تا اينكه بدن بىجان او را بردارند. آن مرد ديگر، از پرستار خواهش كرد كه تختش را با تخت كنار پنجره، عوض كند.
او به هر زحمتى كه بود، آرام آرام، با وجود درد و سختى، بعد از مدتها توانست دنياى بيرون از پنجره را ببيند، امّا در بُحت و حيرت با ديوار سفيد رنگى مواجه شد كه از پارك و درياچه و جنب و جوش بچهها هيچ خبرى نداشت. او با تعجّب از پرستار پرسيد: «هماتاقىاش چيزهاى جالب و شگفتانگيزى از منظره بيرون پنجره تعريف مىكرد. پس آنها كجا هستند؟!». پرستار در جوابش گفت: «او فقط مىخواست تو را به زندگى، اميدوار كند».
مانعى در مسير
در زمانهاى قديم، روزى پادشاهى، سنگ بزرگى را وسط جادهاى گذاشت و در گوشهاى مخفى شد. تا اينكه ببيند چه كسى اين سنگ بزرگ را از جاده برمىدارد. چند نفر از ثروتمندترين تجارت پيشه گان و درباريان، به نزديكى سنگ آمدند و خيلى به آرامي آن را دور زده، به راهشان ادامه دادند. آنها بدون اينكه كارى انجام داده باشند در حالى كه با صداى بلند، شاه را به خاطر عدم مراقبت از جاده، سرزنش مىكردند، منطقه را ترك كردند. سپس دهقانى با بارگران به سنگ نزديك شد. وقتى دهقان به سنگ رسيد، بارش را بزمين گذاشت تا اينكه سنگ را به كنار خيابان بكشد. بعد از كشيدن و زور زدنهاى زياد، سرانجام موفق شد سنگ را از خيابان بردارد. بعد از اينكه دهقان، سنگ را برداشت، وقتى خواست بارش را از زمين بر دوش بكشد، كيسهاى كه در محل اول سنگ قرار داشت، توجه او را جلب كرد. در داخل كيسه، همراه يادداشتى كه به خط و مهر پادشاه نوشته شده بود «محتويات كيسه تماما از آن كسى است كه سنگ را بردارد»، مقدار خيلى زيادى سكه طلا بود. دهقان، كيسه را برداشت و به راه خود ادامه داد. اين دهقان با اين عملش مياموزا ند كه: «هر مانعى، فرصتى براى پيشرفت است».
اندرز
-آنچه جذاب است سهولت نيست، دشواري هم نيست، بلكه دشواري رسيدن به سهولت است
- وقتي توبيخ را با تمجيد پايان مي دهيد، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر مي كنند، نه رفتار و عملكرد شما
- سخت كوشي هرگز كسي را نكشته است، نگراني از آن است كه انسان را از بين مي برد
- اگر همان كاري را انجام دهيد كه هميشه انجام مي داديد، همان نتيجه اي را مي گيريد كه هميشه مي گرفتيد
-ما زمان را تلف نمي كنيم، زمان است كه ما را تلف مي كند
-افراد موفق كارهاي متفاوت انجام نمي دهند، بلكه كارها را بگونه اي متفاوت انجام مي دهند
- پيش از آنكه پاسخي بدهي با يك نفر مشورت كن ولي پيش از آنكه تصميم بگيري با چند نفر
- كار بزرگ وجود ندارد، به شرطي كه آن را به كارهاي كوچكتر تقسيم كنيم
-كارتان را آغاز كنيد، توانايي انجامش بدنبال مي آيد
- انسان همان مي شود كه اغلب به آن فكر مي كند
-همواره بياد داشته باشيد آخرين كليد باقيمانده، شايد بازگشاينده قفل در باشد
- تنها راهي كه به شكست مي انجامد، تلاش نكردن است
- دشوارترين قدم، همان قدم اول است
-عمر شما از زماني شروع مي شود كه اختيار سرنوشت خويش را در دست مي گيريد
-آفتاب به گياهي حرارت مي دهد كه سر از خاك بيرون آورده باشد
- وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد، بخاطر اين است كه شما چيز زيادي از آن نخواسته ايد
- در انديشه آنچه كرده اي مباش، در انديشه آنچه نكرده اي باش
-امروز، اولين روز از بقية عمر شماست
- براي كسي كه آهسته و پيوسته مي رود، هيچ راهي دور نيست
- اميد، درماني است كه شفا نمي دهد، ولي كمك مي كند تا درد را تحمل كنيم
-بجاي آنكه به تاريكي لعنت فرستيد، يك شمع روشن كنيد
- آنچه شما درباره خود فكرمي كنيد، بسيار مهمتر از انديشه هايي است كه ديگران درباره شما دارند
-آنكه مي تواند نسبت به نيكي ديگران ناسپاس باشد، از دروغ گفتن باك ندارد
-هركس، آنچه را كه دلش خواست بگويد، آنچه را كه دلش نمي خواهد مي شنود
-اگر هرروز راهت را عوض كني، هرگز به مقصد نخواهي رسيد
- كساني كه نمي توانند فرصت كافي براي تفريح بيابند، دير يا زود وقت خود را صرف معالجه مي كنند
- صاحب اراده، فقط پيش مرگ زانو مي زند، وآن هم در تمام عمر، بيش از يك مرتبه نيست
- وقتي شخصي گمان كرد كه ديگر احتياجي به پيشرفت ندارد، بايد تابوت خود را آماده كند
-كساني كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد
-كسي كه در آفتاب زحمت كشيده، حق دارد در سايه استراحت كند
- بهتر است دوباره سئوال كني، تا اينكه يكبار راه را اشتباه بروي
- هرگاه مشكلي را مطرح مي كنيد، براي رفع آن هم راه حلي پيشنهاد كنيد
- كيفيت جامع يعني درست انجام دادن همه كارها در همان بار اول
-آنقدر شكست خوردن را تجربه كنيد تا راه شكست دادن را بياموزيد
-اگر خود را براي آينده آماده نسازيد، بزودي متوجه خواهيد شد كه متعلق به گذشته هستيد
-خانه ات را براي ترساندن موش، آتش مزن
-خودتان را به زحمت نيندازيد كه از معاصران يا پيشينيان بهتر گرديد، سعي كنيد از خودتان بهتر شويد
-اينجا، كار تمام نشده است، حتي آغاز پايان هم نيست، اما شايد پايان آغاز باشد
-خداوند به هر پرندهاي دانهاي ميدهد، ولي آن را داخل لانهاش نمياندازد
-تنها راهي كه به شكست ميانجامد، تلاش نكردن است
-درباره درخت، بر اساس ميوهاش قضاوت كنيد، نه بر اساس برگهايش
-از لجاجت بپرهيزيد كه آغازش جهل و پايانش پشيماني است
-انسان هيچ وقت بيشتر از آن موقع خود را گول نميزند كه خيال ميكند ديگران را فريب داده است
-كسي كه دوبار از روي يك سنگ بلغزد، شايسته است كه هر دو پايش بشكند
-هركه با بدان نشيند، اگر طبيعت ايشان را هم نگيرد، به طريقت ايشان متهم گردد
- كسي كه به اميد شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است
-اگر جلوي اشتباهات خود را نگيريد، آنها جلوي شما را خواهند گرفت
- اينكه ما گمان ميكنيم بعضي چيزها محال است، بيشتر براي آن است كه براي خود عذري آورده باشيم.
خانواده
- شریک زندگیت را با دقت انتخاب کن زیرا نود درصد خوشبختی تو به این تصمیم بستگی دارد.
- همواره به عزيزانت عشق بورز و حتي کوچکترين فرصت ها را براي ابراز عشق و محبت خود از دست نده.
- هميشه و در همه حال حتي با کوچکترين چيزها در صدد بهبود و استحکام زندگي زناشويي خود باش.
- هیچ گاه سالگرد ازدواجت را فراموش نکن.
- هيچ گاه پس از جر و بحث و نزاع با همسرت خانه را ترک نکن.
- در مورد مبلمان و پرده خانه ات چنانچه فکر ميکني بيش از 5 سال از آنها استفاده ميکني ، بهترين چيزها را که در توانت هست بخر.
- هميشه سه اصل مهم را در خريد خانه در نظر داشته باش.
محله خوب، محله خوب ، محله خوب.
- يک فرهنگ لغت ( فرهنگ لغت يک زبانه ) خوب در خانه ات داشته باش.
- يک ديکشنري ( فرهنگ لغت دو زبانه ) خوب داشته باش.
- چنان زندگی کن که وقتی فرزندانت در مورد عدالت،توجه و راستی فکر میکنند به یاد تو بیفتند.
- به خلوت فرزندان خود احترام بگذار و قبل از ورود به اتاقشان در بزن.
- به فرزندانت نشان بده که به آنان اعتماد داری.
اجتماعى
- د ر روزهاي تعطيل به ديدن و سياحت از مناطق ديدني شهر خود بپرداز.
- در جلسات سعي کن، کمترين فاصله را با سخنران داشته باشي.
- هر چند وقت يکبار در طبيعت گردش کن.
- هر روز را با موسيقي مورد علاقه ات آغاز کن.
- با پزشکان و پرستاران بد رفتاري نکن بخصوص زماني که در بيمارستان بستري هستي.
- صورتحصاب بيمارستان را به دقت بخوان .طبق گزارشات در 89 درصد اين صورتحسابها به نفع بيمارستان اشتباهي رخ داده است .
- بدان چه موقع بايد حرف بزني.
- بدان چه موقع بايد سکوت کني.
- شجاع باش و حتی اگر شجاع نیستی به آن تظاهر کن. هیچ کس نمیتواند تفاوتی بین آنها قایل شود.
- شوخی کن و لطیفه بگو اما برای سرگرمی و تفریح،نه برای آزار و اذیت دیگران.
- از بکار بردن عبارتهای طعنه آمیز خودداری کن.
- گوش دادن را بیاموز گاهی اوقات فرصتها بسیار آهسته در میزنند.
- هیچ گاه به مقدسات بی حرمتی نکن.
- اجازه نده تلفن در لحظات مهم زندگیت خللی ایجاد کند. اگر تلفنی وجود دارد فقط برای آسایش و راحتی توست.
- برنده و بازنده خوبی باش.
- هنگامی که خستگی و افسردگی را در صورت کسی میبینی هرگز آنرا به زبان نیاور.
- در خلوت انتقاد کن.
- هیچ گاه تحت تاثیر نخستین برخورد خام نشو
- برای پیروزی در جنگ اصلی، شکست در نبردهای کوچک را مشتاقانه بپذیر.
- از کلوپهاي شبانه پرهيز کن.
- به قولت پایبند باش.
- خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آن كه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
- زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .
- به چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
- هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
- اگر كسي تو را آن گونه كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد .
- دوست واقعي كسي است كه دست هاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
- بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه د ر كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .
- هرگز لبخند را ترك نكن . حتي وقتي ناراحتي . چون هر كس ممكن است عاشق لبخند تو شود .
- تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي .
- دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام بودن با تو پيدا مي كنم.
- هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران.
- شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را . به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي .
- هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند . با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني .
اقتصادى
- هميشه و در همه حال حتي با توسل به چيزهاي جزيي درصدد بهبود و استحکام وضعيت شغلي خود باش.
- قيمت بالاتر به معناي کيفيت بهتر نيست.
- با کساني که به داد و ستد با تو مي پردازند کار کن.
- همه لباسهایی را که در طول سه سال گذشته نپوشیده ای به مستمندان ببخش.
- در حد توان مالی و زمانی خود از یک موسسه خیریه حمایت کن.
جملات بزرگان
يك امروز، ارزشِ دو فردا را دارد. «بنجامين فرانكلين»
ـ آنكه «چرا»يي براي زيستن دارد، هر «چگونه»اي را ميتواند تحمّل كند. «نيچه»
ــ هيچ عشقي صادقانهتر از عشق به غذا نيست. «جرج برنارد شا»
ـ حاضر نيستم در راهِ اعتقاداتم كشته شَوَم، چون ممكن است برخطا باشم. «برتراند راسل»
ـ تمام حقايق بزرگ در آغاز كفر بهنظر ميرسند. «جرج برنارد شا»
ـ هيچكس آنقدر ثروتمند نيست كه بتواند گذشتهي خود را بخرد. «اسكار وايلد»
ـ كسي چه ميداند؛ شايد اين جهان جهنّم سيّارهاي ديگر باشد. «آلدس هالسكي»
ـ آنقدر جوان نيستم كه همهچيز را بدانم. «اسكار وايلد»
ـ علم چيز جالبي است، بهشرطِ آنكه آدم مجبور نباشد از راهِ آن امرارِمعاش كند. «اينشتين»
ـ تنها دو راه در زندگي پيشِروي شماست: يكي آنكه به هيچ معجزهاي اعتقاد نداشتهباشيد؛ ديگر آنكه همهچيز را معجزه بدانيد. «اينشتين»
ـ دنيا جاي خطرناكي است؛ نه بهعلّت وجود افراد شرور و پليد، بلكه بهعلّتِ وجود كسانيكه هيچ كاري براي آن نميكنند. «اينشتين»
ـ روشنفكران مشكلات را حل ميكنند؛ نوابغ از بروز آنها جلوگيري ميكنند. «اينشتين»
ـ راز خلاقيت در اين است كه بدانيد چگونه مآخذ خود را پنهان كنيد. «اينشتين»
ـ در آخرين لحظهي عمرم، جلوي آينه خودم را بين مرگ و زندگي ايستاده ديدم.
ـ بعضيها مرگ را آنقدر برزگ ميكنند كه ديگر جايي براي زندگي باقي نميمانَد. «پرويز »
ملايمت، نه مهرباني است و نه راحتي. زندگي خشن است. عشق خشن است. ملايمت خشن است. اگر ما تا اين اندازه دربرابر خشونتِ مرگ غافلگير ميشويم، شايد براي آن است كه زندگيهايمان را در مناطقي بيشازحد معتدل، گرم، و تقريباً ساختگي قرار دادهايم. «كريستين بوبن» بااستفاده از- نکته هاي جاودانه وگنجين بزرگان .|
سازمان بين المللي هواو فضا (NASA) ساخت بزرگترين سوپر كامپيوتر جهان را كه براساس ريزپردازنده هاي كامپيوترهاي Altix شركت SGI كار مي كنند ، آغاز كرد.
بيل تيك پن ،مديرپروژه Columbia گفت:ما قصد داريم براي دست يابي به اين سيستم با ديگر مراكز، در اين پروژه همكاري كنيم چون اين سيستم يك سيستم بي همتاست." SGI از تكنولوژي اتصالات گره اي براي ساخت تعدادي سيستم Altix كوچكتر استفاده كرد كه داراي 3000 تا 6000 ريزپردازنده است ، اماپروژه Columbia تاكنون از بيشترين اتصالات گره اي استفاده كرده است. اولين گره پروژه Columbia با نام Kalpana در مركز تحقيقات Ames ساخته شد و بدنبال آن دو گره ديگر اضافه شد و پس از پنج ماه ناسا و SGI موفق به جمع كردن 17 گره ديگر شدند. تيگ پن گفت:" انتظار مي رود با كمك نسخه بعدي تكنولوژي Numalink شركت SGI ظرفيت حافظه هاي ريزپردازنده هاي پروژه Columbia تا 2048 افزايش يابد *** جدیدترین کمپیوتر به جهان عرضه میشود آىبىام جدیدترین سوپر كامپیوتر خود، eServer p5 575 شانزده مسیرهى خود را براى عرضه آماده كرده است. انتظار مىرود كه این شركت محصول جدید خود را در سه ماههى چهارم سال جارى وارد بازار كند. آىبىام گفته است كه این سرور جدید كه داراى پردازندهى 1.5-GHz Power5 است، مىتواند از 87.3 GFLOPS و یا ممیز شناور میلیاردى عملیات در هر پانیه، پشتیبانى كند. محصول جدید eServer p% 575 شانزده مسیره، مىتواند حداكثر تا میزان صد و نود و دو CPU را در یك ساختار بیست و چهار اینچى قرار دهد. آىبىام، دستگاههاى هشت و شانزده مسیره را براى استفادههاى گوناگون و متفاوتى در نظر گرفته است. این شركت مىگوید كه دستگاههاى هشت مسیره، براى برنامههاى كاربردى داراى حافظه نظیر ذخیرهى دادهها و هوشمندى تجارى كاربرد بسیار خوبى داشته، در حالى كه سوپر كامپیوترهاى شانزده مسیره، براى كنترل و ادارهى برنامههاى كاربردى و در جایى مناسب است كه نیروى محاسباتى، نیروى محركه محسوب مىگردد. این سوپر كامپیوتر به ویژه در سازمانهاى مهندسى، شركتهاى طراحى دارو و پیش بینى وضع هوا كاربرد دارد. این شركت گفته است كه كاربران نه تنها به صورت مستقل قادر به استفاده از یك سیستم عامل خواهند بود، بلكه مىتوانند تمامى سیستم عاملها را به طور همزمان به كار گیرند. فروشندگان سوپر كامپیوترها در انتظار انتشار جدیدترین فهرست ماشینهاى اجرایى در سراسر دنیا هستند. |
***
| ||
|
چهارشنبه,23 مرداد 1383 (تعداد دفعات خوانده شده:2261) | ||
|
سوپر كامپيوترها در حال بازگشت به زندگي هستند. IBM امروز اعلام كرد: يك مشتري براي تحكيم و تقويت برنامه هاي مهم تجاري خود در حال استفاده از ماشين هاي zSeries و لينوكس اين شركت است. به گزارش بخش خبر سايت http://www.IRITN.com ، به نقل از CNet News ، براساس گفته هاي IBM شركت Endress+Hauser ، سازنده دستگاه هاي انداره گيري براي مهندسي فرايندهاي صنعتي، با استفاده از دو سوپر كامپيوتر z990 در حال انتقال برنامه هاي كاربردي 19 SAP خود به يك مركز داده اصلي در آلمان است. نصب سيستم عامل لينوكس كه از 36 پردازنده براي اجرا استفاده مي كند يكي از بزرگترين نصب هاي سيستم عامل لينوكس روي يك سوپر كامپيوتر در اروپاست. سخنگوي اين شركت اعلام كرد كه قيمت كلي راه اندازي سوپركامپيوترهاي طبقه z 990، يك ميليون دلار است. جاناتان يونيك تحليل گر شركت تحقيقاتي Illuminata معتقد است كه طي چند سال گذشته به سوپر كامپيوترها به چشم يك دايناسور نگريسته مي شد اما اكنون آنها داراي ويژگي هايي مثل عملكرد بهتر شبكه اي و شبيه سازيهاي قوي هستند. شبيه سازي به معناي اجراي چندين سيستم عامل به طور همزمان روي يك ماشين است. IBM اظهار كرد كه سوپر كامپيوترهاي اين شركت قادر به اجرا كردن صدها سرور مجازي در كامپيوتر است. .... 16 اولین سوپر کامپیوتر شخصی دنیا پرده برداری شد | 69 بازدید | علم و تکنولوژی | telegraph.co.uk | صفحه لینک اولین سوپر کامپیوتر شخصی دنیا که 250 برابر سریع تر از pc معمولی است پرده برداری شد . با قیمتی در حدود 4000 پوند, سوپر کامپوتر تسلا فراتر از نیاز اکثر کاربران است. قدرت این سوپر کامپیوتر به پزشکان اجازه میدهد که تصاویر بدست آمده از اسکن مغز و بدن بیماران را در عرض چند ساعت به جای چند روز برای تشخیص تومور پردازش کنند ! *** تاریخ مختصر صنعتی سوپرکامپیوترهایی را که در دههٔ 1960 ساخته و ارائه شدند سیمور کری از بنگاه کنترل اطلاعات (CDC) طراحی کرده بود و تا دههٔ 1990 هم بازار در دست این سوپرکامپیوترها بود. زمانی که سیمورکری جدا شد و رفت تا شرکت خودش به نام تحقیقات سیمور را راه اندازی و اداره کند با طرح های جدیدش بازار سوپرکامپیوترها را در دست گرفت و تا پنج سال (1985-1990) یکه تاز بازار ابرمحاسبه بود. خود کری هرگز واژهٔ سوپرکامپیوتر را استفاده نکرد و کمتر کسی به خاطر دارد که او تنها کلمهٔ کامپیوتر را استفاده میکرد. در سال 1980 هم زمان با ظهور بازار مینی کامپیوترها که یک دهه قبل به وجود آمده بودند تعداد زیادی رقبای کوچک وارد بازار شدند. اما بسیاری از این ها در دههٔ 1990 با بروز مبارزات بازار سوپرکامپیوتر حذف شدند. امروزه سوپرکامپیوترها طراحی های سفارشی کم نظیری هستند که شرکت های صنعتی مثل IBM و hp تولید میکنند. همان شرکت هایی که بسیاری کمپانی های دههٔ 90 را خریدند تا از تجربه شان استفاده کنند. البته بنگاه کری هنوز به صورت حرفهای به ساخت سوپرکامپیوتر ادامه میدهد. اصطلاح سوپرکامپیوتر چندان پایدار و ثابت نیست. ممکن است سوپرکامپیوتر امروز فردا تبدیل به یک کامپیوتر معمولی شود. اولین دستگاههای CDC پردازندههای نردهای (اسکالر) خیلی سریع بودند؛ ده برابر سریع تر از سریع ترین ماشین های سیر شرکت ها. در دههٔ 1970 اکثر سوپرکامپیوترها به انجام محاسبات برداری پرداختند و بسیاری رقبا و تولید کنندگان جدید پردازندههای خودشان را با قیمت پایین با همان روش کار به بازار ارائه کردند تا در بازار حاضر شوند. در ابتدا و میانهٔ دههٔ 1980 ماشین هایی با پردازندههای اندک برداری که به صورت موازی کار میکردند تبدیل به استاندارد شدند. هر ماشینی معمولا چهارده تا شانزده پردازندهٔ برداری داشت. در اواخر دهٔ 1980 و 1990 مجددا توجهها از پردازندههای برداری به سیستم های پردازندهٔ موازی معمول معطوف شد که هزاران ریزپردازنده معمولی داشتند و برخی از ان ها نمونههای آماده و برخی هم سفارش های مشتریان بودند (در اصطلاح کاری این را حملهٔ میکروهای کشنده می نامند). امروزه طرح های موازی بر اساس میکروپروسسورهای آمادهٔ نوع سرور ساخته میشوند از جمله power pc, Itanium, x86-64 و مدرن ترین سوپرکامپیوترها بسته (کلاستر) های کامپیوتری با تنظیمات دقیق هستند که پردازندههای کم حجم و رابط های داخلی سفارشی و بسته به مورد دارند. ابزارهای نرم افزاری برای پردازش توزیع شده شامل API های استاندارد از جمله MPI, PVM و ابزارهای نرم افزاری متن باز ازجمله Beowulf, Warewulf, Open mosix هستند که ساختن یک سوپرکامپیوتر را از تعدادی سرورها یا واحد های کاری ممکن میکنند. تکنولوژی هایی مثل ZerConf (Rendez-Vous/Bonjourقرار ملاقات/سلام) برای ساخت بستههای کامپیوتری موردنیاز برای نرم افزارهای تخصصی مثل shake اپل هستند. در علوم کامپیوتر هنوز یک زبان برنامه نویسی ساده برای ابرکامپیوترها نیست و موضوع خوبی برای تحقیق خواهد بود. برنامههای کاربردی هزاران دلار هزینه داشت اما امروزه به لطف جامعهٔ متن باز (که گاهی در این زمینه تکنولوژی های جالب توجهی به وجود میآورد) رایگان هستند. سوپرکامپیوترها معمولا برای عملیات حساس روی محاسبه از جمله مسائل فیزیک وانتوم، هواشناسی، جست جوی آب و هوا (از جمله تحقیق در مورد گرم شدن کرهٔ زمین) مدل سازی مولکولی (مطالعهٔ ساختارها و محتویات ترکیبات شیمیایی، ماکرومولکول های بیولوژیکی، پلیمرها و بلورها) شبیه سازی های فیزیکی (مثل شبیه سازی هواپیماها در تونل های هوا، شبیه سازی انفجار سلاح های هستهای و تحقیق در مورد پیوست هسته ای) تحلیل مخفی و ... استفاده میشوند. دانشگاههای بزرگ، مراکز نظامی و آزمایشگاههای تحقیقات علمی بزرگ ترین کاربران آن هستند. نوع خاصی از مسایل به نام مسایل بسیار مشکل، مسایلی که حل کامل شان نیازمند منابع کامپیوتری نیمه بی پایان هستند. یک مطلب قابل توجه در این مقال تفادوت بین محاسبهٔ توانایی محاسبه و ظرفیت است چنان که گراهام و همکارانش بررسی کرده اند. محاسبهٔ توانایی یعنی استفاده از ماکزیمم توان محاسبه برای حل یه مسالهٔ بزرگ در کم ترین زمان. یک سیستم توانایی اغلب میتواند مسالهٔ را با حجم و پیچیدگی که هیچ کامپیوتر دیگری نمیتواند حل کند حل نماید. اما محاسبهٔ ظرفیت یعنی استفاده از توان محاسبهٔ مقرون به صرفه و کارآمد برای حل مسایل کم و بیش بزرگ یا تعداد زیادی مسایل کوچک یا آمادگی برای اجرا روی سیستم توانایی استفاده میشود. طراحی سخت افزار و نرم افزار سوپرکامپیوتر هایی که پردازندههای سفارشی داشتند قبلا سرعتی که روی کامپیوترهای معمولی داشتند را از طراحی های ابتکاری شان به دت میآوردند که اجازه میداد مثل یک مهندسی به هم پیچیده چند کار را به صورت موازی انجام دهند. آن ها را تنها برای انواع مشخصی از محاسبات مثل محاسبات عددی استفاده میکردند و در محاسبات کلی تر کامپیوتری ضعیف عمل میکردند. سلسله مراتب حافظهٔ آن ها به دقت طراحی میشد تا دائما اطلاعات و دستور العمل در دسترس پردازنده قرار گیرد. در اصل عمده ترین تفاوت بین سوپرکامپیوترهاو کامپیوترهای کندتر در سلسله مراتب حافظه شان است. سیستم ورودی/خروجی آنها برای پهنای باندهای بالا با توقف (latency) بسیار پایین طراحی شده است چرا که اساسا ابرکامپیوترها برای پردازش انتقالات طراحی نشده اند. در این جا هم مقل هر سیستم موازی قانون آمدال صدق میکند. طراحی های مختلف سوپرکامپیوترها برای حذف تتابع (serialization) نرم افزارها تلاش بسیاری میکنند و برای رفع مشکلات و تنگناهای باقی مانده و تسریع آن ها از سخت افزار استفاده میکنند. تکنولوژی ها و دشواری های سوپرکامپیوترها یک سوپرکامپیوتر گرمای زیادی تولید میکند و باید خنک شود. خنک کردن بری بسیاری سوپرکامپیوترها مسئلهٔ بسیار بزرگی برای HVAC است. اطلاعات نمیتوانند با سرعتی بالاتر از سرعت نور بین دو بخش کامپیوتر جابجا شوند. به همین دلیل یک سوپرکامپیوتر چندمتری (با عرض چندمتر) باید توقف (latency) بین قطعاتش در حد چند ده نانوثانیه باشد. به خاطر همین مشکل طراحی های سیمور کری کوشیدند در حد امکان از طول کابل های کمتراستفاده کنند شکل استوانهٔ کری هم به همین ترتیب به وجود آمد. در سوپرکامپیوتر هایی که تعداد بسیار زیادی cpu دارند که موازی هم کار میکنند برای فرستادن پیام بین پردازندهها توقف یک تا پنج میکرو ثانیه معمول است. برای فرستادن پیام بین پردازندهها ها حجم بسیار بالای اطلاعات را در مدت زمان کوتاه مصرف و تولید میکنند. کن بچر میگوید : برای فرستادن پیام بین پردازندهها وسیلهای است که مسایل محدود به محاسبه را محدود به I/O میکند. برای حصول اطمینان از انتقال سریع و ذخیرهٔ و بازیابی صحیح اطلاعات باید روی پهنای باند ذخرهٔ خارجی کار زیادی انجام بدهیم. تکنولوژی های تولید شده برای سوپرکامپیوترها شامل این ها میشوند: پردازش برداری خنک کنندگی مایع دسترسی ناهمشکل به حافظه (NUMA) دیسک های راه راه (اولین نمونه از آنچه بعدها نامش RAID شد) فایل سیستم های موازی تکنیک های پردازش تکنیک های پردازش برداری اوائل برای سوپرکامپیوترها طراحی و ایجاد شده اند و برای کاربردهای سطح بالا و تخصصی استفاده میشوند. این تکنیک ها به وفور وارد بازار معماری DSP و راهکارهای پردازش SIMD کامپیوترهای همه منظوره هم شده اند. خصوصا کنسول های جدید بازی های کامپیوتری از SIMD خیلی استفاده میکنند و به این دلیل است که برخی تولیدکنندگان ادعا میکنند ماشین های بازی شان سوپرکامپیوتر هستند. واقعیت این است که برخی کارت های گرافیک توان محاسبهٔ چندین ترافلاپ (teraFLOP) را دارند. اولین پردازش های کامپیوتری طبیعتی داشت که هدف خاصی را دنبال میکرد و کاربردهایی که میتوان برای این قدرت داشت را محدود میکرد با پیش رفته تر شدن بازی های کامپیوتری واحد های پردازش گرافیکی (GPUها) متحول شده است به عنوان پردازندههای برداری همه منظوره مفیدتر شده اند و یک دیسیپلین کامل علوم کامپیوتری به وجود آمد تا از این توانایی استفاده کند به نام محاسبههای همه منظوره بر واحد های پردازش گرافیکی(GPGPU). سیستم عامل [[[سیستم عامل]] سوپرکامپیوترها که اغلب امروزه انواعی از لینوکس و یونیکس هستند و اگر پیچیده تر از ماشین های کوچک تر نباشند همان قدر پیچیده هستند. ظاهری که کاربر می بیند ساده تر است چون سازندگان OS ها منابع برتامه نویسی کمتری برای سرمایه گذاری بر بخش های غیرضروری OS ها (یعنی بخش هایی که مستقیما به بهترین کاربرد سخت افزار نمیشود) دارند. دلیل اصلی آن این است که این کامپیوترها میلیون ها دلار قیمت دارند اما بازار خریدشان بسیار کوچک است لذا بودجههای R&D شان اغلب محدود است. وجود یونیکس و لینوکس اجازه میدهد ظاهر کاربرد (user interface) نرم افزار دسکتاپ معمولی دوباره مورد استفاده قرار بگیرد. جالب آنجا ست که در تاریخ صنعت سوپرکامپیوترها این روند هم چنان ادامه پیدا کرده است و رهبران قدیمی این تکنولوژی از جمله Silicon Graphics در برابر امثال nVIDIA عقب نشسته اند چرا که این ها میتوانند محصولات ابتکاری ارزان و پرفایده و پرکاربرد را به لطف مشتریان بسیارشان که R&D آن ها را تامین میکنند تولید نمایند. از نظر تاریخی تا ایتدا و میانهٔ دههٔ سوپرکامپیوترها اغلب سازگاری گروه دستورات و قابلیت جابجایی کدها را فدای عملکرد و سرعت پردازش و دست رسی به حافظهٔ کامپیوتر میکردند. اغلب سوپرکامپیوترها تا به امروز برخلاف کامپیوترهای گران قیمت فنی high end main frames سیستم های عامل بسیار متفاوتی دارند. Cray-1 به تنهایی شش OS مخصوص خودش را داشت که جامعهٔ کامپیوتر هیچ خبری از آن ها نداشت. مشابه آن کامپایلرهای برداری کننده و مواز یکنندهٔ بسیاری هم برای فرترن موجد بود. اگر به خاطر سازگاری گروه دستورات اولیه بین Cray-1 و Cray x-mp و پذیرش انواع OS های یونیکس مثل CrayUnicos و لینوکس نبود این اتفاق برای ETA-10 هم می افتاد. به همین دلیل در آینده سیستم هایی با بالاترین کاربرد احتمالا رنگ و بویی از یونیکس خواهند داشت اما با خاصیت های مخصوص سیستم ناسازگار خصوصا برای سیستم های بسیار فنی و گران قیمت با امکانات امن مطمئن. برنامه نویسی معماری موازی سوپرکامپیوترها ایجاب میکند تکنیک های برنامه نویسی خاصی برای سرعت بالایشان استفاده شود. کامپایلرهای هدفمند فرتران معمولا میتوانند کدهای سریع تری از C یا C++ تولید کنند. به این دلیل فرتران همچنان بهترین انتخاب برای برنامه نویسی علمی و البته برای اکثر برنامههایی که روی سوپرکامپیوترها جرا میشود باقی می ماند. برای بهره وری از موازی بودن سوپرکامپیوترها، محیط های برنامه نویسی خاصی برای برنامه نویسی آن ها استفاده میشود از جمله برای بستههای کامپیوتری پراکنده و دور از هم PVM و MPI و برای ماشین های حافظه اشتراکی بسیار نزدیک به هم OpenMP استفاده میشود. معماری سوپرکامپیوتر مدرن چنان که در فهرست نوامبر 2006 می بینیم ده کامپیوتر برتر فهرست پانصد کامپیوتر برتر (و البته بسیاری کامپیوتر دیگر در این لیست) معماری سطح بالا اما مشابهی دارند. هر کدام مجموعهای از مولتی پروسسورهای تماما SIMD هستند. هر سوپرکامپیوتری بسته به تعداد مولتی پروسسورهای مجموعه، تعداد پروسسورهای هر مولتی پروسسور و نیز تعداد عملیاتی که میتواند به صورا هم زمان در هر پروسسور SIMD انجام بدهد از سایر سوپرکامپیوترها متفاوت میشود. در این سلسله چنین چیزهایی داریم : یک مجموعه کامپیوتری که کامپیوترهای آن از طریق شبکهٔ سرعت بالا یا شبکهٔ تعویض (switching fabric) اتصال بسیار مفصلی با هم دارند. هر کامپیوتر هم تحت نمونهٔ مجزایی از OS کار میکند. کمپیوتر مولتی پروسسور کامپیوتری است که تحت OS مشخصی کار میکند و بیش از یک CPU دارد و در آن نرم افزار سطح عملکرد از تعداد پروسسورها مستقل است. وظایفی مثل مولتی پروسسینگ متقارن (SMP) و دسترسی غیرهمشکل به حافظه (NUMA) را با هم انجام میدهند. یک پروسسور SIMD یک دستور را بر چندین دسته اطلاعات به صورت هم زمان اجرا میکند. پردازنده میتواند چندمنظوره یا برداری با کاربرد خاص باشد. سطح عملکرد هم میتواند بالا یا پایین باشد. طبق بررسی ماه نوامبر سال 2006 قانون مور (Moore) و اقتضا مقیاسی (economy of scale) فاکتور اصلی در طراحی سوپرکامپیوترها هستند. یک PC دسکتاپ مدرن امروزه قوی تر از یک سوپرکامپیوتر پانزده سال پیش است و این طراحی هایی که سابقا اجازه میداد سوپرکامپیوترها از ماشین های دسکتاپ بهتر عمل کنند در طراحی PC ها استفاده میشوند. به علاوه هزینههای ایجاد تراشهها (چیپchip) باعث میشود طراحی تراشههای سفارشی برای کاربرد محدود مقرون به صرفه باشد بلکه تولید انبوه تراشهها را تایید میکند که مشتری داشته باشند و هزینهٔ تولید را پوشش بدهد. یک واحد کاری مدل هسته چهارگانه Xeon با عملکرد GHz2.66 از یک سوپرکامپیوتر C90 کری چند میلیون دلاری که در دههٔ 1990 استفاده میشد بهتر است و حجم بسیار بالایی از کار که در دههٔ 1990 به چنین سوپرکامپیوتری نیاز داشت امروزه با یک واحد کاری کمتر از 4000 دلاری انجام میشود. مسایلی که سوپرکامپیوترها آن ها را حل میکردند اکثرا باید موازی سازی میشدند (یعنی تقسیم کار بزرگ به چند کار کوچک تر برای انجام هم زمان) آن هم به قطعات بزرگ تا حجم اطلاعاتی که بین واحدهیای پردازندهٔ مستقل انتقال پیدا یم کرد کاهش پیدا کند. این است که میتوان به جای بسیاری سوپرکامپیوترهای سنتی از بستههای طراحی استاندارد بهره برد که با برنامه ریزی قابلیت عملکرد یگانه و همگرا را دارند. سوپرکامپیوترهای هدفمند و دارای کاربرد خاص سوپرکامپیوتر هدفمند ابزارهای محاسباتی با عملکرد بسیار سطح بالا و معماری سخت افزاری مناسب حل یک مسالهٔ خاص هستند. میتوان در آن ها از تراشههای FPGA برنامه ریزی شده یا چیپ های VLSI سفارشی استفاده نمود که عمومیت شان را از دست میدهند اما در عوض نسبت قیمت به کاربرد بالاتری ارائه میدهند. از آن ها برای محاسبات نجومی و کد شکنی های بسیار قوی استفاده میشود. پیش آمده است که یک سوپرکامپیوتر هدفمند جدید از برخی نظرها از سریع ترین سوپرکامپیوتر وقت سریع تر عمل کند مثلا GRAPE-6 که در سال 2002 در برخی مسایل سریع تر از شبیه ساز زمین عمل کرد. مثال هایی از سوپرکامپیوتر هدفمند DEEP BLUE برای بازی شطرنج ماشین ها یا ابزار و قطعات ماشین های محاسیبهٔ قابل پیکربندی مجدد GRAPE برای فیزیک نجوم و دینامیک مولکول DEEP CRACK برای رمزشکنی DES سریع ترین سوپرکامپیوتر روز محاسبهٔ سرعت سوپرکامپیوتر سرعت سوپرکامپیوتر بر اساس FLOPS محاسبه میشود که مخفف عملیات دقیق شناور در هر لحظه میباشد و معمولا هم یک پسوند SI مثل ترا یا پتا با آن است. در حالت ترا بودن آن را TFLOPS ترافلاپ ده به توان 12 FLOPو در حالت پتا بودن PFLOPS پتافلاپ ده به توان پانزده میگویند. این محاسبهٔ بر اساس مقیاسی که مارتیس بزرگ را تجزیه ی(LU decomposition میکند صورت میگیرد. این نمونه مسایل حقیقی را بررسی میکند اما خیلی راحت تر از محاسبهٔ مسایل دنیای واقعی است. فهرست پانصد عنوان برتر از سال 1993 نتایج LINPAK پانصد سوپرکامپیوتر سریع دنیا را همواره رتبه بندی نموده است. البته ادعا نمیشود این فهرست کاملا بی ایراد است اما بهترین از سرعت کامپیوتر را در هر زمان دارد. سریع ترین سوپرکامپیوتر فعلی Roadrunner ساخت IBM در25 می 2008 سریع ترین کامپیوتری است که با آمار پردازش پایسته برابر 1.7 petaflop کار میکرد. و در بین ۵۰۰ ابررایانهٔ جهان اولین رایانهای است که موفق به رسیدن به سرعت 1.0 petaflof شد. IBM این ابررایانه را برای وزارت نیرو ایالات متحده آمریکا و وزارت امنیت اتمی ایالات متحده آمریکا طراحی کرده است. این رایانه طرحی آمیخته از 12,960 عدد پردازنده IBM PowerXCell 8i و 6,480 عدد پردازندهٔ 2 هستهای AMD Opteron میباشد. سیستم عامل این ابررایانه متشکل از Red Hat Enterprise Linux و Fedora میباشد. این ابررایانه فضایی به مساحت ۶۰۰۰ فوت مربع یعنی در حدود 560 متر مربع را اشغال کرده است و در سال 2008 آغاز به کار کرده است. وزارت نیرو ایالات متحده آمریکا قصد استفاده از این ابررایانه برای شبیهسازی وضعیت بمب های اتمی در برابر گذشت زمان برای بررسی وضعیت سلامت زرادخانه های اتمی خود را دارد. [ویرایش] ابر شبه محاسبه (کازی سوپر کامپیوتینگ quasi super computing) برخی انواع محاسبات توزیع شدهٔ مقیاس وسیع برای مسایل بسیار موازی سازی شده را میتوان اوج ابرمحاسبهٔ دسته بندی شده نامید. مثلا پلتفرم BOINC (که میزبان تعدادی پروژهٔ محاسبهٔ توزیع شده هستند) در بیست و هفتم مارس سال 2007 از طریق 1797000 کامپیوتر اضافه روی شبکه بالای 530.7 ترافلاپ سرعت عملکرد به ثبت رساند. سریع ترین پروژه بود SETI@home که با 1390000 کامپیوتر اضافه 276.3 ترافلاپ کار میکرد. یک پروژهٔ توزیع شدهٔ دیگر Folding@home بود که در اواخر سپتامبر 2007 قدرت عملکرد برابر 1.3 پتافلاپ گزارش داد. مشتریانی که از پلی استیشن استفاده میکنند از توان محاسبهٔ بالا 1 پتافلاپ استفاده میکنند. تحقیق Mersenne Prime توزیع شدهٔ GIMP تا اکتبر 2007 قدرت برابر 23 ترافلاپ به ثبت رسانده اند. سیستم موتور جستجوی گوگل با 126 تا 316 ترافلاپ احتمالا سریع ترین باشد. تحقیق و توسعه در نهم سپتامبر سال 2006 دفتر مدیریت امنیت هستهای ملی انرژی آمریکا (NNSA) IBM را برای طراحی و ساخت اولین سوپرکامپیوتر دنیا انتخاب کرد. سیستمی که برای تولید ماشینی پردازندهٔ موتور پنهای باند سلولی (cell BE) ماشینی با توان پایستهٔ یک پتافلاپ یا یک هزار تریلیون محاسبه در ثانیه بسازد. پروژهٔ دیگری که IBM به آن مشغول است ساخت Cyclops64 است که قرار است روی یک تراشه یک سوپرکامپیوتر نصب کند. دکتر کارمارکار در هند پروژهای را برای ساخت سوپرکامپیوتر یک پتافلاپی رهبری میکند. CDAC هم در حال ساخت رهبری میکندی است که تا سال 2010 بتواند به یک پتافلاپ برسد. NSF هم پروژهای بیست میلیون دلاری برای ساخت یک سوپرکامپیوتر یک پتافلاپی در دست دارد. NCSA هم در دانشگاه ایلینویز اوربانا شامپاین مشغول چنین پروژهای است و برآورد میشود تا سال 2011 آن را تکمیل کند. جدول زمانی سوپرکامپیوترها این جا جدولی از سریع ترین سوپرکامپیوترهای رکورددار همه منظورهٔ موجود در دنیا با سال کسب رکوردشان را می بینید. منبع عناوینی که سال ثبتشان قبل از سال 1993 است مختلف است اما برای عناوین بعد از سال 1993 از فهرست پانصد کامپیوتر برتر دنیا استفاده کرده ایم. سرویس اخبار خارجی ایتنا - شرکت IBM بزرگترین سیستم HPC که تاکنون ساخته شده است را با قابلیت بوت دوگانه ویندوز و لینوکس برای استفاده کنسرسیومی شامل گروهی از محققین و دانشگاهیان سوئدی ایجاد نمود. این شرکت که همواره به دنبال ثبت رکورد در زمینه فعالیتهای خود میباشد امروز (سهشنبه) از این سیستم جدید blade که ظاهراً مجهز به 5376 پردازنده Intel Xeon quad-core میباشد رونمائی نمود. نشریه Computer World ادعا نمود که این سیستم قادر است تا به سرعت خیرهکننده 46 ترافلاپ بر روی نسخه بتای Windows HPC Server 2008 برسد و در این سرعت هر یک از پردازندهها با صرف 50 وات توان در فرکانس 2.5 گیگاهرتز کار میکنند. مطلبی که بیش از هر چیز دیگر در ارتباط با این سیستم جلب نظر مینماید این است که این سوپرکامپیوتر برخلاف 95 درصد از تمام سیستمهای HPC پیشین جهان که از سیستمعامل لینوکس استفاده میکنند، بر پایه ویندوز طراحی شده است. به نظر میرسد مایکروسافت که مدتهاست به انتظار فرصت مناسبی برای تفوق بر رقبای خود در حوزه کامپیوترهای HPCنشسته اینک موقعیت دلخواه خود را بدست آورده است. این کامپیوتر که اینک در دانشگاه Umea University واقع در 680 کیاومتری شمال استکهلم مستقر گردیده یکی از 50 ماشین پرسرعت دنیاست که در حال حاضر وجود دارند. *** ریزتراشه، با Cray سازنده سوپر کامپیوتر قرارداد بست تبــليغـــات ارسال SMS در ویندوز! ارسال پیامک تکی/گروهی دریافت پیامک با تفکیک نام و گروه سیستم زمانبندی اتوماتیک ارسال SMS همگی در نرم افزار KeyanaSMS نسخه تجاری (مقیم در TrayBar ویندوز) حتما با ما تماس بگیرید: 8455355-0511 (10 خط) داخلی 102 یک شنبه,11 ارديبهشت 1387 (تعداد دفعات خوانده شده:1273) به گزارش بخش خبر شبکه فن آوری اطلاعات ایران از ITnews.com شرکت Intel و Cray یک توافق چند ساله برای ساخت نسل بعدی کامپیوترهای سرعت بالا با قابلیت پردازش پتا مقیاس (Petaflops) –پردازش کادریلیون دستورالعمل ماشین در ثانیه – یا قدرتی دو برابر قدرت سوپرکامپیوترهای سریع فعلی جهان انجام دادند. Cray پیشتاز سوپر کامپیوتر جهان، که سه تا از 10 ماشین قدرتمند جهان را تهیه می کند، در نظر دارد که در ساخت های آینده اش از پردازنده های Intel استفاده کند. Cray سابقا به AMD و تراشه های مخصوص به خود تکیه داشت.Cray همچنین در نظر دارد که اولین ماشین پتا مقیاس خودر را در اواخر 2008 در آزمایشگاه ملی Oak Ridge ارائه کند. Intel که در توده بازار ریزپردازنده های کامپیوترهای شخصی قدرت را در درست دارد، در سالهای اخیر، در جهت تمرکز بر تراشه هایی که پیچیده ترین اعمال محاسباتی را انجام می دهند، رشد یافته است. همکاری با Cray به Intel کمک می کند تا رخنه های موجود در هدف تاریخی اش، تسخیر کردن بخش ممتاز بازار، را پر کند. در حال حاضر تراشه های Intel بر سه تا از پنج سوپرکامپیوتر برتر جهان سلطه دارند. به گفته مدیران اجرایی Intel و Cray آنها طرح مولفه هایی مانند، پردازش چند هسته ای و تکنولوژیهای اتصال داخلی پیشرفته که سوپر کامپیوترها را قادر می سازد سرانجام چندین پتا مقیاس داده را در هر ثانیه پردازش کنند، را در آینده مورد کاوش قرار خواهند داد. همچنین Intel و Cray اعلام کردند همکاری آنها در جهت توسعه سیستم هایی که به حل مسائل پیچیده علمی، مهندسی و انسانی کمک می کند، سوق دارد. سرویس اخبار خارجی ایتنا - در حالی که کمتر از یک هفته از آغاز به کار سوپرکامپیوتر جدید Roadrunner در آزمایشگاه Los Alamos میگذرد این دستگاه توانست در هنگام تحلیل فرایندهای «فوق پیچیده» در حوزه عصبشناسی از سوی محققین به رکوردی تازه در زمینه سرعت محاسباتی دست پیدا کند. [Only registered and activated users can see links] این سوپرکامپیوتر که با سرعتی در مقیاس «پتا-فلاپ» کار میکند مجهز به پردازندههای Cell میباشد که در کنسول بازی PlayStation3 شرکت سونی بکار گرفته شده است. Roadrunner که از سیستمعامل لینوکس استفاده میکند قادر است در هر ثانیه ده به توان پانزده محاسبه انجام دهد. محققین آزمایشگاه Los Alamos به همراه مهندسین بخش تحقیقات شرکت IBM برای آزمايش این سوپرکامپیوتر از سه دسته کد محاسباتی متفاوت استفاده کردند. یکی از این کدها PetaVision نام دارد. وظیفه PetaVision مدلسازی سیستم بینائی انسان بوده و از کارکرد بیش از میلیاردها عصب بینائی و سیناپس مغز انسان تقلید مینماید. دانشمندان توانستند با استفاده از ترکیب Roadrunner و PetaVision به یک رکورد کارآيی محاسباتی جدید به میزان 1.144 پتافلاپ در ثانیه برسند. منبع:ایتنا سریعترین سوپرکامپیوتر جهان به بالاترین سرعت خود دست پیدا کرد سرویس اخبار خارجی ایتنا - در حالی که کمتر از یک هفته از آغاز به کار سوپرکامپیوتر جدید Roadrunner در آزمایشگاه Los Alamos میگذرد این دستگاه توانست در هنگام تحلیل فرایندهای «فوق پیچیده» در حوزه عصبشناسی از سوی محققین به رکوردی تازه در زمینه سرعت محاسباتی دست پیدا کند. این سوپرکامپیوتر که با سرعتی در مقیاس «پتا-فلاپ» کار میکند مجهز به پردازندههای Cell میباشد که در کنسول بازی PlayStation3 شرکت سونی بکار گرفته شده است. Roadrunner که از سیستمعامل لینوکس استفاده میکند قادر است در هر ثانیه ده به توان پانزده محاسبه انجام دهد. محققین آزمایشگاه Los Alamos به همراه مهندسین بخش تحقیقات شرکت IBM برای آزمايش این سوپرکامپیوتر از سه دسته کد محاسباتی متفاوت استفاده کردند. یکی از این کدها PetaVision نام دارد. وظیفه PetaVision مدلسازی سیستم بینائی انسان بوده و از کارکرد بیش از میلیاردها عصب بینائی و سیناپس مغز انسان تقلید مینماید. دانشمندان توانستند با استفاده از ترکیب Roadrunner و PetaVision به یک رکورد کارآيی محاسباتی جدید به میزان 1.144 پتافلاپ در ثانیه برسند. منبع:ایتنا |
علم وهنر لازم وملزوم یکدیگر اند وخوشابه آنانی که از این دو گوهر ناب دارا اند.پروردگار توانا برای بنده گان دلخواه خود بنابر لیاقت وظرفیت شان این نعمات را بخشيده است شماری را به زیور علم آراسته وعده ای را به گوهر هنر تزئین کرده است.علم وهنر مکمل یکدیگر اند به این معنی که اگر عالمی.علم دارد،اما هنر افادۀ آنرا به دیگران ندارد،یعنی اندوخته هایش را به شیوۀ درست وهنر مندانه درخدمت مردم قرار داده نمیتواند،به نهالی میماند که قد برافراشته ولی میوه نمیدهد ومثمر واقع نمیشود.
علم آفتاب است وهنر روشنایی آن،علم تخمی است که کشت میگردد وهنر فرآوردۀ آن است که درومیشود،علم زیر بنايیست که هنرش آسمان خراش میسازد.
وشعر هنری است، برتر ازسخن که الهامش درنهاد شاعر جان میگیرد.
برای شاعر حالتی دست میدهد که درنتیجۀ آن بااشیای ماورای خود رابطه ذهنی پیدا میکند،ازینرو شعر را احساس شور انگیز،پاک وپرتصویر دانسته اند.
شعر بازتاب حوادث ورخداد های زنده گی وبازتابگر واقعیت ها است،شعر یک واقعۀ ناگهانی است که ازسکوت بیرون می آید وبه سکوت برمی گردد.چنانچه هیچکس نمیتواند شعر یک شاعر را ادامه دهد.شعر جاودانه گی یافتن استنباط احساس انسان است از یک لحظۀ اززمان گذرا.
روشن است که میان زبان روزمره گفتار،وزبان شعر تفاوتی موجود است که این تفاوت هنر را از غیر هنر تفکیک مینماید.شعر سفری است به سرزمینهای ناشناخته.
شعر،گل سرخ نیست بل عطرآن است آسمان نيست بل درخشش ستاره گان آن است دريانيست بل خروش امواج بیکران آن است.آفتاب نیست مگر حرارت آن سوزنده ترازآفتاب است.
دنیایی است که انتهاندارد.دردی را به انسان میدهد که درمان پذیر نباشد.زیرا شاعر را زبانیست برتر از دیگران ودید او نیز برتر ازدید دیگران است.
شاعر درازی شب را میداند،سیاهی شب رامیبیند.درحالیکه دیگران از احساس چنین حالاتی غافل اند.دنیای شاعر دنیایی است غیر از جهان محسوس،دنیایی آرمانی وگاهی هم ناشناس،اما باتوجه به این که شاعر دربرابر اجتماع خود تعهدی داشته باشد كه زنده گی واقعی،دنیای شناخته شده ومحسوس را پذیرفته با آن ارتباط تنگاتنگ وناگسستنی دارد،درغیرآن شعر وی تنها مورد پسندوتأیید شمار محدودی خواهد بود،که دردنیای خیال ورویا زیسته با جهان پیرامون خویش پیوندی ندارند.
شاعری گفته است:"شعر دراصل خویش به دریای عواطف انسانی همانند است.ازگذشته های دور سرچشمه گرفته،به مارسیده واز ما به آینده ها میرسد،بااین تفاوت که درمسیر راه خویش با گذشت زمان،شرایط وحوادث گوناگون،رنگ های مختلف را گرفته تغییر درآن به میان می آید وتأثیرات نو وجدیدی را میپذیرد."
شعر صدای روح وبازتاب نوسانات لطیفی است که درنهاد آدمی سیرشته شده است.آدم هنرمند،آدم صاحبدل،آدمی که زبان موجودات را میفهمد،باناله ها،شکوه ها،غمها،شادیها،بافعل وانفعالات روان وتأثرات همه آشناست وازجهان بی انتها ومبهم روح آدمی،میتواند زمزمه ها و رازهای گنگ وپوشیده را بازتاب دهد.
زیبای هارا از سرشت کاینات وازطبیعت آدمی میگیرد تا شعری پدیدآرد وبه ما ارمغان دهد.
واما...درفرجام زیباترین ومهمترین تعریف شعر را از خداوند گاربلخ مولاناجلال الدین محمد بلخی رومی می نگارم؛که فرموده است:
"خون چومی جوشد،منش از شعر رنگی میدهد"
درواقعیت امر شعر چیزی نیست جز ازرنگ خون سراينده اش،وبه هراندازه ای که این جوشش صمیمانه،صادقانه،وهنرمندانه باشد،به همان پیمانه قابل پذیرش واقع شده وماندگار خواهد بود.مشروط براینکه ظرافت هایی را که ازلازمه های شعر بودن است نیز درخود نهفته باشد.چاه كن درچاه
بود نبود يك كل بود. كل دو برادر داشت و بسيار باي بود. دو برادر اندر كل، گفتند: كل را ميكشيم و تمام چيزهاي كل را ميگريم. كل فهميد، شب خود را در بين تندر كه در داخل كلبه اش بود، پنهان كرد. برادرانش كلبه را در دادن و گفتن: برو كل خو مرد. صبح وقت كل خاكسترهاي كلبه را جمع ميكرد، برادرهاي كل ديده بسيار جگر خون شده گفتن: كل، كلبه در گرفت تو نسوختي ؟كل گفت: ني من نسوختم. كل تمام خاكسترهاي خانه اش را در دو جوال جمع كرد و در پشت هر دو جوال يك، يك دانه طلا را بند كرد.
كل رفت و رفت تا كه دم رويش يك دريا آمد. ديد كه يك پيره زن همراه نواسه اش، در پيش دريا نشسته و تير شده نميتوانند. پيره زن كل را گفت: همين نواسة مرا از دريا تير كن. كل گفت:
ني جوالهاي من پر از طلا است. نواسه ات بادي را رهانكند كه همه طلا مرا خاكستر كند. پيره زن گفت اگر طلاهاي ترا خاكستر كرد، من دو جوال طلا براي تو ميدهم. كل نواسه پيره زن را در سر خر بالا كرد در نصف دريا كه رسيد كل خرش را همراه چوب زد و خر باد را رها كرد. كل براي پيره زن گفت: نگفتم كه نواسه ات بادي را رها ميكند؟ پيره زن گفت:
من دو جوال طلا ترا ميدهم. كل جوال خاكسترها را خالي كرده، طلا پر كردو دو باره پيش برادرهايش آمد. آنها گفتن: اينقدر طلا را از كجا كردي ؟كل گفت:
دو جوال خاكستر خانه را بردم به طلا برابر فروختم. برادرهاي احمق كل خانه شان را سوزانده، خاكسترش را در جوال جمع كرده، در قشلاق اول رفته گفتند: خاكستر كه ميخرد؟ نفرها پرسان كردند: خاكستر ؟برادرها گفتن خاكستر خانه چند طلا برابر.
همگي مردم قشلاق آنها را كشيدن. در قشلاق دوم باز براي مردم گفتن: كه خاكستر خانه ميخرد به طلا برابر؟ مردم قشلاق آنها را زده كشيدند. برادرهاي كل بسيار قهر شده گفتن:
كل را بايد بكشيم. كل را پيش كردند كه در دم روي كل، يك چوپان آمد. كل براي چوپان گفت: پادشاه مرده، وزيرانش مرا پيش ميكنند كه پادشاه شو، من قبول نميكنم. بيا كالايت را براي من بده و من براي تو ميدهم، تو عوض من پادشاه شو و من چوپان. چوپان بي عقل قبول ميكند. برادرهاي كل كه ميآيند، چوپان را ميكشند و خوشحال شده ميروند.
شام ميشود كل يك رمه گوسفند را گرفته ميآيد. برادرهايش ميگويند: ما ترا در دريا انداختيم، تو نمردي ؟كل ميگويد:
ني در بين آب اينقدر گوسفند بود كه بي اندازه. من يك نفر بودم اينقدر كشيدم. اگر شما هم ميبوديد، خدام چقدر ميكشيديم. باز برادرهاي احمق، كل باور كرده ميگويند:
بريم بار ديگر هم گوسفند بگريم. هر دو برادر، همراه كل و گوسفندان ميروند. كل گوسفندان را در بغل دريا براي آب دادن ايستاد ميكند و خودش پيش برادرهايش ميآيد و ميگويد:
بيبين چقدر گوسفند است؟ عكس گوسفندان خو، در آب است، آنها نميفهمند. برادر كلاني كل ميگويد: من اول خود را مياندازم، اگر زياد بود ترا بيا ميگويم. برادر كلاني كه در حالت غرق شدن ميشود، دستك ميزند برادر دوميفكر ميكند كه البته مرا بيا ميگويد و او هم خود را مياندازد، هر دوي برادرهاي كل غرق ميشوند و كل خوش و خوشحال زندگي ميكند. پس معلوم ميشود كه چاه كن در چاه است.
آهو جادويي
بود نبود يك پادشاه بود. پادشاه يك بچه داشت كه او را بسيار دوست داشت. بچه را به مكتب روان كرد، بلاخره مكتب را هم خلاص كرد. براي بچه اش يك معلم تير انداز گرفت، بلاخره بچه پادشاه يك تير انداز ماهر شد. يك روز نفرهاي پادشاه ده شكار ميروند، بسيار از پادشاه خواهش ميكنند كه بچه اش را اجازه بدهد كه همراه شان برود.
پادشاه چون يك پسر داشت، همراه با نفرهايش اجازه داد تا برود. آنها ميروند و ميروند، بلاخره در يك دشت ميرسند كه از دور يك آهو معلوم ميشود. شهزاده براي نفرهايش ميگويد:
همان آهو اگر از پيش هر كس تير شد، بايد به تنهايي او را شكار كند. آهو از پهلوي شهزاده تير ميشود. شهزاده همگي نفرهايش را ميگويد:
شما برويد و من خودم آهو را شكار ميكنم. نفرهاي پادشاه ميگويند كه اگر ما برويم ما را پادشاه ميكشد، ما خانه نميرويم تو هم همراه ما برو. شهزاده قبول نميكند كه مه در گپ خود ايستاده هستم و اگر آهو از پيش شما هم تير ميشد من شما را به تنهايي روان ميكردم. نفرهاي پادشاه ميروند و شهزاده به دنبال آهو روان ميشود كه شب ميشه و آهو از نظر شهزاده غيب ميشود. صبح وقت باز شهزاده از خواب ميخيزد و ميرود و ميرود كه از دور يك حويلي نمايان ميشود. شهزاده ميرود و در نزديك حويلي كه ميرسد دروازه را وا ميكند و در زير يك درخت خواب ميكند. از خواب ميخيزه كه يك حوض در روي حويلي است و در داخل حوض يك ماهي بسيار مقبول است. همه رنگهاي ماهي عين رنگهاي آهو است. شهزاده حيران ميماند كه در همين وقت صاحب حويلي كه يك سوداگر است، داخل ميشود. شهزاده ايستاده شده سلام ميدهد. سوداگر پرسان ميكند:
چرا تو در اين دشت آمدي؟ شهزاده تمام قصه را براي سوداگر ميكند. سوداگر ميگويد: آن آهو كه تو ديده بودي، دختر من است. باز شهزاده از سوداگر پرسان ميكند: اگر از شما يك سوال بكنم خفه نميشويد؟ سوداگر ميگويد: چرا. شهزاده پرسان ميكند:
شما چطور به اينجا خانه گرفتيد كه فقط يك دشت است و خلاص. نه بازار و نه يك آدم؟ سوداگر قصه ميكند كه يك روز بازار رفتم براي خريد كردن كه يك زن پيدا شد و گفت همين پندكي را بگير، هر آرزو و مقصدي داشته باشي اجرا ميشود. من از پيش پيره زن خريدم وقتيكه خانه آمده او را باز كردم كه يك پيراهن و يك دختر بسيار زيبا بود، بنام ستاره بانو. دختر شاهنشاه روم كه بسيار زيبا و قشنگ است. خواستم بروم و او را بخود بگيرم. آمدم كه در اين دشت با يك پري سر خوردم و او گفت:
او دختر پادشاه است، بسيار شرطها دارد. من هم يك پري هستم، همراي من ازدواج كن. من اين پري را گرفتم و حالا هم در آرزوي او هستم كه بايد او را پيدا كنم. دختر من هم كه از آدم ذات و پري است، خود را آهو و ماهي ميسازد. او آدم ذات است، گپهاي شما را كه شنيده، از پهلوي تو شهزاده تير شده، در همين وقت دختر سوداگر چاي را گرفته داخل خانه ميشود كه بسيار زيباست. و شهزاده از سوداگر بسيار خواهش ميكند كه بايد عكس ستاره بانو را به او نشان دهد. سوداگر هر قدر كه ميگويد او بسيار مقبول است او را ديده نميتواني. شهزاده قبول نميكند و ميگويد من بايد او را ببينم. وقتيكه سوداگر ستاره با تو را به او نشان ميدهد، شهزاده ضعف ميكند و باز كه هوشيار ميشود، باز عكس را ميببند و دو باره ضعف ميكند. سوداگر بسيار پشيمان ميشود كه چرا عكس را به او نشان دادم كه او ميرود و دختر من را نميگيرد. باز سوداگر ميگويد:
تو هم از اين تير شو و دختر من را بگير. سوداگر هم بسيار باي و با دولت است، دو باغ دارد كه يكي اش بسته از طلا و از نقره است. شهزاده را ميبرد وقتي كه شهزاده ميبيند حيران ميماند. وقتيكه روي سوداگر ديگر طرف ميشود، ميخواهد سيبها را بكند. او از طلا ساخته شده بود.
يك باغ ديگر داشت كه هر آن شي ميوه در او بود، سوداگر فوراً كنيزهايش را روان ميكند و در سبد، ميوهها را در شتر ميآرد. اما بچه باز براي سوداگر ميگويد:
ني من بايد او را پيدا كنم و شهزاده راة سفر را پيش ميگيرد ميرود و ميرود باز در يك دشت ديگر ميرسد. هميشهزاده يك سگك هم دارد. سگ را در درخت بسته و خودش در بالاي درخت خواب ميكند كه در همين وقت سه دانه ديو كه هر سه شان برادر هستند، در زير درخت ميشينن. پدر شان مرده و از پدر يك دانه تشت، يك عصا و يك كلاه و تير كمان مانده است. در تقسيم كردنش ديوها جور نميآيند، بخاطر يكه چهار چيز است و سه نفر هستند. برادر كلاني شان ميگويد: كاشكي يك آدم ذات در بين ما ميبود كه همين را براي ما تقسيم ميكرد. اين را ميگويد و خواب ميكند كه ميبيند در سر درخت يك شهزاده نشسته.
ميگويد انس هستي، جنس هستي، آدم خاكي هستي، پايين شو. شهزاده ميگويد: نه انس هستم و نه جنس و يك آدم خاكي هستم، به شرطي پايين ميشوم كه براي من ضرر نرسانيد. ديوها قبول ميكنند و ميگويند: اينها را براي ما برابر تقسيم كو. شهزاده ميگويد:
چندان چيزي نيست كه شما جنگ كنيد. برادر كلاني ميگويد: اينها همگي اش جا دو گري است. ميگويد اگر كلاه را در سر كنيد، هيچ كسي شما را نميبيند و اگر عصا و كلاه را باني بسيار يك آدم غريب هستي و اگر تشت را آب پر كني بخوايي ميتواني بد رنگ شوي و يا مقبول شوي، ميتواني مثل يك آدم خود را بسازي و تيرها را در هر جاي كه بخوايي بزني، در همان جا ميرود. شهزاده ميگه:
مه يك تير ميزنم، هر كسي كه تير اول را آورد، او خوش كرده يك چيز را بگيرد. كسيكه تير دوم را آورد، چيز دوم را بگيرد و باقي مانده از آدم سوم. ديوها قبول ميكنند شهزاده تير اول را ده كمان ميمانه و ميگه: آن قدر دور بروي كه بي اندازه. تير اول را كه زد هر سه ديوها از پشت تير رفتن و شهزاده همگي چيزهاي ديو را گرفته رفت و رفت بلاخره در شهر روم رسيد. كلاه را در سر و عصا را در دست گرفت و رفت در يك كافي نشت. چند روز تير شد. يك روز از صاحب هوتل پرسان كرد:
خانه ستاره با نو دختر شاهنشاه در كجاست ؟صاحب هوتل گفت: در پشت همين هوتل است. همان قصر سفيد خانه اش ميباشد. شهزاده تشت و تيرها را گرفته ميرود صاحب هوتل ميگويد: ستاره بانو يك شرط دارد:
ميگويد هر كسي كه در يك شب مرا به خنده و يا گپ آورد من با او ازدواج ميكنم. شهزاده تا نصف شب هر قدر چل و نيرنگ ميكند هيچ گپ و خنده از ستاره بانو نميبرايد. بلاخره شهزاده خواب ميكند. كسيكه ستاره بانو را به خنده نميآورد، صبح سر آن مرد را كنده در ديوال بند ميكرد. ستاره بانو ميبيند كه شهزاده خواب رفته كنيزهايش را ميگه: من را بكشيد كه گشنه مانده ام. وقتيكه ستاره بانو نان خوردن ميرود، شهزاده كلاه را در سرش ميماند و ميرود از پشت ستاره بانو. چون وي راكسي نميبيند، نان را همراه او ميخورد كه در همين وقت كنسرت ميشود ستاره بانو ميگويد: بريم يك دقيقه ره كنسرت. وقتيكه اينها ميروند، هر قدر ستاره بانو را ميگن بيا رقص كن، ني ميگويد و بعد رفته خواب ميكند. شهزاده تشت را پر از آب ميكند و ميگه:
مرا مانند ستاره بانو بكن و به همين قسم ميشه. وقتي كه به كنسرت ميره، همگي ميگه حالا كه دو باره آمدي بيا رقص كن. شهزاده در ميدان بر آمده رقص ميكند. صبح وقت پيش از آنكه ستاره بانو اتاق برود، شهزاده كلاه و عصا را گرفته داخل اتاق ميشود و خود را در خواب ميزند. يك دفعه خود را تكان داده ميخيزد و ميگويد:
من ديدم كه امشب ستاره بانو به كنسرت رفته و رقص كرد. يك دفعه ستاره بانو ميگويد: تو از كجا فهميدي ؟شهزاده با صداي بلند خنديده و ميگويد: شرط را بردم. ستاره بانو در دل خود ميگويد: من اين قدر شهزادهها را كشتم و حالا اين گدايگر را بگيرم. احوال به پادشاه ميرسد. پادشاه شهزاده را ميخواهد و از گپهايش ميفهمد كه اين يك آدم فهميده است و شهزاده را ميگويد:
واقعيت را براي من بگو كه از كجا آمدي؟ كي هستي ؟و چطور فهميدي كه من دختر دارم؟ شهزاده تمام قصهها را براي پادشاه ميكند. پادشاه بسيار خوش ميشود. شهزاده كلاه و عصا خود را ميكشد كه واقعاً بسيار مقبول است، ستاره بانو هم كه ميبيند از انگشتر دست شهزاده ميفهمد كه واقعاً يك شهزاده است. پادشاه دخترش را ميدهد هفت شبانه روز عروسي ميكند. بعد از عروسي شهزاده پيش پادشاه ميرود و ميگويد: پدرم يك بچه داشت مرا بسيار خوب ميديد حالا اگر تو اجازه بدهي من همراه ستاره بانو ميروم. پدر ستاره بانو شهزاده، را دعا ميدهد براي داماد خود هفتاد جوال طلا و هفتاد جوال نقره ميدهد. اينها ميروند وقتيكه در شهر خود شان ميرسند، همگي نزد پادشاه ميآيند و ميگويند شيريني بده كه شهزاده آمده است اما پدرش باور نميكند. پادشاه كه بسيار پسرش را دوست داشت، در اين مدت چشمهايش كور شده بود، وقتيكه شهزاده با همسرش در خانه داخل ميشوند دفعتاً چشمهاي پدرش باز ميشود بسيار خوش ميشوندو باز پدرش هفت شبانه روز عروسي ميكند و تاج خودش را به سر پسرش ميماند و اورا جا نشين خود تعين ميكند و خوش و خندان به زندگي ادامه ميدهند. پايان
جمع آورنده: دکتور شمس الحق آریان فر
علت سفيدي شدن موي و پيري
بود نبود يك شيخ بود و اين شيخ يك بچه داشت. بچة شيخ بسيار صداقت كار و پرهيزگار بود. روزي بچة شيخ در لب جوي ميخواست طهارت كند كه يك دانه سيب در مابين جوي به آب روان بود. بچه شيخ سيب را گرفته خورد و بعداً به يادش آمد كه شايد سيب از كدام باغي در بين جوي آب آمده باشد و نزدش سوال خلق شد كه برود از صاحب باغ، بخشش بخواهد.
نزد باغبان رفت و از وي بخشش خواست اما باغبان در جواب گفت: من صاحب باغ نيستم، صاحبان باغ سه برادران هستند. باغبان گفت من خانه پسري خوردي را ديده ام، براي بچه شيخ نشاني گفت و بچه شيخ آنرا پيدا نمود. ديد كه سر و ريش وي مثل پخته سفيد است. براي آن شخص قصه سيب را كرد و از او بخشش خواست. برادري خوردي گفت: من سهم خود را براي تو بخشش كردم حالا برو نزد برادر دوم من كه او سهم خود را ميبخشد يا نه. باز بچه شيخ بعد از جستجو، برادر دوم را پيدا كرد.
ديد كه يك مرد نوراني موهايش ماش و برنج و قصه سيب را بر وي حكايه نمود و گفت برادر خوردي شما سهم خور را به من بخشيد، اينك شما لطف نموده مرا بخشش كنيد. برادر دوم نيز مانند برادر اول سهم خود را بخشيد و براي او گفت:
اينك نزد برادر كلان ما برو بچه شيخ نزد برادر سوميآمد. ديد كه يك مرد نوراني، ريش و موهايش سياه است و چهرة تر و تازه دارد. نزد بچة شيخ سوال خلق شد كه چرا برادر خوردي پير تر و برادر دوم نيز پير و برادر سوميكه برادر كلاني شان بود، جوان است؟ از همه اول تر قصة سيب را براي آن شخص نمود كه برادر خوردي و برادر دوميشما سهمهاي خود را براي من بخشيدند اينك من نزد شما آمده ام تا شما هم سهم خود را براي من ببخشيد.
آن مرد با ديدن بچه شيخ كه خيلي صداقت كار و پرهيزگار بود، خوشحال ميشود و نزد خود ميگويد: اين لياقت دختر من را دارد، من چنين كس را از خداوند (ج) ميخواستم. بعد ميگويد:
من يك شرط دارم. بچه شيخ ميگويد: بگوئيد كه شرط شما چيست؟ برادر سوميميگويد:
من يك دختر شل، كور و گنگ دارم اگر به زني خود قبول ميكني، ترا ميبخشم. بچة شيخ يك شب مهلت ميخواهد كه بايد نزد خود فكر كند. برادر كلاني قبول ميكند. بچة شيخ همه اين رنجها و زحمتها را قبول نموده ميگويد: رنج دنيا ميگذرد، اما عذاب آخرت مشكل است. فردا كه ميشود، نزد مرد نوراني رفته ميگويد:
من قبول دارم و مرد دخترش را همراه بچة شيخ عروسي ميكند. شب فرا ميرسد و بچه جگر خون در اتاق خود نشسته بود كه يك دختر مقبول مانند ماه، داخل اتاق ميشود و بچه فكر ميكند كه شايد كسي ديگري باشد. لحظهها ميگذرد، بچه حرفي نميزند و بلاخره دختر فكر ميكند كه شايد بچه قبول نكرده باشد و از او ميپرسد:
آيا من قبول خواست تو نيستم؟ بچه سرش را بلند نموده ميگويد: پدرت گفته بود كه دختر كور، گنگ و شل است. دختر ميخندد و در جواب شوهرش ميگويد: تو هنوز هم نه فهميدي كور به معني اينكه: من تا هنوز مرد نامحرم را نديده ام ؛گنگ به معني اينكه من تا هنوز با مرد نا محرم حرف نزده ام و صداي مرا تا هنوز كسي نشنيده است؛ شل به معني اينكه من تا هنوز جاي نرفته ام، تا هنوز به كسي چيزي نداده ام، از اين سبب دست و پاي من شل است. از شنيدن اين حرفها، بچه بسيار خوشحال شده به دل و جان، خانمش را قبول ميكند و باز هم سوال نزدش خلق شده بود كه چرا برادر كلان جوان و برادر خوردي پير است. از خسرش ميپرسد. خسرش در جواب ميگويد: اينك ببين كه من به چه شكل زندگي ميكنم. خانمش را صدا ميكند و ميگويد:
در بالاي خانه، تربوز است بياور. خانمش تربوز را ميآورد و شوهرش ميگويد: اين را ببر و تربوز ديگر را بياور، خانمش باز ميرود و باز همان تر بوز را ميآورد. شوهرش هفت مرتبه اين كار را تكرار ميكند، اما خانمش بدون اين كه حرفي بزند بالا ميرود و دو باره همين تربوز را ميآورد، بخاطر كه ديگر تربوز در بالا نيست. هر دفعه همين تربوز را ميآورد و شوهرش براي بچة شيخ ميگويد:
ببين يك مرتبه هم براي من نگفت كه تربوز يك تربوز است. از همين سبب من جوان مانده ام و برادر خوردي ام، خانمش بي اندازه جنجالي است و از برادر دوميام يك اندازه غالمغالي است و از همين سبب دو برادر خورد من زود پير شده اند. به همين علت سر سفيدي ايشان مربوط زنان شان است.
سوداگر
بود نبود يك سوداگر بود. اين سوداگر دو زن داشت و از هر دو زنش يك، يك دختر داشت. نام يك دختر زيبا و نام دختر ديگر تاجور بود. مادر زيبا مريض ميشود و مي ميرد. مادر اندر زيبا، بسيار سر زيبا ظلم ميكند. زيبا يك گاو زرد داشت. مادر اندر زيبا هر روز يك يك سبد پخته (پنبه)براي زيبا ميداد كه تار كرده بيارد و ميگفت:اگر تا شام تار كرده نياوردي، حق نان خوردن نداري.
زيبا هر روز ميرود و يك يك سبد پخته را تار، ميكند. يك روز گاو زرد زيبا، دلش به زيبا ميسوزد و براي زيبا ميگوي:
بيا من پخته را ميخورم و براي تو تار ميدهم، تو پيچانده ببر. زيبا گپ گاو خود را ميكند و هر روز، زود زود زيبا، پخته را تار ميكند و ميآورد. يك روز شمال ميشود و پخته را شمال ميبرد. زيبا از پشت پخته ميرود. پخته در دم روي يك غار ميايستد، زيبا ميبيند كه يك ديو در دم روي غار است. پيش ديو ميرود و سلام ميدهد. ديو ميگويد:
اگر سلام نميدادي، ترا ميخوردم. وبعد ميگويد:
چه كار داشتي كه اينجا آمدي؟ زيبا ميگويد:
پختة مرا شمال به اينجا آورد. ديو ميگويد:
اول برو خانة مرا جاروب بكن. زيبا ميرود، ميبيند كه در يك كنج خانه طلا و در يك كنج خانه الماس است. زيبا بسيار با صداقت و پاك دامن بود، خانه را جاروب ميكند و هيچ جواهرات را نميگيرد. وقتي خانه را جاروب كرد باز ديو ميگويد:
يك مشت گندم را پاك كن. ديو مقصدش براي پاك كردن نيست، بلكه ميبيند كه سر تيري ميكند يا نه. زيبا با صداقت گندم را پاك ميكند. ديو ميگويد:
برو در همان جا گاز است، برو گاز بخور. ديو ميبيند كه زيبا چيزي نه دزديده و از پيراهنش هيچ چيز نميافتد. زيبا پيش ديو ميآيد و ديو ميگويد:
وقتي آفتاب را ديدي، مثل آفتاب مقبول ميشوي و وقتي مهتاب را ديدي، مثل مهتاب مقبول ميشوي. زيبا روز به روز مقبول ميشود. مادر اندر زيبا بخيلي ميكند و به دخترش ميگويد:
برو توهم كار كن، مقبول ميشوي. تاجور هر روز پخته را رشته ميآورد. يك روز تاجور، پخته را رشته كردن ميبرد كه گاو زرد پخته را ميخورد و از دنبال گاو تار بر آمدن ميگيرد. تاجور تار را گرفته ميرود و به مادر خود ميگويد:
گاو زرد پختة زيبا را ميخورد و تار ميدهد. ازين خاطر زيبا اين قدر زود، زود پخته را رشته ميآورد. يك روز پختة تاجور را شمال ميبرد و پخته تاجور در پيش غار ديو ميرود، تاجور ميرود و به ديو سلام نميدهد. ديو ميگويد:
سلام ندادي اگر نه، ترا من ميخوردم. برو اول كارهاي من را بكن، من بعد پختة ترا ميدهم. تاجور ميرود كه خانه را جاروب بكند، ميبيند كه جواهرات در خانة ديو است. خانه را جاروب نميكند. جواهرات را گرفته، پنهان ميكند. ديو ميگويد:
برو يك مشت گندم را پاك بكن. تاجور سر تيري ميكند، ديو تاجور را ميگويد:
برو گاز بخور. تاجور كه گاز ميخورد، همه جواهرات ميريزد. پيش ديو ميآيد، ديو به وي ميگويد:
به طرف سياهي، نگه كني مثل ديگ سياه ميشوي؛ به طرف خر نگاه كني، مثل خر صدا ميكشي. تاجور به خانه ميآيد. مادر تاجور ميبيند كه در پيشاني تاجور يك دانه، بر آمده است. دختر ميگويد:
داكتر گفت، گاو زرد را بكشيد. زيبا پيش گاو زرد آمده به گاو ميگويد: گاو جان، گاو جان ترا ميكشند. گاو به زيبا ميگويد:
وقتيكه مرا كشتند، گوشتم را در دهن آنها، تلخ ميكنم و در دهن تو شيرين ميكنم. وقتيكه پوست مرا كسي در جانش كرد به جان او خله ميكنم؛ ليكن تو استخوان و پوست مرا دو باره به آخور گور كن. وقتيكه گاو را ميكشند در دهن آنها تلخ، مزه ميدهد. آنها ميبينند كه زيبا گوشت را خورده رايست. مادر اندر ميگويد:
بخاطر خورده رايست كه گاو است. زيبا ضايعه نشود گفته، استخوانهاي گاو زرد را ميگيرد. وقتيكه تاجور پوست گاو زرد را در جانش ميكند، به جان تاجور ميخلد. تاجور پوست را مياندازد و زيبا پوست گاو را گرفته، كتي استخوانها در آخور گور ميكند. يك روز خانة پادشاه عروسي ميشود، تاجور و مادرش به عروسي ميروند. مادر اندر به زيبا ميگويد:
ديگ كلان را از آب ديده، پر كن. زيبا در حالت گريه بودكه دروازه تك، تك ميشود. يك خيرات خور است. خيرات خور ميگويد: براي من خير بياور. زيبا ميگويد:
خود من در چه حالت، تو مرا ميگويي خير بياور. خيرات خور ميگويد: تو اول براي من خير بياور، من براي تو كار را آسان ميكنم. زيبا خير را ميآورد. خيرات خور ميگويد:
تو چه مشكل داري؟ زيبا همه گپ را قصه ميكند. خيرات خور ميگويد:
به يك سطل آب، يك مشت نمك بيانداز، «آب ديده» ميشود و تو عروسي برو. زيبا پيش خود ميگويد: يك بار استخوانهاي گاو را نديدم. زيبا رفته استخوانهاي گاو را ميبيند كه چقدر يك پيراهن و يك پيزار و يك دلدل زيبا است. زيبا لباسها را پوشيده، در سر دلدل سوارشده، خانة پادشاه ميرود. آنجا فكر ميكنند كه شايد ملكه كدام مملكت آمده است. زيبا را در بالاي خانه ميشانند. زيبا مادر اندر خود و تاجور را ميشناسد، اما آنها زيبا را نميشناسند. پادشاه به زيبا بسيار سالند، فرمايش ميدهد. وقتيكه زيبا ميخورد، پس ماندههايش را امر ميكند كه در پايان هر كسي است، براي آنها تقسيم كنند. وقتيكه نان را ميخوردند، در خانه نفر كم ميشود، مادر تاجور در يك پلاستيك برنجهاي روي دسترخوان را جمع ميكند. زيبا پرسان ميكند:
خاله جان اين برنجها را كجا ميبري؟ مادر تاجور ميگويد:
در خانه، من دو دانه مرغ دارم اين برنجها را براي آنها ميبرم. وقتيكه عروسي خلاص ميشود، زيبا از مادر اندر و خواهر اندر خودش زود تر ميبرايد و در سر دلدل ميشيند كه پيزار زيبايش در مابين دريا، ميافتد. زيبا از وارخطايي پيزار را نميگيرد و به خانه ميآيد. زود لباسهاي خود را ميكشد و به جايش ميماند و به سر ديگ گريه كردن ميگيرد. مادر اندرش ميآيد و خلتة برنجهاي روي دسترخوان را به سوي زيبا مياندازد. زيبا ديده بود كه برنج را از روي دسترخوان جمع كرده بود. وقتيكه مادرش خانه ميرود زيبا، برنج را كوچه مياندازد. تاجور به زيبا قصه ميكند:
امروز در عروسي يك ملكه آمده بود، ليكن چهرة او مثل چهرة تو بود. زيبا خنده ميكند و ميگويد:
بسيار مقبول بود؟ تاجور ميگويد:
بلي بسيار مقبول بود. روزي بچة پادشاه ميرود كه اسپش را آب بدهد كه اسپ آب نميخورد. شهزاده مابين آب را ميبيند كه در مابين آب، يك پيزار است. شهزاده پيزار راگرفته، به خانه ميآيد و به كنيزك خود ميدهد و ميگويد:
در پاي هر كس جور آمد، نميگويم كه پير است يا جوان است، من با همان كس، عروسي ميكنم. كنيزك ميبرد، پيزار را در پاي هر كس ميكند، يا تنگ است يا كلان. در تمام شهر، اين پيزار را ميبرد در پاي هيچ كس جور نيست. آخر يك زن ميگويد:
آنجا يك سوداگر است او دو دختر دارد.كنيزك پيزار را به خانة سوداگر ميبرد كه در پاي تاجور تنگ است و در پاي زيبا جور است. كنيزك ميبيند كه چقدر دختر زيبا و مقبول است. كنيزك پيش بچة پادشاه ميرود و ميگويد:
پيزار در پاي دختر زيبا و مقبول جور آمده است. روز عروسي زيبا ميشود. زيبا لباسهاي خود را ميكشد كه بپوشد. مادر تاجور به تاجور ميگويد: برو لباسهاي زيبا را بازي داده از پيشش بگير. تاجور پيش زيبا ميآيد، زيبا را زاري ميكند:
خواهركم يك پيراهن و پيزارت را به من بده، يك بار بپوشم زيبا دلش ميسوزد و يك بار به تاجور ميدهد، تاجور ميپوشد. مادر اندر زيبا را در تندر محكم ميكند. روز عروسي زيبا ميشود، مادر اندر لباسهاي زيبا را به تاجور ميپوشاند. شب عروسي مادر تاجور شهزاده را نگهميدارد. صبح وقت بر آمدن عروس و داماد كه ميشود، خروس زيبا سر تندر بر آمده صدا ميكند:
بي بي آفتاب در تندر، بي بي مهتاب در تندر. مادر اندر زيبا، تيز خروس را در دم پاي عروس و داماد، ميكشد. وقتي كه عروس و داماد در راه روان هستند، دلدل از خانه عروس تا خانة داماد ميگويد:
بي بي آفتاب من نيست، بي بي مهتاب من نيست. بچة پادشاه ميبيند كه دختر چقدر بد رنگ است. شهزاده پيش كنيزك ميرود و ميگويد:
تو گفتي كه اين دختر زيبا است، او خو يك دختر بد رنگ است. كنيزك ميگويد: نه اين دختر نبود. شهزاده ميپرسد:
همين دختر هم در خانه بود ؟كنيزك ميگويد: بلي. ليكن آن دختر را نداده، اين دختر را داده است. زيبا از خانه ميبر آيد، پيش يك سگ جوان ميرود و ميگويد:
بيا من را بخور. سگ ميگويد: حيف جواني تو نكرده است كه من ترا بخورم، من ترا نميخورم. زيبا هر قدر سگ را زاري ميكند، سگ نه، ميگويد. پيش هفت سگ ميرود وميگويد: من را بخور كه خون من نريزد، سگها گپ سگ اولي را ميگويند. آخر در دم روي زيبا، يك سگ پير پيدا ميشود. به سگ پير همان گپ را ميزند:
مرا بخور كه خون من نريزد. سگ پير كه زيبا را ميخورد، همگي خون زيبا به زمين ميريزد، در جاي خون بعد از چند روز، گل لاله ميبرآيد. روزي شهزاده به همين راه روان ميشود كه گل لاله در دم رويش پيدا ميشود. يك گل را ميكند و به كلاه خود ميماند. خانه كه ميآيد تاجور ميداند كه گل، گل خون زيباست. بچه اش را تاجور ياد ميدهد كه برو، گل را از سر پدرت گير. وقتي بچه اش ميآيد گل را نميدهد. تاجور از قصد آمده، گل را از كلاة شوهرش ميگيرد و به تندر مياندازد. كنيزك به تندر نان پخته ميكند. صبح وقت كنيزك خاكستر را جمع ميكند كه گل لاله در تندربه تبديل شده است. كنيزك تيبنه را گرفته به صندق خود مياندازد. روزانه كنيزك به خانة پادشاه ميآيد، شب كه ميرود ميبيند كه خانه اش پاك است. كنيزك بوي بر، ميشود صندق را باز ميكند كه دختر در بين صندق است. دختر كنيزك را زاري ميكند و ميگويد:
من خدمت ترا ميكنم تو مگر به هيچ كس نگو. روزي زيبا در بيرون گندم هموار ميكند كه دلدل ميآيد گندم را ميخورد. زيبا ميآيد، دلدل را كه آنقدر دوست دارد، بخاطر يكه كسي نداند، كتي نوك چادرش ميزند. دلدل به پيش شهزاده ميرود، گريان ميكند. شهزاده ميگويد:
چرا گريه ميكني؟ دلدل ميگويد: بي بي آفتاب مرا زد، بي بي مهتاب مرا زد. شهزاده ميگويد:
كتي چي زد؟ دلدل ميگويد: كتي نوك چادرش زد. شهزاده ميداند كه زيبا در خانة كنيزك است. يك شب شهزاده ميآيد از سر ديوار ميبيند كه دختر همراه كنيزك، نان خورده راهيست. دخترك از تك تك پاي ميداند زود پت ميشود. شهزاده به خانة كنيزك ميآيد، از كنيزك ميپرسد: چرا از دو طرف خورده اي؟ كنيزك ميگويد:
دلم شد خوردم. يك بار از آنسو و يك بار از اينسو خوردم. شهزاده ميگويد: هر كس چپن خوبش دوخت هر چيزي كه بخواهد ميدهم. كنيزك ميگويد:
يك تار براي من دهيد. بچة پادشاه يك تار براي كنيزك ميدهد. دخترك كه ميدوزد از همگي كرده، از او خوبش ميشود. دختر به كنيزك ميگويد: به من يك تا گودي بدهد. شهزاده گودي را ميآورد. زيبا همگي قصه اش را ميكند، گودي از شنيدن غمهاي زيبا ميكفد(تركد). شهزاده همه قصه را ميشنود زنش را ميكشد. زيبا را گرفته، هفت شبانه روز عروسي ميكند.
هيزم كش و خرس
بود نبود يك مردي هيزم كش بود. يك روز او درختي خشك ارچه را ميده ميكرد كه از كجايي يك خرس كلان پيدا شد. هيزم كش خرس را ديده از دلش تيرشد: از دست اين درنده خلاص نيستم. اجلم رسيد بوده است.اما خرس به هيزم كش، كار نداشت.ازاو پرسيد:
اي آدم تو هر روز عذاب كشيده هيزم ميچيني به پوشتت بار كرده ميبري. بگو كه تو هيزم را چه كار ميكني ؟هيزم كش ترسان و لرزان جواب داد:
بازار ميبرم و ميفروشم. با پولش چيز و چاره ميخرم و روز ميگذرانم. خرس گفت:
اين طور باشد من به تو نيكي ميكنم، تو عذاب نكش. من بي كارهستم، هر روز يك پشتكي هيزم تيار كرده، در پايان كوه ميمانم. تو آمده بگير و برو. روزي ديگر هيزم كش آمد كه خرس در حقيقت در جاي گفته گي اش، يك بند كلان هيزم تيار كرده مانده است. او خوش شد، هيزم را پشت كرده رفت. چند روز همين طور دوام داد. يك روز هيزم كش فكر كرد كه اين خرس به من بسيار نيكي كرده است. نيكي او را گرداندن ضرور است. او به زنش گفت تا آمدن من يگان ديگ خوب بان، يك رفيقم را ميآرم. زنش خا گفت. هيزم كش به پيش خرس رفت و او را مهمان ميكرد. خرس راضي نشد، ولي مرد بسيار زاري كرده او را راضي كرد. هر دو گپ زده به خانه هيزم كش آمدند. زني هيزم كش پيشواز بر آمده ديد كه شوهرش همراه يك خرس بد هيبت ميآيد.
زن به شوهرش گفت: آه رويم سياه، رفيق تو مگر همين خرس بد نمود است؟ خرس سخنان زن را شنيده، غمگين به هيزم كش گفت:
به همين تبرت به سر من يك دانه بزن، هيزم كش گفت: زنم نميداند كه تو به ما خوبي كرده اي. خفه نشو. اما خرس به گپش ايستاده گفت:
به سرم به تبر بزن. اگر نزني هردويتان را كشته، خانه تان را خراب كرده ميروم. مرد حيران شده فكر كرده گفت: اگر نزنم اين خرس همه گيهايش را عملي ميكند. مجبور كه فرمانش را كنم. خير چه كنم علاج ندارم. تبرش را بر داشته، به تمام قوتش به فرق سر خرس زد. خرس غرق خون شد. بر آمده رفت. بعد از چند روز او يك درخت را چپه ميكرد كه خرس ناگهان پيدا شد. خرس گفت: اي آشنا ميبيني كه از زخم تبرت در سر من هيچ آثاري نمانده است؛ ولي زخم زبان زنت، هيچ از دلم نميرود. همين روز صداي تبر تو را شنيدم، آن زخم از نو زنده شد. گپ خرس حق بود، مرد چيزي نگفت بندو تبرش را گرفته به سر خم از بيشه بر آمد و رفت.
اياز قدرت را بشناس
بود نبود يك پادشاه بود. اين پادشاه يك غلام سياه داشت. يك روز از روزها پادشاه براي هوا خوري از قصر بيرون ميرود. در كنار دريا مردي را ميبيند كه چيزي مينويسد و در دريا مياندازد. پادشاه نزد همان مرد ميرود و از او ميپرسد:
شما كي هستيد؟ آن مرد ميگويد: من تقدير نويس، هستم. پادشاه ميگويد: تقديري دختر من را بيبين به كه، رفته است. تقدير نويس ميگويد: تقدير دختر تو به غلام سياه رفته است. پادشاه از پيش تقدير نويس بر ميگردد و به خانه ميآيد. همراه وزيرش مشوره ميكند و ميگويد: تقدير دختر من به غلام سياه رفته است، من ميخواهم غلام را از بين ببرم. وزير ميگويد:
اگر تو غلام سياه را بكشي، نامت بد ميشود. پس تو غلامت را پشت يافتن حويلي آفتاب، روان كن. پادشاه غلام خود را براي يافتن حويلي آفتاب، روان ميكند. غلام سياه ميرود و ميرود و براي رفع خستگي در زير يك درخت خواب ميكند و در خوابش مرد خدا را ميبيند كه به وي ميگويد:
منزلت نزديك شده. در فلان جاي حوض بزرگ است كه آفتاب از همان طلوع ميكند و دو باره در همان جا غروب ميكند. در همين وقت از خواب بيدار ميشود و با همان هدايت كه مرد خدا برايش داده بود، در همان راه روان ميشود. بلاخره در همان حوض طلوع و غروب آفتاب ميرسد. در عيني طلوع آفتاب به همين حوض ميبيند، خداوند غلام سياه را آنقدر زيبا ميكند كه زبان براي توصيف آن عاجز است. غلام حويلي آفتاب را گرفته، دو باره نزد پادشاه باز ميگردد. پادشاه غلام را نميشناسد و براي وزير خود ميگويد:
به فكرم شهزاده باشد. بيا تا آمدن غلام سياه، دخترم را به اين شهزاده عروسي كنم. وزير ميگويد: خوب ميشود. بعدا ًپادشاه، دخترش را با غلام سياه كه نامش اياز است، عروسي ميكند. وقتيكه شب فرا ميرسد، داماد با همسرش هيچ گپ نميزند. دختر پادشاه حيران ميشود و از شوهرش ميپرسد:
چرا حرف نميزني؟ غلام ميگويد: اياز قدرت را بشناس، ورنه همان چارق اس و همان داس. شب دوم و سوم نيز فرا ميرسد و اياز حرفش را تكرار ميكند. دختر پادشاه خيلي جگر خون ميشود، نزد پدرش ميرود و قضيه را براي پدرش تكرار ميكند. پدرش غلام خود را شناخته و براي دخترش ميگويد:
او غلام من بود، كه تقدير نويس، تقدير تو را به آن نوشته بود. من ميخواستم او را بكشم اما چيزي كه تقدير بود كشتانده نميشود. اياز براي آنكه غلام من بوده نميخواهد با تو حرف بزند، بخاطر كه تو دختر شاه هستي. پادشاه نزد اياز ميرود و ميگويد: تو ديگر غلام نيستي بلكه شهزاده هستي.
پري و پادشاة دو زنه
بود نبود يك پادشاه بود. دو زن داشت يك زنش دو بچه و يك زنش يك بچه داشت. پادشاه زن دوم را همراه با دو بچه اش، بسيار دوست داشت. يك روز پادشاه مريض ميشود. هر قدر تداوي ميكند جور نميشود.
دواي پادشاه: شير، شير در مشك شير، در پشت شير، گل قهقهه ميباشد. وقتيكه پدر دواهايش را براي دو بچه اش ميگويد. بچهها ميگويند:
ما پيدا كرده ميآوريم. پادشاه دو بچه را با بسيار پول و نفر، روان ميكند. بچة ديگر مادرش را ميگويد:
پدرم را بگو من هم ميروم. پدر ميگويد:
نه تو مرو. دو بچه ام كه رفت ميآورد. بچه مادرش را پيش وزير روان ميكند. وزير تمام چيز براي شهزاده ميدهد و اين هم ميرود. دو بچه كه همراه بسيار پول ميروند به جايي ميرسند كه دو سرك است. در سرك اول نوشته شده:
برو و بيا و در سرك ديگر آن نوشته شده:
برو و نيا. اين دو بچه ميگويند: در آن راه ميرويم كه پس بيايم. و بچة ديگر ميگويد:
برادران من بسيار بز دل هستند. هيچ وقت در راه برو و نيا، نميروند. بيا كه من در همين راه بروم. بچه تمام چيزهايش را در پشت يك تخته سنگ ميماند و ميرود، ميرود و ميرود كه در سر راه يك شير است. آنقدر نالش دارد كه بي اندازه. شهزاده پيش شير ميرود و ميگويد:
چرا اينقدر نالش ميكني؟ شير ميگويد:
خار در پايم رفته، نميبرايد. شهزاده ميگويد: بيا من ميكشم. شير ميگويد: زور تو به آن نميرسد. هفت شير بچة من، كشيده نتوانستند، تو خو يك آدم ذات هستي. بچه ميگويد: بيا من ميكشم. شهزاده كه يك كش ميكند، خار ميبرايد. شير از بچه بسيار تشكري ميكند و ميگويد:
تو در زير سينة من يك چقوري بكن كه اگر شير بچههايم از شكار آمدند ترا نخورند. شهزاده در زير سينة شير پنهان ميشود. وقتيكه شير بچهها ميآيند، ميگويند:
بوي، بوي آدم ذات. مادرش ميگويد: به شرطي ميگويم كه شما به او هيچ ضرر نرسانيد كه همين قدر وقت من در عذاب بودم، شما مرا از اين عذاب خلاص كرده نتوانستيد و اين آدم ذات مرا از اين عذاب خلاص كرد. شير بچهها قبول ميكنند. بچه از زير سينة شير ميبرايد. شير ميگويد:
حيف جواني تو نكرده؟ آنطرف مرو كه جاي ديو و پري است، ترا ميخورد. شهزاده ميگويد: پدرم مريض است برايش گل قهقهه كار شده كه آن در هفت پرده كوه قاف است. شير براي شهزاده ميگويد:
وقتيكه ميروي، در پيش تو ريگستان ميآيد. در همان جا خواجه خظر را ياد كن و اگر نه در زيري خاك فرو ميروي. شهزاده وقتي كه به ريگستان ميرسد، خواجه خظر را ياد ميكند. وقتيكه در ريگ فرو ميرود با ياد كردن خواجه خظر، دو باره از ريگستان ميبرايد. باز خواجه خظر هم براي شهزاده ميگويد:
حيف جواني ات نكرده كه آنطرف ميروي؟ باز شهزاده ميگويد: پدرم مريض است برايش شير، شير در مشك شير، در پشت شير و گل قهقهه دوا شده. خواجه خظر براي او يك سرمه ميدهد كه اگر تو به كوه قاف رسيدي، سرمه را در چشمهايت بكش، ترا هيچ چيزي نميبيند. بچه سرمه را گرفته ميرود و ميرود در زير يك درخت ميشيند كه در بالاي درخت خانة جوجههاي سيمرغ است. هر سال سيمرغ بيست دانه جوجه ميكند و اژدهار آمده آنرا ميخورد، و امسال باز سيمرغ 20 دانه جوجه كرده و باز اژدهار آمده بود كه جوجهها را بخورد. اما وقتيكه شهزاده اژدهار را ميبيند در دم رويش ايستاد ميشود. وقتيكه اژدهار به نفس خود كش ميكند شهزاده با يك ضرب او را دو نيم ميسازد و دو باره در زير درخت خواب ميشود. وقتيكه سيمرغ از شكار ميآيد فكر ميكند كه هر سال بچههايش را همين ميخورده است، وقتيكه ميخواست شهزاده را بكشد، بچههايش در يك غوغا ميافتند. سيمرغ پيش بچههايش ميرود. بچههايش ميگويند: همين آدم ذات بود كه ما را از اژدهار نجات داد، باز سيمرغ ميگويد:
حيف جواني تو نكرده كه خود را در دم مرگ مياندازي. بيا دو بچة مرا همراه خود ببر. شهزاده ميگويد:
نه. هر سال جوجههايت را اژدهار ميخورد، من امسال جوجههاي ترا از تو جدا نميكنم. باز ميرود و ميرود كه در كوه قاف ميرسد. در آن جا چهل روز ديوها، خواب ميكنند، پريها بيدار هستند و چهل شب پريها خواب ميكند، ديوها بيدار هستند. پريها كه چهل شب بيدار بودند، آمدند تا در لب حوض دست و روي خود را بشويند. شهزاده كه به كوي قاف ميرسد، سرمه را به چشمهايش ميكشد، او را هيچ چيزي نميبيند، رفته لباس پري سبز را ميپوشد و ميرود. همگي پريها، پرواز كرده ميروند فقط يك پري سبز ميماند. پري سبز ميگويد: خود تو يك آدم ذات هستي لباسم را بده كه حالا ديوها، بيدار ميشوند و مرا ميخورند. تو چه ميخواهي ؟ بچه ميگويد:
ميخواهم تو فقط جايت را براي من نشان بدهي. پري ميگويد:
هر وقتيكه نوك عصايت، مانند سوزن شد، چپليهايت مانند برگ سير، نازك شد، در سر كلايت، گنجشك خانه كرد، تو جاي مرا پيدا كرده ميتواني. بچه لباس پري سبز را ميدهد. باز هم شهزاده ميرود و ميرود كه در يك قصر ميرسد. در آنجا همگي پريها هستند. شهزاده يك بار ميبيند كه گل قهقهه در همين قصر است. سه چهار دانه گل را ميكند و ميرود كه پري سبز در بالاي پريها، در سر يك كوچ خوابيده است. يك شمشير نقره در بالاي سر پري سبز و شمشير طلا در پايين پايش. شهزاده شمشير نقره را در پايين پاي پري ميماند و شمشير طلا را در بالاي سر پري ميماند، از پيشاني پري يك ماچ ميكند و ميرود و عكس پري را گرفته همراه خود ميبرد و عكس خودش را در پهلوي پري ميگذارد. باز همراه شير رو به رو ميشود و گريان كردن ميگيرد شير ميگويد:
چرا گريان ميكني ؟ شهزاده ميگويد: من يك چيز كار دارم. شير ميگويد: بگو اگر بتوانم اجرا ميكنم. شهزاده ميگويد:
براي پدرم شير، شير در مشك شير در پشت شير بكار است. شير ميگويد:
هزار بار. زود يك بچه اش را ميكشد، مشك جور ميكند. از خودش شير ميجوشد و بعد شير را در بين مشك انداخته در پشت يك شير بچه ديگرش ميماند. شير بچه همراه شهزاده ميآيد. باز شهزاده شير بچه را همراه گل قهقهه، در پشت تخته سنگ ميماند و ميگويد:
دو برادر ديگر من خو نا مرد هستند. البته آنها در راه برو و بيا، رفته اند. شهزاده از پشت برادرهايش ميرود. بلاخره در يك كافي ميرسد، در كافي مينشيند كه برادرانش در همان كافي كار ميكنند. تمام چيزهاي كه پدرش داده بود، همه را خلاص كرده و بلاخره پايدو كافي شده اند ناخنهاي شان رسيده، مويهاي دراز، كالاهاي كثيف به تن شان، به هوتل دار ميگويد:
براي من سه خوراك نان بده و همين دو نفر خدمت گار كافي، همراه من نان بخورد. در وقت غذاخوردن، اين دو نفر برادران خود را ميگويد:
برويم كه من براي شما لباس بخرم و شما هم خود را پاك كنيد. دو برادر، برادر خورد را نشناختند. شهزاده به هوتل دار ميگويد: من اين دو نفر را پاك كرده ميآورم. صاحب هوتل ميگويد:
ببر. وقتيكه اين سه شهزاده در راه روان ميشوند، شهزادة خورد ميگويد: من برادر شما هستم چيزهاي كه پدرم گفته بود پيدا كرديد؟ دو شهزادة ديگر ميپرسند آيا تو پيدا كردي؟ برادر خورد ميگويد: بلي من آورده ام. برادر خورد، بسيار دلسوزانه همراه دو برادر رفتار ميكند. اينها را پاك كرده دو باره پيش صاحب هوتل ميرود و ميگويد: من اين دو نفر را همراه خود ميبرم. هوتل دار ميگويد:
ببر من بخاطري اينهارا نگاه كردم كه يك لقمة نان پيدا كرده، بخورند. اين سه شهزاده ميروند، ميروند كه شام ميشود. دو شهزاده بين هم موافقه نموده ميگويند: بيا كه برادر خورد مان را بكشيم، چرا كه پدرم اينقدر من و تو را دوست داشت. ما تمام پول و همه چيز را كه گم كرديم و برادر خورد ما را بسيار بد ميديد. اگر او دوا را ببرد، من و تو را پدرم از خانه ميكشد. برادرها ميگويند: خوب چه رقم بكشيم ؟يك برادر ميگويد: هر دوي ما، پيش يك چاه ميرويم. من ميگويم: تشنه مانده ام. تو براي من بگو، پايين شو، آب بخور. باز من ميگويم تو كلان هستي براي برادر كوچك خود آب بده. من و تو در جنجال ميشويم، وقتي برادر ما آمد، او پايان ميشود. صبح كه ميشود هر دو برادر، سر چاه در جنجال هستند كه برادر خورد ميآيد و ميگويد:
چرا اينقدر غالمغال را انداخته ايد ؟ يك برادر ميگويد: من بسيار تشنه هستم، هر قدر ميگويم برايم آب بده، نميدهد. برادر خورد ميگويد: شما آدم شويد من آب ميدهم.
وقتي كه برادر خورد، ريسمان را در كمر بسته كرده، در چاه پايين ميشود، دو برادر ريسمان را بريده، برادر اندر خود را، در چاه مياندازند و خلتة را كه در دست برادر شان بود، گرفته ميروند. برادر خورد، يك دانه سگ داشت، دايم در سر چاه بود. هر كس كه تير ميشد، سگ بد بخت آنقدر زاري ميكرد كه نگو؛ اما كسي گپ سگ را نميفهميد. يك روز يك كاروان شتر براي تجارت، از همين جا تير ميشود. سگك دويده در پاهاي كاروان ميافتد. و به طرف چاه ميآيد. كاروان يك نفرش را در داخل چاه پايين ميكند و شهزاده را از چاه بيرون ميكشد. شهزاده در حالت بسيار خراب قرار داشت. كارواندار هم كه اولاد نداشت، مانند پسر شهزاده را تداوي كرد. وقتي كه شهزاده خوب شد، تمام قصه را به كاروان كرد و گفت حالا مرا اجازه بده كه پدرم مريض است، ميروم. شهزاده به خانه بر ميگردد و مادرش را ميگويد:
براي من يك صندوق چوبي تيار بكن، همين قدر كه در خوردي زحمت مرا كشيدي يك چند روزي ديگر هم بكش، مادر گپ شهزاده را قبول ميكند.
پري كه از خواب بيدار ميشود، ميبيند كه بجاي عكس خودش، عكس شهزاده مانده شده، شمشيرها تغيير و تبديل شده است. پري بسيار قهر همراه با لشكر ديو و پري به طرف خانه شهزاده، روان ميشوند و پادشاه را بسيار اذيت ميدهند كه شهزاده را پيدا كن. پادشاه هر قدر پيش زنش زاري ميكند كه پريها پادشاهي مرا از بين ميبرند، شهزاده كجا است، مادرش ميگويد: همراه با بچههاي تو كه رفته ديگر نيامده. شهزاده مادرش را ميگويد: بگذار خوب پدرم را اذيت كنند، بعداً با بسيار آمدن به پيش شما و معذرت خواستن، من ميبرايم. پدر كه بسيار ميآيد و معذرت ميخواهد، بچه از بين صندوق ميبرايد كه همين روز، روز حمله ديوها و پريها بود. وقتي كه آنها در حالت حمله ميباشند، شهزاده ميبرآيد و ميگويد: من از روي پري بوسيده بودم و گل قهقهه را از قصر شما من گرفته بودم. پري سبز بخاطر بسيار دلاوري، از سخنان شهزاده بسيار خرسند ميشود و ميگويد: تو همان شهزاده دلاوري كه در هفت پرده كوه قاف آمدي و با بسيار يك جرئت و دلاوري به قصري من داخل شدي و گل قهقهه را گرفتي و در اتاق من هم داخل شدي؟
شهزاده ميگويد: بلي. با همين شجاعت و دلاوري پري شهزاده را به همسري خود انتخاب ميكند.بابا خار كش
بود نبود يك بابا خار كش بود. اين بابا خار كش سه دختر و يك زن داشت. بابا خار كش هر روز از كوه خار كشيده، به بازار ميبرد و ميفروخت و چهار دانه نان ميخريد و به خانه برده ميخوردند. يك روز بابا خار كش ميرود خار كشيدن، كه يك مار ميبرايد و ميگويد:
تو كي هستي ؟ دختر داري يا ني ؟ بابا خار كش ميگويد:
من يك مرد غريب شهر هستم و سه دختر دارم مار ميگويد:
يك دخترت را به من بتي (بده). بابا خار كش به خانه رفته، اين قصه را ميكند. دختر كلان را ميگويد:
تو ميگيري ؟ او ميگويد نه. دختر ديگر را ميگويد. او هم ميگويد: نه. دختر خوردي كه پدرش را بسيار دوست داشت ميگويد:
بلي من ميگيرم و دختر با او عروسي ميكند. او مار نبوده، او يك بچه بسيار مقبول بوده و او از دست ديوها پت شده بوده. دختر او را ميبيند كه يك بچه زيبا و قشنگ است بسيار خوش ميشود و دختر ميخواهد كه پوست مار را بسوزاند. بچه ميگويد:
تو اگر او را بسوزاني و بعد خاموش ببيني خاكستر ميشود. دختر قبول نميكند. پوست او را ميسوزاند و ميرود جايش را ميبيند كه خاكستر است. ميرود و ميرود در سر كوه قاف ميرسد كه آنجا يك بي بي گگ زندگي ميكند. بي بي به او ميگويد:
تو نرو كه آنجا ديوها است، نرو كه ميخورد. دختر ني ميگويد و ميگويد من بچه را پيدا كردن ميخواهم و بي بي ميگويد:
من جايش را ميدانم دختر ميگويد:
بيبي جان براي من بگو و بيبي گگ ميگويد: پيش از رسيدن به آنجا يك درخت چنار است. تو از او درخت چنار، سه خمچه بكن و تاب بده، ديوها را يك يك خمچه بزن. آنها ميميرند. كلي را از جيب ديو اولي، بگير. برو چهل خانه درون به درون است، يك خانه تاريك و يك خانه روشن. در خانة چهلم يك چاه است، در آنجا بچه است دختر ميرود و ميرود، درخت چنار را ميبيند و سه خمچه را ميكند و تو، ميدهد. ميرود و ميرود كه ديوها در خواب هستند. دختر هر سه ديو را يك يك خمچه ميزند. ديوها ميميرند و كلي را از جيب ديو، اولي ميگيرد. ميرود، دروازه به دروازه ميرود كه يك خانه تاريك و يك خانه روشن است، دختر بسيار ترسيده و در خانه چهلم ميرسد و سر چاه را باز ميكند كه بچه خواب است. بچه را از خواب بيدار ميكند و از بچه معذرت ميخواهد. بچه ميگويد:
ديدي گپ من را نگرفتي چه قدر سرگردان شدي؟ دختر و بچه خوش و خندان به طرف خانه شان رفته، به خوشي زندگي را آغاز ميكنند.
هفت بچگان
بود نبود يك سوداگر بود. اين سوداگر هفت بچه داشت و هيچ دختر نداشت. سوداگر همه بچههايش را از خانه بيرون ميكند. روزي خانة سوداگر يك دختر ميشود اين دخترك بسيار، كوچه گرد بود. روزي دخترك به بازار ميرود و راه خانة شان را گم ميكند. دخترك به خانة يك چوپان ميرود و چوپان را ميگويد: مرا خانة ما ببر. چوپان قبول ميكند و در پيدا كردن خانة سوداگر ميشود. برادران دخترك در يك دشت زندگي ميكردند. روزي ديوها خبر ميشوند كه در اين دشت آدم زاد، زندگي ميكند. ديوها ميگويند كه ما بايد آن را بخوريم. اين ديوها در بين چاه زندگي ميكردند و هفت دانه بودند. برادر خردي به برادرانش ميگويد:
من به شما هر چي ميآورم، براي من هفت كلچه پخته كنيد برادران قبول ميكنند. بچه هفت كلچه را به يك خلته مياندازد و ميرود، در سري چاه قطار ميكند و ميگويد:
بدم آمد يكتاي تانرا ميخورم، بدم آمد دو تايتان را ميخورم، بدم آمد هر هفت تان را ميخورم. ديوها خيال ميكند كه ما را ميگويد. يك ديو ميبرايد و ميگويد:
ني تو ما را نخور ما هرچه تو ميگويي ميدهيم. بچه قبول ميكند. ديوها براي بچه 40 جوال طلا را ميدهند، اوطلاهاراميگيردو ميرود. پيش برادرهاي ديگرش ميآيد. آنها ميپرسند:
تو اين را از كجا كردي ؟ بچه همة گپ را ميگويد و اينها خوش ميشوند و زندگي ميكند. يك ديو ميآيد اين هفت برادر را ميخورد كه يك يك قطره خون شان ميريزد و در آنجا يك يك گل ميبرايد.
چوپان هم خانه سوداگر را پيدا كرده نميتواند و دخترك از خانه چوپان ميبرايد. سرگردان به هر سو ميرود و ميگردد، پدر و مادرش در پيدا كردن دخترشان ميبرايند. روزي دختر از پيش كلكين برادرانش، تير ميشود و از كيلكين ميبيند كه در درون حويلي تمامش گل برآمده است. ميخواهد كه گل را بكند دستش را دراز ميكند، از گل صدا ميبرايد:
«هفت برادران هرهرم، صدقة نام پدرم، يك بوسه گل دهم يا ندهم» باز صدا ميبرايد:
«بده» و در همين وقت ديو ديگر ميآيد و دختر را ميخورد و يك قطرة خون اين هم ميريزد و گل ميبرايد، روزي پدر و مادر دخترك از اين كوچه تير ميشوند. صدا ميآيد:
«هفت برادران هر هرم، صدقة نام پدرم، يك بوسه گل دهم يا ندهم» پدر و مادر حيران ميمانند كه اين صدا از كجا برآمد. در حويلي ميدرايند، تمام چيزهاي را كه به اينها داده بودند، در همين جا است. پدر و مادر از حويلي ميبرايند و از تمام همسايهها ميپرسند:
شما نميدانيد كه اين گلها را كي كاشته است ؟همسايهها ميگويند:
نه. پدر و مادر بسيار از كار يكه كرده بودند، پشيمان ميشوند و به غمگيني زندگي ميكنند. پشيماني سود ندارد.بچة پادشاه و طوطي
بود نبود يك پادشاه بود. اين پادشاه يك بچه و صد دختر داشت. بچه اش يك طوطي داشت. بچه ميخواهد كه به ديگر شهر برود و از تمام خواهرانش ميپرسد كه به شما چي بياورم؟ خواهر كلان ميگويد:
- يك سرو پا بيار. خواهر ديگر ميگويد:
- به من يك بوت طلا بيار. خواهر خوردي ميگويد:
- به من يك سيت طلا بيار. برادرش خو ميگويد. بچه به پيش طوطي ميآيد. طوطي ميگويد:
- تو بخير برو و بيا. بچه ميگويد:
- ني بگو براي تو چي بياورم؟ طوطي ميگويد:
- تو در هرجا كه طوطيهاي آزاد را ديدي، سلام مرا بگو و بگو اين شرط دوستي نيست كه شما آزاد زندگي ميكنيد و من در قفس بندي هستم. شهزاده ميرود و تمام تحفههاي خواهرهايش را ميخرد و ميرود در صحراه و طوطيها را ميبيند. گپ طوطي خودش به يادش ميافتد و گپ طوطي خودش را به طوطيها ميگويد. يك طوطي لرزيده به زمين ميافتد و خودش را به مرده گي ميزند. شهزاده جگر خون شده، از گپ خودش پشيمان ميشود و به طرف خانه ميرود. تمام تحفههاي خواهرهايش را ميدهد. طوطي ميگويد:
تحفة مرا چه كردي؟ شهزاده ميگويد:
من گپ ترا به طوطيها گفتم. يك طوطي لرزيده به زمين افتاد و مرد. طوطي گپ شهزاده را كه ميشنود، همين طور لرزيده به كنج قفس ميافتد. شهزاده خيال ميكند كه طوطي مرده است. طوطي را از قفس ميكشد و به بيرون مياندازد. طوطي از جايش ميخيزد و ميگويد:
تشكر از آن طوطيها كه براي آزاد شدن من اين كار را كردن. من اين كار را كرده آزاد شدم. بعد طوطي ميگويد:
خدا حافظ شهزاده عزيز. شهزاده اين قصه را به پدرش ميكند. پدرش ميگويد: بچة عزيزم شما هم شرط دوستي و مهرباني را از اين پرنده گان ياد بگيريد.
طاهر و زهره
بود نبود يك پادشاه بود.اين پادشاه يك وزيرداشت. اين هر دو اولاد نداشتند. يك روز پادشاه و وزير تصميم ميگيرند و ميگويند:
هر دوي ما بايد از اين جا برويم. هر دويشان ميروند، ميروند، ميروند تااينكه آنها مانده ميشوند. در نزديكي يك باغ ميرسند، هر دو رفته در باغ خواب ميكنند. وقتيكه از خواب بيدار ميشوند ميبينند كه در بالاي سر شان يك مرد نوراني ايستاده است. از وي بخشش ميخواهند. مرد ازآنها پرسان ميكند:
چرا شما اينجا آمديد؟ آنها ميگويند:
زنهاي ما اولاد نميكنند. ما از پادشاهي و وزيري برآمده اينجا آمديم.آن مرد ميگويد:
بياييد من براي شما دو دانه سيب ميدهم. شما دوباره به خانههاي تان بر گرديد، اين سيبها را با زنهاي خود بخوريد. خانة يكتان بچه ميشود و خانة يكتان دختر ميشود. نام بچه را طاهر و نام دختر را زهره بمانيد و آنها را، هيچ وقت از همديگر جدا نكنيد. پادشاه و وزير دوباره به خانههاي خود ميآيند. سيبها را همراه زنهاي خود ميخورند. خانة وزير بچه ميشود و خانة پادشاه دختر ميشود. وزير به همه شيريني ميدهد. پادشاه به وزير ميگويد:
اين دختر را بكش. وزير دختر را نميكشد. يك كبوتر را كشته، خون آن را به پادشاه ميبرد، پادشاه آرام ميگردد. روزي طاهر در كوچه ساعتيري ميكند. پادشاه ميبيند و ميگويد:
حالا اگر دختر من ميبود همين قدر ميشد. وزير ميگويد:
اگر دختر را بياورم چيزي نميگويي؟ پادشاه خوش ميشود. دختر و بچه را در يك مدرسه ميمانند. آنها با هم دوست و صميميميباشند.
يك روز ملاي مسجد پيش پادشاه ميآيد و ميگويد:
اينها آرام نميشينند. پادشاه ميگويد:
در مابين مسجد ديوار بكن. طاهر و زهره ديوار را غار كرده، هر دويشان گپ ميزنند. ملا باز پيش پادشاه ميآيد و ميگويد:
طاهر و زهره، ديوار را غار كرده با هم گپ ميزدنند. پادشاه ميگويد:
در يك صندق انداخته در دريا رها كنيد. طاهر را در دريا رها ميكنند. صندق در يك مملكت ديگر، در حوض خانة پادشاه ميرود و در همان جا ايستاد ميشود.
پادشاه سه دختر داشت. دختر كلان و دختر خورد، بيرون برآمده ديدند كه در مابين حوض يك صندق است. دختر كلان ميگويد:
صندق از من. دختر خورد ميگويد:
داخل صندق هر چيزي كه بود از من. صندق را بيرون كرده، باز نمودند. ديدند كه در داخل صندق يك بچة مقبول است. دختر كلان ميگويد:
حالا من كلان هستم، بايد من بگيرم. دختر خورد ميگويد:
هر چه كه فيصله كرده بوديم. دختر با اين بچه عروسي ميكند و هيچ گپ نميزند. زهره هم عروسي كرده است، زهره به كاروانهاي خود يك بيت را ياد ميدهد و ميگويد كه هر جاي رفتند، اين بيت را بخوانند، اگر طاهر باشد پيدا ميشود. يك روز كاروانها به همان مملكت ميروند كه طاهر آنجاست و همان بيت را ميخوانند. طاهر صدا را شنيده پيدا ميشود. كاروانيها ميگويند:
زهره گفت، هر جاي كه طاهر باشد احوال آنرا بياوريد. طاهر ميگويد:
ني من ميروم و از پدر دختر اجازه گرفته ميآيم. طاهر همراه كاروانها ميآيد.
زهره، طاهر را از شوهر خود پنهان ميكند. يك روز شوهر زهره خبر ميشود، احوال را به پادشاه ميرساند. پادشاه طاهر را در يك سياه چاه مياندازد. يك روز زهره حلوا پخته ميكند و به همه بنديها تقسيم ميكند، ميبيند كه طاهر نيست. از بنديها ميپرسد: ديگر بندي هست؟ آنها ميگويند:
بلي، زهره ميگويد:
در كجاست. آنها ميگويند:
در مابين سياه چاه. دختر، طاهر را از سياه چاه ميكشد و دوباره به خانه ميآورد و از شوهر خود پنهان ميكند. باز شوهرش خبر ميشود و احوال را باز به پادشاه ميرساند. پادشاه ميگويد:
برده آنرا بكشيد طاهر را ميكشند. پادشاه ميگويد اگر دخترم خبر شد همة شما را ميكشم. يك روز دختر خبر ميشود و خود كشي ميكند. زهره را در پهلوي طاهر دفن ميكنند. شوهر زهره هم خود كشي ميكند. خواهر شوهر زهره ميگويد:
برادر من را در مابين طاهرو زهره دفن كنيد. پادشاه قبول ميكند و در مابين طاهر و زهره دفن ميكند. يك روز پادشاه سر قبر دختر خود ميرود. ميبيند كه يك گل سر قبر زهره و يك گل سر قبر طاهر برآمده و باهم پيچيده است و سر قبر شوهر زهره خار برامده. پادشاه ميفهمد كه گپ، گپ همان مرد بوده است.
نتيجة كار خوب و نتيجة كار بد
بود نبود يك مادر بود. اين مادر يك بچه داشت. نام بچه اش، اميد بود. آنها بسيار غريب بودند. مادر به اميد ميگويد:
برو نان پيدا كرده بيا، اگر نه من از گشنگي ميميرم. اميد ميرود و ميرود، در يك جنگلي ميرسد كه يك مينا در زير درخت نشسته، پايش شكسته است و ناله ميكند. اميد مينا را ميگيرد، پايش را بسته ميكند. مينا خوب ميشود و پرواز ميكند. اميد را دعاي نيك ميكند. اميد ميرود، در باغي ميرسد كه مينا در شاخ درخت نشسته است. مينا اميد را صدا ميزند و يك دانه تخم كدو ميدهد و ميگويد:
اين را به زمين بنشان. اميد قبول ميكند و تخم كدو را به زمين ميشاند. تخم كدو، يك دانه كدوي بسيار كلان ميشود. اميد، كدو را دو نصف ميكند، ميبيند كه از داخل كدو، جواهرات ميبرايد. اميد خوش ميشود و پس خانه ميرود. آنها باي ميشوند. بچه همسايه از اميد ميپرسد: اين قدر طلا و نقره را از كجا كردي؟ اميد ميگويد: من پاي شكسته مينا را بسته كردم، مينا براي من تخم كدو داد. تخم كدو را شاندم، يك دانه كدوي كلان شد. از داخل كدو جواهرات برامد. بچه همسايه ميرود، پاي مينا را ميشكند. مينا دعاي بد ميكند. روزي مينا به بچة همسايه تخم كدو ميدهد. بچه تخم را ميشاند، تخم به يك كدو كلان تبديل ميشود. بچه كدو را ميگيرد و نصف ميكند. از داخل كدو مار، اژدهار، تمسا و نهنگ ميبرايد بچه همسايه را ميخود.
پس ما خوبي كنيم عاقبت خوب ميشود. اگر ما بدي كنيم يا يك كسي را آزار بدهيم عاقبت بد ميشود.
ديو و پيره زن
بود نبود يك مادر بود. اين مادر يك دختر و يك بچه داشت. در نزد يكي خانه شان يك جنگل كلان بود. مادر هميشه به فرزندان خود ميگفت:
نزديك جنگل نرويد. يك روز كه مادر اينها جايي رفته بود، خواهر و برادر بين هم گفتند:
چرا مادر، ما را نزديك جنگل رفتن نميماند؟ امروز كه مادرم در خانه نيست بيا هر دوي ما به جنگل برويم. خواهر و برادر به جنگل رفتند. ديوي درآنجا ميان جنگل بود كه آنها را گرفت. ديو پيش خود گفت:
هر دوي اينها را كلان ميكنم. بچه به من دستيار و بازارچي ميشود و دختر را كه كلان شد ميخورم. وقتي دختر و بچه كلان شدند، ديو به مادرش گفت:
دختر را پيش شما روانه ميكنم با سه شرط. اگر در شرطها كامياب بر آمد، دوباره به من روان كن، من ميخورم. اگر از شرطها كامياب نه برامد، تو خودت بخور. ديو دختر را نزد مادرش روان كرد. برادر چون ميدانست در راه به مشكلاتي روبرو است، به خواهرش گفت: هر چيز را در راه ديدي، تعريف كن. دخترك به راه، روان شد. در نيميراه پل خرابة را ديد، دخترك گفت: واه واه چي پل زيبايي. آدم به خوبي تير ميشود. در همين وقت ديو صدا ميكند:
اي پل نمان. پل ميگويد: همگي مرا بد ميگفت، اين دخترك مرا خوب گفت، ميگذارم تير شود، آزار نميدهم. دخترك از شرط اول به خوبي تير شد. چند قدم پيشتر رفت، يك سگ و يك شتر را ديد كه در نزد سگ علف و در نزد شتر استخوان گذاشته شده. دخترك علف را نزد شتر نمود و استخوان را نزد سگ نمود. ديو به سگ و شتر صدا كرد:
دخترك را نمانيد. سگ گفت:
شما به من علف ميداديد، اين دخترك به من استخوان داد. شتر گفت:
شما به من استخوان ميداديد اين دخترك به من علف داد. ما دخترك را آزار نميدهيم. دخترك از شرط دوم هم تير شد. چند قدم رفت، يك اسكليت را ديد. دخترك گفت:
شما بوديد مثل ما، ما ميشويم مثل شما. ديو صدا كرد:
اسكليت نمان. اسكليت در جواب گفت:
شما به من هميشه اسكليت گفته خنده ميكرديد ولي اين دخترك خنده نكرد. من اين را آزار نميدهم. دخترك از شرط سوم هم كامياب برامد. نزد مادر ديو رفت و گفت:
يك ايلك بدهيد. ايلك را گرفت و دوباره نزد مادر ديو رفت. ديو گفت تو در خانه باش و من ميروم، دندانهاي خود را تيز كرده ميآيم. دخترك تا آمدن ديو كه ميفهميد دندانهايش را بخاطر خوردن او تيز ميكند، به برادرش گفت:
از بازار يك آينه،يك شانه و يك سوزن بيار. برادرش اين چيزهـا
را آورد. و هر دو يكجا فرار كردند. ديو بعد ازآمدن ديد كه دخترك و بچه گگ نيست. از پشت آنها دويد. ديوكه هر قدمش برابربه ده قدم دخترك و پسرك بود، به آنها نزديك شد. دخترك يك درجن سوزن را پيش روي ديو پاشيد. اين سوزنها خارها گشت. ديو به د خترك گفت: شما چطور از خارها گذشتيد؟ دخترك گفت:
ما يك دندان خود را تبر و دندان ديگر خود را تيشه ساخته، خارها را كنده تير شديم. ديو هم خارها را با دندانها، كنده تير شدند. باز دخترك و بچه گگ دويدند. وقتٍي كه ديو باز به آنها رسيد، دخترك شانه را پيش روي ديو انداخت. اين شانه به كوه تبديل شد. ديو گفت:
چه قسم از اين كوه گذشتيد؟ دخترك گفت: يك دندان خود تبر و يك دندان خود را تيشه ساخته، كوه را كنده، تير شديم. ديو هم كوه را با دندانهاي خود كند و تير شد. به همين قسم دندانهاي ديو كميكُند شد. باز دخترك و بچه گگ دويدند. اين بار ديو به آنها رسيد. دخترك آينه را پيشروي ديو انداخت. آينه به درياي بزرگي تبديل شد. ديو گفت:
اي دخترك و بچه گگ، از اين دريا چي قسم تير شديد؟ آنها گفتند:
ما آببازي كرده تير شديم. ديو گفت:
من به دريا خود را مياندازم، اگر قف سفيد روي آب بالا شد، بدانيد كه من زنده ميبرايم. اگر قف سرخ بالا شد، بدانيد كه من مرده ام. وقتي ديو خود را به دريا انداخت اول قف سفيد روي آب شد، دخترك و بچه گگ جگر خون شدند كه حالا ديو از آب تير شده، آنها را ميخورد. اما بعدتر ديدن كه روي آب قف سرخ برامد، هر دو خوشحال شدند كه ديو مرده. بعد از مردن ديو دخترك و بچه گگ توبه كردند كه ديگر هيچ وقت بيگفتي مادر خود را نكنند. بعد از توبه كردن، دوباره دريا، كوه و خار به آينه و شانه و سوزن تبديل شد. خواهر و برادر آينه و شانه و سوزن را گرفته، دوباره نزد مادر اصلي شان آمدند و گفتند:
ما ديگر به گفتار شما عمل ميكنيم و ديگر هيچ وقت بي گفتي، نميكنيم.بعد از آن مادرو دختر و پسر به خوشي زندگي خود را از سر گرفتند.
سرنوشت علي بهانه گير
بود نبود يك علي بهانه گير بود. علي بهانه گير يك زن گرفت. به
زن خود گفت:
- خمير كند. وقتي خمير كردن، پيش زن آمده گفت:
- چرا خود را شور ميدهي؟ به اين بهانه، بيني زن خود را بريد. زن دوم گرفت. به وي امر كرد:
خمير بكن. اين زن را هم به بهانة اينكه در وقت خمير كردن، چرا شور ميخورد، بيني اش را بريد. به همين ترتيب تا چهل زن را عروسي كرد. و به همين بهانه بينيهاي شان را بريد. يك روز خواست زنهاي خود را حمام ببرد. به حمامچي گفت:
امروز كسي را در حمام اجازه ندهيد. چهل زن من حمام ميآيند. پيش ديگران سوال پيدا شد كه چرا علي بهانه گير، زنهاي خود را از مردم پُت ميكند. يك زن خود را در داخل حمام پنهان كرد. وقتي زنهايي علي بهانه گير، آمدند، اين زن ديد كه همه گي زنهاي علي بهانه گير، بيني ندارند. از جاي پنهان برامد و از زنها پرسيد:
چرا همگي شما بيني نداريد؟ زنها گفتند:
علي بهانه گير است. به بهانه اينكه در وقتي خمير كردن چرا شور ميخوري، بينيهاي ما را بريده است. اين زن به زنهاي علي بهانه گير ميگويد:
يك دختر تيز و چالاك است كه جواب علي بهانه گير را ميدهد. زنها وقتي كه خانه ميروند، علي بهانه گير را تشويق ميكنند كه يك دختر مقبول است آنرا بگير. علي بهانه گير قبول ميكند و زن كلان خود را به خواستگاري دختر مقبول روان ميكند. وقتي علي بهانه گير با دختر عروسي ميكند، او را ميگويد:
برو خمير كن. در وقت خمير كردن، دختر را ميگويد:
چرا شور ميخوري؟ دختر در جواب ميگويد:
تو چرا در وقت نان خوردن دهنت، شور ميخورد؟ علي بهانه گير ديگر بهانه كرده نميتواند و بيني دختر را نميبرد. يك روز دختر كوفته پخته ميكند و به همه تقسيم ميكند. حق علي را جدا ميكند. هر چند ميگويد:
علي بيا نان بخور، علي دير ميكند و نميآيد. زن نو همه كوفته را ميخورد. وقتي كه علي ميآيد، ميبيند هيچ چيز نمانده. خود را به روي خانه دراز مياندازد و ميگويد:
من مُردم. هر قدر زنها كوشش ميكنند. نميخيزد. همه مردم قريه را خبر ميكنند كه علي بهانه گير مرده است. وقتي علي را دفن ميكنند، زنش ميگويد:
علي گفته بود، هر وقت من مردم به قبرم يك سوراخ بگذاريد. مردم همين كار را ميكنند. چند روز بعد در همين نزديكي، زني در روشني شمع، طفلي به دنيا ميآورد كه تصادفاً شمع، گل ميشود. علي بهانه گير از قبر برامده طفل را در كفن پيچانيده در قبر ميگذارد و خودش به جاي طفل برهنه، خواب ميكند. وقتي دوباره شمع را روشن ميكنند، ميبينند كه طفل بزرگي در ميدان خوابيده است. طفل بزرگ را گرفته خانه ميبرند و زن دهقان را ميگويند بيا، براي طفل خود شير بده. زن دهقان ميگويد:
من چه قسم براي اين شير بدهم؟ چرا كه 32 دندان آن پوره است. آن را غذا داده به ناز نگهداري كرد. در اين وقت، زن علي بهانه گير سر قبر رفت تا از علي بهانه گير خبر گيرد. ديد كه صداي گريه از قبر ميآيد. طفل را گرفته به طرف خانه حركت كرد كه تصادفاً از پهلوي خانه اي همان زن گذشت. زن دهقان كه صداي طفل را شنيد سر خود را از دروازه بيرون كرد و گفت:
چرا اين طفل گريه ميكند؟ زن علي بهانه گيرگفت:
من اين طفل را پيدا كرده ام، اما شير ندارم كه براي اين طفل بدهم. زن دهقان ميگويد:
طفل را بده كه من برايش شير بدهم. زن علي بهانه گير طفل را گرفته خانه ميآيد. ميبيند كه علي بهانه گير، در بين گاز خوابيده است. زنش كه علي بهانه گير را ميبيند، فرياد كشيده ميگويد:
واي علي بهانه گير، اين شوهر من است. زن دهقان ميداند كه قصه از چه قرار است. وقتيكه دهقان خبر ميشود، علي بهانه گير را دفعتاَ ميكشد و طفل خود را گرفته همراي زنش به خوشي زندگي ميكنند و زن علي بهانه گير دوباره خانه ميرود.
بناً افسانه بيان نامة آرماني تودههاست. نخستين برگهاي آموزشي، و كتاب درس و عبرت نامة نانوشتة اجتماعي است. ما نيفست و بياننامه كسانيست كه وسيلة نداشته و هميشه سركوب گرديده اند و از روزنة افسانه فرياد كشيده اند.
هيچ قدرتمندي، قهرمان افسانه نيست، و هيچ قدرتمندي در افسانه پيروزي ندارد كه اين خود بيان ماهيت افسانه است.
اخلاق، آموزش، عبرت و اميد، جانمايههاي اساسي افسانههاست. اينكه گيرندة افسانه با تمثيلهاي اخلاقي آن، با اصلاح خويش برسد، درسهاي زندگي را از حوادث آن بگيرد، با شكست و نابودي ظالمان، درس صداقت را بياموزد و بالاخره با مشاهدة كاردانيها و هنرنماييهاي دهقان بچة روستايي و كل بچه - كه نماد قشر پايين جامعه است - و پيروزي اش بر زورمندان، اميد را هميشه زنده نگهدارد.
بناً افسانه نوعيست عاميانه يا مردميدر راستاي اخلاق و آموزش و بيان آرمانهاي تودههاي بي نوا و محكوم،كه همه عناصر: حيوانات و موجودات تخيلي و قدرت و هنر را به خدمت ميگيرد و به اشكال مختلف، تبلور مييابد.
آنچه درين مجموعه ميخوانيد، تعدادي از افسانههايست، كه از زبان كودكان و اطفال گردآوري شده است. اطفالي كه در ليسة سامانيان مربوط مهاجران افغانستان در شهر دوشنبه، مصروف آموزش اند.
گويندگان اين افسانهها هيچ يك از 14 يا 15 سال بالاتر نبوده اند و بيشتر آنرا دو كودك خردسال 9 و 10 ساله مهرنوش جان و فرزانه جان كه در صنف سوم آن مكتب درس ميخوانند، خود گفته و يا با علاقه مندي از ديگران شنيده و جمع آوري كرده اند.
اميد است، درسي را تلقين و تداعي و اميدي را در قلبها زنده نگهدارد و زداينده يي باشد ياسها و نااميديها را.
مرغ، موش و مرغا بي
بود نبود يك مرغ، يك موش و يك مرغابي بود يك روز مرغ ميگويد:
گندم را كه، به آسيا ميبرد؟
مرغابي ميگويد: من نميبرم.
موش ميگويد: من هم نميبرم.
مرغ خودش گندم را به آسيا ميبرد و دوباره به خانه ميآورد.
مرغ ميپرسد: كه خمير ميكند؟
مرغابي ميگويد: من نميكنم.
موش ميگويد: من هم نميكنم.
مرغك خمير ميكند. باز ميپرسد: نان را كه به تنور ميچسپاند؟
مرغابي ميگويد: من نميچسپانم.
موش ميگويد: من هم نميچسپانم.
مرغ نان را به تنور ميچسپاند. آنرا پخته ميكند و در سر دسترخوان ميگذارد. رو به سوي مرغابي و موش ميگرداند و ميگويد: كه نان ميخورد؟
مرغابي ميگويد: من ميخورم.
موش ميگويد: من هم نان ميخورم.
مرغ به آنها نگاه كرده ميگويد: بي محنت، راحت نيست.
در فصل تابستان و در روزهاي دراز تابستان، ملخ دمبوره ميزد، بقه ميخواند، پروانه بازي ميكرد؛ ولي موچه زحمت كش، در تمام فصل تابستان، براي خود سرشته زمستان را كرد و براي خود آذوقه جمع نمود. آهسته آهسته فصل تابستان آخرشد و فصل خزان رسيد. برگها زرد شد و به زمين ريخت هوا هم كم كم سرد شد. يك روز مورچه براي ملخ ، بقه و پروانه گفت: شما در طول فصل تابستان براي خود هيچ چيز جمع نكرديد. فصل خزان رسيد هوا سرد شده ميرود، شما در زمستان چه ميخوريد؟
پروانه، بقه و ملخ به گفته مورچه گوش ندادند و به رقص و بازي و خواندن خود مصروف شدند. بلاخره زمستان رسيد. هوا سرد شد. برف باريد و همگي بخاطر سردي هوا به خانهها و لانههاي خود، درا مدن. مورچه شب و روز از غذاي جمع كردة خود ميخورد و آرام در خانه خود خواب ميكرد، ولي ملخ، بقه و پروانه در خانههاي خود هيچ چيزي براي خوردن نداشتن.
يك روز بقه بسيار گشنه شد. به خانه ملخ رفته گفت:
- ملخ چيزي بري خوردن داري؟ بسيار گشنه استم. در خانه هيچ چيز ندارم.
- ملخ گفت: من هم بسيار گشنه استم. در تمام تابستان تو خواندن كردي و من دمبوره زدم، هيچ چيز براي خوردن جمع نكرديم. بيا هر دو يما به خانه پروانه برويم. هر دو خانه پروانه رفتند و گفتند:
ما بسيار گشنه استيم چيزي براي خوردن داري؟
پروانه گفت: من هم گشنه استم در تمام تابستان تو دمبوره زدي، بقه خواند و من رقصيدم، هيچ چيز براي زمستان خود جمع نكردم. بيا برويم به خانه مورچه.
هر سه يشان رفتند. ديدند كه مورچه شكمش سير و خوابيده است. او را بيدار كرده، گفتند:
ما بسيار گشنه استيم، براي ما چيزي خوردني بده و گرنه ما ميميريم.
مورچه برايشان خوردني داد و برايشـان گفت: اين نتيجـه غفلت و بي پروايتـان است. بعد از اين در تابستان فكر زمستان را بكنيد و در زمستان آسوده باشيد.
زن بيوه
بود نبود يك زن بيوه بود. اين زن يك بچه بنام «ميو» داشت و اينها يك گوساله داشتند و خيلي غريب بودند. همه دارايي شان صرف يك گوساله بود. ميو به طرف مادرش گفت:
مادر براي اين كه زمستان را خوب سپري كنيم، گوساله را ميكشيم و تمام مردم ده را مهمان ميكنيم و بعد از مهماني به ترتيب همه، ما را مهمان ميكنند و زمستان ما خوب سپري ميشود. گوساله را ميكشند و همه را مهمان ميكنند. بعد آنها يك روز انتظار ميشوند، دو روز انتظار ميشوند و بلاخره يك ماه انتظار ميشوند. هيچ كس اينها را مهمان نميكند. مادرش بسر ميو قهر ميشود و ميو را از خانه ميكشد. ميو ميرود و ميرود بلاخره به صحرايي ميرسد كه در آنجا، جاي ديوها است. اين ديوها سه برادران اند. برادر خورد يك چشم، برادر دومي، دو چشم و برادر كلاني سه چشم دارد و بسيار هيبت ناك ميباشند. ميو نزد آنها ميرود. وقتي چشم آنها به ميو ميافتد، بسيار خوشحال ميشوند و ميگويند: خداوند براي ما غذايي چرب از زمين روان كرد. ما ترا از آسمان ميخواستيم، حالا بگو نامت چيست؟
ميو ميگويد: نام من ميو است. آنها از شنيدن نام ميو حيران ميشوند و ميپرسند:
- ميو چي معني دارد؟ ميو ميگويد:
- ميو به معني پادشاه ديوها است. ديوها قبول نميكنند. و ميگويند: ما با اين قيافه كلان يك ديو كوچك هستم، تو با اين قيافه خورد، خود را پادشاه ديوها معرفي ميكني. ما با تو شرط ميبنديم.
شرط اول اينست كه سنگ را فشار ميدهيم. هر كه از سنگ روغن كشيد، همان كس شرط را ميبرد.
شرط دوم اين است كه، سنگ را پرتاب ميكنيم. سنگ هر كس از چشم غايب شد، همان كس شرط را ميبرد.
شرط سوم اينست كه آواز ميكشيم. هر كه آواز طولاني بكشد همان كس شرط راميبرد. ميو بعد از شنيدن اين شرطها، به ديوها ميگويد:
مرا سه روز مهلت بدهيد ديوها قبول ميكنند. ميو ميرود. در يك درخت آشيانه پرنده گان است. ميو هم تخم يك كفتر را ميگيرد وهم خود كفتر را ميگيرد و همچنان از ني براي خود يك توله جور ميكند و باز ميگردد. به پيش ديوها ميرود و به شرطها شروع ميكند.
شرط اول، ديوها سنگ را به اندازة مشت ميكنند كه سنگ پچق پچق ميشود، اما روغن از آن نميبرايد. ميو سنگ را ميگيرد و آنها را مصروف ميكند. تخم را از جيبش كشيده و مشت ميكند. زردي تخم ميبرايد. ديوها ميگويند:
غالب اول تو شدي. شرط دوم شروع ميشود. ديوها سنگ را پرتاب ميكنند كه بسيار زياد، دور ميافتد. ميو همين طور ديوها را مصروف نموده، پرنده را از جيبش ميكشد و پرتاب ميكند. پرنده به اندازة دور ميرود كه ديوها حيران ميشوند. ديوها ميگويند:
برنده شرط دوم هم تو شدي. شرط سوم را آغاز ميكنند. ديوها به اندازه آواز شان را بلند ميكنند كه ميو حيران ميشود. فكر ميكند كه كوهها به لرزه ميشود. نيم ساعت دوام ميدهد وديگر نميتوانند. ديوها به ميو ميگويند:
اكنون نوبت تو رسيد. ميو طوله را ميگيرد. يك روز ادامه ميدهد. ديوها ميگويند واقعاً تو پا دشاه ديوها هستي. بعد ديوها ميگويند:
ما هر كدام يك يك كار ميكنيم و تو كه پادشاه ما هستي خودت يك كار را انتخاب كن. ميو ميگويد:
من به شما چوب ميآرم. ميو ميرود. يك جنگل راهمراه ريسمان ميبندد. ديوها هرقدر انتظار ميشوند، ميو نميآيد. بعد ديوها ميروند كه ميوتمام جنگل را با ريسمان بسته كرده است. ديوها ميگويند:
ميو تو چي ميكني؟ ميو ميگويد:
من هر روز بيكار نيستم كه به شما چوب بيارم. ديوها ميگويند:
ني تو جنگل را خراب نكن، چراكه ما هر سال چوب بكار داريم، خود ما چوب ميبريم. باز ديوها ميگويند:
خي تو برو آب بيار. ميو ميگويند:
صحيست. ميو ميرود، دور حوض را با ريسمان بسته ميكند. ديوها انتظار ميشوند، ميو نميآيد. باز ديوها ميآيند كه ميو دور حوض را بسته كرده است. به ميو ميگويند:
تو چي كردي؟ تمام حوض را از بين ميبري. چرا كه تمام جانوران از آن استفاده ميكنند. ميو ميگويد:
من بيكار نيستم كه هر روز به شما آب بيارم. ديوها ميگويند:
خير است. برو خود ما آب را ميبريم. ميو قبول ميكند. ديوها شب با يكديگر خود ميگويند:
همين خلته طلا را كه ما داريم، براي ميو ميدهيم و ميگوئيم كه همين خلته را بگير و برو. ديوها ديگر همه قبول ميكنند. صبح ميو از خواب بيدار ميشود، ديوها براي ميو ميگويند:
همين خلته طلا را بگير و از همان راه كه آمدي پس برو. ميو ميرود كه مادرش انتظار است. ميو كه به خانه ميآيد، مادرش از او ميپرسد:
تو اين طلا را از كجا كردي؟ ميو تمام قصه را به مادرش ميكند. مادرش بسيار خوش ميشود و با ميو به خوشي زندگي ميكنند.
افسانه پارينه ترين برگ تعليم و آموزش است. از همين جاست كه پژوهشگران خاستگاه آنرا به رسوم انسانهاي پيش از تاريخ نسبت ميدهند و يا آثاري ميدانند بازمانده از اساطير آرياييان كهن.
افسانه را از ريشه افسون و فسون، در كتابهاي لغت بمعني قصه، داستان، حكايت، تمثيل و سرگذشت، حكايت گذشتگان، ثبت كرده اند.
معادل انگليسي آنرا Legend بمعني داستان زندگي يا سرگذشت قديسان آورده اند. دايره المعارفها دو نوع تعريف را از افسانه ارائه ميدهند:
1- افسانه،قصه يا روايتي است كه پاية تاريخي دارد و در پيرامون
شخص يا محل تاريخي دور ميزند و آراسته با شاخ و برگهاي تخيلي و ساختگي است. مانند ابومسلم نامه، سمك عيار و غيره.
2- قصة غير واقعي و داستاني است كه در آن انسـانها، جانوران،
اشيـا يا موجودات تخيلي، ماجراهاي گوناگون و باور نكردني به وجود ميآورند.
در انواع افسانه، از افسانههاي تخيلـي (ديو و پري)، واقع بيني
(مكر زنان. . .)، تايخي(سرگذشت قهرمانان)، افسانههاي شوخي و مسخره آميز، اخلاقي، تمثيلي و غيره ياد كرده اند.
استاد روشن رحماني، دانشمند تاجيكستان در چاپ كتاب افسانههاي دري افغانستان، دريك جمع بندي اين تعريف را ارائه كرده است:
نقلها و قصههاي اجتماعي، معيشي، هجوي، عشقي، عبرت انگيز و پند آموز كه دربارة انسانهاي گوناگون، حيوانات، مخلوقات خيالي، به مانند ديو و پري و اژدها و نيروهاي سحر و جادو و ديگر واقعات و حوادث سرگذشتي كه با خيال بديع به حيث انديشههاي رنگين و عجيب و غريب بيان گردند و با خيالات دل انگيز و پر هيجان، به شنونده و خواننده، ذوق و شوق بخشند و آرزو و آرمانهاي مردم را انعكاس دهند. چون نفرت و عداوت را بيدار كنند، افسانه ناميده ميشوند، (افسانههاي دري مقدمه، دانشنامة ادب فارسي، جلد يكم، آسياي ميانه، ذيل افسانه).
و اما نگارنده درين رابطه، نگاه ديگر دارد:
من به اين باورم كه هيج يك از پيشنيان، پيرامون حيوانات و يا موجودات خيالي، افسانه بافي نكرده اند، يعني به اين قصد و هدف نبوده اند تا افسانة بسازند كه در آن يك موجود خيالي را به ما معرفي كنند.
ديگر اينكه هيچ كس، به گونه داستان نويس امروزين كه داستانهاي عشقي و پوليسي و . . . مينويسند، غرض ايجاد افسانههاي عشقي، خنده آور، تمثيلي و يا تخيلي، وقت صرف نكرده است و يا هدف اصلي شان چنين نبوده است و يا نخواسته اند براي مسخرگي افسانه بسازند و هيچ كسي هم نخواسته است، اين افسانهها را با بيان دل انگيز و پر هيجان شكل دهد و ارائه كند. كه لطف وهيجان،ناشي از لطافت آرمان و بيان صادقانة افسانههاست، نه بيان شاعرانه.
اگر قرار باشد به شيوة يادشده، افسانه را از لحاظ موضوع و يا شكل تقسيم بندي كنيم، به سياهة نامتناهي ميرسيم.
پس افسانه چيست و چگونه ايجاد گرديده است؟
افسانه قديمترين برگ آرمانگرايي و آموزشي مردم است. در آن روزگار كه كتاب و نگارش نبود و زمينة براي تعليم وجود نداشت و ميشود گفت هم عنان با سرآغاز زيست اجتماعي انسان، افسانهها در جهت بيان آرمان و آرزوهاي انسان و تعليم و تعلم هستي يافت.
در افسانهها ميشود دو نمود را بيشتر مشخص ساخت:
آموزش و آرمان:
در افسانههاي آمـوزشي، انسانهاي اوليه خواسته اند، آنچه را مفيد و ارجمند ميدانستند با قوت تمثيل و با استفاده از زبان و حركات حيوانات، موجودات خيالي و تخيلات، براي نسلهاي موجود و بعد تفهيم كنند ودرسي رابه تعليم بنشينند.
در افسانههاي آرمانگرايانه كه انواع آنرا نميشود تحديد نمود، آرمانهاي سركوفته و سركوب شدة آدمي، تبلور يافته است. به گونة كه در آن تودههاي مردم، افسانه و نتايج آنرا به دلخواه خويش، آراسته اند. يعني در عالم افسانه، تودههاي مردم، داد خود را از بيدادگران ستانده اند.
حيوانات مختلف، موجودات تخيلي، سحر و جادو و هنرهاي ديگر، هر كدام در افسانه بيان سمبوليك دارد.
روبا، بيان مكر و حيله؛ خر، نشان حمافت ؛ سنگ پشت، نشان كندي بطالت و همچنان ديو و پري سمبول اهريمن و اهورا، و يا بدي و زشتي است كه اگثراً نيكان و بدان با آن تمثيل گرديده اند. و در بسيار موارد ديو، نماديست از قدرتهاي افسانوي و نامبارك روزگار كه حتماً در افسانه راه فنا را ميپيمايد و سركوب ميگردد.
اين آرمان مردم است كه به تمثيل آمده است. در افسانه هيچگاه، شاه قهرمان نيست و در تائيد هيچ شاه و قدرتمندي،افسانه ايجاد نشده است. قهرمان افسانه، كل بچه، دهقان، پسر دهقان، بچة دهاتي، قهرمان ملي و مردميو دلخواه و . . . است كه با ديوان و قدرتهاي جهنمي، روبرو ميشود و قطعاً پيروز ميگردد. چه او قهرمان مردم است و مردم خواسته اند، ناكاميها، شكستها و محروميتهاي شان را در زندگي، در قالب افسانه و بدلخواه خويش جبران كنند و يا آرزوهاي خويش را در وجود قهرمان به نمايش گزارند. اگر شاه يا شاهزاده در افسانه سيماي مثبت يافته، دقيقاً زمانيست كه از مسند فرود آمده و يا رانده شده و در كنار مردم جا يافته است. و اين هم آرماني بوده كه مردم ميخواسته اند. شاه و شاهزاده، مهربان و مانند آنها باشد. رنج و زحمت بكشد وبا مردم با نيكي رفتار كند، كه اين آرزو در افسانه بازتاب يافته است.
در افسانه است كه دهقان بچه، شاه را ذليل ميسازد. دختر پادشاه را ميگيرد هر آنچه را خواسته باشد، عملي ميكند. ديو را شكست ميدهد، پري را در خدمت ميگيرد و غيره. در يك سخن قهرمان تودهها و مستضعفان است كه آرزوهاي تبار خويش را به تبلور مينشيند.
بناءً هيچ افسانه يي دربارة ديو و پري نيست، بلكه ديو و پري و ديگر موجودات در خدمت انسان و آرمانهاي او استخدام كرديده اند. همه جا و در همه افسانهها، قهرمان انسان است و يا حيواني كه نماد نيكي و خير است و پيروز ميشود. شر و بدي در افسانه پيروزي ندارد.
موضوعات افسانه، غير قابل شمار است. آرمانهاي اقتصادي، اجتماعي، عشقي، انساني و غيرة انسان است كه در افسانه تبارز مييابد. بخصوص آنچه سركوب شده است، در افسانه رهايي مييابد و پيروزي را مطابق خواست مردم، بدست ميآرد.
اين جريان افسانه است،كه گونة افسانه را ميآفريند: اگر شاه مسخره شد، خنده دار ميگردد، آنجا كه دهقان بچه، ديو يا شاه را زنداني كرد و يا كشت، عبرت انگيز ميگردد. آنجا كه كل بچه، با سحر و جادو، شاه و افرادش را نابينا ساخت و به قصر دختر شاه داخل شد و كامروايي كرد، عشقي ميگردد. در حالي كه در همه موارد، گشودن آرمانهاي سرگوفته است كه بيان ميگردد.





حسین ابن علی روز دوم محرم به کربلا رسید و روز سوم عمر بن سعد با چهارهزار نفر[نیازمند منبع] در کربلا اردو زد و از آن روز به بعد، هر روز بر تعداد این نیروها[نیازمند منبع] افزوده میشد، که عدهٔ کثیری از آنان را با وعدههای مختلف از جمله مال و ثروت آمده بودند[نیازمند منبع].
در روز هفتم محرم آب را بر حسین و همراهانش بستند و در نهمین روز از ماه محرم شمر با چهار هزار نفر و نامهای از طرف عبید الله بن زیاد وارد کربلا شد، او در این نامه به عمر سعد دستور داده بود با حسین بجنگند و او را به قتل برسانند و اگر اینکار از دوست او بر نمیآید، فرماندهی را به شمر واگذار کند.
روز دهم حسین بن علی با ۳۲ سواره نظام و ۴۰ پیاده[۲] و دشمن با ۳۰۰۰۰ نفر[نیازمند منبع]، در مقابل هم قرار گرفتند، جنگ آغاز شد و امام حسین و یارانش کشته شدند. بعد از جان باختن حسین سپاه عمر بن سعد سر ۷۰ تن از لشکریان حسین را جدا کرد و بر بالای نیزهها گذاشت و فقط سر حر و علیاصغر را از تن جدا نکردند[نیازمند منبع].
خیمهها غارت و در نهایت آتش زده شد، ساربان شترهای کاروان حسین بن علی به نام بجدل بن سلیم برای بدست آوردن انگشتر حسین بن علی، انگشت وی را برید تا انگشتر را بدست آورد و در نهایت سپاه عمر بن سعد اجساد شهدای کربلا را در بیابان رها کرد و این اجساد بعد از سه روز توسط قوم بنیاسد دفن شدند. [۳]
|
|
چشم ديد ونگارش:شمس الحق آريانفر
ساحل نشينان بدبخت وفراموش شدة آمو دريا دربدخشان
درساحل درياي آمو اين ولسوالي ها موقعيت دارد :
واخان ، اشكاشم ، شغنان ، ماه مي ، نسي ,شكي , كوف آب ، خواهان .
دو ولسوالي واخان و اشكاشم از طريق زيباك ازساحل دريا دور مي شوند وبه
جانب فيض اباد مركز بدخشان مي روند .اما پنج يا شش ولسوالي ديگر راه سفر وسوداي شان به جانب مركز بدخشان لب لب درياست قسمي كه ازيك ولسوالي به ديگر واز آن به سوم وهمين طور سفر را ادامه مي دهند تا اين كه به فيض آباد مي رسند. قسمي كه ازدور ترين نقطه يعني شغنان براي انتقال 10 ويا 20 كيلو مواد بايد يك نفر 15 روزپياده راه برودتا به فيض آباد برسد و 15 روز برگردد . يعني يكماه رفت وبرگشت اين سفر است و ازنزديكترين نقط كه ولسوالي خواهان باشد بايد 7 روز پياده سفر نمايي تابه فيض آبادبرسي و 7 روز برگردي يعني 14 روز سفر بايد صورت گيرد (نگاهي به نقشه كه ضميمه است واقعيت رانشان مي دهد).
بايد گفت :اين سفر هاي مطلقا با پاي پياده است ويا بامركب چرا كه آنجا راه موتر وجود ندارد .ودراين سفر دراز بيشتر 20 يا 30 كيلو مواد را هم نمي شود انتقال داد . اكنون فكركنيد نيازمندي هاي مردم اين چند ولسوالي كه به درازاي بيشتر از 400 كيلومتر افتاده اند چگونه برآورده خواهد شد ؟
بياد داشته باشيد كه راه پياده گرد دراين مناطق در4 يا 5 سال اخير با استفاده ازمواد كمكي تاجيكستان وتوسط مردم محل ايجا د گرديده است ودولت هاي افغانستان درطول قرنها اصلا ازوضعيت اين نقاط آگاهي نداشته اند وهرسال صد ها نفر از لاش و جداره كو ه به قعر درياي آمو مي رفته است . اگر وقت يافتيد داستان “ آتنگ ها ” را ازمردمان محل بپرسيد كه با شنيدن آن خون ازچشم روزگار مي پرد .قصة مردمي كه درتركيدگي هاي جدار كوه چوبها را داخل مي كردند ويا به اندازه سر يك چوب درديوار كوه سوراخي به وجود مي آوردند ،چوبها را به آن داخل مي كردند و بعد ازفراز آن چوبها كه سرديگرش دربالا ي دريا معلق بودمي گذشتند . كافي بود كه اندك اشتباهي صورت گيرد ودرميانه درياي آمو سرنگون شوند .
نكته جالب ديگر اين است كه مردمان اين مناطق اين سفرهاي پرمشقت و يكماه پياده روي را هم به جان پذيرفته اند اگر هميشه وجود داشته باشد . بايد بدانيد كه اين به اصطلاح راه كه درمسيرش با صد ها برف كوچ روبرا ه هستي ، فقط درچهارماه سال باز است ديگر در7 يا 8 ماه سال دراثربارنگي هاي سنگين به صورت مطلق بسته مي باشد ومردم اين چند ولسوالي بدون هيچ جرم وگناهي زنداني ومحبوس دست طبيعت اند .بي سبب نيست كه ان جا را زندان سليمان خوانده اند .بايد بدانيم كه اين ولسوالي ها ساحات بسياروسيعي ندارد بيشترين عرض زمين ساحلي درين ولسوالي ها 500 متر است كه درديگربخشها كم شده مي رود تا جاييكه فراوان مناطقي وجود دارد كه عرض ساحل صفر است ودريا درجدار شامخ كوهها پهلو مي سايد ومي رود كه راه مردم ساز جديد دربلنداي 30 يا 40 متري آب آمو درآن جدارهاي استوار وفلكسا ، بيشتر به پل صراط شبيه است باهمه دلهره آن .
براي روشن شدن مطلب نموداري را خدمت ارائه مي كنم .
گفتيم مردم اين ولسوالي ها بايد يكماه سفرنمايند تا مقداري مواد را به خانه خود برسانند وآنهم فقط در4 ماه سال كه درديگر ايام سال راه دراثر بارندگي ها مسدود مي باشد.اكنون غرض روشني مطلب نمودار اين فاصله وراه پيمايي مشقت بار را مشخصا توجه نمائيد: نمودار 1:
شغنان 4 ماه مي 1 نسي 1 شكي 1 كوف آب 1 خواهان 7 فيض آباد
جمعا ً =15 روز
نمودار 2:
شغنان -- ---------الي----- ----- ولسولي ماه مي ===== 4 روزپياده روي
ولسولي ماه مي ------الي -----------ولسولي نسي =====1 روزپياده روي
ولسوالي نسي ------الي------------ولسوالي شكي ====1 --------
ولسوالي شكي -----الي -----------ولسوالي كوف آب ==== نيم --------
ولسوالي كوف آب ---الي ----------- ولسوالي خواهان =====1 ---------
ولسوالي خواهان ----الي ----------- مركز بدخشان فيض آباد=7 --------
جمعا سفرازشغنان باگذشتن ازديگرولسواليها تامركز=15 روز پياده روي. برگشت همچنان ازمركزبدخشان تا شغنان ===15 -----
كليت سفر = 30 روز
بايد گفت بدخشان ساحلي، به گونةدره پنجشير وهر دره ديگر است كه مناطق مسكوني دردوكنار دريا قرا ر دارد . دربدخشان تفاوت اين است كه دوكنار دريا دوكشوراست . درطرف بدخشان راه ياسرك قير وجود دارد ودرمقابل، درآن طرف دريا افغانها بامركب هاي خود حركت دارند تا بعد ازيكماه راه پيمايي 3 سير نمك يا تيل وچاي بياورد .
مشكل مردم افغانستان درين محل در شرايط حاضر نبود راه موتر رو، نرسيدن نياز هاي جدي و اساسي مردم از قبيل نمك, چاي، تيل، شكر، صابون، البسه وقرطاسيه است. (بنده 1500پسر و1300 دختر را در مكتب پسرانه پسران و دختران ولسوالي ماه مي، ديدم كه اصلا كتاب وقرطاسيه نداشتند)
همچنان عدم وجود بازار فروش براي توليدات محل ازقبيل :مواشي ، روغن نباتي، كچالو، سيب، چارمغز، زرد آلو، توت، پوست، پشم و . . . است. اين مشكلات در شرايط حاضر و يا در كوتاه مدت اصلاً قابل حل نيست ولي راههاي وجود دارد كه با توجه دقيق وجدي گرفتن آن موارد، مشكل كاملاً حل ميگردد كه ذيلاً پيشنهاد مي گردد:
قرار است آغاخان 5 پل روي آمودريا بسازد . ازين شمار 2 پل ساخته شده است. قرار بود بازارچه هاي سرحدي براي حل مشكل مردم دو طرف دريا ايجاد گردد ولي تا هنوز عملي نشده است. موسسه آغاخان كه اين پلها را به همين منظورساخته است پيوسته تقاضا دارد، تا بازارچه ها فعال گردد. جانب تاجيكستان نيز آماده است ولي گفته مي شود جانب افغانستان تاهنوز در مورد تصميم نگرفته است. اميد است درين مورد توجه فرمائيد تا مردم مناطق ساحلي افغانستان از مشكلات مرگ آور نجات پيداكنند. تصميم شما در صحبت با جانب تاجيكستان و موسسه آغاخان ويا آماده گي تان در فعال شدن بازارچه خدمتي است كه اهميت انساني واجر اخروي آن بيرون از اندازه است. به خصوص درهمين لحظه كه در جلسه اقتصادي كشورهاي منطقه آمده ايد. چه خدمت اقتصادي وتجارتي بهتر ازاين .
2- با جانب تاجيكستان صحبت شود، تا مردم اين ولسواليها باگذشتن از پلها بتوانند در سفر از يك ولسوالي تا ولسوالي ديگر از موتر و راه قير شده تاجيكستان استفاده نمايند. اين كار ممكن است و بسيار به سادگي قابل كنترول است. درين صورت بي آنكه 400 كيلومتر سرك ساخته شود - كه در آن محل با در نظرداشت شرايط افغانستان اصلاً غير ممكن است – مردم را به راه وسرك قير، مي رسانيدكه فقط يك دريا ازآنها فاصله دارد و سفر يك هفته ويا 10 روز پياده را به چند ساعت تبديل مينمائيد.
در هر دوي اين موارد سودي از همه بيشتر را جانب افغانستان خواهد برد.
در آنجا و در آن محل جز تجارت مواد اوليه ياد شده هيچ نوع تجارت ديگر ممكن نيست. اصلا يك نفر از افغانستان قطعا نمي تواند درآن راه پر مشقت چيزي ازديگر شهر ها براي تجارت به آن محل برساند. تاجيكها كه راه موتررودارند مي توانند براي نيازمردم جانب افغانستان تيل، نمك، چاي، شكر، صابون، قرطاسيه را به بازارجه هاي خود برسانند و مردم ما با فروش محصولات محلي خود: چون مواشي، پوست، پشم، روغن حيواني، كچالو، توت، سيب، چارمغز و غيره در آن بازارچه ها،مي توانند مواد مورد نياز خود را خريداري نمايند.
نقشة منطقه را بانشاني ولسوالي هاي سرحدي ،فاصله پياده روي ميان ولسوالي ها فاصله هر ولسوالي تامركز بدخشان فيض آباد را ضميمه اين ياد داشت نمودم كه مي توانيد بهآن دقت فرمائيد ، باقي تصميم برشماست . امورمملكت خويش خسروان دانند . به قول حضرت سعدي ازحكيمان بلاغ باشد وبس .
۱- سرور دانش کاندید وزارت عدلیه.
سروردانش فرزند محمد علی در سال 1340 خورشیدی در قریه اشترلی ولایت دایکندی زاده شد .
تعليمات ابتدائیه را در زادگاهش به اتمام رسانید و بعدآ در عراق، سوریه وایران به تحصیلات عالی پرداخت ، در بخش های حقوق، ثقافت و معارف اسلامی لیسانس گرفت و ماستری اش را در فقه و معارف اسلامی بدست آورده و در دوران جهاد در بخش های سیاسی و فرهنگی کار کرد و شش سال درموسسات عالی تحصیلی غیر دولتی در داخل و خارج از کشور فقه وحقوق را تدریس نمود.
سرور دانش پانزده عنوان کتاب را که عمدتآ روی مسایل فقی و حقوقی است یا نگاشته و یا ترجمه نموده است.
سرور دانش از سال 1381 تا 1382 در لویه جرگه اضطراری، کمیسیون تسوید قانون اساسی، کمیسیون تدقیق قانون اساسی عضویت داشته و درلویه جرگه تصویب قانون اساسی شرکت نمود و در سال 1383 به عنوان اولین والی دایکندی انتصاب شد و از ماه جدی همان سال به حیث وزیر عدلیه کار میکند.
2 - ستر جنرال عبدالرحیم وردک کاندید وزارت دفاع ملی
ستر جنرال عبد الرحیم فرزند عبدالغنی در سال 1323 در ولایت وردک چشم به دنیا گشود تعليماتش را درلیسه حبیبه اکمال وليسانس حربی پوهنتون ميباشد وي دراکادمی های معتبر ایالات متحده امریکا و اکادمی علیا ناصرمصر به تحصیلات عالی تر پرداخت و بعد از فراغت در پست هاي آتشه نظامی در هندوستان، معاون نظامی محاذ ملی شد، معاونیت نظامی اتحاد سه گانه ، قوماند ه جنگ در چند دهه مجاهدین ، در سال 1371 به حیث عضوکمیته دفاع وامنیت کابل ، درسال1382 عضو کمیسیون عالی دفاع، عضو بازسازی اردوی ملی ، معاون اول وزیردفاع و رئیس کمیسیون جمع آوری اسلحه، مسوول ریفورم وزارت دفاع ملی وتشکیل و بازسازی اردوی ملی شد و بعدا" به حیث وزیر دفاع ملي کار نموده است .
3 - حضرت عمرزاخیلوال کاندید وزارت مالیه .
عمرزاخیلوال دوکتورای خویش را دررشته اقتصاد ازپوهنتون کارلتون دراوتاوا، ماستری اش را در پوهنتون کوپن درکینگستن دوره کانادا ولیسانس خود را در پوهنتون وینیپیگ درمونیتوبا کانادا به پایه اکمال رسانیده است درپست هاي مشاور ارشد رئیس جمهور در امور اقتصادی ، وزیر مالیه ، سرپرست وزارت ترانسپورت وهوانوردی، رییس اداره حمایه سرمایه گزاری افغانستان ایفای وظیفه نموده است زاخیلوال قبل از عودت به کشور بحیث سرمحقق اقتصادی دراداره مرکزی احصایه کانادا ایفای وظیفه نموده ومشغول تدریس اقتصاد درپوهنتون کارلیتون اوتاوا بود .
داکترزاخیلوال همچنان به حیث مشاور ارشد وزیرانکشاف دهات وعضو شورای عالی دافغانستان بانک نيز ايفاي وظيفه نموده و از نه ماه بدینسو بحیث وزیر مالیه ایفای وظیفه مینمود.
داکتر زاخیلوال یکی ازاعضای هیات علمی دیپارتمنت اقتصاد پوهنتون کارلیتن بوده وقبل ازانکه درسال 1381 به افغانستان برگردد برای پنج سال درانجا تدریس کرده است .
4 - غلام محمد ییلاقی کاندید وزارت تجارت و صنایع
غلام محمد ییلاقی ولد غلام سخی درسال 1322 درشهرمزارشریف تولد شده است
درامورتجارت ، صنعت و بانکداری تخصص دارد. ازلیسه باخترمزارشریف فراعت حاصل نموده و تحصیلاتش را در فاکولته اقتصاد پوهنتون کابل ودرپوهنتون پیزا ایتالیا به اتمام رسانیده است.
به لسان های پشتو، دری ، ایتالوی و انگلیسی تسلط دارد.
وی در سال 388به حیث مشاور ارشد وزارت تجارت وصنایع و در سال 1387به حیث رئیس عمومی اتاقهای تجارت وصنایع ودر سال 1374بحیث وزیر تجارت ودر سال 1373 به حیث رئیس دافغانستان بانک ودر سال 1357 به حیث رئیس بانک انکشاف صادرات افغانسان ودیگر مناصب دولتی ایفای وظیفه نموده است
5 - وحید الله شهرانی کاندید وزارت معادن
وحیدالله شهرانی درسال 1352 درشهرکابل تولد شده است ، تعلیمات ابتدایی و ثانوی خویش را درشهر پشاور پاکستان تکمیل و درسال 1375 از پوهنحی اقتصاد پوهنتون بین المللی اسلامی اسلام آباد فارغ و درجه لسانس و ماستری خویش را از همین رشته از پوهنتون یاد شده بدست آورد.
درسال 1381 به حیث استاد در یکی از پوهنتون های لندن ، درسال 1383 مشاور
اقتصاد ی در ریاست جمهوری و بعدا به پست های معاون اول دافغانستان بانک ، معین اول وزارت مالیه ، سرپرست وزارت تجارت و صنایع و وزیر تجارت و صنایع کارکرد.
به زبانهای دری، پشتو، ازبکی ، انگلیسی ، عربی و اردو تسلط کامل دارد .
6- محمد آصف رحیمی کاندید وزارت زراعت وآبیاری
محمد آصف رحیمی ولد سلطان محمد درسال 1338 درولسوالی پغمان ولایت کابل تولد شده بعد از تحصیلات ابتدایی و لیسه به درجه لسانس از پوهنحی انجنیری پوهنتون کابل فارغ و بعدا تحصیلاتش را درپوهنتون نبراسکا ایالات متحده امریکا دررشته اداره عامه و برنامه های انکشافی و بازسازی به درجه فوق لسانس به پایان رسانیده است.
درپست های معین برنامه های وزارت احیا و انکشاف دهات ، مسوول برنامه همبستگی ملی وزارت احیا و انکشاف دهات ، آمربرنامه های موسسه بین المللی کی یر کانادا درجنوب آسیا ، رئیس فعالیت های ساحوی موسسه پاملرنه ، آمربرنامه های موسسه پاملرنه ، و چندین پست دیگر اجرای وظیفه نموده است وی درماه عقرب 1387 به حیث وزیرزراعت و آبیاری مقرر شد .
7- میرزا حسین "عبداللهی" کاندید وزارت فواید عامه
میرزا حسین "عبداللهی" ولد محمد عیسی درسال 1335 درولسوالی قره باغ ولایت غزنی تولد شده است
درسال 1357بدرجه لسانس ازرشته انجنیری میخانیک پوهنحی انجنیری پوهنتون کابل فارغ ، ماستری اش را در مدیریت انکشافی از انستیتوت منجمنت آسیایی درکشور فلیپین و درجه دوکتورا خود را در رشته پالیسی و اداره عامه به صورت (آن لاین) ازپوهنتون بین المللی اتلانتیک امریکا بدست آورده است.
درپست های ریاست تشکیلات و اصلاح اداره عامه کمیسیون مستقل اصلاحات اداری و خدمات ملکی، مدیریت کمک های بلاعوض وزارت معارف، ارزیابی کننده شورای علمی معارف ، مشاوروزیر پلان ، رئیس موسسه همتا ودر چندین پست دیگر ایفای وظیفه نموده است.
دربخش کمپیوتر مهارت داشته و به لسان های دری ، پشتو، انگلیسی و اردو تسلط دارد. ختم
8 - انجنیرامیرزی سنگین کاندید وزارت مخابرات و تکنالوژی معلوماتی
انجنیرامیرزی سنگین ولد امیرگل گلشا خیل درسال 1328درولسوالی ارگون ولایت پکتیکا تولد شده است .
تعلیمات ابتدایی خویش را درولسوالی ارگون ، متوسطه و عالی را درشهر گردیز به اکمال رسانیده و درسال 1352 دیپلوم خود را دررشته انجنیری مخابرات و برق ازکالج لندن بدست آورده است.
وی درپست های مشاورارشد وزارت مخابرات، رئیس عمومی اجرائیوی شرکت مخابراتی تیلی کام ، و وزیرمخابرات و تکنالوژی معلوماتی کارنموده است.
9- پوهنمل داکترمحمد الله بتاش کاندید وزارت ترانسپورت و هوانوردی ملکی
پوهنمل داکترمحمد الله بتاش درسال 1340 درولسوالی امام صاحب ولایت کندز تولد شده است.
دوره ابتدایی ، متوسطه و لیسه را دراین ولسوالی به اکمال رسانده و درسال 1364 ازفاکولته تاریخ پوهنتون دولتی کوبان روسیه به درجه ماستری فارغ گردیده .
درسال 1374 دوکتورای خویش را دررشته علوم اجتماعی از پوهنتون ماسکو بدست آورده است.
وی درپست های مدیریت درکمپنی های مختلف تجارتی بین المللی ،منشی عمومی شورای مرکزی حزب جنبش ملی اسلامی افغانستان ، مشاورامورپارلمانی و شورا های ولایتی ، عضو بورد خاص مشورتی رئیس جمهور درتعینات مقامات عالی رتبه دولتی اجرای وظیفه نموده است.
10- عنایت الله نظری کاندید وزارت عودت مهاجرین.
حارنپوه عنایت الله نظری ولد نظرمحمد درسال 1333 هجری شمسی متولد و در سال 1356از پوهنحی حقوق وعلوم سیاسی پوهنتون کابل فارغ گردیده است.
موصوف برعلاوه پست های مختلف وزارت عدليه ، بحیث حارنوال شهر مزارشریف ، حارنوال نظارت عمومی ، معاون ریاست حارنوالی ولایت بلخ ،معاون حارنوالی ولایت کابل، رئیس تفتیش و کنترول مقام ریاست جمهوری و بعد از آن بحیث وزیر امور مهاجرین وعودت کننده گان انجام وظیفه نموده است.
موصوف از سال 1383 به بعد وظیفه رسمی نداشته و رتبه ماموریت وی مافوق بوده و دوره ماستری خویش را در رشته حقوق بین المللی در پوهنتون بین المللی « پیام نور» در سالجاری به پایه اکمال رسانیده است.
11- محمد حنیف اتمر کاندید وزارت امور داخله
محمد حنیف اتمر فرزند محمد آصف درسال 1347 درولایت لغمان به دنیا آمد ودرسال 1377ازپوهنتون یارک انگلستان دررشته« مدیریت امورانکشافی کشورهای جنگ زده» ماستری گرفت و از همین پوهنتون دربخش تکنالوژی معلوماتی و کمپیوتر دیپلوم بدست آورده است.
محمد حنیف اتمر ازسال 1371 تاسال 1381 در موسسات که مصروف انجام کار در بخش عمرانی ، انکشاف بشری بود کار کرده و درطرح واجرای ارزیابی برنامه های عودت مهاجرین،جابجاسازی مهاجرین و بیجا شده گان داخلی خدمت نموده است .
درسرطان سال 1381به حیث وزیر احیا و انکشاف دهات مقررودرثور سال 1385 به حیث وزیرمعارف و ازمیزان سال 1387 به حیث وزیر داخله خدمت نمود.
وی مولف پنج کتاب به زبان انگلیسی و ده ها مقاله تحلیلی در رابطه به بازسازی و انکشاف میباشد.
12- جنرال خدایداد کاندید وزارت مبارزه علیه مواد مخدر
خدایداد فرزند مرحوم غلام علی درسال 1334 در ولسوالی شهرستان دایکندی زاده شده تحصیلات ابتدائیه را درزادگاهش به پایان رسانید شامل حربی شوونحی شد و بعدا غرض تحصیلات عالی به هندوستان رفت ، از اکادمی دفاع ملی هند واکادمی حربی هندوستان لسانس بدست آورد و بعدا در شهر فرونز درحومه مسکوبه تحصیلات بیشترنظامی پرداخت.
بعدا در پست های مختلف نظامی درداخل کشور خدمت کرد و برای مدت کوتاه به حیث وزیر امنیت دولتی در دوره حکومت موقت ایفای وظیفه نمود.
وی در لویه جرگه اضطراری اشتراک داشت مدتی را هم به حیث معین وزارت مبارزه علیه مواد مخدر کار کرد و از چند سال به اینطرف به حیث وزیر مبارزه علیه مواد مخدر کار مینماید .
13 - الحاج محمد اسماعیل کاندید وزارت انرژی وآب
الحاج محمد اسماعیل فرزند الحاج میرمحمد اسلم درسال 1327 هجری شمسی درقریه نصرآباد ولسوالی شیندند ولایت هرات متولد وپس ازتحصیلات ابتدائی درلیسه واعظ کاشفی درسال1339 شامل حربی شوونحی گردیده تا درجه بکلوریا درحربی شوونحی تحصیل ودرسال 1345 شامل حربی پوهنتون که به درجه لیسانس درسال 1348 فارغ گردیده ومدت 9 سال به عنوان افسراردوی افغانستان مصروف خدمت بوده وبا شروع کودتای 7 ثوربه صفوف مجاهدین پیوست .
در29 حمل 1371 هرات را ازدست حکومت کمونستی آزاد ومدت سه ونیم سال بعنوان والی وقوماندان قول اردوی هرات انجام وظیفه نموده ازماه عقرب سال 1380 تا سال 1383 به عنوان والی وقوماندان قول اردوی هرات انجام وظیفه نموده که درجدی سال 1383 به عنوان وزیرانرژی وآب افغانستان مقررشدند که تا اکنون درپست مذکورایفای وظیفه مینمایند.
14- دوکتورحسن بانوغضنفر کاندید وزارت امور زنان
دوکتورحسن بانوغضنفربنت عبدالغفارغضنفردرسال 1336 هجری شمسی درولایت بلخ دریک خانواده روشنفکرمتولد شد.
وی پس ازفراغت ازلیسه سلطان رضیه شهرمزارشریف شامل پوهنحی زبان وادبیات پوهنتون کابل گردید وبا استفاده ازبورس تحصیلی عازم قفقازشمالی شد ،با اخذ دیپلوم لیسانس وماستری دررشته زبان وادبیات وجامعه شناسی به کشوربرگشت وشامل کادرعلمی فاکولته زبان وادبیات پوهنتون کابل گردید.
وی درسال 1367 موفق به کسب درجه دوکتورا درزبان شنسی ازپوهنتون سن پترزبورگ شد.
حسن بانوغضنفردرسال 1382 به حیث رئیس فاکولته زبان وادبیات پوهنتون کابل انتخاب شد وازسال 1385 تا حال بحیث وزیرامورزنان ایفای وظیفه مینماید.
15 - فاروق وردک، کاندید وزارت معارف
غلام فاروق وردک فرزند خواجه میردرسال 1338 هجری شمسی درولایت میدان وردک متولد شد. اوتعلیمات ثانوی را درسال 1356 درلیسه رحمان بابا به اکمال رسانید، درسال1357 درپوهنحی فارمسی پوهنتون کابل شامل ولی دراثرفشارحکومت تحت الحمایه شوروی تحصیلات عالی را درصنف دوم ناتمام رها نمود ودرهمان سال رهسپاردیارهجرت گردید.
وردک درسال 1365ازفاکولته فارمسی پوهنتون پنجاب درلاهورپاکستان فارغ گردید.
وی درکمیته سویدن برای افغانستان ابتدا به حیث معاون وبعداً به حیث رئیس بخش صحی آن کمیته، مسوول پروگرام همه جانبه معیوبین افغان در اداره انکشافی ملل متحد ،معاون پروگرام انکشافی ملل متحد یو-ان-دی- پی درکابل، رئیس دارالانشای کمیسیون قانون اساسی وسپس به حیث تنظیم کننده تدویرلویه جرگه تصویب قانون اساسی ، رئیس دارالانشای دفترمشترک تنظیم انتخابات، رئیس اجرائیوی انتخابات ریاست جمهوری. رئیس عمومی اداره امورودارالانشای شورای وزیران، وزیردولت درامورپارلمانی، مسوول اجرائیوی برنامه های تدوین، تدقیق وتصویب قانون اساسی، ثبت نام بیش از5/11 ملیون افغان واجد شرایط، انتخابات ریاست جمهوری 1383 عضو کمیسیون آماده گی برای تدویرجرگه مشترک امن افغانستان وپاکستان ورئیس دارالانشای آن کمیسیون ایفای وظیفه نمود.
فاروق وردک درماه میزان 1387 به حیث وزیرمعارف تعیین شد.
16- دکتورسید مخدوم رهین کاندید وزارت اطلاعات وفرهنگ
دکتورسید مخدوم رهین درکابل متولد شده ودوره ماستری ودکتورا را دربخش ادبیات درپوهنتون تهران درسال 1352 هجری شمسی به پایان رساند.
موصوف بعدازختم تحصیل بحیث استاد درپوهنتون کابل وهمچنان به حیث رئیس اداره فرهنگ وهنروزارت اطلاعات وکلتوروقت ایفای وظیفه نمود.
دکتوررهین درکمیسیون مسوده قانون اساسی درزمان جمهوری داود خان عضو بود، بعداز اشغال افغانستان توسط شوروی سابق به پاکستان هجرت کرد وبه حیث رئیس کمیته فرهنگ ونشرات وعضو شورای عالی جهاد تعیین ودرعین حال به حیث رئیس رادیوکابل آزاد انتخاب شد و درحکومت موقت مجاهدین به حیث وزیرمشاورایفای وظیفه کرد.
دکتوررهین درسال 1377 هجری شمسی به عضویت کمیته اجرائیه طرح لویه جرگه اضطراری درروم پذیرفته شد.
موصوف دراداره موقت به حیث وزیراطلاعات وفرهنگ تعیین گردید.
درحال حاضر وی بحیث سفیرکبیرونماینده فوق العاده جمهوری اسلامی افغانستان دردهلی جدید ایفای وظیفه می کند.
17- داکترسید محمد امین فاطمی کاندید وزارت صحت عامه
داکترسید محمد امین فاطمی درسال 1330 درولسوالی کوزکنرولایت ننگرهارمتولد، دوره تعلیمات ثانوی را درلیسه عالی حبیبیه کابل به پایان رسانده ودرسال 1356 ازفاکولته طب ننگرهاربه سویه لیسانس فارغ گردیده است.
موصوف علاوه ازآنکه بنیانگذارپروگرام آموزشی صلیب سرخ بین المللی درشهرپشاوربود، بنیانگذاردیپارتمنت آموزش تعلیمات اتحادیه داکترهای مجاهد ین، بین سالهای 1982 تا1989 نیزبود. داکترفاطمی همچنان ازسال 1981 پست های چون عضو بورد مشاورین واجرائیوی درحکومت موقت افغانستان، معین وزارت صحت عامه وبین سالهای 1372 تا1374 به حیث وزیرصحت عامه افغانستان ومدتی را به حیث مشاورسازمان صحی جهان درجینوا ایفای وظیفه کرده است.
داکترسید محمد امین فاطمی ازسال 1383 تا 1388 درکابینه جمهوری اسلامی افغانستان بحیث وزیرصحت عامه ایفای وظیفه نموده است.
18- محمد اسماعیل منشی کاندید وزارت کارواموراجتماعی
محمد اسماعیل منشی درسال 1338 هجری شمسی درولایت جوزجان متولد ودوره ثانوی را درولسوالی آقچه درسال 1357 به پایان رسانید.
وی درسال 1364 ازفاکولته علوم اجتماعی پوهنتون کابل فارغ گردید.
وي درسال 1367 درامورسازماندهی وتاسیس کورسهای سواد آموزی درسطح کشورایفای وظیفه نموده است، وبعد از استقرار نظام جدید در جریان تدوین قانون اساسی افغانستان فعالیت نموده وفعلا به حیث معاون حزب جنبش ملی افغانستان ایفای وظیفه مینماید
19- پوهاند دوکتورعبید الله عبید کاندید وزارت تحصیلات عالی
پوهاند دوکتورعبید الله عبید فرزند عبد الوهاب در سال 1349 در کابل تولد شده است.
عبید دوره ثانوی را در سال 1363 در لیسه نادریه شهر کابل به پایان رسانید و در سال 1369 از فاکولته طب کابل فارغ شد.
داکترعبید به درجه ماستری ورتبه علمی پوهاند نیز نایل شده است.
عبید الله عبید علاوه از استادی درپوهنتون طبی کابل در بست های مختلف دولتی از جمله رئیس پوهنتون طبی کابل ،وزیر مشاور ریاست جمهوری درامور اجتماعی و رئیس بورد همکاران توقف توبرکلوز افغانستان، نماینده مردم کابل در لویه جرگه اضطراری و قانون اساسی ایفای وظیفه کرده است.
20- سید حامدگیلانی کاندید وزارت اقوام وقبایل
سید حامد گیلانی ولد سید احمد گیلانی در سال 1334 در کابل تولد و دوره ثانوی را در قاهره و تحصیلات عالی خویش را در پوهنتون بین المللی اسلام آباد در رشته حقوق اسلامی و بین المللی به پایان رسانید و همچنان لسانس پوهنتون ملی ایران در رشته علوم سیاسی نیز میباشد.
موصوف در دوره جهاد ملت افغانستان سهم بارزداشته و در حال حاضر بحیث معاون اول مشرانو جرگه ایفای وظیفه مینماید.
21- انجنیرویس احمد برمک کاندید وزارت احیا وانکشاف دهات
انجنیرویس احمد برمک درسال1351 درکابل تولد ودوره ابتدائیه وثانوی را درلیسه نادریه به پایان رسانیده است.
موصوف بعدازفراغت ازپوهنحی انجنیری پوهنتون کابل، دوره ماستری را درپوهنځي مطالعات شرقی وافریقایی پوهنتون لندن تکمیل نموده است.
ویس برمک مدت سه سال بحیث استاد درپوهنحی انجنیری پوهنتون کابل وهمچنان رئیس عمومی برنامه همبستگی ملی، مشاورارشد وزارت احیا وانکشاف دهات، مشاورارشد دراداره مبارزه علیه حوادث، مسوول بخش پالیسی وپلانگذاری برنامه های یوناما، معاون دفترهماهنگی ملل متحد در افغانستان ایفای وظیفه نموده.
انجنیرویس احمد برمک دراواخرسال 1387 به اینطرف بحیث معین برنامه های وزارت احیا وانکشاف دهات ایفای وظیفه می نماید.
22- عنایت الله بلیغ کاندید وزارت حج و اوقاف
عنایت الله بلیغ ولد ضیا الحق درسال 1334 هجری شمسی درولایت کاپیسا متولد شده و فارغ دارالعلوم عربی کابل ولیسانس پوهنحی شرعیات پوهنتون کابل میباشد.
موصوف ازسالهای1371 الی 1384 درپست های بلند دولتی مانند رئیس اداری دروزارت های ساختمانی، شهر سازی ومسکن،معین اداره امر به معروف و نهی از منکر،معین وزارت امور مهاجرین در هنگام مقاومت، رئیس پوهنتون کابل ، رئیس محکمه استیناف جرایم علیه امنیت داخلی وخارجی ایفای وظیفه نموده است.
عنایت الله بلیغ فعلا بحیث استاد پوهنحی شرعیات پوهنتون کابل، عضو دیپارتمنت فقه وقانون، عضوشورای علما و خطیب مسجد جامع پل خشتی وظیفه اجرا مینماید.
23- داکترانوارالحق احدی کاندید وزارت اقتصاد
داکترانوارالحق احدی فرزند قاضی عبد الحق در سال 1330 درولسوالی سروبی ولایت کابل متولد شده.
موصوف ازلیسه حبیبیه فارغ و بعد از فراغت از پوهنحی حقوق پوهنتون کابل ،دوره لسانس و ماستری را در پوهنتون ا مریکائیها دربیروت سپری و دکتورا را در پوهنتون نارتو سترن شیکاگو اخذ نموده است.
احدی بحیث استاد در پوهنتون های کارلتن ، پراویدنس در رشته های مختلف ایفای وظیفه نموده است.
انوارالحق احدی همچنان بحیث رئیس عمومی بانک مرکزی و وزیرمالیه ایفای وظیفه کرده است.
نوشته استاد نعمت الله شهراني
خداوند تعالی می فرماید:
ای پیغمبر! مردم ترا راجع به مهتاب می پرسند توبرای شان بگو که خورد وکلان شدن مهتاب برای تعیین وفهمیدن اوقات حج، روزه ودیگر مراسم ومواعید است که مردم براساس آن مواعید واوقات مذکور رامیدانند.
همه ساله بارؤیت هلال ماه محرم الحرام سال هجری قمری نو میشود که به این اساس امسال نیز بادیدن هلال آن ماه سال1430 پایان یافته وسال 1431 هجری قمری آغاز شد.
هجرت رسول الله (ص) از مکه مکرمه به مدینه منوره مبدأ تاریخ اسلام وماه محرم الحرام اول سال آن تعیین شده واز اینکه چرا هجرت رسول الله (ص) مبدأ تاریخ اسلامی وچرا ماه محرم الحرام ماه اول سال آن قرارداده شده از خود حکمت وداستانی دارد.
به حیث یک اصل اظهار باید داشت که تمام قواعد واصول دین که به امر خدا وپیغمبر اجماع امت یا اجتهاد مجتهدین باشد از خود دارای اسرار وحکمت ها است که تعیین مبدأ تاریخ از هجرت آن سرور کاینات نیز یکی از آن جمله است که روایات موثوق وصحیح در باره تعیین مبدا تاریخ هجرت چنین میگوید: حضرت امیرالمومنین خلیفه دوم عمر بن خطاب که امارت اسلامی اورا زیبنده وخلافت اسلامی اورا شایسته است در زمان خلافت خود، مانند: سلف صالحش حضرت ابوبکر صدیق به والیان ولایت ها نامه های می نوشت وایشان را به مسوولیت های دینی شان مطلع ساخته واز مرکز خلافت که در حقیقت مرکز عدالت وانصاف ومحل تطبیق احکام الهی بود اوامر وهدایات صادر می نمود ودر ذیل آن مهر ویا امضاء می کرد. ولیکن این مکاتيب بدون تاریخ وبدون تعیین ماه وسال بود.بنا برآن اگر یکی ازاین مکتوب ها که ازحیث زمان پیشتر نوشته شده بود بنا بروقوع حوادث ناگوار ویاموانع راه، وقت زیادی را گرفته ودیرتر می رسید وبرخلاف مکتوب دیگری که پسانتر نگاشته شده وبه حسب اتفاقیات ومساعدت زمان زودتر مواصلت می کرد، چون: تاریخ نداشت لذا تشخیص نمی شد که از حیث زمان کدام آن پیشتر نگاشته شده وکدام آن پسانتر تحریر گردیده است. درحالیکه فهمیدن تاریخ وتشخیص مقدم ومؤخر مکتوب ها از جمله ضروریات بوده است زیرا در آنها آگاهی نظر به صواب دید خلیفه روشن بین روشن ضمیر ومطابق به مصالح اسلام ومسلمانان به چیزی امر می شد که باانقضای آن زمان آن مصلحت نیز فوت می گردید ونظر به مصلحت اسلام بعد از انقضای وقت قسم دیگری به آن امر می نمود .
وقرارقواعد شرعی واصول وقوانین دفتر داری امر دومی، امر اولی را نسخ میکند واگر درمکتوب ها تاریخ نبوده باشد مقدم ومؤخر تشخیص نمی شود بنا برآن خواننده یامرسل الیه نمیداند که کدام آن معمول به است. که به آن عمل گردد وکدام آن متروک ومنسوخ است که به آن عمل نشود.
از هجرت حضرت سرورکاینات مدت هفده سال گذشته بود ویا به عبارت دیگر سال هفدهم هجری بودکه در زمان خلیفه دوم عادل حضرت عمر فاروق، ابو موسی اشعری صحابی جلیل القدر وبرد بار وحلیم دریمن به حیث والی ونایب خليفه ایفای وظیفه می نمود که به مشکل تاریخ نداشتن مکتوب های جناب امیر المومنین برخورد وبه سبب نداشتن تاریخ نتوانست مکتوب مقدم ومؤخر را تشخیص دهد بنابرآن به حضور امیر المومنین نوشت که:
ازمقام خلافت واز جانب شما مکتوب های صادر می شود که تاریخ تعیین نشده لذا فهمیده نمی توانیم که آن ها در کدام وقت نوشته شده واگر بار دیگر مکتوب می نوشتید به تعیین تاریخ آن توجه نمایید تاکه تاریخ نوشته وصدور آن را فهمیده وبین سابق ولاحق وناسخ ومنسوخ آن فرق کنیم.
وقتیکه نامه مذکور به مقام دارالخلافت راشده رسید این عادل ترین فرزند اسلام که به عدالت، حق بینی وحق شنوی شهرت دارد خداوند را شکر گذاری کرد که یکی از اصحاب رسول الله (ص) اورا به نقیصه نبودن تاریخ مکتوب هایش متوجه ساخت.
بنابرآن براساس حکم قرآن که دروصف مسلمانان مخصوصا اصحاب کرام میگوید:
یعنی کارهایشان براساس مشوره وشورا دربین شان صورت میگیرد وبرطبق امر الهی ترجمه:
ای پیغمبر درکارها بااصحابت مشوره کن.
اعضای شورا را جمع کرد ومساله مذکور را دربین شان مطرح نمود، تابه مشوره اهل رای بتواند این مشکل را حل کرده وراه را برای نسل های آینده مسلمانان روشن سازد.
صفت شورای اصحاب کرام چنین بودکه هرکدام از اعضای شورا به همه آزادی وحریت وجرائت وشهامت که از خواص فطری مسلمانان است پیشنهاد ومافی الضمیر شان را اظهار میداشتند در گرفتن واظهار حق از هیچ کس ترس وخوف نداشتند وازهمه مهمتر اینکه شخص شخیص خلیفه، ایشان را نسبت به هر کس دیگر به حق گفتن واظهار حق تشویق وترغیب می نمود اگر چه این گفتار برضد وی هم می بود ویانواقص اورا برملا می ساخت که این صفت از صفات اصلی وخواص فطری خلیفه وامیر مسلمانان به شمار میرود. چنانچه از اقوال مشهور این خلیفه عادل است که میگوید: تاوقتیکه اعتراض، شکایت ومشکلات رعیت را ما زمامداران واولیای امور گوش نگیریم وشما رعیت حقیقت را باتمام صراحت وشهامت اظهار ننمایید دربین ما وشما خیر به وجود نمی آید. پس لازم است که رعیت بگوید واولیای امور بشنوند.
وقتیکه موضوع مطرح شد بعضی از اصحاب گفتند که روز وفات سرورکاینات مبداء تاریخ اسلام قرارگیرد زیرا روز رحلت آن جناب از دارالفناء به دارالبقا از جمله واقعات عظیم وبس مهم شمرده می شود که درآن گرامی ترین فرزند
آدم این جهان را وداع کرده وبه دنیای جاودانی ولقای پروردگارش پیوسته است پس روز مذکور این ارزش را دارد که به حیث مبدا تاریخ اسلام تعیین گردد.
ولی این پیشنهاد از طرف خلیفه وتعداد دیگری از اصحاب کرام بنا بردلایل رد شد که از جمله دلایل این است که درهر نوشتن تاریخ مذکور وفات سرورکاینات آن محبوب رب العالمین به یاد ما می آید ودل ودماغ، قلب وضمیر مارا تحت شکنجه ورنج قرارمیدهد پس باید که روز دیگری جستجو گردد که به حیث مبدا تاریخ آن هم تاریخ آخرین وکاملترین وجامع ترین دین الهی است که خداوند غیراز آن دین دیگری را نمی پذیرد چنانچه خود می فرماید: دین مقبول وبرگزیده در نزد خدا همین دین است وبس – وهرکسیکه غیرازین دین، دین دیگری را بگیرد از وی قبول کرده نمی شود.
برخی اظهار نظر کردند که وقت بعثت یازمان پیغمبر شدن آن سرور دوعالم به حیث مبدا تاریخ برگزیده شود این نظریه نیز بنا بردلایلی طرف قبول واقع نگردید یکی از آن دلایل این بودکه در آن زمان تعداد زیادی از اصحاب کرام که بعضی از آنها اکنون عضویت این شورا را دارند که امیر المومنین نیز درآن شامل است درزمان جاهليت بسر می بردند لذا گفتند که درنوشتن وتذکرآن هرلحظه غم واندوه جدید برما پیدا می شود زیرا وقتیکه ما آن دوره جاهلیت وضلالت خودرا به یاد می آوریم، قلب وضمیر ما را رنج میدهد واز به یاد آوردن آن که دوران ننگ وعار انسانیت است ما خجالت می کشیم وازآن دوره چنان نفرت داریم که نمی خواهیم حتی آن را به یاد بیاوریم وحضرت امیر المومنین نیز فرمود که من هم در آن دوره به ضلالت وجاهلیت گرفتار بودم وهرگاه که زمان جاهلیت خودم را به یاد می آورم زیر فشار هموم ورنج ها وآلام درونی واقع می شوم لذا این پیشنهاد هم مسترد گردید.
وپیشنهاد های دیگری از قبیل روزوفات آن جناب، غزوه بدر، فتح مکه، صلح حدیبیه وغیره . . . ارایه گردید که تمام آنها از طرف اعضای شورا موقر ومحترم رد شد ولباس مقبولیت به تن کرده نتوانست لذا این مشکل لاینحل را به حضرت علی کرم الله وجهه موکول کردند وخواهان نظریه وی گردیدند، طوریکه خود حضرت عمر نیز عادت د اشت که وقتیکه درمشکلی دچار می شد واز عهده آن بدر آمده نمی توانست آن را به حضرت علی (رض) حواله میداد چنانچه این قول جناب وی مشهور است که دروقت مواجه شدن به مسایل مشکل وبغرنج می گفت: قضیه لااباحسن لها. یعنی این مشکل را غیراز علی کسی دیگری حل کرده نمیتواند وقتیکه قضیه به وی تفویض شد وی بعداز دقت وتفکر به هجرت محمد (ص) اشاره نموده گفت: آن وقتی را به حیث مبداء تاریخ بپذیرید که حضرت رسول الله(ص) سرزمین شرک را گذاشته وبه مدینه منوره هجرت کردند این مورد پسند وتایید اصحاب کرام واقع گردید.
ولی این پیشنهاد از طرف خلیفه وتعداد دیگری از اصحاب کرام بنا بردلایل رد شد که از جمله دلایل این است که درهر نوشتن تاریخ مذکور وفات سرورکاینات آن محبوب رب العالمین به یاد ما می آید ودل ودماغ، قلب وضمیر مارا تحت شکنجه ورنج قرارمیدهد پس باید که روز دیگری جستجو گردد که به حیث مبدا تاریخ آن هم تاریخ آخرین وکاملترین وجامع ترین دین الهی است که خداوند غیراز آن دین دیگری را نمی پذیرد چنانچه خود می فرماید: دین مقبول وبرگزیده در نزد خدا همین دین است وبس – وهرکسیکه غیرازین دین، دین دیگری را بگیرد از وی قبول کرده نمی شود.
برخی اظهار نظر کردند که وقت بعثت یازمان پیغمبر شدن آن سرور دوعالم به حیث مبدا تاریخ برگزیده شود این نظریه نیز بنا بردلایلی طرف قبول واقع نگردید یکی از آن دلایل این بودکه در آن زمان تعداد زیادی از اصحاب کرام که بعضی از آنها اکنون عضویت این شورا را دارند که امیر المومنین نیز درآن شامل است درزمان جاهليت بسر می بردند لذا گفتند که درنوشتن وتذکرآن هرلحظه غم واندوه جدید برما پیدا می شود زیرا وقتیکه ما آن دوره جاهلیت وضلالت خودرا به یاد می آوریم، قلب وضمیر ما را رنج میدهد واز به یاد آوردن آن که دوران ننگ وعار انسانیت است ما خجالت می کشیم وازآن دوره چنان نفرت داریم که نمی خواهیم حتی آن را به یاد بیاوریم وحضرت امیر المومنین نیز فرمود که من هم در آن دوره به ضلالت وجاهلیت گرفتار بودم وهرگاه که زمان جاهلیت خودم را به یاد می آورم زیر فشار هموم ورنج ها وآلام درونی واقع می شوم لذا این پیشنهاد هم مسترد گردید.
وپیشنهاد های دیگری از قبیل روزوفات آن جناب، غزوه بدر، فتح مکه، صلح حدیبیه وغیره . . . ارایه گردید که تمام آنها از طرف اعضای شورا موقر ومحترم رد شد ولباس مقبولیت به تن کرده نتوانست لذا این مشکل لاینحل را به حضرت علی کرم الله وجهه موکول کردند وخواهان نظریه وی گردیدند، طوریکه خود حضرت عمر نیز عادت د اشت که وقتیکه درمشکلی دچار می شد واز عهده آن بدر آمده نمی توانست آن را به حضرت علی (رض) حواله میداد چنانچه این قول جناب وی مشهور است که دروقت مواجه شدن به مسایل مشکل وبغرنج می گفت: قضیه لااباحسن لها. یعنی این مشکل را غیراز علی کسی دیگری حل کرده نمیتواند وقتیکه قضیه به وی تفویض شد وی بعداز دقت وتفکر به هجرت محمد (ص) اشاره نموده گفت: آن وقتی را به حیث مبداء تاریخ بپذیرید که حضرت رسول الله(ص) سرزمین شرک را گذاشته وبه مدینه منوره هجرت کردند این مورد پسند وتایید اصحاب کرام واقع گردید.
هجرت عبارت است از سفر سرورکائنات ازمکه مکرمه، زاد گاه اصلی ووطن آباتی واجدادیش است به مدينۀ منوره یا یثرب قدیم.
زیرا، هجرت سبب قوت، ظفر، نصرت وبه رسمیت شناخته شدن دولت اسلامی است وآن سبب تشکیل وتأسیس دولت اسلامی بود که بعد از هجرت وفود ونمایندگان خارجی به مدینۀ منوره می آمدند وراجع به روابط آیندۀ شان با شخص شخیص آن حضرت مذاکره می کردند وگاهی هم معاهدات وقرار داد ها وروابط سیاسی را با ایشان درمیان می گذاشتند وآنرا امضاء می نمودند که ازآن جمله صلح حدیبیه و ارسال نامه ها به کسری وهر قل ومقوقس وآمدن نماینده گان نصاری نجران مشهور است که این آمدن نماینده گان وقرار داد های صلح ووقوع غزوات وجنگ ها با دولت های دیگر همه وهمه دلیل قوت، تبارز به رسمیت شناخته شدن دولت اسلامی بود که تمام آن ، ثمره ونتیجۀ هجرت آن حضرت(ص) است وسرزمین هجرت یامدینۀ منوره مرکز تمام این فتوحات وفعالیت ها وروابط بود واگر هجرت نمی بود به سبب شرایط نامساعد محیط مکه مکرمه که مهمترین آنها وجود صنا دید وسردمداران کفر، طاغوتيان، ابوجهلان، وابو لهبان بود، نه دولت اسلامی تشکیل می شد ونه فتوحات صورت می گرفت ونه اجانب آنرا به رسمیت می شناختند، این هجرت بودکه سبب تشکیل حکومت اسلامی گردید وهمینکه دولت تشکیل شد طبیعی است که دولت مذکور به قوانین مختلف ضرورت دارد ازقبیل قوانین فامیلی، مدنی وجائب جزاء، عقوبات، تجارتی، سیاسی وبین المللی، شوری، حکومت و...
که آیات قرآنی درین دوره طور اکثریت احکام موضوعات فوق الذکر را در برمی گرفت ودرباره هرکدام احکام مستقل وجداگانه تذکرمیداد تاکه دولت در اثر تطبیق احکام مذکور استحکام پیدا کرده وموجودیت وحیثیت ملی وبین المللی اش را حفظ وتبارز دهد ومخصوصاً دولت اسلامی آن وقت که درعنفوان جوانی قرار داشت وبرای اولین بار به حیث جوان ترین دولت مثالی وشرعی عرض اندام کرده بود.
بنابرآن هجرت اگر چه درظاهر شکل ترس وگریز داشت ولیکن درحقیقت بیک مقصد خاص وحکمت عالی وبرآورده شدن اهداف والا وجاودانی بود که آن تشکیل دولت اسلامی واظهار اسلام بسویۀ جهانی وبین المللی است وچون بنای این دولت براصول عقیده بخدا وروز قیامت استوار است بنابرآن بادولت های الحادی، شرک وکفر در تضاد واقع می شود وممکن است که دراکثر اوقات به جنگ مجبور شده وگاهی هم به صلح اقدام کند لذا ضرورت است که دولت مذکور دارای احکام مربوط به جنگ وصلح هم باشد که آنرا در موقعش درعمل پیاده کند وهمان بودکه طوریکه گفتیم دراین دوره یعنی بعد ازهجرت احکام جنگ وصلح دراسلام درآیات متعدد نازل شد وروابط سیاسی وبین المللی این دولت را بادولت های دیگر واضح ساخت.

هجرت عملی رسول الله (ص) به تاریخ بیست و هفتم ماه صفرالمظفر شروع شد که درآن تاریخ با حضرت ابوبکر صدیق ازمکه مکرمه برآمده ومدت سه روز را درغارثور پناه بردند وبعد ازآن به رهنمایی عبدالله بن ارقط ازغار مذکور بیرون شده طرف مدینه منوره درحرکت افتادند واین خروج شان ازغار در اول ماه ربیع الاول همان سال بودکه ماه ربیع الاول بعد ازماه صفر است وایشان مدت دوازده روز سفر نمودند تاکه بتاریخ دوازدهم ربیع الاول به مدینه منوره که درآن وقت بنام یثرب یادمی شد رسیدند وازطرف مسلمانان آن به گرمي ومحبت زاید الوصف استقبال گردیدند.
ازینکه چرا ماه محرم به حیث اول سال هجری. قمری تعیین شده نه بیست وهفتم صفر که روز خروج ازمکه است نه دوازدهم ربیع الاول که روز وصول آن جناب به مدینه است آن هم ازخود داستان ودلایل دارد وآن اینکه بعد ازآنکه هجرت مبدأ تاریخ قرار گرفت وآن وقت هم ازهجرت هفده سال گذشته بود، اصحاب کرام بین خود گفتند که کدام یک ازماه های قمری را اول سال هجری قرار دهیم بازم هم نظریات مختلف ارائه شد.گفتند ماه رجب، گفتند رمضان، گفتند ذوالقعده، دوالحجه ومحرم ازجمله ماه های حرام است که مردم از عهد حضرت ابراهیم واسماعیل این چهار ماه ذوالقعده ذوالحجه ، محرم ورجب را به حیث ماه های حرام شناخته وآنها را قدر واحترام میکردند ودرآنها ازجنگ وپرخاش اجتناب می نمودند اگر باقاتل پدرشان هم روبرو می شدند چیزي نمی گفتند. ادامه دارد
هنوز به يکی ازماه های مذکور نظریه شان تقررنکرده بودکه حضرت عثمان(رض) گفت: ماه محرم را اول سال تعیین کنید اصحاب کرام نظربه دلایل ذیل ماه محرم را به حیث اول سال هجری .قمری قبول کرده اند:
۱- اینکه حضرت رسول الله(ص) در ابتدای محرم ارادۀ هجرت را نموده بودند ولی بنابر موانع یا حکمتی عملی ساختن آن اراده به بیست وهفتم صفر به تعویق افتاد، لذاایشان فقط تاريخ اراده وعزم قلبي رادرنظرگرفتند نه تاريخ خروج عملى را كه روز بيست وهفتم صفرالمظفر است ونه تاريخ وصول آن جناب رابه مدينه كه روزدوازدهم ربيع الاول است وتفاوت ازاول محرم تابيست وهفت صفريكماه و بيست وشش روز ميشودانرا اعتبار نداده وازحساب انداختند.
۲- طوريكه خودحضرت عثمان درآن پيشنهاد تذكر داد كه انه اول الشهور في العدة” ، يعني محرم اولين ماه هايي است خداوند (ج) درقرآن كريم فرموده : ترجمه: يعني تعداد ماه هاي يكسال درنزد خدادوازده ماه است كه اولين همين دوازده ماه همين ماه محرم ميباشد لذا بجاست كه به صفت اول سال هم تعيين شود.
۳- چون مهمترين وبزرگترين مراسم ديني مسلمانان حج است كه سالانه يكبار تكرار مي شود وآن هم درماه ذوالحجة كه ماه آخرين سال است واقع مي شود بنابر آن ماه ديگريكه بعد از آن مي آيد بايد آن ماه ازسال ديگر باشد كه حج باز درهمان وقت خود درسال جديد ادا گردد واگر اول سال ازماه محرم نبوده باشد وقتي حج چون هميشه ماه ذوالحجة است بنابرآن درامكان بودكه حج دريكسال دودفعه تكرار شودلذا اول سال بودن محرم اين التباس وغموض رانيز حل ميكنند چنانيكه حضرت رسول الله (ص) درسال دهم درماه ذوالحجة حج راادا نموده چنين فرمود: اي مردم آگاه باشيد كه زمانه به همان هيات وشكلي كه خداوند آفريده بود پس عودت كرد يعني حج بجاي اصليش كه ماه ذوالحجة است تقرريافت وبعد ازآن ماه محرم مي آيد و هيچ كس آنرا تغيير داده نمي تواند ويكسال دوازده ماه است كه ماه اول آن محرم مي باشد چنانيكه خود حضرت عثمان هم فرموده كه ترجمه:يعني ماه محرم زمان انصراف وبازگشت مردم ازحج است كه بعد از آن مردم درسال جديد داخل مي شوند.
۴- اين ماه ازجمله مشهورترين ماه هاي عرب بوده وعلاوه برآن طوريكه قبلاً گفتيم ازجمله ما هاي حرام است كه حرمت چهارماه حرام درشريعت حضرت ابراهيم واسماعيل ثابت بود وازآن به بعد چهارماه مذكور مخصوصاً ماه محرم داراي شهرت واحترام خاص است.
۵- اين ماه راخداوند دراسلام هم فضيلت داده است طوريكه ابوهريره راويت ميكند كه حضرت رسول الله (ص) فرمودند: بافضيلت ترين وافضل روزه ها بعداز روزه رمضان روزماه محرم الحرام است. ودرحديث ديگري است كه شخصي نزد حضرت رسول الله (ص) آمدوگفت اي رسول (ص) بعداز ماه رمضان دركدام ماه امرميكني كه من روزه بگيرم گفت :اگرميخواهي كه روزه بگيري پس ماه محرم را روزه بگير زيرا آن ماه محرم خداوندي است كه درآن روزي است كه خدا درآن روز توبه قومي راقبول كرد وتوبه اقوام ديگرراهم مي پذيرد.
۶- درآن عاشوااست وعاشورا روز دهم اين ماه رامي گويندكه درحديث بيشتر مقصود ازروزقبول توبه همان روز عاشورا است.
صحيح مسلم ازبي بي عايشه صديقه روايت مي كند كه : عرب هاي قريش درزمان جاهليت درروز عاشوا روزه مي گرفتند وحضرت رسول الله (ص) نيز درآن روز ، روزه مي گرفت ووقتيكه به مدينۀ منوره هجرت كرد درآن روز هم خودش روزه مي گرفت وهم مسلمانان رابه روزه آن امر مي كرد وقتيكه روزه رمضان فرض شد فرمود: كسيكه خواسته باشد در روزعاشورا روزه بگيرد واگرنخواهد نگيرد پس روزه درآن روز اختيارى شد وحيثيت نفل راپيدا كرد وليكن پيشتر ازآن به امرپيغمبر روزه مي گرفتند.
۷- يك واقعۀ عظيم ورويداد بزرگي در روز دهم محرم واقع شده است كه عبارت است نجات حضرت موسي وبني اسرائيل ازدست فرعون وغرق شدن فرعون در آب چنانيكه صحيح مسلم ازعبدالله ابن عباس روايت ميكند ، وقتيكه حضرت رسول (ص) به مدينه آمد ديد كه يهودان در روز عاشورا روزه مي گيرند ، علت روزه راازآن ها پرسيد درجواب گفتند : اين روزي است كه خداوند حضرت موسي وقوم بني اسرائيل رابرفرعون غالب ساخت لذا به احترام اين روز ، آنرا روزه ميداريم ، حضرت محمد رسول الله (ص) فرمود: ماه نسبت به شما به حضرت موسي قريب تر ونزديكتر استيم بنابرآن به روزه داشتن آن روز امر كرد وخودش هم روزه گرفت كه قولش راپيش ازديگران جامۀ عمل پوشانيد.
قراراين احاديث حضرت رسول الله (ص) در روزه دهم محرم همراه قريش ودر مدينه همراه يهود روزه گرفتند يعني درمكه ومدينه اين روز را روزه مي گرفتند.
۸- درفضليت اين روز واين ماه ، صحيح مسلم ابن عباس حديثي را روايت ميكند وقتيكه حضرت رسول الله (ص) درمدينه منوره ، در روز عاشورا روزه ميگرفت و ديگران را نيز به روز ه داشتن درآن روز امرميكرد ، اصحاب گفتند اي رسول الله (ص) اين روزي است كه يهود ونصاري آنرا احترام ميكنند پس حضرت رسول الله (ص) گفت: اگرسال آينده زنده بوديم انشاالله روز نهم آنرا هم روزه مي گيريم وليكن حضرت رسول الله (ص) پيش ازآمدن سال آينده وفات نمود وبرفيق اعلي پيوست.
حضرت امام شافعي واصحابش وامام احمد ابن حنبل واسحاق نظربه حديث فوق مي گويندكه درروز نهم ودهم محرم كه بنام تاسوعا وعاشورايادميشود روزه گرفتن مستحب است به دليل اينكه حضرت رسول الله (ص) روز دهم يا عاشورا راعملاً روزه گرفتند ونيت واراده داشتندكه روز نهم راهم روزه بگيرند بنابرآن روز ه درهر دو روز مستحب است.
ممكن است كه اين ماه صدها فضليت ديگري داشته وده ها واقعات وحوادث درآن بوقوع پيوسته باشدكه نه ماازآن اطلاع داريم ونه هم اين مقال گنجايش همۀ آنرا دارد. ودرسال شصت ويك هجري.قمري واقعۀ دلخراش وناگواري در روز دهم ويا عاشوراي اين ماه بوقوع پيوست كه آن عبارت از شهادت سيدالشهدا حضرت امام حسين (رض) پسر حضرت بي فاطمه وحضرت علي ونواسه حضرت رسول الله (ص) كه درشهرت وتبارز اين ماه تاثير بسزايي دارد وليكن تعيين ماه محرم اول سال طوري گفتيم درسال هفدم هجري درعهد خلافت فاروق اعظم است كه اين دوموضوع باهم كدام رابطه ندارند ولي درنزد عوام الناس شهرت و احترام وروزه داشتن روز عاشورا واحترام خود محرم خاص به سبب شهادت حضرت امام حسين است وبس.
لذا ماه محرم الحرام به صفت ماه اول سال هجري وهجرت رسول الله( ص) به حيث مبدأتاريخ اسلام به اجماع اعضاي شوري حضرت عمرفاروق درزمان وي تعيين گرديد وآن زمان تااين وقت همه جهان اسلام وهمه فضلا وعلماي آن به شمول ديگر اصحاب (رض) وتابعين وتبع تابعين آن روز وآن هجرت رابحيث مبدأ تاريخ اسلام پذيرفتند وكدام اعتراضيكه قاپل شنيدن باشد درزمينه نقل نگرديده است.
ولي جاي تاسف اين جاست كه باآن همه ارزش واهميت اين موضوع كه فوقاً ملاحظه گرديدممالك اسلامي اين تاريخ مهم وديني رانه ياد مي كنند ونه تجليل مي نمايند ونه درفكر آن استند وعوض اين روز ، روز هاي ديگري راتجليل مي كنند وآنرا درتقويم شان درج مي نمايند كه آن روز هاي ديني نبوده ، بل محض تقليد وعنعنوي است مانند روز اول سال يا نوروز كه ازآثارويادگار هاي مجوسيت ودوران آفتاب پرستي زردشتها مانده ويامانند روزهاي بنام روز ملي كه به تقليد ازممالك خارجي روزي رابنابريك واقعه بنام روزي ملي تعيين نموده ودرآن هم رخصتي ميكنند وهم آنراتجليل غيرشرعي مي نمايند وعوض تاريخ هجري تاريخ عيسوي وياديگر تواريخ رامي گيرند درحاليكه هم شعاير ومراسم وعبادات ديني ازقبيل حج، رمضان ، زكات وعيدها وهمه احكام فقهي مانند:عدت ، رجعت ، نفقه ، مدت حمل ، حضانت كه همه وهمه به اساس ماه ها وسال قمر ي حساب مي شود واين درقرآن كريم نيز تذكر داده شده كه خداوندمي فرمايدترجمه:
” يعني اي محمد(ص) تراراجع به هلال وحكمت نقصان وزيادت آن مي پرسند تودرجواب بگو كه نقصان وزيادت آن بخاطري است كه شما اوقات مراسم حج ورمضان وديگر امورديني ونيوي تانرا از روي آن تعيين كنيد ودرتعيين اوقات آنها دچارتكليف نشويد.
درآيت ديگر فرموده است ترجمه:”يعني خداوند(ج) آن ذاتي است كه آفتاب رادرخشان ومهتا ب راروشن ساخت براي مهتاب منزل هاي تعيين كرد تاكه شما، تعداد سال وماه وديگر امورتانرا بران حساب نمائيد ودرتعيين اوقات درمانده وبيچاره نمانيد.”
حقيقتاً كه خداوند(ج) رحيم ومهربان است. وقتي كه بنده گان رابه اجراي كاري امر ميكند اوقات تعيين وسايل اوقات آنرا هم براي شان مي فهماند تاازاين ناحيه به مشكل گرفتار نگردند وبه آساني وسهولت بتوانند اوقات آنرا درك كرده وچيزي راكه مامور شده اند اجرأ نمايند.
پس برمسلمانان لازم است كه علاوه برآنكه آن اوامررابه طور شايستگي ووجه نيكو ادانمايند شكرخدا رابجا آرند كه نخواسته است بندگانش درامورديني ودنيوي بدون هدايت ودروادي تحير وبي سرنوشتي اين طرف وآن طرف سرگردان بگردند وحقيقت وراه درست راهم يافته نتوانند.
تعریف مطلب خبری: مطلب خبری ( News Story ) حاصل کار خبرنگاران است و از آنجا که به چنین مطالبی مطلب خبری گفته می شود که در خصوص افراد، مکانها، رویدادها و اشیاء واقعی سخن به میان می آورد. مطلب خبری متفاوت از مطالب سنتی مانند افسانه ها و داستانهاست. مطلب خبری چون باید مخاطب را جلب کند باید در اولین جملات جوهره اصلی مطلب آورده شود .
طبیعت خبر: برخورد و فوریت (Impact & Immediancy ) مرکزیت و هسته اصلی خبر را تشکیل می دهد. اما تعریف خبر به دشواری کوبیدن سنجاقی به دیوار بتنی است این امر به خاطر آن است که ممکن است مطلبی برای فردی دارای ارزش خبری باشد در عین حال برای دیگری اصلاً اهمیت نداشته باشد. یعنی خبرنگاران باید به نمایندگی از مخاطبان، نیازهای خبری آنان را تشخیص دهند.

گزارشگری: گزارشگری اغلب با تحقیق و پژوهش مثل رفتن به کتابخانه ها و مطالعه ایده ها سرو کار دارد. مؤلف معتقد است که انترنت در این زمینه می تواند مفید واقع شود. در کتاب سه نوع گزارش از هم تفکیک شده است:
1- گزارش تحلیلی ؛
2- شرح حال اشخاص و
3- مطلب پس زمینه
ارزشهای خبری: ارزشهای خبری معیار گزینش رویدادند. آنچه که باعث می شود یک رویداد از بین هزاران رویداد دیگر فرصت انتشار پیدا کند، نسبت آن با معیارهای قومی، فرهنگی، دینی، مصالح سیاسی، و عوامل دیگر است. گالتونگ و روژ 12 ارزش خبری را در سال 1965 شناسایی کرده اند که عبارتند از: تواتر frequency) ، آستانه خبرthreshold) )، فقدان ابهام (unambiguity)، معنی دار بودن (meaningfulness)، هماهنگی( onsonance)، غیر منتظره بودن(unexpectedness)، استمرار (continuity)، ترکیب(composition) ، ارجاع به ملل برگزیده(reference to elit nations)، ارجاع به اشخاص برگزیده(reference to elit persons) ، شخصیت سازی(personalization) ، و منفی گرایی negativity)) .
معیارهای دکتر والتر وارد: دربرگیری (impact)، بزرگی(magnitude) ، شهرتprominence))، استثناء و عجیب (oddity)، برخورد (conflict)، مجاورت (proximity)، زمان و تازگی خبر(timeliness) .
معیارهای فیلیپ گایار: به روز بودن، اثرگذاری و سودمندی.
معیاررهای شولز:
1- موقعیت اجتماعی: ملت برگزیده، نهادهای برگزیده و شخص برگزید .
2- تعیین هویت: مجاورت، قوم مداری، شخصیت سازی، و هیجانات .
3- ظرفیت: تجاوز، جدال، ارزشها و موفقیت .
4- هماهنگی: موضوع، کلیشه سازی، قابلیت پیش گویی.
5- وابستگی: نفوذ، و مرتبط بودن.
6- پویایی ها: زمان و تازگی خبر، شک، غیر منتظره بودن.
معیارهای دکتر معتمد نژاد:
1- معیارهای عینی: که جنبه منطقی و عقلانی دارند و از سازه هایی چون اهمیت ذاتی ، مجاورت و ندرت تشکیل شده اند.
2- معیارهای شخصی: معیارهایی اند که با احساسات، عواطف و جنبه های روانی وجود انسان سر و کار دارند.
از نظر نعیم بدیعی با وجود ارزشهای خبری در ماهیت هر رویداد عوامل جانبی دیگر در فرایند تبدیل رویداد به خبر نقش دارند که بطور کلی عبارتند از :
1- عوامل درون سازمانی و
2- عوامل برون سازمانی
عناصر خبری: خبر باید به تمام سؤالات احتمالی که در ذهن مخاطب نسبت به رویداد پیش می آید پاسخ گوید که در قالب عناصر خبری تعریف می شوند این عناصر عبارتند از: که ؟ کجا؟ کی؟ چه؟ چرا ؟ و چگونه ؟
ترکیب و سازمان مطلب خبری:
مطالب خبری اغلب به روشهای مشابهی سازماندهی می شوند. اولین پاراگراف را در مقوله خبری لید (lead) می نامند. مابقی مطلب به عنوان بدنه (body) است و در نهایت پایان پر معنا ساختار یک مطلب خبری را تشکیل می دهد.
لیدها را مي توان به دو دسته کلی تقسیم کرد:
1- لید سخت (hard lead) و لید نرم soft lead) . سخت لید برای رویدادهای ناگهانی و 2- نرم لیدها برای نگارش مطالب تحلیلی مورد استفاده قرار می گیرند.
انواع لیدهای سخت: لید از نظر محتوا، لید از نظر عناصر، و لید از نظر موضوع.
انواع لید از نظر محتوا: لید با محتوای زیاد، لید کم محتوا، و لید مناسب.
انواع لید ازنظر عناصر : لید که ، لید کجا ، لید کی ، لید چه ، لید چرا ، لید چگونه .
لید از نظر موضوع: لید تک موضوعی. لید چند موضوعی.
لید تک موضوعی: لید مستقیم، لید عمقی، لید تشریحی، لید سؤالی، لید نقلی، لید تمثیلی.
لید چند موضوعی: لید متراکم و لید فهرستی، لید مقایسه ای یا مرتبط و لید چند خبری
زاویه ورود به خبر: طرح و ایده اصلی مطلب خبری و لید را زاویه می نامند. در اتاقهای خبر این واژه قلاب (hook) اطلاق می شود چرا که از آن به عنوان جذب کردن، گرفتن یا تور انداختن توجه برای خواندن ادامه مطلب یاد می شود.
Whammy: حقیقتی است که مطلب روزنامه نگاری را به مقوله ای منحصر بفرد تبدیل می کند.
سبکهای خبری: سبک تاریخی، سبک هرم وارونه، سبک تازیخی همراه با لید، سبک پایان شگفتانگیز، سبک برگشت به عقب، سبک تشریحی، سبک سناریویی و سبک رئالیسم جادوئی.
ویژگیهای مطلب مناسب: یک مطلب مناسب باید دارای اطلاعات، اهمیت، تمرکز، گستره، شکل، بیرون بودن نویسنده و صوت باشد.
نگارش مطلب خبری: برای نگارش مطلب خبری قبل از هر چیز باید اطلاعات لازم را دانست برای کسب این اطلاعات 10 گام پیشنهاد شده است:
1- انتخاب موضوع.
2- متمرکز شدن روی ایده.
3- تصمیم گیری در خصوص شکل مطلب.
4- چهارمین مورد در کتاب از قلم افتاده است.
5- بکارگیری صدا و تصویر.
6- نوشتن طرح مقدماتی برای مطلب.
7- استفاده از برنامه های مشاوره ای انترنتی.
8- ویرایش مطلب و خوش آهنگ کردن آن.
9- ارائه مطلب به دوست یا استاد برای بررسی بیشتر .
10- چاپ مطلب در سایتهای انترنتی.
تحلیل نویسی: تحلیل مقوله ای است که نگاه عمقی به فراسوی خبرها- از طریق بررسی علت و چگونگی رویداد- می اندازد. مقوله تحلیلی حتماً نباید به رویدادی تازه یا مقوله ای ناگهانی مرتبط باشد بلکه می تواند از مواردی که در اخبار گزارش شده نشأت بگیرد.
پوشش رویدادهای خبری: دراین قسمت مي توان از کنفرانس خبری، اسکرام و ملاقاتهای عمومی و طرز تهیه گزارش از آنها یاد کرد.
هنر مصاحبه: مصاحبه برخلاف یک گفتگوی معمولی، گفتگویی هدفمند برای بدست آوردن اطلاعات لازم، جالب و مورد علاقه عام و خاص است. انواع مصاحبه ها عبارتند از:
مصاحبه تخیلی، مصاحبه با متن، مصاحبه شفاهی، مصاحبه سطحی و عمقی، مصاحبه هدایت شده و آزاد، مصاحبه خبری و تفسیری، و مصاحبه های مطبوعاتی و رادیو و تلویزیونی؛ هدف از مصاحبه های رادیو و تلویزیونی بدست آوردن خبر نیست بلکه دادن یک پرداخت نمایشی و تزئینی به خبر حداقل به همان اندازه مورد توجه است.
گزارش: از طریق گزارش می توان پا را از روزنامه نگاری عینی فراتر نهاده و به وادی روزنامه نگاری تشریحی تحقیقی، و انتقادی وارد شد عرصه ای که مستلزم توانائیها، ویژگیها و صلاحیتهای وسیعی است که برخی از آنها در طبیعت فرد و پاره ای نیز در جریان آموزش و تجربه بدست
می آید.
انواع گزارش: گزارش خبری، گزارش تحقیقی یا اجتماعی، گزارش از محل، گزارش از شخص، گزارش از سفر و خاطرات ، گزارش علمی تخصصی و گزارش مصور.
سبکهای گزارش نویسی: سبک رئالیسم جادوئی و سبک تنظیم موزائیکی .
جستجو در وب: انترنت یکی از امکانات مهم برای گزارشگران و حرفه ایهای رسانه ای محسوب می شود مواردی که می تواند جستجوی وب را آسانتر و مؤثرتر کند به شرح زیر است:
1- از حروف کوچک در جستجو استفاده کنید؛
2- برای تمرکز جستجو از علامت گیومه" " استفاده نمایید؛
3- از علامت + برای یافتن ترکیب واژه های خاص استفاده کنید؛
4- از علامت - برای تصفیه بیشتر استفاده کنید؛
5- از نماد * برای بدست آوردن گونه های یک کلمه استفاده کنید.
مقوله تصویری: قبل از تولید یک برنامه تصویری باید گامهای اساسی برداشته شود این گامها عبارتند از: بسط ایده مطلب، تهیه استوری بورد، و فیلمنامه نویسی.
عناصر مقوله تصویری و تلویزیونی:
1- stand up : به معنای حضور گزارشگر در صحنه گزارش خبری است.
2- voice-over : صدای گزارشگر روی تصویر.
3- گرافیک: شامل آمار و عکس به همراه توصیف یا بیان نوشتاری است.
4- صدای طبیعی.
5- بسته (pakage): گزارشی کاملی از ترکیب گرافیک، voice-over و stand up است.
بسط ایده مطلب: پس از انتخاب عنوان باید در ذهن خود به اصطلاح "طوفان ذهنی" ایجاد کنید؛ از کجا اطلاعات را بدست آورم؟ از چه تصاویری بهره بگیرم ؟ و...
استوری بورد: استوری بورد حکم فیلمنامه مصور را دارد و راهنما یا نقشه ای است که مطلب خبری را هدایت می کند.
فیلمنامه نویسی برای تلویزیون:
الف. مطالب نیمه نوشتاری: شبیه به رئوس مطالب اساسی است که شاخص مکان مصاحبه ، مقدمه و مؤخره است.
ب. مطالب تمام نوشتاری: که صدا و تصویر کامل را برای هر دقیقه مطالب فهرست می کنند. صدا و تصویر باید هبستگی کاملی با هم داشته باشند.
نماهای دوربین:
1- نمای long یا wide .
2- نمای medium .
3- نمای کلوزآپ (close-up) .
4- نمای ( over the sholder یا cutway ) .
5- دو نما / سه نما (two shot / three shot) .
6- سکانس ( sequence) .
زوایای نما:
1- زاویه سطح چشم (eye-level).
2- نمای زاویه پایین (low angle).
3- نمای زاویه بالا (high angle).
حرکت نما:
1- pan: نمای حرکت دوربین از راست به چپ .
2- tilt: حرکت دوربین از بالا به پایین یا پایین به بالا .
3- zoom: نزدیک آوردن سوژه.
4- reverse zoom : زوم معکوس.
فورمتهای مطالب رادیویی:
1- sounds capes: تزکیب بدیعی از صوت و نواست.
2- mini-docs: ترکیب متمرکز متنو کلیپهای مصاحبه / نوا، با بستر صوتی است.
3- commentaries: اجرای ضبطی متن مکتوب در خصوص تجربه شخصی سوژه.
4- streetes: ترکیبی از کلیپهای نوا / مصاحبه (یکی بعد از دیگری) است.
5- discussion: بحث گروهی ضبط شده در مورد موضوعی منتخب.
در سال 1997 موسسه «پیو» برای تعیین و شناسایی اصولی برای روزنامهنگاری از شهروندان و اهالی خبر تحقیقی انجام داد. از جمله نتایج این تحقیق گسترده انتشار 9 اصل برای روزنامهنگاری بود. این موارد مبنای تالیف کتاب «اصول روزنامهنگاری» بود که تام رزنستال (مدیر مرکز پیو) و بیل کواچ رییس کمیته دغدغههای روزنامه نگاران (CCJ) و معاون ارشد موسسه پیو آنرا نوشتند. در اینجا این اصول به عنوان خطوط اصلی گزارش اولیه تحقیق ذکر میشود.

1) نخستین وظیفه روزنامه نگاری رسیدن به حقیقت است
دموکراسی به شهروندانی وابسته است که اطلاعات مطمئن و صحیح دارند. روزنامهنگاری، حقیقت را در خلاء و یا از منظر فلسفی دنبال نمیکند، بلکه میتواند - و باید- حقیقت را در یک فضای واقعی و عینی دنبال کند. حقیقت روزنامهنگاری فرایندی است که با مقررات حرفه ای، گرداوری اطلاعات و روایت واقعیت و اثبات حقیقت به دست میآید.
روزنامهنگاران تلاش میکنند گزارشی منصفانه و قابل اطمینان از موضوع مهم و ارزشمند ارائه دهند. منابع و روشهای روزنامهنگاران باید تا حد امکان روشن باشد؛ تا مخاطبان بتوانند اطلاعات را ارزیابی کنند. حتی در دنیایی با عقاید گوناگون، درستی بنیاد همه چیز است: متن، تفسیر، اظهارنظر، انتقاد یا تحلیل.
پس از آن حقیقت از این تبادل نظرها حاصل میشود. چنانچه شهروندان با جریان گستردهتری از اطلاعات مواجه شوند؛ نیاز بیشتری به منابع قابل قبول دارند، منابعی که برای تایید اطلاعات لازم است.
2) باید به شهروندان وفادار بود
اگر چه سازمانهای خبری به موسسات بسیاری از جمله آگهی دهندگان و سهام داران پاسخ میدهند؛ اما روزنامه نگاران بیش از هر چیزی باید وفاداری به شهروندان و منافع عمومی را در نظر داشته باشند. تعهد از نخستین اصول برای یک سازمان خبری است. قول و قرار تلویحی، که به مخاطبان میگوید، گزارش به نفع آگهیدهندگان تحریف نشده است. تعهد به شهروندان همچنین بدین معنی است که روزنامهنگاران باید تصویر منصفانهای از همه اقشار جامعه ارائه دهند. نادیده گرفتن برخی از شهروندان موجب محرومیت از حق رای یا امتیاز آنان میشود. سازمانهای خبری مدرن بر این باورند که اعتبار رسانه، مخاطبان زیاد و وفادار به وجود میآورد و این موفقیت اقتصادی به دنبال دارد. در این رابطه یک سازمان خبری باید بیش از عوامل دیگر، از تعهدش نسبت به مخاطب حمایت کنند.
3) اثبات حقایق، اساس کار است
روزنامهنگاران برای اثبات حقایق به مقررات حرفهای تکیه میکنند. وقتی مفهوم عینیت مطرح میشود به این معنی نیست که روزنامهنگاران از جانبداری کاملا بری هستند بلکه این مفهوم به معنای روشی نسبتا منطقی و اصولی برای بررسی اطلاعات و به عبارت دیگر رویکردی صریح و صحیح به اسناد است. جستجوی چندین شاهد، تا حد امکان نشان دادن منابع مختلف و یا پرسیدن و بررسی جنبههای مختلف موضوع از اصول این روش هستند. اصل اهمیت تأیید و تصدیق مطالب، یکی از چیزهایی است که روزنامهنگاری را از دیگر روشهای ارتباطی مثل تبلیغات، ادبیات داستانی و سرگرمی متمایز میکند. با این وجود نیاز به روشهای حرفهای همیشه کاملا شناخته شده و مشخص نیست. اگرچه روزنامه نگاری تکنیکهای مختلفی را جهت مشخص کردن حقایق (facts) توسعه داده است اما به عنوان مثال کار چندانی در زمینه توسعه سیستمی برای بررسی قابل اطمینان بودن تفسیرهای ژورنالیستی انجام نشده است.
4) روزنامه نگاران باید با حفظ قواعد، مستقل بمانند
عدم وابستگی، از الزامات اولیه روزنامهنگاری است و امری اساسی برای «قابل اطمینان بودن» به شمار میرود. استقلال روح و ذهن به جای خنثی بودن، اصلی است که روزنامهنگاران باید به آن توجه داشته باشند. اگر چه سردبیران و مفسران کاملا بیطرف نیستند، اما هنوز منبع اعتبارشان درستی، بیطرفی عاقلانه و توانایی بهدست آوردن اطلاعات است و نه وابستگی به گروه خاصی. این بسیار مهم است که ما در حفظ استقلالمان باید از منحرف شدن به خود پسندی، نخبه سالاری، انزواگرایی و یا پوچ گرایی بپرهیزیم.
5) باید به شکل نهادی مستقل از قدرت برخورد کرد
روزنامهنگاری قدرت بسیاری دارد برای ایستادن در برابر افرادی که قدرت و موقعیتشان روی مردم اثر میگذارد. بنیانگذاران روزنامهنگاری این قدرت را شناخته بودند که روزنامهنگاری وسیله دفاعی در مقابل استبداد است. هنگامی که آنها از مطبوعات مستقل حمایت میکنند به دلیل جلب اعتماد مردم است. به عنوان روزنامهنگار وظیفه داریم از این محافظ آزادی مراقبت کنیم. نباید با استفاده سطحی آن را سبک کنیم و یا در منافع تجاری از آن سوء استفاده کنیم.
6 ) باید زمینه بحث و تبادل نظر را برای نقد همگانی و قضاوت عمومی فراهم کرد
رسانههای خبری عرصه ارائه مباحث عمومی هستند و این مسئولیت، قواعدی را برای حرفه ما ایجاد میکند. با حقایق خبر سازی شود و نه با پیش داوری و پیشبینی، بهترین خدمت به جامعه شده است. همچنین باید به جای اینکه تنها اختلافات جذاب و حاشیهای برجسته شود، تلاش کرد تا نقطه نظرات و علایق گوناگون جامعه را منصفانه ارائه داد. درستی و صداقت به عنوان چارچوبهای کار روزنامهنگاری مورد نیاز است.
7) باید تلاش کرد مطالب جذاب و مربوط به موضوع باشد
روزنامهنگاری قصهگویی هدفمند است. باید کاری بیش از جذب مخاطب و یا فهرست کردن مطالب مهم انجام داد. برای تداوم کار، باید میان چیزی که خوانندگان میدانند که میخواهند با چیزی که انتظارش را ندارند اما به آن نیازمندند، ارتباط برقرار کرد. به عبارت دیگر باید تلاش کرد تا مطالب مهم، جذاب و مربوط به موضوع باشد. تاثیرگذاری کار روزنامه نگاری را هم از میزان مخاطبانی که جلب کرده است می سنجند و هم کسانی که کارشان را توجیه کرده است. این بدان معنی است که روزنامهنگاران باید دائماً درباره اینکه چه مطلبی و در چه فرمی برای مخاطبان ارزشمندتر است تحقیق کنند. اگرچه روزنامهنگاران نباید تنها به موضوعاتی مهم مثل دولت و امنیت عمومی بپردازند اما در عین حال باید توجه داشت که روزنامه نگاری با مسائل پیش پا افتاده از بین میرود و در نهایت جامعهای کم مایه را ایجاد میکند.
8) خبر باید قابل فهم و متناسب باشد
متناسب نگاه داشتن اخبار و جا نینداختن مطالب مهم نیز از اصول صداقت است. خبرنگاری نوعی نقشهکشی است. روزنامهنگاری نقشهای برای شهروندان تهیه کند تا مسیر جامعه را به آنان نشان دهد. اغراق در حوادث برای ایجاد هیجان، غفلت از دیگر رویدادها، نگرش کلیشهای و همچنین ارائه نظرات کاملا منفی و بدبینانه این نقشه را غیر قابل اطمینان میسازد. نقشه باید شامل اخبار تمام جامعه باشد و نه اینکه فقط برای گروه اجتماعی خاصی گیرا باشد. این بهترین موفقیتی است که اتاقهای خبری با ایجاد تنوع در پس زمینهها و نماها به آن میرسند. نقشه تنها یک تشبیه است؛ متناسب و قابل فهم بودن مساله مهمی است که خبرنگاران باید به آن توجه کنند.
9) روزنامهنگاران باید اجازه داشته باشند تا از وجدان شخصی خود استفاده کنند
هر روزنامهنگاری باید برداشت و نظر شخصی خودش را از اخلاقیات و مسئولیت داشته باشد. همه ما باید نسبت به این قضیه راغب باشیم، تا زمانی که به انصاف و درستی احتیاج است، اختلافات با همکارانمان را چه در اتاقهای خبری و یا مجموعههای اجرایی به زبان بیاوریم. سازمانهای خبری این استقلال بیان نظر مخالف را با تشویق افراد برای ابراز عقیدهشان، به خوبی به دست میآورند. آزادی بیان نظر مخالف، اختلافات عقلانی لازم برای آگاهی را تحریک میکند و به روزنامهنگاری کمک میکند تا به خوبی تنوع رو به افزایش جامعه را نمایندگی و گزارش کند.
وظيفه روزنامه نگاري چيست؟
اين سوال به ندرت در ذهن روزنامه نگاران يا شهروندان خطور مي كند زيرا در عصر حاضر روزنامه نگاران دنیا گرفتار نوعي ركود اطلاعاتي و روزمرگي شده اند و آنچه به عنوان خبر در قالب نشريه به شهروندان ارائه مي دهند ، چيزي جز تكرار مكررات نيست .
بر اين اساس سرنوشت روزنامه نگاري و روزنامه نگار چيزي جز ناديده انگاشتن و مورد بي توجهي قرار گرفتن نخواهد بود. پاسخهاي روزنامه نگاران به سوال فوق حاكي از آن است كه آنها نيز اين بي توجهي را پذيرفته اند و از آن مهم تر اين كه قبول كرده اند كه شيوه و اصول روزنامه نگاري چيزي بيش از آنچه در عصر حاضر مشاهده مي شود ، نيست.

روزنامه نگاري كاري است كه بايد خود بيانگر ماهيت خود باشد ، نه آنچه كه ما در باره آن مي گوييم .
نبود اطلاعات كافي و صحيح ، طرز تلقي هاي نادرست ، تكرار مكررات و .... همه نمونه هايي از موانع پيشرفت و توسعه روزنامه گاري هستند.
علاوه بر اين، نمونه هايي از قبيل رويكردهاي فوق دلايل اصلي فرار مردم از رسانه به سوي ديگر وسايل ارتباطي چون دوربين هاي شخصي ، ويديو ، كامپيوتر ، ماهواره و ... بحساب مي آيد.
• وظيفه روزنامه نگاري ساختن اجتماع است.
• روزنامه نگاري براي مردم و طرح مسائل آنهاست.
• وظيفه روزنامه نگاري توسعه و تعميق دمكراسي است.
• روزنامه نگاري با اطلاع رساني صحيح و آزادانه قدرت و جسارت مردم را براي مشاركت در سرنوشت كشور مانند: تغيير حكومت استبدادي حاكم ، ايجاد حكومت جديد ، وضع قوانين جديد ، ايجاد فضاي سالم اجتماعي، سياسي و اقتصادي افزايش مي دهد.
اين سوال مطرح مي شود كه:
• آيا هدف روزنامه نگاري هميشه همين بوده است ؟يا اينكه اين هدف تنها به شرايط ، فضا و دوره خاصي از زمان تعلق داشته است؟
"هر چيز يكه براساس اصول صحيح و قواعد محكم پي ريزي نشود ، يقيناُ روزي از بين خوا هد رفت. روزنامه نگاري هم از اين اصل مستثني نيست".
براي كمك به پي ريزي نوعي روزنامه نگاري قاعده مند ،اصولي را كه فكر مي كنم پايه و اساس حرفه روزنامه نگاري و ضامن بقا و پيشرفت آن در جامعه است .
اصول مورد نظر بيل كوواچ و تام روزن استيل وضع كرده است. عبارتند از:
• اولين وظيفه روزنامه نگاري صداقت است.
• اولويت اول حفظ وفاداري به شهروندان است.
• ماهيت آن نظم دادن به تحقيق است.
• بايد با حفظ استقلال آن چيز هايي را كه ديگران روي آن سر پوش مي گذارند، بر ملا كند.
• به عنوان يك قدرت ناظر بايد مستقل از هر نوع وابستگي گروهي باشد.
• بايد عرصه اي براي حضور منتقدان و موافقان فراهم سازد.
• بايد در راستاي مصلحت مردم و جامعه حركت كند.
• بايد در جهت ا طلا ع رساني جامع ، فراگير و متناسب با فضاي جامعه فعاليت كند.
• روزنامه نگاران شاغل بايد در محيط كار شان مجاز به استفاده و بهره برداري از قوه ابتكار و عمل خود باشند.